کِز کرده بود اما کسی چیزی نفهمید
در خلوت ذهنش چه آشوبی به پا بود
نبض دقایق میزد اما بی خبر از
طغیان دردی که دلیل ماجرا بود
در انزوا افتاده مانند کتابی
که خواندنش در دوره ی ما اشتباه است
طوری به ما القا شده انگار متن اش
در هر ورق آلوده ی جرم و گناه است
دیروز موجی می کشیدش در خیابان
تا بهره برداری کند از تار و پودش
امروز حصرش می کند در زیر چادر
تا که بخشکاند مسیر سبز رودش
اما ورق زد اتفاقی دفترش را
که از فضای خستگی هایش خبر داشت
از اتهام ناروای اهل مذهب
احساس دلتنگی و قلبی شعله ور داشت
هر صفحه ی از روزگارش طعم گس داشت
گویا رسیدن انقلاب تازه می خواست
توفان برای بردن خاکستر جهل
از این حوالی ها شتاب تازه می خواست
توفان گرفت و باوری را زیر و رو کرد
تا هم زند آرامش پوشالی ما
باید بریزد شک و تردید صداها
از طبل های خسته و توخالی ما
گلدان لبریز از غم و سرمای سوزان
آماده می شد گل کند در فصل سرما
باید یکی پیدا شود طوری بسوزد
که راه ما روشن کند بی صبح فردا
از وسعت اندیشه ای باید سخن گفت
که در میان شعله دنیا را تکان داد
از هر موانع مثل سیلابی گذر کرد
تا که بهای زنده ماندن را نشان داد
نفرین به حکمی که تبر زد ریشه اش را
تا که بیافتد بر زمین سبزِ تناور
حالا تمام بازی اهل زمین را
دارد تماشا می کند در بُهت داور
زل می زنم دیگر به تصویر و به قابی
که دختر آبی برای ما رقم زد
مثل تمام قصه های نانوشته
این خاطره، بازی دنیا را به هم زد..
#محمد_میرزازاده
با کانال شعر و داستان انجمن ادبی جوان کویر آران و بیدگل همراه ما باشید 🌹 🌹 🌹
@javaankavir
در خلوت ذهنش چه آشوبی به پا بود
نبض دقایق میزد اما بی خبر از
طغیان دردی که دلیل ماجرا بود
در انزوا افتاده مانند کتابی
که خواندنش در دوره ی ما اشتباه است
طوری به ما القا شده انگار متن اش
در هر ورق آلوده ی جرم و گناه است
دیروز موجی می کشیدش در خیابان
تا بهره برداری کند از تار و پودش
امروز حصرش می کند در زیر چادر
تا که بخشکاند مسیر سبز رودش
اما ورق زد اتفاقی دفترش را
که از فضای خستگی هایش خبر داشت
از اتهام ناروای اهل مذهب
احساس دلتنگی و قلبی شعله ور داشت
هر صفحه ی از روزگارش طعم گس داشت
گویا رسیدن انقلاب تازه می خواست
توفان برای بردن خاکستر جهل
از این حوالی ها شتاب تازه می خواست
توفان گرفت و باوری را زیر و رو کرد
تا هم زند آرامش پوشالی ما
باید بریزد شک و تردید صداها
از طبل های خسته و توخالی ما
گلدان لبریز از غم و سرمای سوزان
آماده می شد گل کند در فصل سرما
باید یکی پیدا شود طوری بسوزد
که راه ما روشن کند بی صبح فردا
از وسعت اندیشه ای باید سخن گفت
که در میان شعله دنیا را تکان داد
از هر موانع مثل سیلابی گذر کرد
تا که بهای زنده ماندن را نشان داد
نفرین به حکمی که تبر زد ریشه اش را
تا که بیافتد بر زمین سبزِ تناور
حالا تمام بازی اهل زمین را
دارد تماشا می کند در بُهت داور
زل می زنم دیگر به تصویر و به قابی
که دختر آبی برای ما رقم زد
مثل تمام قصه های نانوشته
این خاطره، بازی دنیا را به هم زد..
#محمد_میرزازاده
با کانال شعر و داستان انجمن ادبی جوان کویر آران و بیدگل همراه ما باشید 🌹 🌹 🌹
@javaankavir
Forwarded from شعر و داستان - انجمن ادبی جوان کویر
با خیالت می روم تا زیر باران راضی ام
با همین پرسه زدن توی خیابان راضی ام
تو بهاری باش و در رقص از نسیم زندگی
من به درد استخوان سوز زمستان راضی ام
با وجود این که رود خاطرات کهنه را
جای دریا می کشی سمت بیابان راضی ام
بر خلاف سجده های مردم شهرم به تو
من همین که می روم همراه شیطان راضی ام
گفته بودی اولین و آخرین عشقم تویی
این که از حرفت شدی حالا پیشمان راضی ام
بارها با امتحانم دیده ای جای بهشت
در میان دوزخت باشم به قرآن راضی ام
زیر و رو کن شعله و خاکسترم را بعد از این
من به مرگم با هجوم موج طوفان راضی ام
بعد عمری انتظار و عاشقی از این که من
میرسد در پای تو عمرم به پایان راضی ام...
