ﺍﻭﺭﺍﻕ ﺷﻌﺮ ﻣﺎ ﺭﺍ ﺑﮕﺬﺍﺭ ﺗﺎ ﺑﺴﻮﺯﻧﺪ
ﻟﺐ ﻫﺎﯼ ﺑﺎﺯ ﻣﺎ ﺭﺍ ﺑﮕﺬﺍﺭ ﺗﺎ ﺑﺪﻭﺯﻧﺪ
ﺑﮕﺬﺍﺭ ﺩستها ﺭﺍ ﺑﺮ ﺩستها ﺑﺒﻨﺪﻧﺪ
ﺑﮕﺬﺍﺭ ﺗﺎ ﺑﮕﺮﺋﯿﻢ ﺑﮕﺬﺍﺭ ﺗﺎ ﺑﺨﻨﺪﻧﺪ
ﺑﮕﺬﺍﺭ ﻫﺮ ﭼﻪ ﺧﻮﺍﻫﻨﺪ ﻧﺠﻮﺍ ﮐﻨﺎﻥ ﺑﮕﻮﯾﻨﺪ
ﺑﮕﺬﺍﺭ ﺭﻧﮓ ﺧﻮﻥ ﺭﺍ ﺑﺎ ﺍﺷﮑﻬﺎ ﺑﺸﻮﯾﻨﺪ
ﺑﮕﺬﺍﺭ ﺗﺎ ﺧﺪﺍﯾﺎﻥ ﺩﯾﻮﺍﺭ ﺷﺐ ﺑﺴﺎﺯﻧﺪ
ﺑﮕﺬﺍﺭ ﺍﺳﺐ ﻇﻠﻤﺖ ﺑﺮ ﻻﺷﻪ ﻫﺎ ﺑﺘﺎﺯﻧﺪ
ﺑﮕﺬﺍﺭ ﺗﺎ ﺑﺒﺎﺭﻧﺪ ﺧﻮﻧﻬﺎ ﺯ ﺳﯿﻨﻪﯼ ﻣﺎ
ﺷﺎﯾﺪ ﺷﮑﻔﺘﻪ ﮔﺮﺩﺩ ﮔﻠﻬﺎﯼ ﮐﯿﻨﻪﯼ ما
#نصرت_رحمانی
🌱 @javaankavir
ﻟﺐ ﻫﺎﯼ ﺑﺎﺯ ﻣﺎ ﺭﺍ ﺑﮕﺬﺍﺭ ﺗﺎ ﺑﺪﻭﺯﻧﺪ
ﺑﮕﺬﺍﺭ ﺩستها ﺭﺍ ﺑﺮ ﺩستها ﺑﺒﻨﺪﻧﺪ
ﺑﮕﺬﺍﺭ ﺗﺎ ﺑﮕﺮﺋﯿﻢ ﺑﮕﺬﺍﺭ ﺗﺎ ﺑﺨﻨﺪﻧﺪ
ﺑﮕﺬﺍﺭ ﻫﺮ ﭼﻪ ﺧﻮﺍﻫﻨﺪ ﻧﺠﻮﺍ ﮐﻨﺎﻥ ﺑﮕﻮﯾﻨﺪ
ﺑﮕﺬﺍﺭ ﺭﻧﮓ ﺧﻮﻥ ﺭﺍ ﺑﺎ ﺍﺷﮑﻬﺎ ﺑﺸﻮﯾﻨﺪ
ﺑﮕﺬﺍﺭ ﺗﺎ ﺧﺪﺍﯾﺎﻥ ﺩﯾﻮﺍﺭ ﺷﺐ ﺑﺴﺎﺯﻧﺪ
ﺑﮕﺬﺍﺭ ﺍﺳﺐ ﻇﻠﻤﺖ ﺑﺮ ﻻﺷﻪ ﻫﺎ ﺑﺘﺎﺯﻧﺪ
ﺑﮕﺬﺍﺭ ﺗﺎ ﺑﺒﺎﺭﻧﺪ ﺧﻮﻧﻬﺎ ﺯ ﺳﯿﻨﻪﯼ ﻣﺎ
ﺷﺎﯾﺪ ﺷﮑﻔﺘﻪ ﮔﺮﺩﺩ ﮔﻠﻬﺎﯼ ﮐﯿﻨﻪﯼ ما
#نصرت_رحمانی
🌱 @javaankavir
مردی نشسته روبرویم بی تحرک
دارد تماشا می کند آرامشم را
دارد تهوع میزند وقتی کشیدم
بر دوش خود آسوده ننگ سازشم را
مرد نشسته روبرویم بی تکلم
سر می کند با هجمه های فصل تاریخ
از اینکه همسو با نظام حزب بادم
هر لحظه افکار خودش را کرده توبیخ
خیره شده بر بی خیالی های حالم
ساکت ولی ناراضی از وضع زمانه
روی هدف دائم نشانه رفته اما
تیرش به سمت باورش دارد کمانه
بیهوده گی وا کرده سر در تار و پودم
از بس سپردم دل به رؤیای تفنن
سرگرمیم شد تا بجویم عطر مرغوب
تا گم شود از ظاهرم بوی تعفن
شاید نمی فهمد که مجبورم همیشه
همرنگ دنیا باشم و خالی تر از باد
همراه خوبی را نمی یابم در این عصر
تا ناگزیری را زنم یک لحظه فریاد
مرد نشسته روبرویم با نگاهش
دارد گلایه از من و رفتار زشتم
در خود فریبی غرقم و با این تصور
که دیگران در دوزخ و من در بهشتم
مرد نشسته می کشد خمیازه کم کم
شاید که فهمیده نمی فهمم زبانش
لجبازی و کج فهمیم مثل گذشته
بد جور بازی کرده با روح و روانش
مرد نشسته دیده جز ولگردی من
بی حاصلی را در گناه گفتگویش
من در پی تخریب خود بودم ولی او
مبهوت آواری که مانده روبرویش
دارد تکانی می خورد مرد نشسته
شاید به فکر انتقام افتاده در من
می ترسم از طوفان دریای درونش
از بس که با موجش تذکر داده بر من
دارد بهم می ریزد اعصاب و روانم
بس کن و گرنه (آی) با قانون مشتم
دنبال قاتل بیش از این هرگز نگردید
وقتی خودم را در دل آیینه کشتم...
