شعر و داستان - انجمن ادبی جوان کویر
241 subscribers
195 photos
66 videos
5 files
16 links
کانال رسمی انجمن ادبی جوان کویر آران و بیدگل
Download Telegram
هم‌نشینی با حاکمان در ادب فارسی!


🔹متون ادب فارسی سرشار از حکایت‌هایی است که بزرگان معرفت و اخلاق، از دیدارِ حاکمان و سلاطین روی برتافته‌اند و کنج خلوت درویشانه را به مواهبِ معاشرت با سلطان ترجیح داده‌اند. ایشان در واقع هوشمندانه حقیقتی را دریافته‌اند که سعدی در باب هشتم گلستان به ایجاز تمام بیان کرده است: "پادشاهان به صحبتِ خردمندان از آن محتاج‌ترند که خردمندان به قربتِ پادشاهان!"
آری، حاکمان به دنبال مشروعیت‌اند و برای کسب این متاع، چه راهی بهتر از هم‌نشینی با فرهیختگان و هنرمندان یا دستِ‌کم شبه‌ِفرهیختگان و شبهِ‌هنرمندان؟

🔹سخنان تلخ و درشتی که اهلِ معنا در مواجهه با سلاطین گفته‌اند از جلوه‌های درخشانِ مفهوم "آزادگی" در ادب فارسی است. سعدی در باب اول گلستان حکایتی نقل می‌کند که به اختصار چنین است:
"درویشی به گوشه‌ای نشسته بود، پادشاهی بر او بگذشت، درویش سر بر نیاورد و التفات نکرد، سلطان برنجید و گفت: این طایفه‌ی خرقه‌پوشان امثالِ حیوان‌اند و اهلیّت و آدمیّت ندارند. وزیر نزدیکش آمد و گفت: ای جوانمرد! سلطانِ روی زمین بر تو گذر کرد، چرا خدمتی نکردی و شرط ادب به جای نیاوردی؟! گفت: سلطان را بگوی: توقّع خدمت از کسی دار که توقّع نعمت از تو دارد! و دیگر، بدان که ملوک از بهرِ پاسِ رعیّت‌اند، نه رعیّت از بهر طاعت ملوک...
مَلِک را گفتار درویش استوار آمد، گفت: چیزی از من بخواه. گفت: می‌خواهم که دیگر زحمتِ من ندهی! گفت: مرا پندی بده. گفت:

دریاب! کنون که نعمتت هست به دست
کاین نعمت و مُلک می‌رود دست به دست"

🔹و البته که باید جناب سلطان را نیز تحسین کرد که چنان سخنان درشتی را شنید و سعه‌ی صدر نشان داد و از کوره در نرفت و کار درویش به بازجویی و دادگاه و زندان نکشید.
به نظر می‌رسد که از این گونه درشت شنیدن‌ها و سعه‌ی صدرها در میانِ حاکمانِ گذشته بی سابقه نبوده است. حکایات فراوانی خبر از چنین صبری از پادشاهان در برابر تندی‌های عالمان و درویشان می‌دهد. و صد البته که حکایت کنندگان نیز با نقل اینگونه رفتار، قصدِ نوعی الگو سازی برای حاکمان تمامی دوران‌ها داشته‌اند. باشد که بخوانند و به کار بندند...


از کانال
#محمدرضا_طاهری
@mohammadrezataheri

🌱 @javaankavir
‏توصیف افراد در ایران:

آن کس که بداند و بداند که بداند
باید برود غاز به کنجی بچراند

آن کس که بداند و نداند که بداند
بهتر برود خویش به گوری بتپاند

آن کس که نداند و بداند که نداند
با پارتی و پول خر خویش براند

آن کس که نداند و نداند که نداند
در پست ریاست «ابدالدهر» بماند ..

@javaankavir
شعر شاید روزگاری فنِّ مردان بوده باشد
بر گلوی ظالمان چون تیغِ بُرّان بوده باشد

شعر شاید روزگاری دور، در مُلکِ خراسان،
با ابوالقاسم پیِ احیای ایران بوده باشد!

شعر شاید روزگاری در ردای حرفِ حقّی
همدمِ پیری به غُربتگاهِ یُمگان بوده باشد!

گاه شاید در میانِ تُرکتازی‌های دونان،
با گُمانِ مصلحت در لاکِ عرفان بوده باشد

یا میانِ دلبران در پوششِ باغ و گلستان،
شعر شاید در پیِ اصلاحِ انسان بوده باشد

گاه هم شاید به سعیِ شاعرانی سست عنصر،
تا کمر در خدمتِ دربار و سلطان بوده باشد!