#محمد_میرزازاده
@javaankavir
با همین پرسه زدن توی خیابان راضی ام
تو بهاری باش و در رقص از نسیم زندگی
من به درد استخوان سوز زمستان راضی ام
با وجود این که رود خاطرات کهنه را
جای دریا می کشی سمت بیابان راضی ام
بر خلاف سجده های مردم شهرم به تو
من همین که می روم همراه شیطان راضی ام
گفته بودی اولین و آخرین عشقم تویی
این که از حرفت شدی حالا پیشمان راضی ام
بارها با امتحانم دیده ای جای بهشت
در میان دوزخت باشم به قرآن راضی ام
زیر و رو کن شعله و خاکسترم را بعد از این
من به مرگم با هجوم موج طوفان راضی ام
بعد عمری انتظار و عاشقی از این که من
میرسد در پای تو عمرم به پایان راضی ام...
#محمد_میرزازاده
@javaankavir
🍀اطلاعیه🍀
👈هفتصد و سومین 👉
📃جلسهی نقد شعر و آثار ادبی انجمن جوان کویر آرانوبیدگل📃
✅امروز #ساعت #17/30
آران وبیدگل
خیابان شهدا. انتهای کوچه معراج سوم
گام های سبزتان را چشم به راهیم 😊🌹
(با حضور به موقع ما را خوشحال کنید😉)
🌱 @JavaanKavir
👈هفتصد و سومین 👉
📃جلسهی نقد شعر و آثار ادبی انجمن جوان کویر آرانوبیدگل📃
✅امروز #ساعت #17/30
آران وبیدگل
خیابان شهدا. انتهای کوچه معراج سوم
گام های سبزتان را چشم به راهیم 😊🌹
(با حضور به موقع ما را خوشحال کنید😉)
🌱 @JavaanKavir
Forwarded from شعر و داستان - انجمن ادبی جوان کویر
اول به سراغ یهودیها رفتند
من یهودی نبودم، اعتراضی نکردم
پس از آن به لهستانیها حمله بردند
من لهستانی نبودم و اعتراضی نکردم
آنگاه به لیبرالها فشار آوردند
من لیبرال نبودم، اعتراض نکردم
سپس نوبت به کمونیستها رسید
کمونیست نبودم
بنابراین اعتراضی نکردم
سرانجام به سراغ من آمدند
هر چه فریاد زدم کسی نمانده بود که اعتراضی کند
#برتولت_برشت
🍀 @javaankavir
من یهودی نبودم، اعتراضی نکردم
پس از آن به لهستانیها حمله بردند
من لهستانی نبودم و اعتراضی نکردم
آنگاه به لیبرالها فشار آوردند
من لیبرال نبودم، اعتراض نکردم
سپس نوبت به کمونیستها رسید
کمونیست نبودم
بنابراین اعتراضی نکردم
سرانجام به سراغ من آمدند
هر چه فریاد زدم کسی نمانده بود که اعتراضی کند
#برتولت_برشت
🍀 @javaankavir
حاکمان عادل ایران زمین
یعقوب لیث صفاری
یعقوب لیث صفاری اولین پادشاه سلسله
صفاریان و نخستین شهریار ایرانی پس از اسلام
شبی هر چه کرد ؛ خوابش نبرد
غلامان را گفت : حتما به کسی ظلم شده ؛
او را بیابید.
پس از کمی جست و جو
غلامان باز گشتند و گفتند :
سلطان به سلامت باشد ، دادخواهی نیافتیم.
اما سلطان را دوباره خواب نیامد ؛
پس خود برخواست و با جامه مبدل
از قصر بیرون شد ؛
در پشت قصر خود ؛ ناله ای شنید
که میگفت خدایا :
یعقوب هم اینک به خوشی در قصر خویش نشسته
و در نزدیک قصرش اینچنین ستم میشود ؛
سلطان گفت : چه میگویی؟
من یعقوبم و از پی تو آمده ام
بگو ماجرا چیست؟
آن مرد گفت : یکی از خواص تو که نامش را نمیدانم
شبها به خانه من می آید و به زور ،
زن من را مورد آزار و اذیت و تجاوز قرار میدهد.
سلطان گفت : اکنون کجاست؟
مرد گفت: شاید رفته باشد.
شاه گفت : هرگاه آمد ، مرا خبر کن
و آن مرد را به نگهبان قصر معرفی کرد و گفت :
هر زمان این مرد ، مرا خواست
به من برسانیدش حتی اگر در نماز باشم.
شب بعد ؛
باز همان سرهنگ به خانه آن مرد بینوا رفت
مرد مظلوم به سرای سلطان شتافت.
یعقوب لیث سیستانی؛ با شمشیر برهنه به راه افتاد
در نزدیکی خانه صدای عیش مرد را شنید
دستور داد تا چراغها و آتشدانها را خاموش کنند آنگاه ظالم را با شمشیر کشت.
پس از آن دستور داد تا چراغ افروزند
و در صورت کشته نگریست
پس ؛ در دم سر به سجده نهاد
آنگاه صاحب خانه را گفت :
قدری نان بیاورید که بسیار گرسنه ام.
صاحبخانه گفت : پادشاهی چون تو ؛
چگونه به نان درویشی چون من
قناعت توان کردن؟
شاه گفت: هر چه هست ؛ بیاور.