#محمد_میرزازاده
با کانال شعر و داستان انجمن ادبی جوان کویر آرانوبیدگل همراه ما باشید 🌷🌷🌷
@javaankavir
دارد تماشا می کند آرامشم را
دارد تهوع میزند وقتی کشیدم
بر دوش خود آسوده ننگ سازشم را
مرد نشسته روبرویم بی تکلم
سر می کند با هجمه های فصل تاریخ
از اینکه همسو با نظام حزب بادم
هر لحظه افکار خودش را کرده توبیخ
خیره شده بر بی خیالی های حالم
ساکت ولی ناراضی از وضع زمانه
روی هدف دائم نشانه رفته اما
تیرش به سمت باورش دارد کمانه
بیهوده گی وا کرده سر در تار و پودم
از بس سپردم دل به رؤیای تفنن
سرگرمیم شد تا بجویم عطر مرغوب
تا گم شود از ظاهرم بوی تعفن
شاید نمی فهمد که مجبورم همیشه
همرنگ دنیا باشم و خالی تر از باد
همراه خوبی را نمی یابم در این عصر
تا ناگزیری را زنم یک لحظه فریاد
مرد نشسته روبرویم با نگاهش
دارد گلایه از من و رفتار زشتم
در خود فریبی غرقم و با این تصور
که دیگران در دوزخ و من در بهشتم
مرد نشسته می کشد خمیازه کم کم
شاید که فهمیده نمی فهمم زبانش
لجبازی و کج فهمیم مثل گذشته
بد جور بازی کرده با روح و روانش
مرد نشسته دیده جز ولگردی من
بی حاصلی را در گناه گفتگویش
من در پی تخریب خود بودم ولی او
مبهوت آواری که مانده روبرویش
دارد تکانی می خورد مرد نشسته
شاید به فکر انتقام افتاده در من
می ترسم از طوفان دریای درونش
از بس که با موجش تذکر داده بر من
دارد بهم می ریزد اعصاب و روانم
بس کن و گرنه (آی) با قانون مشتم
دنبال قاتل بیش از این هرگز نگردید
وقتی خودم را در دل آیینه کشتم...
#محمد_میرزازاده
با کانال شعر و داستان انجمن ادبی جوان کویر آرانوبیدگل همراه ما باشید 🌷🌷🌷
@javaankavir
آورده اند
روزی برای سلطان محمود غزنوی كبكی آوردن كه لنگ بود.
فروشنده برای فروشش زر و زيوری زياد درخواست میکرد.
سلطان حكمت قيمت زياد كبک لنگ رو جويا شد
فروشنده گفت وقتی دام پهن میكنيم برای كبک ها ، اين كبک را نزديک دام ها رها میكنيم. آوازی خوش سر میدهد و كبک های ديگر به سراغش میآيند و در اين حين در دام گرفتار میشوند.
هر بار كه كبک را برای شكار ببريم حتما تعدادی زياد كبک گرفتار دام میشوند
سلطان امر به خريدن كرد و خواستار كبک شد.
چون زر به فروشنده دادن و كبک به سلطان ، سلطان تيغی بر گردن كبک لنگ زد و سرش را جدا كرد!!
فروشنده كه ناباوارنه سر قطع شده و تن بی جان كبک را میديد گفت اين همه كبک ، اين را چرا سر بريديد؟؟
سلطان گفت هر كَس ملت و قوم خود را بفروشد بايد سرش جدا شود.
@javaankavir
روزی برای سلطان محمود غزنوی كبكی آوردن كه لنگ بود.
فروشنده برای فروشش زر و زيوری زياد درخواست میکرد.
سلطان حكمت قيمت زياد كبک لنگ رو جويا شد
فروشنده گفت وقتی دام پهن میكنيم برای كبک ها ، اين كبک را نزديک دام ها رها میكنيم. آوازی خوش سر میدهد و كبک های ديگر به سراغش میآيند و در اين حين در دام گرفتار میشوند.
هر بار كه كبک را برای شكار ببريم حتما تعدادی زياد كبک گرفتار دام میشوند
سلطان امر به خريدن كرد و خواستار كبک شد.
چون زر به فروشنده دادن و كبک به سلطان ، سلطان تيغی بر گردن كبک لنگ زد و سرش را جدا كرد!!
فروشنده كه ناباوارنه سر قطع شده و تن بی جان كبک را میديد گفت اين همه كبک ، اين را چرا سر بريديد؟؟
سلطان گفت هر كَس ملت و قوم خود را بفروشد بايد سرش جدا شود.
@javaankavir
Forwarded from شعر و داستان - انجمن ادبی جوان کویر
🍀اطلاعیه🍀
📃جلسه نقد شعر و آثار ادبی انجمن جوان کویر آران وبیدگل📃
✅امروز #ساعت #18/30
آران وبیدگل
خیابان شهدا. انتهای کوچه معراج سوم
گام های سبزتان را چشم به راهیم 😊🌹
(با حضور به موقع ما را خوشحال کنید😉)
🌱 @JavaanKavir
📃جلسه نقد شعر و آثار ادبی انجمن جوان کویر آران وبیدگل📃
✅امروز #ساعت #18/30
آران وبیدگل
خیابان شهدا. انتهای کوچه معراج سوم
گام های سبزتان را چشم به راهیم 😊🌹
(با حضور به موقع ما را خوشحال کنید😉)
🌱 @JavaanKavir
داستانک
💎سگی در چمن علف میخورد...
سگ رهگذری از آنجا می گذشت.
وقتی صحنه رو دید تعجب کرد و ایستاد. آخه تا حالا ندیده بود سگ علف بخوره!
ایستاد و با تعجب گفت:
اوی! کی هستی؟ چرا علف میخوری؟!
سگی که علف میخورد نگاش کرد و بادی به غبغبه انداخت و گفت:
من؟! من سگ قاسم خان هستم!
سگ رهگذر پوزخندی زد و گفت:
سگ حسابی! تو که علف میخوری؛ دیگه چرا سگ قاسم خان؟ اگه حداقل پاره استخونی جلوت انداخته بود باز یه چیزی؛
حالا که علف میخوری دیگه چرا سگ قاسم خان؟ سگ خودت باش..
@javaankavir
💎سگی در چمن علف میخورد...
سگ رهگذری از آنجا می گذشت.
وقتی صحنه رو دید تعجب کرد و ایستاد. آخه تا حالا ندیده بود سگ علف بخوره!
ایستاد و با تعجب گفت:
اوی! کی هستی؟ چرا علف میخوری؟!
سگی که علف میخورد نگاش کرد و بادی به غبغبه انداخت و گفت:
من؟! من سگ قاسم خان هستم!
