شعر و داستان - انجمن ادبی جوان کویر
241 subscribers
195 photos
66 videos
5 files
16 links
کانال رسمی انجمن ادبی جوان کویر آران و بیدگل
Download Telegram
#گزارش_تصویری
جمعه ده خرداد
انجمن ادبی جوان کویر آران وبیدگل
🌱 @javaankavir
#گزارش_تصویری
جمعه ده خرداد
انجمن ادبی جوان کویر آران وبیدگل
🌱 @javaankavir
عمری‌، پیِ آرایشِ خورشید شدیم‌
آمد ظلماتِ عصر و نومید شدیم‌

دشوارترین‌ شکنجه‌ این‌ بود که‌ ما
یک‌ یک‌ به‌ درونِ خویش‌ تبعید شدیم‌

#شفیعی_کدکنی

🌱 @javaankavir
انتظار حرف خوب از شیخ ناسنجیده است
از توالت بوی خوش هرگز کسی نشنیده است

ورزش اسکی اگر میرفت میشد قهرمان
با دو پای خویش بس که روز و شب لغزیده است

اتهام خوردن مشروب بر من میزند
《گرچه خود خون یتیم و پیرزن نوشیده است》

از بیاناتش مشخص شد که در ساعات قبل
پا به پای لوتیان شهر آشامیده است

اینهمه مظلوم در اقصا نقاط شهر چیست؟
گر بساط ظلم را از مملکت برچیده است؟

گفت رستم اژدها گر کُشت یک افسانه بود
لیک موسا با عصایش مارها بلعیده است

تا که نور آفتاب حق نتابد روی آن
بر سر طاس خودش عمامه ای پوشیده است

شیخ را از هر طرف دیدیم زیبایی نداشت
زشت چون خاری که در لای و لجن روییده است

#محسن_ایمانی

@javaankavir
👍1
نزدیک توام! اهل همین شهر و دیارم
از هرچه تو را دور کند واهمه دارم

زیبایی محض تو که درچشم نگنجد
تا خلوت آیینه کشانده است غبارم

غرق توام آنقدر که صد موج کف آلود
در خویش بچرخند و نیابند کنارم

آغوش تو دلشوره ی شیطان و فرشته است
نگذار تو را دست خدا هم بسپارم

تو نیمه ی دندان زده ی سیب بهشتی
من بغض ترک خورده ی خونین انارم

بگذار در آغوش تو ویران شوم #امروز
ابری تر از آنم که کنار تو ببارم

#عبدالجبار_کاکایی

@javaankavir
ولایتی کهنم، خسته‌ام زِ والی خویش!
ندیده -خیر و خوشی- هیچ از اهالی خویش

«من و زمانه» چه شاهان سخت و سر کش را
نشانده‌ایم به تدبیرِ گوش‌مالی خویش!

مرا و مهر مرا -هردو- داده‌اند از دست
به اعتبارِ همین لشکرِ خیالی خویش!

کنون منم که همه زلف کارم آشفته است
به پای‌مردیِ مردانِ لااُبالی خویش!

گواه می‌طلبی؟ زنده‌رودِ سابق من
که خفته است در آغوش  خشک‌سالی خویش!

دگر مپرس که شرمنده‌ام ز قایق‌ها
ز بی‌خیالی دریاچه‌های خالی خویش

«من و زمانه» بسوزیم هر چه سیمرغ است
چنان که زال پشیمان شود زِ زالیِ خویش!

به جابه‌جایی یک مهره، کیش‌تان مات است
اگر چه مست غرورید به بی‌زوالی خویش!

ز اسب و اصل می‌افتید اگر که ما بکِشیم
 ز زیر پای شما، پاره‌های قالی خویش!