مرد پاره ای نان آورد و از شاه سبب خاموش و روشن کردن چراغ و سجده و نان خواستن سلطان را پرسید ؛
سلطان در جواب گفت:
آن شب که از ماجرای تو آگاه شدم
با خود اندیشیدم در زمان سلطنت من
کسی جرأت این کار را ندارد
مگر یکی از فرزندانم
پس گفتم چراغ را خاموش کن
تا محبت پدری مانع اجرای عدالت نشود
چراغ که روشن شد ؛ دیدم بیگانه است
پس سجده شکر گذاشتم.
اما غذا خواستنم از این رو بود که از آن شب که از چنین ظلمی در سرزمین خود آگاه شدم؛
با پروردگار خود پیمان بستم لب به آب و غذا نزنم تا داد تو را از آن ستمگر بستانم.
اکنون از آن ساعت تا به حال چیزی نخورده ام.
گر به دولت برسی ؛ مست نگردی ؛ مردی
گر به ذلت برسی ؛ پست نگردی ؛ مردی
اهل عالم همه بازیچه دست هوسند
گر تو بازیچه این دست نگردی ، مردی
اگر یعقوب های این زمانه، چراغ خاموش کنند
و در پی عدل و انصاف بیفتند...!
چند صد آقا و آقازاده به زمین می افتند؟؟!!!!
حتما (مصلحت نیست که چراغی خاموش شود.!!)
دزدان دغل ، بغل بغل ميدزدند
از گله ی اشتران جمل ميدزدند
چون ارزش پولمان تنزل كرده
اين بار برادران دكل ميدزدند
@javaankavir
یعقوب لیث صفاری
یعقوب لیث صفاری اولین پادشاه سلسله
صفاریان و نخستین شهریار ایرانی پس از اسلام
شبی هر چه کرد ؛ خوابش نبرد
غلامان را گفت : حتما به کسی ظلم شده ؛
او را بیابید.
پس از کمی جست و جو
غلامان باز گشتند و گفتند :
سلطان به سلامت باشد ، دادخواهی نیافتیم.
اما سلطان را دوباره خواب نیامد ؛
پس خود برخواست و با جامه مبدل
از قصر بیرون شد ؛
در پشت قصر خود ؛ ناله ای شنید
که میگفت خدایا :
یعقوب هم اینک به خوشی در قصر خویش نشسته
و در نزدیک قصرش اینچنین ستم میشود ؛
سلطان گفت : چه میگویی؟
من یعقوبم و از پی تو آمده ام
بگو ماجرا چیست؟
آن مرد گفت : یکی از خواص تو که نامش را نمیدانم
شبها به خانه من می آید و به زور ،
زن من را مورد آزار و اذیت و تجاوز قرار میدهد.
سلطان گفت : اکنون کجاست؟
مرد گفت: شاید رفته باشد.
شاه گفت : هرگاه آمد ، مرا خبر کن
و آن مرد را به نگهبان قصر معرفی کرد و گفت :
هر زمان این مرد ، مرا خواست
به من برسانیدش حتی اگر در نماز باشم.
شب بعد ؛
باز همان سرهنگ به خانه آن مرد بینوا رفت
مرد مظلوم به سرای سلطان شتافت.
یعقوب لیث سیستانی؛ با شمشیر برهنه به راه افتاد
در نزدیکی خانه صدای عیش مرد را شنید
دستور داد تا چراغها و آتشدانها را خاموش کنند آنگاه ظالم را با شمشیر کشت.
پس از آن دستور داد تا چراغ افروزند
و در صورت کشته نگریست
پس ؛ در دم سر به سجده نهاد
آنگاه صاحب خانه را گفت :
قدری نان بیاورید که بسیار گرسنه ام.
صاحبخانه گفت : پادشاهی چون تو ؛
چگونه به نان درویشی چون من
قناعت توان کردن؟
شاه گفت: هر چه هست ؛ بیاور.
مرد پاره ای نان آورد و از شاه سبب خاموش و روشن کردن چراغ و سجده و نان خواستن سلطان را پرسید ؛
سلطان در جواب گفت:
آن شب که از ماجرای تو آگاه شدم
با خود اندیشیدم در زمان سلطنت من
کسی جرأت این کار را ندارد
مگر یکی از فرزندانم
پس گفتم چراغ را خاموش کن
تا محبت پدری مانع اجرای عدالت نشود
چراغ که روشن شد ؛ دیدم بیگانه است
پس سجده شکر گذاشتم.
اما غذا خواستنم از این رو بود که از آن شب که از چنین ظلمی در سرزمین خود آگاه شدم؛
با پروردگار خود پیمان بستم لب به آب و غذا نزنم تا داد تو را از آن ستمگر بستانم.
اکنون از آن ساعت تا به حال چیزی نخورده ام.
گر به دولت برسی ؛ مست نگردی ؛ مردی
گر به ذلت برسی ؛ پست نگردی ؛ مردی
اهل عالم همه بازیچه دست هوسند
گر تو بازیچه این دست نگردی ، مردی
اگر یعقوب های این زمانه، چراغ خاموش کنند
و در پی عدل و انصاف بیفتند...!