سگ رهگذر پوزخندی زد و گفت:
سگ حسابی! تو که علف میخوری؛ دیگه چرا سگ قاسم خان؟ اگه حداقل پاره استخونی جلوت انداخته بود باز یه چیزی؛
حالا که علف میخوری دیگه چرا سگ قاسم خان؟ سگ خودت باش..
@javaankavir
#گزارش_تصویری
جمعه سی و یکم خردادماه 1398
جلسه هفتگی نقد و بررسی آثار ادبی انجمن ادبی جوان کویر
✅جمعه هر هفته، ساعت هجده و سی
آرانوبیدگل، خیابان شهدا، انتهای کوچه معراج سوم، دفتر انجمن ادبی جوان کویر
🌱 @javaankavir
جمعه سی و یکم خردادماه 1398
جلسه هفتگی نقد و بررسی آثار ادبی انجمن ادبی جوان کویر
✅جمعه هر هفته، ساعت هجده و سی
آرانوبیدگل، خیابان شهدا، انتهای کوچه معراج سوم، دفتر انجمن ادبی جوان کویر
🌱 @javaankavir
Forwarded from Jooyamaroofi
به بهانه بازداشت و آزادی #حسین_جنتی یادداشتی نوشتهام در بابِ زبانِ شعر و تفاوتِ آن با زبانِ متکلمین، فیلسوفان و سیاستمداران که در روزنامه #اعتماد امروز چاپ شده است:
جوانمردا ! این شعرها را چون آینه دان
#جویا_معروفی
روزنامه اعتماد / دوشنبه ۲۰ خرداد ۱۳۹۸
من این حروف نوشتم چنان که غیر ندانست
تو هم ز روی کرامت چنان بخوان که تو دانی
در خبرها ذکر شد که در هفته گذشته، حسین جنتی، غزلسرای جوان کشور و شاعر دو مجموعه غزل (ن) و (ی) و همچنین مولف کتاب (از مقدمهها) به دلیل شعرخوانی چند ماه پیش در دانشگاه اصفهان بازداشت شده است. البته حسین جنتی بعد از چند روز به قید وثیقه آزاد شد. خللی در حواشیِ مربوط به این قضیه وجود دارد و آن هم عدمِ درکِ درست گروهی از مردم نسبت به زبانِ شعر و تفاوتِ آن با گزارههای کلامیِ دیگر است. به همین دلیل، لازم دانستم تا در مورد ماهیتِ زبانِ شعر و ارتباطِ زبان با معنا و پیام در شعر، نکاتی را ذکر کنم.
امیر شیرعلی خان لودی در تذکره مرآت الخیال ادعا کرده است که شعر چیزی است که معنی نداشته باشد. این گزاره که بسیار بحث برانگیز است، به این معنا نیست که شعر نباید معنی داشته باشد، بلکه به این معنا است که شعر میتواند و باید معانیِ متعددی را در ذهنِ مخاطبِ خود بگنجاند و تنها محدود به یک معنیِ مشخص و واضح نباشد. از دیدگاهِ صورتگرایان عرب و روس، هر معنایی را که یک متن بتواند تحمل کند، میتوان بر آن تحمیل کرد. قرنها پیش، عینالقضات همدانی، آن عارف و ادیبِ بزرگ، گفت: (جوانمردا ! این شعرها را چون آینه دان! آخر دانی که آینه را صورتی نیست در خود. اما هرکه در او نگه کند، صورتِ خود تواند دید). رولان بارت، فیلسوف و منقد ادبی برجسته معاصر، میگوید که به تناسبِ نظمِ رمزیِ زبانِ یک اثر و به تعدادِ نمادهایی که در آن به کار گرفته میشود، آن اثر دارای معنی است. همه اینها را گفتم که به این نکته اشاره کنم که زبانِ شاعران با زبانِ متکلمان، فیلسوفان و سیاستمداران متفاوت است، در نتیجه برخوردِ ما هم با زبانِ شاعران باید متفاوت از برخورد با زبانِ متکلمان و سیاستمداران باشد. متنِ شعر، زیر مجموعه زبان معرفتی است؛ همان که عطار گفته است: (زبانِ معرفت گنگ است جاوید.) زبان و بیانِ شعر آشکار نیست و گنگ است. همین پنهان بودنِ معنا و چند معنایی بودنِ شعر باعث شده است که شاعران بیش از متکلمین در ذهن و زبانِ مردم قرار گیرند. مگر نه این است که در منازلِ مردمِ ما با اعتقاداتِ متنوع و تفکراتِ گوناگونی که دارند، دیوانِ حافظ وجود دارد. اگر قرار بر این بود که برخوردِ ما با شعرِ حافظ مانند برخوردِ ما با کلامِ امام محمد غزالی یا با سخنان دکتر محمد مصدق میبود، شعرِ حافظ موردِ پسندِ بسیاری نبود. یعنی حتی تودههای مردم نیز، بدونِ این که مبنایی زبانشناسانه برای این تفاوتِ رویکرد بشناسند، این تفاوت را درک کردهاند. اگر قرار بود برخوردِ ما با معنا و پیامِ شعر، برخوردِ صریح و بدون واسطه با متنِ شعر باشد، تیغِ تکفیر نه فقط بر حافظ که بر خیام و سنایی و مولوی و عطار و سعدی و دیگران نیز جاری میگشت. مگر نه این است که پروردگارِ ما، برای دعوتِ مردم به ایمانِ آوردن به متنِ قرآنِ کریم فرموده است: (( إِنَّهُ لَقَوْلُ رَسُولٍ كَرِيمٍ وَمَا هُوَ بِقَوْلِ شَاعِرٍ قَلِيلًا مَا تُؤْمِنُونَ )). خداوند به صراحت بیان میفرماید که قرآن کریم، گفتارِ فرستاده بزرگوارِ اوست و گفتارِ یک شاعر نیست. چرا که در همان زمان و همان مکان هم تودههای مردم بر این باور بودند که نباید و نشاید به متنِ شعر مانندِ متنی که بیانگر صریحِ یک حقیقت یا واقعیت است و یا حاملِ یک پیام مشخص است برخورد کرد. بیخود نیست که در مورد هرمنوتیک شعرِ شاعرانِ بزرگ و تفسیر و تأویل شعرهای آنها و جهان اندیشه آنها صدها کتاب و مقاله نوشته شده است. اما با این حال، همچنان در فضای فرهنگیِ ما نظراتِ منتوع و بسیار متناقضی در بابِ جهان اندیشه شاعران وجود دارد. چرا که شعر از مقوله گزارههای علمی نیست که یا اثبات شوند و تبدیل به اصل و قانون شوند و یا رد شوند، بلکه شعر یک گزاره معرفتی و ارجاعی است. خاصیت گزارههای معرفتی اقناعی بودنِ آن است نه اثباتی بودنِ آن. یکی از دلایلی که گزارههای معرفتی و از همه مهمتر شعر، اثباتپذیر نیست، همین چندمعنایی بودن و یا به بیانِ شیرعلی خان لودی بیمعنا بودنِ شعر است.