#حسین_جنتی

@Javaankavir
.
شعر شاید روزگاری فنِّ مردان بوده باشد
بر گلوی ظالمان چون تیغِ بُرّان بوده باشد
.
شعر شاید روزگاری دور، در مُلکِ خراسان،
با ابوالقاسم پیِ احیای ایران بوده باشد!
.
شعر شاید روزگاری در ردای حرفِ حقّی
همدمِ پیری به غُربتگاهِ یُمگان بوده باشد!
.
گاه شاید در میانِ تُرکتازی‌های دونان،
با گُمانِ مصلحت در لاکِ عرفان بوده باشد
.
یا میانِ دلبران در پوششِ باغ و گلستان،
شعر شاید در پیِ اصلاحِ انسان بوده باشد
.
گاه هم شاید به سعیِ شاعرانی سست عنصر،
تا کمر در خدمتِ دربار و سلطان بوده باشد!
.
خودفروشی شانِ انسان نیست،آری ای برادر!
کاش اما در ازای لقمه‌ای نان بوده باشد...
▪️
از میانِ شعرها،تاریخ این را می‌پسندد:
"شعرِ آزادی که با شاعر به زندان بوده باشد!"
▪️

#حسین_جنتی
#بازنشر


@h_jannati

🌱 @javaankavir
تو بگو آرام باش
چیزی از هراسم
کم نمی شود
هنوز
در لابلای بی کسی ام
انبوه حسرتی سبز می شود
که خزانش دیدن توست،
کجای خلوتم گم شدی
که بی تو
تاریخ را زندگی می کنم 
این بار هم
بگذار
غافلگیر  شوم
وقتی هذیان بودنت
همه ی مسیر هایم را قدم می زند...

#محمد_میرزازاده

با کانال شعر و داستان انجمن ادبی جوان کویر آران و بیدگل همراه ما باشید 🌹 🌹 🌹

@javaankavir
kooseha_1236675897
<unknown>
نمایشنامه‌ی صوتی :

«اگر کوسه ها آدم بودن»
نوشته‌ی «برتولت برشت»

اجرا از «گاه آوای تلنگر»

🌱@javaankavir
دشمن بچّه های ما را بمباران می کند
ما بچّه های دشمن را

ما نماز می خوانیم
آنها در کلیسا دعا می کنند

ما در آغوش زنانمان گریه می کنیم
آنها بر شانه ی معشوقه هایشان

امّا حق با لاشخوری ست
که جنازه های ما و آنها را
بی هیچ ارجحیّتی نوک می زند

اما حق با کرم هایی ست
که جنازه های ما و آنها را
بی هیچ ارجحیّتی متلاشی می کنند

امّا حق با کفنی ست
که روزی قرار بود
پرچم سفیدی باشد

#سید_مهدی_موسوی

🌱 @javaankavir
Audio
Aftabkarane Jangal
سر اومد زمستون...
شکفته بهارون...

22#_خرداد

🌱 @javaankavir
درد و رنجی بیکران دارد هنوز
آرزوی سایبان دارد هنوز

میدود با خستگی هایش پدر
مشگل یک لقمه نان دارد هنوز....

#محمد_میرزازاده

@javaankavir
در میان خوردنی ها من فقط غم می خورم
می خورم گاهی زیاد و گاه هم، کم می خورم

مثل مست دائم الخمری که در فاز غم است
اشک و "می" را می کنم مخلوط و نم نم می خورم

مثل پلک پنجره در هیکل مخروبه ای
تا نسیمی می وزد من "باز" بر هم میخورم

بی خیال از هر "تفلسف" بی نصیب از شوکران
بر خلاف شیوه ی یونانیان، سم می خورم

در بیابانی چنین دیگر امید از ریشه نیست
از لب گلبرگ خود با گریه شبنم می خورم

ابر پربار کویرم کز دعای خیرتان(؟)
بر زمین گرمتان با سر چه محکم می خورم

#بردیا_پارسی

تفلسف. حکمت. تعاطی فلسفه کردن و حکمت داشتن. در مهارت در چیزی

@javannkavir
چرا هیچ‌کس به ما نگفته است که زمین
مدام چیزی را از ما پس‌می‌گیرد
و ما فکر می‌کنیم که زمان می‌گذرد.

شاید زمین آن سیاره‌ای نیست که ما در آن باید می‌زیستیم
و از این رو، چیزی در ما همیشه پنهان می‌مانَد
و به این زنده‌گی برنمی‌گردد.