چند صد آقا و آقازاده به زمین می افتند؟؟!!!!
حتما (مصلحت نیست که چراغی خاموش شود.!!)
دزدان دغل ، بغل بغل ميدزدند
از گله ی اشتران جمل ميدزدند
چون ارزش پولمان تنزل كرده
اين بار برادران دكل ميدزدند
@javaankavir
دخترک طبق معمول هر روز جلوی کفش فروشی ایستاد و به کفش های قرمز رنگ با حسرت نگاه کرد
بعد به بسته های چسب زخمی که در دست داشت خیره شد و یاد حرف پدرش افتاد :اگر تا پایان ماه هر روز بتونی تمام چسب زخم هایت رابفروشی آخر ماه
کفش های قرمز رو برات می خرم"
دخترک به کفش ها نگاه کرد و با خود گفت:یعنی من باید دعا کنم که هر روز دست و پا یا صورت 100 نفر زخم بشه تا...
و بعد شانه هایش را بالا انداخت و راه افتاد و گفت: نه... خدا نکنه...اصلآ کفش نمی خوام....
روز جهانی کودک بر کودکانی که هرگز کودکی نمی کنند. کودکان کار_مبارک باد
@javaankavir
بعد به بسته های چسب زخمی که در دست داشت خیره شد و یاد حرف پدرش افتاد :اگر تا پایان ماه هر روز بتونی تمام چسب زخم هایت رابفروشی آخر ماه
کفش های قرمز رو برات می خرم"
دخترک به کفش ها نگاه کرد و با خود گفت:یعنی من باید دعا کنم که هر روز دست و پا یا صورت 100 نفر زخم بشه تا...
و بعد شانه هایش را بالا انداخت و راه افتاد و گفت: نه... خدا نکنه...اصلآ کفش نمی خوام....
روز جهانی کودک بر کودکانی که هرگز کودکی نمی کنند. کودکان کار_مبارک باد
@javaankavir
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
شعر ناگهان به سراغ آدمی می آید
وقتی که نشسته ای و از گرانیِ نان و ارزانیِ انسان سخن می گویی...
#شمس_لنگرودی
🌱 @JavaanKavir
وقتی که نشسته ای و از گرانیِ نان و ارزانیِ انسان سخن می گویی...
#شمس_لنگرودی
🌱 @JavaanKavir
🍀اطلاعیه🍀
👈هفتصد و چهارمین 👉
📃جلسهی نقد شعر و آثار ادبی انجمن جوان کویر آرانوبیدگل📃
✅امروز #ساعت ۱۷:۳۰ 🕠
آران وبیدگل
خیابان شهدا. انتهای کوچه معراج سوم
گام های سبزتان را چشم به راهیم 😊🌹
(با حضور به موقع ما را خوشحال کنید😉)
🌱 @JavaanKavir
👈هفتصد و چهارمین 👉
📃جلسهی نقد شعر و آثار ادبی انجمن جوان کویر آرانوبیدگل📃
✅امروز #ساعت ۱۷:۳۰ 🕠
آران وبیدگل
خیابان شهدا. انتهای کوچه معراج سوم
گام های سبزتان را چشم به راهیم 😊🌹
(با حضور به موقع ما را خوشحال کنید😉)
🌱 @JavaanKavir
هردمبیلستان!
در وادیِ ما هیچ کسی جای خودش نیست
هیچ آدمکی بند به دنیای خودش نیست
آقا شده هر نوکر و نوکر شده آقا
اما احدی نوکرِ آقای خودش نیست!
هر بیبُته مسئولِ نهادیست که در آن
جز در پیِ چاپیدن و اِبقای خودش نیست
هر جا پَپِهای بند به جایی شده دستش
تردید نکن روی دو تا پای خودش نیست!
گفتیم چرا بچهی حاجی دَلِهدزد است؟
گفتند که او بچهی بابای خودش نیست!!
بیدین پی نذری و مسلمان پی وُدکاست
نَفْسی پَکَر از ردّ تقاضای خودش نیست!
چیزی که در این مرز گهربار زیاد است
شیخیست که پابند به فتوای خودش نیست
از وا شدنِ هیچ دری خیر ندیدیم
چون هیچ دری وصل به لولای خودش نیست
شاعر بگذار آینهات را درِ کوزه!
این جامعه مایل به تماشای خودش نیست..
#شروین_سلیمانی
@javaankavir
در وادیِ ما هیچ کسی جای خودش نیست
هیچ آدمکی بند به دنیای خودش نیست
آقا شده هر نوکر و نوکر شده آقا
اما احدی نوکرِ آقای خودش نیست!
هر بیبُته مسئولِ نهادیست که در آن
جز در پیِ چاپیدن و اِبقای خودش نیست
هر جا پَپِهای بند به جایی شده دستش
تردید نکن روی دو تا پای خودش نیست!
گفتیم چرا بچهی حاجی دَلِهدزد است؟
گفتند که او بچهی بابای خودش نیست!!
بیدین پی نذری و مسلمان پی وُدکاست
نَفْسی پَکَر از ردّ تقاضای خودش نیست!
چیزی که در این مرز گهربار زیاد است
شیخیست که پابند به فتوای خودش نیست
از وا شدنِ هیچ دری خیر ندیدیم
چون هیچ دری وصل به لولای خودش نیست
شاعر بگذار آینهات را درِ کوزه!