شعرِ شاعرانِ بزرگ را باید خواند، از زیباییهای آن باید لذت برد، در جهانِ خیالِ آنها باید غرق شد، ولی پیامِ آنها را باید تأویل کرد. باید آینه صبوح را ترجمه شبانه کرد.
@jooyamaroofi1
جوانمردا ! این شعرها را چون آینه دان
#جویا_معروفی
روزنامه اعتماد / دوشنبه ۲۰ خرداد ۱۳۹۸
من این حروف نوشتم چنان که غیر ندانست
تو هم ز روی کرامت چنان بخوان که تو دانی
در خبرها ذکر شد که در هفته گذشته، حسین جنتی، غزلسرای جوان کشور و شاعر دو مجموعه غزل (ن) و (ی) و همچنین مولف کتاب (از مقدمهها) به دلیل شعرخوانی چند ماه پیش در دانشگاه اصفهان بازداشت شده است. البته حسین جنتی بعد از چند روز به قید وثیقه آزاد شد. خللی در حواشیِ مربوط به این قضیه وجود دارد و آن هم عدمِ درکِ درست گروهی از مردم نسبت به زبانِ شعر و تفاوتِ آن با گزارههای کلامیِ دیگر است. به همین دلیل، لازم دانستم تا در مورد ماهیتِ زبانِ شعر و ارتباطِ زبان با معنا و پیام در شعر، نکاتی را ذکر کنم.
امیر شیرعلی خان لودی در تذکره مرآت الخیال ادعا کرده است که شعر چیزی است که معنی نداشته باشد. این گزاره که بسیار بحث برانگیز است، به این معنا نیست که شعر نباید معنی داشته باشد، بلکه به این معنا است که شعر میتواند و باید معانیِ متعددی را در ذهنِ مخاطبِ خود بگنجاند و تنها محدود به یک معنیِ مشخص و واضح نباشد. از دیدگاهِ صورتگرایان عرب و روس، هر معنایی را که یک متن بتواند تحمل کند، میتوان بر آن تحمیل کرد. قرنها پیش، عینالقضات همدانی، آن عارف و ادیبِ بزرگ، گفت: (جوانمردا ! این شعرها را چون آینه دان! آخر دانی که آینه را صورتی نیست در خود. اما هرکه در او نگه کند، صورتِ خود تواند دید). رولان بارت، فیلسوف و منقد ادبی برجسته معاصر، میگوید که به تناسبِ نظمِ رمزیِ زبانِ یک اثر و به تعدادِ نمادهایی که در آن به کار گرفته میشود، آن اثر دارای معنی است. همه اینها را گفتم که به این نکته اشاره کنم که زبانِ شاعران با زبانِ متکلمان، فیلسوفان و سیاستمداران متفاوت است، در نتیجه برخوردِ ما هم با زبانِ شاعران باید متفاوت از برخورد با زبانِ متکلمان و سیاستمداران باشد. متنِ شعر، زیر مجموعه زبان معرفتی است؛ همان که عطار گفته است: (زبانِ معرفت گنگ است جاوید.) زبان و بیانِ شعر آشکار نیست و گنگ است. همین پنهان بودنِ معنا و چند معنایی بودنِ شعر باعث شده است که شاعران بیش از متکلمین در ذهن و زبانِ مردم قرار گیرند. مگر نه این است که در منازلِ مردمِ ما با اعتقاداتِ متنوع و تفکراتِ گوناگونی که دارند، دیوانِ حافظ وجود دارد. اگر قرار بر این بود که برخوردِ ما با شعرِ حافظ مانند برخوردِ ما با کلامِ امام محمد غزالی یا با سخنان دکتر محمد مصدق میبود، شعرِ حافظ موردِ پسندِ بسیاری نبود. یعنی حتی تودههای مردم نیز، بدونِ این که مبنایی زبانشناسانه برای این تفاوتِ رویکرد بشناسند، این تفاوت را درک کردهاند. اگر قرار بود برخوردِ ما با معنا و پیامِ شعر، برخوردِ صریح و بدون واسطه با متنِ شعر باشد، تیغِ تکفیر نه فقط بر حافظ که بر خیام و سنایی و مولوی و عطار و سعدی و دیگران نیز جاری میگشت. مگر نه این است که پروردگارِ ما، برای دعوتِ مردم به ایمانِ آوردن به متنِ قرآنِ کریم فرموده است: (( إِنَّهُ لَقَوْلُ رَسُولٍ كَرِيمٍ وَمَا هُوَ بِقَوْلِ شَاعِرٍ قَلِيلًا مَا تُؤْمِنُونَ )). خداوند به صراحت بیان میفرماید که قرآن کریم، گفتارِ فرستاده بزرگوارِ اوست و گفتارِ یک شاعر نیست. چرا که در همان زمان و همان مکان هم تودههای مردم بر این باور بودند که نباید و نشاید به متنِ شعر مانندِ متنی که بیانگر صریحِ یک حقیقت یا واقعیت است و یا حاملِ یک پیام مشخص است برخورد کرد. بیخود نیست که در مورد هرمنوتیک شعرِ شاعرانِ بزرگ و تفسیر و تأویل شعرهای آنها و جهان اندیشه آنها صدها کتاب و مقاله نوشته شده است. اما با این حال، همچنان در فضای فرهنگیِ ما نظراتِ منتوع و بسیار متناقضی در بابِ جهان اندیشه شاعران وجود دارد. چرا که شعر از مقوله گزارههای علمی نیست که یا اثبات شوند و تبدیل به اصل و قانون شوند و یا رد شوند، بلکه شعر یک گزاره معرفتی و ارجاعی است. خاصیت گزارههای معرفتی اقناعی بودنِ آن است نه اثباتی بودنِ آن. یکی از دلایلی که گزارههای معرفتی و از همه مهمتر شعر، اثباتپذیر نیست، همین چندمعنایی بودن و یا به بیانِ شیرعلی خان لودی بیمعنا بودنِ شعر است.