خودفروشی شانِ انسان نیست،آری ای برادر!
کاش اما در ازای لقمه‌ای نان بوده باشد...
▪️
از میانِ شعرها،تاریخ این را می‌پسندد:
"شعرِ آزادی که با شاعر به زندان بوده باشد!"

#حسین_جنتی

🌱 @javaankavir
🍀اطلاعیه🍀

📃جلسه نقد شعر و آثار ادبی جوان کویر آران وبیدگل📃

امروز #ساعت #18

آران وبیدگل
خیابان شهدا. انتهای کوچه معراج سوم

گام های سبزتان را چشم به راهیم 😊🌹
(با سر موقع آمدن خود، ما را خوشحال کنید😉)

🌱 @JavaanKavir
خر وصیّت کرد : فرزندم ! بیا و ‌خر نباش !
این همه خر بوده ای ، کافی ست ، پس دیگر نباش !

یا تلاشت را بکن با پارتی پُستی بگیر !
یا فرار مغزها کن ! توی این کشور نباش !

کار کردن مثل خر در شأن ما هرگز نبود !
همتی کن وارثِ این شغل زجرآور نباش !

سعی کن یا رانت خواری یا زمین خواری کنی !
هر چه می خواهی بخور اما پی عرعر نباش !

آخورت را پُر کن و تنها خودت از آن بخور !
بیخودی دلسوز اسب و قاطر و اشتر نباش !

از مترسک هم نترس ، اصلا به او جفتک بزن !
لیک روی خط قرمزهای گاو نر نباش !

کهنه پالانی به تن کن ، حفظ ظاهر کن ولی
در تجمّل از الاغ کدخدا کمتر نباش !

گوسفندان را بترسان از جهان آخرت !
باطناً اما خودت هرگز بر این باور نباش !

هر چه در دِه یونجه موجود است ، یک ‌شب جمع کن ! صبحش از اینجا برو ، یک لحظه هم اینور نباش !

تیز اگر باشی دُمَت را هم نمیگیرد کسی
حال و ‌حولت را بکن ، دلواپس کیفر نباش !

#شروین_سلیمانی

@javaankavir
برگ مشغول نماز و باد صحرا نی نواز
تاختن هایت خوش است ای مادیان یکه تاز

ابر میخواند سرود کشور عشاق را
چون ببیند پرچم حسن تو را در اهتزار

محرم رازم شدی و بی نیازم کرده ای
با کسی دیگر ندارم فرصت راز و نیاز

ابرویت با خوشه ی پروین جوانی میکند
گیسویت همچون درفش کاویانی سرفراز

گردنت چون ساحران بابلی اوراد خوان
مردم چشمت فریب مردمان حقه باز

باد وقتی می برد عطر گریبان تو را
شرم ریزد از جبین آهوان مشک ساز

در نگاه مستقیمت زخم کاری میخورم
سینه ام را میشکافد این دو لول بی جواز

صبح را گویند هنگام طلوع آفتاب
صبح من یعنی تو برخیزی سحر از خواب ناز

#محسن_ایمانی
@javaankavir
آری به یُمنِ لاف، رفیق و برادریم
پای عمل به منزله ی پُشت و خنجریم

با این همه نفاق و نقاب از برای جاه
در آینه هرآینه ما شکلِ دیگریم

از یک طرف سفیرِ غزلهای حافظیم
اهلِ دلیم و عاشقِ سرو و صنوبریم

از آن طرف به کُلِّ جهان فُحش می دهیم
هر دم به جاش حادثه و مرگ می خریم

حرف از عدالت است و تساوی و ای عجب!
با مادر عزیزِ خود آیا برابریم؟!

مردی اگر به ریش و سبیل و به بازو است
پس از گُرازِ وحشی و بزغاله کمتریم

این از درونمان که خراب از برون جواب
راهی به هیچ کوره دِهی هم نمی بریم

ایمانمان گریخته از فقر و لای در
در نَردِ این زمانه همه بسته شش دَریم

ای حوریان-به خاطرِ ما-عشوه کم کنید
اینجا همیشه شاهدِ گرمای محشریم

"گفتی ز خاک بیشترند اهلِ عشقِ من
از خاک بیشتر نه" که ما خاک بر سریم

رُستم نبوده ایم و نخواهیم شد ولی
از شرِّ دیو سوی خدا دست می بریم

#داریوش_منصوری

🌱 @javaankavir
شب بود و کم کم استرس بر جانم افتاد
مانند محبوسی که زیر بند هشت* است
تکرار این آشفتگی در نیمه شب ها
یاد آور تقویم تلخ سر گذشت است

شب پرسه هایم می شود تکرار و هرگز
راه گریز از فاجعه پیدا نمی شد
از خواب غفلت ذهن مسموم خودم را
هر چه صدایش میزدم که پا نمی شد