این جامعه مایل به تماشای خودش نیست..
#شروین_سلیمانی
@javaankavir
شعر و داستان - انجمن ادبی جوان کویر
#ویژه 💯 همراهان همیشگی انجمن سلام🍃 به همت شما عزیزان هفتصدمین جلسه ی انجمن رو پشت سر گذاشتیم😍 انجمن ادبی جوان کویر آران و بیدگل به همین مناسبت در نظر داره دومین مجموعه ی دفتر شعر جوان آران و بیدگل رو با اشعار شما دوستان به چاپ برسونه؛ لطفا حداکثر پنج تا…
🔻 #اطلاعیه_مهم
🔺
دوستان عزیز
سلام🍃
📌تنها تا ۳۰ مهر فرصت دارید حداکثر پنج شعر خود را برای چاپ در دومین مجموعه ی دفتر شعر جوان آران و بیدگل به آیدی زیر بفرستید.👇
@N_f_Vakili
🌹 با تشکر
🌱 @JavaanKavir
🔺
دوستان عزیز
سلام🍃
📌تنها تا ۳۰ مهر فرصت دارید حداکثر پنج شعر خود را برای چاپ در دومین مجموعه ی دفتر شعر جوان آران و بیدگل به آیدی زیر بفرستید.👇
@N_f_Vakili
🌹 با تشکر
🌱 @JavaanKavir
تماشای خیابان با تو زیباست
تلاوت های باران با تو زیباست
امانم را بریده گرچه عشقت
همیشه خط پایان با تو زیباست..
_ _ _ _ _ _ _ _
غیر تو چیزی ندارم با خودم
که برای تو بیارم با خودم
می سپارم دل به گور آرزو
بعد تو کاری ندارم با خودم...
#محمد _میرزازاده
با کانال شعر و داستان انجمن ادبی جوان کویر آران و بیدگل همراه ما باشید 🌹 🌹 🌹
@javaankavir
تلاوت های باران با تو زیباست
امانم را بریده گرچه عشقت
همیشه خط پایان با تو زیباست..
_ _ _ _ _ _ _ _
غیر تو چیزی ندارم با خودم
که برای تو بیارم با خودم
می سپارم دل به گور آرزو
بعد تو کاری ندارم با خودم...
#محمد _میرزازاده
با کانال شعر و داستان انجمن ادبی جوان کویر آران و بیدگل همراه ما باشید 🌹 🌹 🌹
@javaankavir
🍀اطلاعیه🍀
👈هفتصد و پنجمین 👉
📃جلسهی نقد شعر و آثار ادبی انجمن جوان کویر آرانوبیدگل📃
✅امروز #ساعت ۱۷:۳۰ 🕠
آران وبیدگل
خیابان شهدا. انتهای کوچه معراج سوم
گام های سبزتان را چشم به راهیم 😊🌹
(با حضور به موقع ما را خوشحال کنید😉)
🌱 @JavaanKavir
👈هفتصد و پنجمین 👉
📃جلسهی نقد شعر و آثار ادبی انجمن جوان کویر آرانوبیدگل📃
✅امروز #ساعت ۱۷:۳۰ 🕠
آران وبیدگل
خیابان شهدا. انتهای کوچه معراج سوم
گام های سبزتان را چشم به راهیم 😊🌹
(با حضور به موقع ما را خوشحال کنید😉)
🌱 @JavaanKavir
ز انقلابی سخت جاری سيل خون باید نمود
وین بنای سست پی را سرنگون باید نمود
از برای نشر آزادی زبان باید گشود
ارتجاعيون عالم را زبون باید نمود
تا که در نوع بشر گردد تساوی بر قرار
سعی در الغاء القاب و شئون باید نمود
ثروت آن کس که میباشد فزون باید گرفت
و آن که کم از دیگران دارد، فزون باید نمود
منزل جمعی پریشان، مسکن قومی ضعيف
قصرهای عالی اشراف، دون باید نمود
صلح کل چون مستقر شد خارج از جمع لغات
اصطلاح توپ و شمشير و قشون باید نمود
پاک تا سطح زمين گردد ز نا پاکان حبيب
ز انقلابی سخت جاری سيل خون باید نمود
#فرخی_یزدی
🌱 @javaankavir
وین بنای سست پی را سرنگون باید نمود
از برای نشر آزادی زبان باید گشود
ارتجاعيون عالم را زبون باید نمود
تا که در نوع بشر گردد تساوی بر قرار
سعی در الغاء القاب و شئون باید نمود
ثروت آن کس که میباشد فزون باید گرفت
و آن که کم از دیگران دارد، فزون باید نمود
منزل جمعی پریشان، مسکن قومی ضعيف
قصرهای عالی اشراف، دون باید نمود
صلح کل چون مستقر شد خارج از جمع لغات
اصطلاح توپ و شمشير و قشون باید نمود
پاک تا سطح زمين گردد ز نا پاکان حبيب
ز انقلابی سخت جاری سيل خون باید نمود
#فرخی_یزدی
🌱 @javaankavir
منتظر شد نکند باد بیاید یا نه
قاصدک با دل ناشاد بیاید یا نه
ملتی چون پشه در تار، گرفتار شد و
بی تکان ماند که صیاد بیاید یا نه
عید قربان شده و چون رمه در مسلخگاه
سرنهادیم که جلاد بیاید یا نه
فکر کن کار نگارنده رسید اینجا که:
واژه از جانب "ارشاد" بیاید یا نه
دشت، ای یخ زده ی جور زمستانی ها
نرگس و لاله و شمشاد بیاید یا نه