شعرِ شاعرانِ بزرگ را باید خواند، از زیباییهای آن باید لذت برد، در جهانِ خیالِ آنها باید غرق شد، ولی پیامِ آنها را باید تأویل کرد. باید آینه صبوح را ترجمه شبانه کرد.
@jooyamaroofi1
شلیک نکن مرد جوان
قلبم را نشانه نگیر
تیر به خودت اصابت خواهد کرد.
تو در قلب منی.
مرا مزن، مرا مکش
من زندگی را چون بستنی در ظهر تابستان دوست میدارم.
من تو را برادر خود میدانم
تو مرا برابر خود میبینی
#محمد_نجفی
وکیل دادگستری - در حبس
🌱 @javaankavir
قلبم را نشانه نگیر
تیر به خودت اصابت خواهد کرد.
تو در قلب منی.
مرا مزن، مرا مکش
من زندگی را چون بستنی در ظهر تابستان دوست میدارم.
من تو را برادر خود میدانم
تو مرا برابر خود میبینی
#محمد_نجفی
وکیل دادگستری - در حبس
🌱 @javaankavir
دست از همین اندک امیدم برنمیدارم
فواره وار از خود به خود در حال تکرارم
واژه به واژه گفتمت! باریدمت! یعنی:
قدر تمام شعرهایم دوستت دارم
از قله های شانه ات مهتاب می چینم
در دشت های دامنت گلبوسه میکارم
پلکی بزن از شعر بعدی رونمایی کن
بگذار از دیوان چشمت شعر بردارم
همپای شمعی که به جرم عاشقی میسوخت
شب را به سوگ بی تو بودنهام بیدارم
چشمان من راز بزرگی می شود بگذار
تا اشک هایم را به آغوش تو بسپارم
می خواستم تا شعر آرامم کند اما
هفت آسمان را زیر چتر شعر می بارم
عمریاست بعد از شرمِ ابراز غزلهایم
در منجلاب اشتباه خود گرفتارم
#فرزاد_فتحی
@javaankavir
فواره وار از خود به خود در حال تکرارم
واژه به واژه گفتمت! باریدمت! یعنی:
قدر تمام شعرهایم دوستت دارم
از قله های شانه ات مهتاب می چینم
در دشت های دامنت گلبوسه میکارم
پلکی بزن از شعر بعدی رونمایی کن
بگذار از دیوان چشمت شعر بردارم
همپای شمعی که به جرم عاشقی میسوخت
شب را به سوگ بی تو بودنهام بیدارم
چشمان من راز بزرگی می شود بگذار
تا اشک هایم را به آغوش تو بسپارم
می خواستم تا شعر آرامم کند اما
هفت آسمان را زیر چتر شعر می بارم
عمریاست بعد از شرمِ ابراز غزلهایم
در منجلاب اشتباه خود گرفتارم
#فرزاد_فتحی
@javaankavir
چشاشو باز میکنه آروم
تو به این صبح تازه مشکوکی
بغلت میکنه به آرومی
روی تختت عروسک کوکی
میزنه توی صورتت لبخند
میدوه سمت آشپزخونه
توو اروپا دوباره جنگ شده
اون ولی هیچچی نمیدونه
نه به فکر کبوتر حلبه
نه خبر داره از شب غزّه
ظرفا رو خوبِ خوب میشوره
میپزه یه غذای خوشمزه
خبر تازه اعتصاب غذا
پشت دیوارهای زندونه
اون ولی باز توی حمّومه
داره آهنگ شاد میخونه
چند ماهه که ناپدید شده
آخرین دوستت به جرم سؤال
اون نشسته جلوی تلویزیون
غرق دنیای آخرین سریال
خبر خوب ماه، زلزله بود!
خبر خوب هفته، اعدامه!!
اون ولی هیچچی نمیدونه
باز هم فکر پختن شامه
بغلت میکنه به آرومی
بعد هر گریه و هماغوشی
میگه با بغض دوستت داره
تو که داری لباس میپوشی
بغلت میکنه، نمیدونه
زندگیت توی دست قصّابه
لباتو توی گریه میبوسه
توی دستات یواش میخوابه
خوش به حال عروسک کوکی
که نمیدونه شهر، بیرحمه
خوش به حال کسی که خوابیده
اونی که هیچچی نمیفهمه...
#سید_مهدی_موسوی
🌱 @javaankavir
تو به این صبح تازه مشکوکی
بغلت میکنه به آرومی
روی تختت عروسک کوکی
میزنه توی صورتت لبخند
میدوه سمت آشپزخونه
توو اروپا دوباره جنگ شده
اون ولی هیچچی نمیدونه
نه به فکر کبوتر حلبه
نه خبر داره از شب غزّه
ظرفا رو خوبِ خوب میشوره
میپزه یه غذای خوشمزه
خبر تازه اعتصاب غذا
پشت دیوارهای زندونه
اون ولی باز توی حمّومه
داره آهنگ شاد میخونه
چند ماهه که ناپدید شده
آخرین دوستت به جرم سؤال
اون نشسته جلوی تلویزیون
غرق دنیای آخرین سریال
خبر خوب ماه، زلزله بود!
خبر خوب هفته، اعدامه!!
اون ولی هیچچی نمیدونه
باز هم فکر پختن شامه
بغلت میکنه به آرومی
بعد هر گریه و هماغوشی
میگه با بغض دوستت داره
تو که داری لباس میپوشی
بغلت میکنه، نمیدونه
زندگیت توی دست قصّابه
لباتو توی گریه میبوسه
توی دستات یواش میخوابه
خوش به حال عروسک کوکی
که نمیدونه شهر، بیرحمه
خوش به حال کسی که خوابیده
اونی که هیچچی نمیفهمه...