از دست‌هایمان بیرون رفته‌ایم
از چشم‌هایمان
و همه چیزِ این خاک را کاویده‌ایم:
ــ ما به همراهِ آب و باد و خاک و آتش
به این سیاره تبعید شده‌ایم
و این‌جا
زیباترین جا
برای تنهایی‌ست...
🌱 @JavaanKavir

#شهرام_شیدایی
#بخشی_ازشعر
#آتشی_برای_آتشی_دیگر
تو بر چه حکومت می‌کنی؟

بر شهری که خودت خرابش کردی
بر تیترهای روزنامه‌هایی که خودت می‌نویسی
بر خودروهایی که خودت قطارشان می‌کنی گردِ خودت
بر مردانی که ساخته‌ای برای بلعیدن
بر زنانی که دزدیده‌ای برای رقصیدن
بر کودکانی که نام تو را حفظ کرده‌اند
و هر شب وقت خواب
مادرشان لالایی می‌خوانند به نام شیطان

تو شیطان نیستی این را خوب می‌دانم
چرا که شیطان یک‌بار رانده شد و تو
هزاران بار دیگر رانده شدی
و باز می‌خواهی بر شهری حکومت کنی
که خودت خرابش کردی

#احمد_مطر
برگردان: #بابک_شاکر

🌱 @javaankavir
هوا سرد است و امّیدی به تابستان فردا نیست
چه خورشیدی؟ چه گرمایی؟ نه جانم این خبرها نیست

دماوندی که سر تا پا چهل سال است یخ بسته
اگر آتش بگیرد هم حریف غول سرما نیست

زمستان است و بورانی که سوزش خانمانسوز است
جناب شیخ کاری کن که ایران رو به ویرانی است

شعار انقلاب ما رفاه و عدل و ایمان بود
رفاه و عدل و ایمانی که سهم خانه ی ما نیست

نه آرامش،نه آسایش، نه نانی مانده در سفره
نه ایمانی به جا مانده نه آب و برق مجانی است!

دیار کورش و رستم پر از یک مشت معتاد است
اگر هم بابکی مانده، نه خرّمدین، که زنجانی است!

عدالت نیست آقا جان،مگر کوری؟ نمی بینی...
که دزدِ خانه آزاد است و صاحبخانه زندانی است؟

چه اسلامی؟ چه ایمانی؟  جناب شیخ باور کن
مسلمانی نه در ریش و نه داغ روی پیشانی است

دلت پیش خدا باشد،سرت در دیگ بیت المال؟
قضاوت با خودت اما کجای این مسلمانی است؟

خودم ناگفته می دانم جسارت کرده ام  اما...
جناب شیخ کاری کن،شرایط سختْ بحرانی است

#محمد_رضا_نظری

با کانال شعر و داستان انجمن ادبی جوان کویر آران و بیدگل همراه ما باشید 🌹 🌹 🌹

@javaankavir
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
هی به ژن خوبِ فلانی نپر، این هنر اوست که با یک تماس، اختلسَ یختلسو اختلاس!

قیمت بازار حبابی شده، وای از آن دم که کند این حباب، انقلبَ ینقلبو انقلاب!