یک سپاه از خرد و اصل و هویت باقی است
پاسخش چیست... به امداد بیاید یا نه!؟
مردمان! موسم تهنیت آزادی نیست؟
چه کند؟... خانه اش آباد، بیاید یا نه
#بردیا_پارسی
@javaankavir
قاصدک با دل ناشاد بیاید یا نه
ملتی چون پشه در تار، گرفتار شد و
بی تکان ماند که صیاد بیاید یا نه
عید قربان شده و چون رمه در مسلخگاه
سرنهادیم که جلاد بیاید یا نه
فکر کن کار نگارنده رسید اینجا که:
واژه از جانب "ارشاد" بیاید یا نه
دشت، ای یخ زده ی جور زمستانی ها
نرگس و لاله و شمشاد بیاید یا نه
یک سپاه از خرد و اصل و هویت باقی است
پاسخش چیست... به امداد بیاید یا نه!؟
مردمان! موسم تهنیت آزادی نیست؟
چه کند؟... خانه اش آباد، بیاید یا نه
#بردیا_پارسی
@javaankavir
تقدیم به نگاهی که در هر ورق تاریخ
با حسرت رهایی اش را به انتظار نشسته است
گم شد شبیه سوزنی در کوهی از کاه
حقش همیشه در نبردی نابرابر
تسلیم افکاری شده از بدو خلقت
که روزگارش را سیه کرده مکرر
چشمان لبریز از غمش دارد حکایت
از خستگی هایی که مانده در وجودش
اما نلرزیده چرا عرش خدا با
آهی که جاری می شد از بغض کبودش!
در شعله ی تبعیض می سوزد پیاپی
با این همه قانونِ در قرآن نوشته
ارثیه اش ناچیز و خونش بی بها شد
وقتی تمام قصه را انسان نوشته!
با سادگی در حین بازی مثل طفلی
از حیله و نیرنگ بعضی ها کلک خورد
هر جا لبش وا شد برای اعتراضی
با حجمه های ظالمانه هی کتک خورد
در کارگاه فتنه ی قدرت پرستی
زن بودنش تنها شده ابزار شهوت
عرضه شده مانند کالا تا دمادم
رونق بگیرد با تنش بازار شهوت
با این تفکرهای پوسیده بگویید
آیا به جایی میرسد فریاد زن ها
ای کاش می شد با غروب بی طلوعی
پایان بگیرد قصه ی نامردِ من ها
محصول چشمش روی دستش می چکد تا
جاری شود در ربنای هر قنوتش
دنیایی از آوارگی را می توان دید
در زخم های مانده از حجم سکوتش
دیگر ندارد آرزوی سبزی دشت
وقتی زمستان آیه آیه شد مقدر
فرقی ندارد آسمان دست که باشد
وقتی پریدن می شود جرم کبوتر
بر دین تان می خندد از بس که نوشتید
جنت فقط در زیر پای مادران است
با وعده ها می سازد و فهمیده دیگر
آینده هم همواره سهم دیگران است
بالا بیاور از گلویت هرچه مانده
وقتی نمی سازد دلت با خورده هایت
در هر نزاعی دیده ام که ناسزاها
سهم تو می شد با تمام مرده هایت...
محمد میرزازاده
@javaankavir
با حسرت رهایی اش را به انتظار نشسته است
گم شد شبیه سوزنی در کوهی از کاه
حقش همیشه در نبردی نابرابر
تسلیم افکاری شده از بدو خلقت
که روزگارش را سیه کرده مکرر
چشمان لبریز از غمش دارد حکایت
از خستگی هایی که مانده در وجودش
اما نلرزیده چرا عرش خدا با
آهی که جاری می شد از بغض کبودش!
در شعله ی تبعیض می سوزد پیاپی
با این همه قانونِ در قرآن نوشته
ارثیه اش ناچیز و خونش بی بها شد
وقتی تمام قصه را انسان نوشته!
با سادگی در حین بازی مثل طفلی
از حیله و نیرنگ بعضی ها کلک خورد
هر جا لبش وا شد برای اعتراضی
با حجمه های ظالمانه هی کتک خورد
در کارگاه فتنه ی قدرت پرستی
زن بودنش تنها شده ابزار شهوت
عرضه شده مانند کالا تا دمادم
رونق بگیرد با تنش بازار شهوت
با این تفکرهای پوسیده بگویید
آیا به جایی میرسد فریاد زن ها
ای کاش می شد با غروب بی طلوعی
پایان بگیرد قصه ی نامردِ من ها
محصول چشمش روی دستش می چکد تا
جاری شود در ربنای هر قنوتش
دنیایی از آوارگی را می توان دید
در زخم های مانده از حجم سکوتش
دیگر ندارد آرزوی سبزی دشت
وقتی زمستان آیه آیه شد مقدر
فرقی ندارد آسمان دست که باشد
وقتی پریدن می شود جرم کبوتر
بر دین تان می خندد از بس که نوشتید
جنت فقط در زیر پای مادران است
با وعده ها می سازد و فهمیده دیگر
آینده هم همواره سهم دیگران است
بالا بیاور از گلویت هرچه مانده
وقتی نمی سازد دلت با خورده هایت
در هر نزاعی دیده ام که ناسزاها
سهم تو می شد با تمام مرده هایت...