#سید_مهدی_موسوی
🌱 @javaankavir
Forwarded from شعر و داستان - انجمن ادبی جوان کویر
🍀اطلاعیه🍀
📃جلسه نقد شعر و آثار ادبی انجمن جوان کویر آران وبیدگل📃
✅امروز #ساعت #18/30
آران وبیدگل
خیابان شهدا. انتهای کوچه معراج سوم
گام های سبزتان را چشم به راهیم 😊🌹
(با حضور به موقع ما را خوشحال کنید😉)
🌱 @JavaanKavir
📃جلسه نقد شعر و آثار ادبی انجمن جوان کویر آران وبیدگل📃
✅امروز #ساعت #18/30
آران وبیدگل
خیابان شهدا. انتهای کوچه معراج سوم
گام های سبزتان را چشم به راهیم 😊🌹
(با حضور به موقع ما را خوشحال کنید😉)
🌱 @JavaanKavir
میان سالی
چه با سرعت رسیدم تا به پنجاه و میان سالی
به پلکی بر هم افتادم به شیبِ تندِ پوشالی
رسیده با همین چندین هزاران پلکِ ما پیری
ازاین پس زندگی راسازکن باعشق و خوشحالی
شبِ شعری به پاکردم از این حرف و غزل اما
ندارم کَل کَل و کو آن رقیب و بحثِ جنجالی؟
سیاست ها کثیف و گوش ها دروازه و در کن
بخند و دل نکن خوش بر صدایِ طبلِ توخالی
دلم خوش بود شاید میرسد از راه پیغامی
رها ، دل کی سپارد بر پیامک هایِ ارسالی؟
دگر فرقی ندارد راست یا چپ رای آورده
نمی چسبد به "ماها" اَنگ و آنها منصبِ عالی
نمی یابم دگر در سفره ها نانِ حلالی چون
شبیهِ دزد ها افتاده دلها رو به دلالی
"خدایا منعمم گردان به درویشی و خرسندی"
زر و روز است سهمِ خان و سهمِ ما سبک بالی
اگر چه ترکمانچایِ دگر رخ داده اما من
خزر را دوست دارم با نسیم و عطری از شالی
نگیر از خاکِ میهن ذره ای زیرا که می میرم
بگو پاینده باد ایران و شادی در میان سالی
#اسماعیل_یوسفی
@javaankavir
چه با سرعت رسیدم تا به پنجاه و میان سالی
به پلکی بر هم افتادم به شیبِ تندِ پوشالی
رسیده با همین چندین هزاران پلکِ ما پیری
ازاین پس زندگی راسازکن باعشق و خوشحالی
شبِ شعری به پاکردم از این حرف و غزل اما
ندارم کَل کَل و کو آن رقیب و بحثِ جنجالی؟
سیاست ها کثیف و گوش ها دروازه و در کن
بخند و دل نکن خوش بر صدایِ طبلِ توخالی
دلم خوش بود شاید میرسد از راه پیغامی
رها ، دل کی سپارد بر پیامک هایِ ارسالی؟
دگر فرقی ندارد راست یا چپ رای آورده
نمی چسبد به "ماها" اَنگ و آنها منصبِ عالی
نمی یابم دگر در سفره ها نانِ حلالی چون
شبیهِ دزد ها افتاده دلها رو به دلالی
"خدایا منعمم گردان به درویشی و خرسندی"
زر و روز است سهمِ خان و سهمِ ما سبک بالی
اگر چه ترکمانچایِ دگر رخ داده اما من
خزر را دوست دارم با نسیم و عطری از شالی
نگیر از خاکِ میهن ذره ای زیرا که می میرم
بگو پاینده باد ایران و شادی در میان سالی
#اسماعیل_یوسفی
@javaankavir
یکی پیدا نشد از خاک سرگردان
بسازد آدمی یکرنگ و بی حیله
مرا محض پرستیدن نخواهد تا
در آید نم نمک پروانه از پیله!!
چه می شد آن که آورده مرا دنیا
بیاید پیش من بی حیله و پیله
برای پیروی از ذات خود خواه اش
نچیند آیه آیه دورمان میله!!
یکی پیدا نشد در گم شدن هایم
بریزد قطره ی اشگی بر این اندوه
کجا باور کنم دین خدایی را
زمانی که رسولش آمده از کوه!
تراشیده بشر صدها بت و در جهل
نشسته در فریب خود به تنهایی
بشر وقتی که رفته سمت خونریزی
چه نوحی و چه عسیا و چه موسایی!
یکی پیدا شده در من که فهمیده
چرا از اصل و اسب خود گریزانم
ميان شعله ها می سوزم از وقتی
که پیوسته گرفتار زمستانم
یکی پیدا شده در من که می پرسد
کجای باورت را زندگی کردی
درونت پر شد از ابلیس و صد رنگی
به این دلخوش که حق را بندگی کردی!
بدم می آید از حال خودم وقتی
که در دنیا فقط اهل چریدن هست
همیشه پشت هر اندیشه ام چیزی
شبیه گرگ مشغول دریدن هست!
مکافات و جهالت روی منطق ها
نشسته مثل انگل بر تن مردار
نمی آید به کار مرده ها هرگز
بجز چنگال تیز وحشی کفتار..
بدم می آید از این فلسفه دیگر
که همرنگ جماعت باش و آسوده
مرا بگذار تنها با اجل شاید
رهایم سازد از دنیای آلوده....
#محمد_میرزازاده
با کانال شعر و داستان انجمن ادبی جوان کویر آران و بیدگل همراه ما باشید 🌹 🌹 🌹
@javaankavir
بسازد آدمی یکرنگ و بی حیله
مرا محض پرستیدن نخواهد تا
در آید نم نمک پروانه از پیله!!
چه می شد آن که آورده مرا دنیا
بیاید پیش من بی حیله و پیله
برای پیروی از ذات خود خواه اش
نچیند آیه آیه دورمان میله!!
یکی پیدا نشد در گم شدن هایم
بریزد قطره ی اشگی بر این اندوه
کجا باور کنم دین خدایی را
زمانی که رسولش آمده از کوه!
تراشیده بشر صدها بت و در جهل
نشسته در فریب خود به تنهایی
بشر وقتی که رفته سمت خونریزی
چه نوحی و چه عسیا و چه موسایی!
یکی پیدا شده در من که فهمیده
چرا از اصل و اسب خود گریزانم
ميان شعله ها می سوزم از وقتی
که پیوسته گرفتار زمستانم
یکی پیدا شده در من که می پرسد
کجای باورت را زندگی کردی
درونت پر شد از ابلیس و صد رنگی
به این دلخوش که حق را بندگی کردی!
بدم می آید از حال خودم وقتی
که در دنیا فقط اهل چریدن هست
همیشه پشت هر اندیشه ام چیزی
شبیه گرگ مشغول دریدن هست!
مکافات و جهالت روی منطق ها
نشسته مثل انگل بر تن مردار
نمی آید به کار مرده ها هرگز
بجز چنگال تیز وحشی کفتار..
بدم می آید از این فلسفه دیگر
که همرنگ جماعت باش و آسوده
مرا بگذار تنها با اجل شاید
رهایم سازد از دنیای آلوده....