شعرخوانی طنز این روحانی جوان رو ببینید👌

@javaankavir
ﺍﻭﺭﺍﻕ ﺷﻌﺮ ﻣﺎ ﺭﺍ ﺑﮕﺬﺍﺭ ﺗﺎ ﺑﺴﻮﺯﻧﺪ
ﻟﺐ ﻫﺎﯼ ﺑﺎﺯ ﻣﺎ ﺭﺍ ﺑﮕﺬﺍﺭ ﺗﺎ ﺑﺪﻭﺯﻧﺪ

ﺑﮕﺬﺍﺭ ﺩست‌ها ﺭﺍ ﺑﺮ ﺩست‌ها ﺑﺒﻨﺪﻧﺪ
ﺑﮕﺬﺍﺭ ﺗﺎ ﺑﮕﺮﺋﯿﻢ ﺑﮕﺬﺍﺭ ﺗﺎ ﺑﺨﻨﺪﻧﺪ

ﺑﮕﺬﺍﺭ ﻫﺮ ﭼﻪ ﺧﻮﺍﻫﻨﺪ ﻧﺠﻮﺍ ﮐﻨﺎﻥ ﺑﮕﻮﯾﻨﺪ
ﺑﮕﺬﺍﺭ ﺭﻧﮓ ﺧﻮﻥ ﺭﺍ ﺑﺎ ﺍﺷﮑﻬﺎ ﺑﺸﻮﯾﻨﺪ

ﺑﮕﺬﺍﺭ ﺗﺎ ﺧﺪﺍﯾﺎﻥ ﺩﯾﻮﺍﺭ ﺷﺐ ﺑﺴﺎﺯﻧﺪ
ﺑﮕﺬﺍﺭ ﺍﺳﺐ ﻇﻠﻤﺖ ﺑﺮ ﻻﺷﻪ ﻫﺎ ﺑﺘﺎﺯﻧﺪ

ﺑﮕﺬﺍﺭ ﺗﺎ ﺑﺒﺎﺭﻧﺪ ﺧﻮﻧﻬﺎ ﺯ ﺳﯿﻨﻪ‌ﯼ ﻣﺎ
ﺷﺎﯾﺪ ﺷﮑﻔﺘﻪ ﮔﺮﺩﺩ ﮔﻠﻬﺎﯼ ﮐﯿﻨﻪ‌ﯼ ما

#نصرت_رحمانی

🌱 @javaankavir
مردی نشسته روبرویم  بی تحرک
دارد تماشا می کند آرامشم را
دارد تهوع می‌زند وقتی کشیدم
بر دوش خود آسوده ننگ سازشم را

مرد نشسته روبرویم بی تکلم
سر می کند با هجمه های فصل تاریخ
از اینکه همسو با نظام حزب بادم
هر لحظه افکار خودش را کرده توبیخ

خیره شده بر بی خیالی های حالم
ساکت ولی ناراضی از وضع زمانه
روی هدف دائم نشانه رفته اما
تیرش به سمت باورش دارد کمانه

بیهوده گی وا کرده سر در تار و پودم
از بس سپردم دل به رؤیای تفنن
سرگرمیم شد تا بجویم عطر مرغوب
تا گم شود از ظاهرم بوی تعفن
 
شاید نمی فهمد که مجبورم همیشه
همرنگ دنیا باشم و خالی تر از باد
همراه خوبی را نمی یابم در این عصر
تا ناگزیری را زنم یک لحظه فریاد

مرد نشسته روبرویم با نگاهش
دارد گلایه از من و رفتار زشتم
در خود فریبی غرقم و با این تصور
که دیگران در دوزخ و من در بهشتم

مرد نشسته می کشد خمیازه کم کم
شاید که فهمیده نمی فهمم زبانش
لجبازی و کج فهمیم مثل گذشته
بد جور بازی کرده با روح و روانش

مرد نشسته دیده جز ولگردی من
بی حاصلی را در گناه گفتگویش
من در پی تخریب خود بودم ولی او
مبهوت آواری که مانده روبرویش

دارد تکانی می خورد مرد نشسته
شاید به فکر انتقام افتاده در من
می ترسم از طوفان دریای درونش
از بس که با موجش تذکر داده بر من

دارد بهم می ریزد اعصاب و روانم
بس کن و گرنه (آی) با قانون مشتم
دنبال قاتل بیش از این هرگز نگردید
 وقتی خودم را در دل آیینه کشتم...

#محمد_میرزازاده

با کانال شعر و داستان انجمن ادبی جوان کویر آران‌وبیدگل همراه ما باشید 🌷🌷🌷

@javaankavir
آورده اند
روزی برای سلطان محمود غزنوی كبكی آوردن كه لنگ بود.
فروشنده برای فروشش زر و زيوری زياد درخواست می‌کرد.
سلطان حكمت قيمت زياد كبک لنگ رو جويا شد
فروشنده گفت وقتی دام پهن می‌كنيم برای كبک ها ، اين كبک را نزديک دام ها رها می‌كنيم. آوازی خوش سر می‌دهد و كبک های ديگر به سراغش می‌آيند و در اين حين در دام گرفتار می‌شوند.

هر بار كه كبک را برای شكار ببريم حتما تعدادی زياد كبک گرفتار دام می‌شوند
سلطان امر به خريدن كرد و خواستار كبک شد.

چون زر به فروشنده دادن و كبک به سلطان ، سلطان تيغی بر گردن كبک لنگ زد و سرش را جدا كرد!!
فروشنده كه ناباوارنه سر قطع شده و تن بی جان كبک را می‌ديد گفت اين همه كبک ، اين را چرا سر بريديد؟؟

سلطان گفت هر كَس ملت و قوم خود را بفروشد بايد سرش جدا شود.

@javaankavir