محمد میرزازاده
@javaankavir
اما اگر هیچ چیز
نتواند ما را از مرگ برهاند،
لااقل عشق
از زندگی نجاتمان خواهد داد!
#پابلو_نرودا
🌱 @javaankavir
نتواند ما را از مرگ برهاند،
لااقل عشق
از زندگی نجاتمان خواهد داد!
#پابلو_نرودا
🌱 @javaankavir
دانستنیهای جالب دربارهٔ زبان فارسى
زبان فارسى در ٢٩ كشور جهان صحبت میشه که در ردیف ششم بعد از زبان اسپانيايى و قبل از زبان آلمانى ( از نظر تعداد كشورهایی که توی اونها فارسى صحبت میکنند) ردهبندى شده!
زبان فارسى دومین زبان كلاسيک جهان بعد از زبان يونانى شناخته شده و همهٔ ويژگیهاى يک زبان كلاسيک رو داره. زبان هاى لاتين و سانسكريت در رديفهاى سوم و چهارم قرار دارند!!!
زبان فارسى از نظر تنوع مَتَل (ضربالمثل) بین سه کشور اول دنیاست!
زبان فارسی از نظر دامنه و تنوع واژهها يكى از پرمايه ترين و بزرگترين زبان های دنیاست. در كمتر زبانى فرهنگ لغاتى مثل لغت نامه ی ١٨ جلدی دهخدا و يا فرهنگ معين در ۶ جلد ديده میشه!!!
زبان فارسى توانايى ساختن ۲۲۵ ميليون واژه را داره كه در ميان زبانهاى گيتى بى همتاست!!!!!!
زبان فارسی سیزدهمین زبان پرکاربرد در محتوای وب و اینترنته!!!
زبان فارسى يک سده از لاتين و دوازده سده از انگليسى جلوتره!!!
از ده شاعر برتر جهان پنج نفر از آنها فارسی زبانند.
آخرین نکته هم اینکه زبان فارسی تنها زبانی هست که میشه 19 تا فعل رو کنار هم گفت و جمله ی معنی دار داشته باشیم مثلا : داشتم میرفتم، دیدم گرفته نشسته گفتم بذار بپرسم ببینم میاد نمیاد دیدم میگه نمیخوام بیام میخوام برم بگیرم بخوابم!!!!! کسی اینو بخواد ترجمه کنه رباط صلیبی مغزش پاره میشه!!
قدر زبان فارسی را با درست فارسی صحبت كردن و یاد دادن درست به بچه هامون و املای صحیح لغات بدونيم و آن را گرامی بداريم و برای آگاهی از جایگاه والا و اهمیت اون اطلاع رسانی کنیم 👌🏻
@javaankavir
زبان فارسى در ٢٩ كشور جهان صحبت میشه که در ردیف ششم بعد از زبان اسپانيايى و قبل از زبان آلمانى ( از نظر تعداد كشورهایی که توی اونها فارسى صحبت میکنند) ردهبندى شده!
زبان فارسى دومین زبان كلاسيک جهان بعد از زبان يونانى شناخته شده و همهٔ ويژگیهاى يک زبان كلاسيک رو داره. زبان هاى لاتين و سانسكريت در رديفهاى سوم و چهارم قرار دارند!!!
زبان فارسى از نظر تنوع مَتَل (ضربالمثل) بین سه کشور اول دنیاست!
زبان فارسی از نظر دامنه و تنوع واژهها يكى از پرمايه ترين و بزرگترين زبان های دنیاست. در كمتر زبانى فرهنگ لغاتى مثل لغت نامه ی ١٨ جلدی دهخدا و يا فرهنگ معين در ۶ جلد ديده میشه!!!
زبان فارسى توانايى ساختن ۲۲۵ ميليون واژه را داره كه در ميان زبانهاى گيتى بى همتاست!!!!!!
زبان فارسی سیزدهمین زبان پرکاربرد در محتوای وب و اینترنته!!!
زبان فارسى يک سده از لاتين و دوازده سده از انگليسى جلوتره!!!
از ده شاعر برتر جهان پنج نفر از آنها فارسی زبانند.
آخرین نکته هم اینکه زبان فارسی تنها زبانی هست که میشه 19 تا فعل رو کنار هم گفت و جمله ی معنی دار داشته باشیم مثلا : داشتم میرفتم، دیدم گرفته نشسته گفتم بذار بپرسم ببینم میاد نمیاد دیدم میگه نمیخوام بیام میخوام برم بگیرم بخوابم!!!!! کسی اینو بخواد ترجمه کنه رباط صلیبی مغزش پاره میشه!!