#محمد_میرزازاده
با کانال شعر و داستان انجمن ادبی جوان کویر آران و بیدگل همراه ما باشید 🌹 🌹 🌹
@javaankavir
Forwarded from شعر و داستان - انجمن ادبی جوان کویر
🍀اطلاعیه🍀
📃جلسه نقد شعر و آثار ادبی انجمن جوان کویر آران وبیدگل📃
✅امروز #ساعت #18/30
آران وبیدگل
خیابان شهدا. انتهای کوچه معراج سوم
گام های سبزتان را چشم به راهیم 😊🌹
(با حضور به موقع ما را خوشحال کنید😉)
🌱 @JavaanKavir
📃جلسه نقد شعر و آثار ادبی انجمن جوان کویر آران وبیدگل📃
✅امروز #ساعت #18/30
آران وبیدگل
خیابان شهدا. انتهای کوچه معراج سوم
گام های سبزتان را چشم به راهیم 😊🌹
(با حضور به موقع ما را خوشحال کنید😉)
🌱 @JavaanKavir
Forwarded from شعر و داستان - انجمن ادبی جوان کویر
🍀اطلاعیه🍀
📃جلسه نقد شعر و آثار ادبی انجمن جوان کویر آران وبیدگل📃
✅امروز #ساعت #18/30
آران وبیدگل
خیابان شهدا. انتهای کوچه معراج سوم
گام های سبزتان را چشم به راهیم 😊🌹
(با حضور به موقع ما را خوشحال کنید😉)
🌱 @JavaanKavir
📃جلسه نقد شعر و آثار ادبی انجمن جوان کویر آران وبیدگل📃
✅امروز #ساعت #18/30
آران وبیدگل
خیابان شهدا. انتهای کوچه معراج سوم
گام های سبزتان را چشم به راهیم 😊🌹
(با حضور به موقع ما را خوشحال کنید😉)
🌱 @JavaanKavir
#گزارش
۲۱تیر۹۸
سپاس از حضور همه ی دوستان 😊🍃
(جلسات انجمن هر جمعه؛ ساعت ۱۸:۳۰ در دفتر انجمن، واقع در خیابان شهدا، انتهای کوچه معراج سوم برگزار می شود.)
🌹انجمن ادبی جوان کویر آران و بیدگل🌹
☘ @JavaanKavir
۲۱تیر۹۸
سپاس از حضور همه ی دوستان 😊🍃
(جلسات انجمن هر جمعه؛ ساعت ۱۸:۳۰ در دفتر انجمن، واقع در خیابان شهدا، انتهای کوچه معراج سوم برگزار می شود.)
🌹انجمن ادبی جوان کویر آران و بیدگل🌹
☘ @JavaanKavir
بخوان !
شعری بخوان نه از شبِ هجران وُ انتظار
شعری نه از بلندیِ یلدایِ زلفِ یار
ما را به ناز وُ عشوهیِ یارِ تو کار نیست
سرکن سرودِ کهنهی «نان» را حماسهوار
چون شعله باش در دل شب، هم عنان باد
تا برکَنی نقاب ز رخسارِ شامِ تار
سوزان متاب بر سر این خاکِ خشکسال
چون ابر سر برآور وُ بر خاکِ ما ببار
آئینهها ز سنگِ حوادث شکستهاند
بیدار باش ، نشکنی از سنگِ روزگار
بستهست راهِ گردشِ اندیشه ، بند بند
شعری بخوان که بگذرد از سیمِ خار دار
#احمد_حیدربیگی ۱۳۶۰
🌱 @javaankavir
شعری بخوان نه از شبِ هجران وُ انتظار
شعری نه از بلندیِ یلدایِ زلفِ یار
ما را به ناز وُ عشوهیِ یارِ تو کار نیست
سرکن سرودِ کهنهی «نان» را حماسهوار
چون شعله باش در دل شب، هم عنان باد
تا برکَنی نقاب ز رخسارِ شامِ تار
سوزان متاب بر سر این خاکِ خشکسال
چون ابر سر برآور وُ بر خاکِ ما ببار
آئینهها ز سنگِ حوادث شکستهاند
بیدار باش ، نشکنی از سنگِ روزگار
بستهست راهِ گردشِ اندیشه ، بند بند
شعری بخوان که بگذرد از سیمِ خار دار
#احمد_حیدربیگی ۱۳۶۰
🌱 @javaankavir
سوال: برای آتیهی این هنر (موسیقی) چه تحلیلی دارید ؟
پاسخ: آنهایی که جهان را همینگونه که هست ، میخواهند ، در واقع نابودی آن را میخواهند! هنر هر روز بیشتر از روز قبل به سمت کالایی شدن میرود. کالایی شدن، یعنی قابل خرید و فروش بودن! هر چیز که برای خرید و فروش باشد برای عدهای که توان خرید آن را دارند قابل دستیابی و برای الباقی ممنوع است. حال نگاهی بیندازیم به قیمت کنسرتها و حداقلهای تعیین شدهی دستمزد برای کارگران! ناچاریم به این سوال پاسخ دهیم که آیا در جامعه افراد خاصی مستحق دیدن موسیقی از نزدیک هستند؟ آیا افراد خاصی مستحق فراگیری هنر هستند؟ و بسیاری مسائل دیگر که همگی ریشه در نابرابری های اجتماعی دارد. در شرایطی که هر روز شکاف طبقاتی در جهان بیشتر میشود و انسانهای بیشتری از دستیابی به امکانات عمومی بیبهره میشوند ، هنر هم به عنوان بازتاب دهندهی واقعیتهای جامعه نمیتواند برای خودش راه مستقلی برگزیند. جهان میرا زایندهی هنر میرا است. جهان فستفودی، هنر فستفودی میآفریند!
بخشی از مصاحبهی «مسعود حسینی» با روزنامهی «همدلی» در مهرماه ۹۵
🌱 @javaankavir
پاسخ: آنهایی که جهان را همینگونه که هست ، میخواهند ، در واقع نابودی آن را میخواهند! هنر هر روز بیشتر از روز قبل به سمت کالایی شدن میرود. کالایی شدن، یعنی قابل خرید و فروش بودن! هر چیز که برای خرید و فروش باشد برای عدهای که توان خرید آن را دارند قابل دستیابی و برای الباقی ممنوع است. حال نگاهی بیندازیم به قیمت کنسرتها و حداقلهای تعیین شدهی دستمزد برای کارگران! ناچاریم به این سوال پاسخ دهیم که آیا در جامعه افراد خاصی مستحق دیدن موسیقی از نزدیک هستند؟ آیا افراد خاصی مستحق فراگیری هنر هستند؟ و بسیاری مسائل دیگر که همگی ریشه در نابرابری های اجتماعی دارد. در شرایطی که هر روز شکاف طبقاتی در جهان بیشتر میشود و انسانهای بیشتری از دستیابی به امکانات عمومی بیبهره میشوند ، هنر هم به عنوان بازتاب دهندهی واقعیتهای جامعه نمیتواند برای خودش راه مستقلی برگزیند. جهان میرا زایندهی هنر میرا است. جهان فستفودی، هنر فستفودی میآفریند!