قدر زبان فارسی را با درست فارسی صحبت كردن و یاد دادن درست به بچه هامون و املای صحیح لغات بدونيم و آن را گرامی بداريم و برای آگاهی از جایگاه والا و اهمیت اون اطلاع رسانی کنیم 👌🏻
@javaankavir
📜اطلاعیه تغییر مکان جلسه
نشست پاییزی
جلسه نقد و بررسی آثار ادبی انجمن ادبی جوان کویر آران وبیدگل، به طور استثنا فردا جمعه 1398/8/3ساعت 6عصر در منزل آقای محمد میرزازاده واقع در جاده جدید آرانوبیدگل به کاشان، میدان ارغوان، مزرعه مسلمآباد (علیجانزاده)، اولین فرعیِ سمت چپ برگزار می گردد.
✅منتظر گامهای سبزتان هستیم
🌱 @javaankavir
نشست پاییزی
جلسه نقد و بررسی آثار ادبی انجمن ادبی جوان کویر آران وبیدگل، به طور استثنا فردا جمعه 1398/8/3ساعت 6عصر در منزل آقای محمد میرزازاده واقع در جاده جدید آرانوبیدگل به کاشان، میدان ارغوان، مزرعه مسلمآباد (علیجانزاده)، اولین فرعیِ سمت چپ برگزار می گردد.
✅منتظر گامهای سبزتان هستیم
🌱 @javaankavir
#حکایت
روزی صلاحالدينايوبی فرمانده مسلمانان در جنگهای صليبی به خاطر كمبود بودجه نظامی نزد شخص ثروتمندی رفت تا شايد بتواند پولی برای ادامه جنگ هايش بگيرد آن تاجر مبلغ مورد نياز فرمانده مسلمانان را به او پرداخت كرد. صلاحالدين موقعی كه خواست از خانه بيرون برود رو به آن مرد نمود و پرسيد: به نظر شما بين سه دين يهود و مسيح و اسلام كه با هم در جنگ هستند حق با كداميک است؟ آن تاجر بزرگ گفت: بنشين تا يک داستان برايت بگويم، بعد خودت نتيجه گيری كن ...
او گفت در روزگاران قديم مرد كشاورزی بود كه صاحب يک انگشتر بود و همه میگفتند اين انگشتر نزد هر كس باشد، به كمال انسانيت میرسد. خداوند به مرد كشاورز سه پسر داد و وقتی پسران بزرگ شدند پدر آنها از روی آن انگشتر دو تای ديگر دقيقا شبيه اولی درست كرد و به هر كدام از پسرانش يكی از انگشترها را داد از اين به بعد هر كدام از پسرها می گفتند كه انگشتر اصلی پيش اوست و هميشه با هم دعوا داشتند بر سر اينكه انگشتر اصلی كه باعث كمال انسانيت می شود پيش كداميک از آنهاست.
تا بالاخره تصميم گرفتند برای مشخص شدن انگشتر اصلی پيش قاضی بروند. وقتی شرح ماجرا را برای قاضی گفتند، قاضی گفت:
احتمالا انگشتر اصلی گم شده است، چون قرار بر اين بوده كه آن انگشتر پيش هر كس باشد، دارای كمالات انسانی باشد، اما شما سه نفر كه هيچ فرقی با هم نداريد و مدام مشغول ناسزاگويی به يكديگر هستيد ...
#ویل_دورانت
@javaankavir
روزی صلاحالدينايوبی فرمانده مسلمانان در جنگهای صليبی به خاطر كمبود بودجه نظامی نزد شخص ثروتمندی رفت تا شايد بتواند پولی برای ادامه جنگ هايش بگيرد آن تاجر مبلغ مورد نياز فرمانده مسلمانان را به او پرداخت كرد. صلاحالدين موقعی كه خواست از خانه بيرون برود رو به آن مرد نمود و پرسيد: به نظر شما بين سه دين يهود و مسيح و اسلام كه با هم در جنگ هستند حق با كداميک است؟ آن تاجر بزرگ گفت: بنشين تا يک داستان برايت بگويم، بعد خودت نتيجه گيری كن ...
او گفت در روزگاران قديم مرد كشاورزی بود كه صاحب يک انگشتر بود و همه میگفتند اين انگشتر نزد هر كس باشد، به كمال انسانيت میرسد. خداوند به مرد كشاورز سه پسر داد و وقتی پسران بزرگ شدند پدر آنها از روی آن انگشتر دو تای ديگر دقيقا شبيه اولی درست كرد و به هر كدام از پسرانش يكی از انگشترها را داد از اين به بعد هر كدام از پسرها می گفتند كه انگشتر اصلی پيش اوست و هميشه با هم دعوا داشتند بر سر اينكه انگشتر اصلی كه باعث كمال انسانيت می شود پيش كداميک از آنهاست.
تا بالاخره تصميم گرفتند برای مشخص شدن انگشتر اصلی پيش قاضی بروند. وقتی شرح ماجرا را برای قاضی گفتند، قاضی گفت:
احتمالا انگشتر اصلی گم شده است، چون قرار بر اين بوده كه آن انگشتر پيش هر كس باشد، دارای كمالات انسانی باشد، اما شما سه نفر كه هيچ فرقی با هم نداريد و مدام مشغول ناسزاگويی به يكديگر هستيد ...
#ویل_دورانت
@javaankavir