بخشی از مصاحبهی «مسعود حسینی» با روزنامهی «همدلی» در مهرماه ۹۵
🌱 @javaankavir
آدم عادی یا عامی نه فایده ای در شعر
می بیند ، و نه شانی برای آن می شناسد.
برای او چه فرق می کند که امروز به شیوه ی رودکی شعر سروده شود یا به گونه ی نیمایی ؟ یا شعر از هویت نیمایی و شاملویی نیز فراتر رود ؟
اصلا برای او چه فرق می کند که شعر و شاعری هم وجود داشته باشد ، یا وجود نداشته باشد ؟
البته برای آدم عادی و یا عامی ، بودن و نبودن خیلی چیزها فرق نمی کند .
مثلا برای او چه فرق می کند که زمین در حرکت باشد یا خورشید ؟ حال آنکه اگر حرکت زمین کشف نمی شد ، او نیز همچون امروز، نمی زیست .زمانی که انسان نمی دانست زمین حرکت می کند ، البته باز هم زمین حرکت می کرد . تا هنگامی هم که آدم های عادی و عامی ، به شان و حضور و کارایی شعر پی نبرده باشند ، باز شعر خواهد بود . کیفیت و ارزش و نوع و شیوه اش را هم با گرایش و گردش جان های شاعر و مشتاق شعر، هماهنگ و تنظیم می کند . هر گونه تحولش را هم به محک همین جان ها
می سنجد، و در گرو حیثیت و هویت آنها می یابد ، که خود بر آمد چیست و هویت فرهنگی جامعه است .
آدم عادی ارزش هاراکشف یاتعیین
نمی کند . اما از کشف و استقرار ارزش ها بهره می برد. فایده ی درک حرکت زمین در تبعات و آثار وصف ناپذیر فیزیک به او می رسد ؛ یا از هزاران ابزار آسایش بخش و آسان کننده و گسترش دهنده و پاس دارنده ی حیات نصیبش
می شود . تبعات و آثار حضور و ارزش و تحول شعر نیز در فرهنگ معاصر ، و در فاصله گیری دم افزون آدمی از آوای وحش تجلی یافته است و می یابد .
شعر به اعتباری زبان پالودگی جان آدمی در کشاکش تاریخ فرهنگی اوست . به همین سبب نیز غنای فرهنگ یک ملت را نمی توان جدا از ذهنیت غنایی شاعران آن ملت تعیین کرد . شعر به شان و حیثیت آدم های عادی نیز واقف است . زندگی و هویت آنان را نیز به حال خود وا نمی گذارد ، و بر آن تاثیر می نهد . بی آنکه خود آنها بر این تاثیر واقف باشند ، یا به چنین حیثیت و هویتی بیندیشند .
اگر شعر نبود همین آدم عادی نیز به کیفیت فرهنگی و حیثیت انسانی امروزش نمی بود . اگر شاعران جهان
نمی بودند ، معلوم نبود معرفت بشری بر چه پایه و مایه ای استوار بود . اما هر چه بود ، به یقین به کیفیت و حیثیت امروز نبود ..
#محمد_مختاری
🌱 @javaankavir
می بیند ، و نه شانی برای آن می شناسد.
برای او چه فرق می کند که امروز به شیوه ی رودکی شعر سروده شود یا به گونه ی نیمایی ؟ یا شعر از هویت نیمایی و شاملویی نیز فراتر رود ؟
اصلا برای او چه فرق می کند که شعر و شاعری هم وجود داشته باشد ، یا وجود نداشته باشد ؟
البته برای آدم عادی و یا عامی ، بودن و نبودن خیلی چیزها فرق نمی کند .
مثلا برای او چه فرق می کند که زمین در حرکت باشد یا خورشید ؟ حال آنکه اگر حرکت زمین کشف نمی شد ، او نیز همچون امروز، نمی زیست .زمانی که انسان نمی دانست زمین حرکت می کند ، البته باز هم زمین حرکت می کرد . تا هنگامی هم که آدم های عادی و عامی ، به شان و حضور و کارایی شعر پی نبرده باشند ، باز شعر خواهد بود . کیفیت و ارزش و نوع و شیوه اش را هم با گرایش و گردش جان های شاعر و مشتاق شعر، هماهنگ و تنظیم می کند . هر گونه تحولش را هم به محک همین جان ها
می سنجد، و در گرو حیثیت و هویت آنها می یابد ، که خود بر آمد چیست و هویت فرهنگی جامعه است .
آدم عادی ارزش هاراکشف یاتعیین
نمی کند . اما از کشف و استقرار ارزش ها بهره می برد. فایده ی درک حرکت زمین در تبعات و آثار وصف ناپذیر فیزیک به او می رسد ؛ یا از هزاران ابزار آسایش بخش و آسان کننده و گسترش دهنده و پاس دارنده ی حیات نصیبش
می شود . تبعات و آثار حضور و ارزش و تحول شعر نیز در فرهنگ معاصر ، و در فاصله گیری دم افزون آدمی از آوای وحش تجلی یافته است و می یابد .
شعر به اعتباری زبان پالودگی جان آدمی در کشاکش تاریخ فرهنگی اوست . به همین سبب نیز غنای فرهنگ یک ملت را نمی توان جدا از ذهنیت غنایی شاعران آن ملت تعیین کرد . شعر به شان و حیثیت آدم های عادی نیز واقف است . زندگی و هویت آنان را نیز به حال خود وا نمی گذارد ، و بر آن تاثیر می نهد . بی آنکه خود آنها بر این تاثیر واقف باشند ، یا به چنین حیثیت و هویتی بیندیشند .
اگر شعر نبود همین آدم عادی نیز به کیفیت فرهنگی و حیثیت انسانی امروزش نمی بود . اگر شاعران جهان
نمی بودند ، معلوم نبود معرفت بشری بر چه پایه و مایه ای استوار بود . اما هر چه بود ، به یقین به کیفیت و حیثیت امروز نبود ..
#محمد_مختاری
🌱 @javaankavir