بیهوده گی مانند پیچک های قاتل
روئیده در روح من و مضمون شعرم،
دزدیده لیلا را خرافات و توهم
من با هیاهوی خودم مجنون شعرم

ذهن شناور در کنار ساحل عقل
از موج بیمار تحجر ضربه می خورد
بحث نژاد و فتنه ی مذهب گرایی
از یادمان انسان شدن را ساده می برد


با خلوت معشوقه های بی سر انجام
ما بی اراده‌ در شب شهوت رسیدیم
مفهوم بودن را نمی فهمد کسی چون
ما مرده های زنده در عصر جدیدیم
 
در ناخود آگاهم نمی بینم امیدی
جایی که باید شعر من بی ریشه باشد
روئیدن اندوه بزرگی شد در این جا
وقتی نوازش های ریشه تیشه باشد

از تک روی ها خورده سیلی نقشه ی ما
طوری که نم نم بی صدا فریادمان سوخت
ما از بنی آدم جدا گشتیم و نم نم
زیباترین اندیشه ی اجدادمان سوخت

اسطوره ای پیدا نشد در روزگارم
شاید که قرن قحطی اندیشه باشد
باید بمیرد شیر جنگل در قنوتش
وقتی که روباهی خدای بیشه باشد

در عمق باورهای چرکینم به هر شکل
چیزی نمی یابم بجز زخم حقارت
فکر رهایی مزحک است و بی نتیجه
بر گردنم پیچیده تا بند اسارت

آوار مانده در همه ابیات شعرم
دارد حکایت از غم و نا کامی ما
حالا همه افتاده در آغوش گوریم
گوری که می خندد به نافرجامی ما....

#محمد_میرزازاده

* بند هشت، بندی‌ست که اعدامی را چهل و هشت ساعت قبل از اعدام از بقیه جدا می کنند و به آنجا می‌برند و اصطلاحا می‌گویند رفت زیر بند هشت

@javaankavir
📜اطلاعیه تغییر مکان جلسه

جلسه نقد و بررسی آثار ادبی انجمن ادبی جوان کویر آران وبیدگل، به طور استثنا امروز جمعه دهم خرداد1398، ساعت 6عصر در منزل آقای محمد میرزازاده واقع در جاده جدید آران‌وبیدگل به کاشان، میدان ارغوان، مزرعه مسلم‌آباد (علیجان‌زاده)، اولین فرعیِ سمت چپ برگزار می گردد.

منتظر گام‌های سبزتان هستیم

🌱 @javaankavir
#گزارش_تصویری
جمعه ده خرداد
انجمن ادبی جوان کویر آران وبیدگل
🌱 @javaankavir
#گزارش_تصویری
جمعه ده خرداد
انجمن ادبی جوان کویر آران وبیدگل
🌱 @javaankavir
#گزارش_تصویری
جمعه ده خرداد
انجمن ادبی جوان کویر آران وبیدگل
🌱 @javaankavir
#گزارش_تصویری
جمعه ده خرداد
انجمن ادبی جوان کویر آران وبیدگل
🌱 @javaankavir
عمری‌، پیِ آرایشِ خورشید شدیم‌
آمد ظلماتِ عصر و نومید شدیم‌

دشوارترین‌ شکنجه‌ این‌ بود که‌ ما
یک‌ یک‌ به‌ درونِ خویش‌ تبعید شدیم‌

#شفیعی_کدکنی

🌱 @javaankavir
انتظار حرف خوب از شیخ ناسنجیده است
از توالت بوی خوش هرگز کسی نشنیده است

ورزش اسکی اگر میرفت میشد قهرمان
با دو پای خویش بس که روز و شب لغزیده است

اتهام خوردن مشروب بر من میزند
《گرچه خود خون یتیم و پیرزن نوشیده است》

از بیاناتش مشخص شد که در ساعات قبل
پا به پای لوتیان شهر آشامیده است

اینهمه مظلوم در اقصا نقاط شهر چیست؟
گر بساط ظلم را از مملکت برچیده است؟

گفت رستم اژدها گر کُشت یک افسانه بود
لیک موسا با عصایش مارها بلعیده است

تا که نور آفتاب حق نتابد روی آن
بر سر طاس خودش عمامه ای پوشیده است

شیخ را از هر طرف دیدیم زیبایی نداشت
زشت چون خاری که در لای و لجن روییده است

#محسن_ایمانی

@javaankavir
👍1
نزدیک توام! اهل همین شهر و دیارم
از هرچه تو را دور کند واهمه دارم

زیبایی محض تو که درچشم نگنجد
تا خلوت آیینه کشانده است غبارم

غرق توام آنقدر که صد موج کف آلود
در خویش بچرخند و نیابند کنارم

آغوش تو دلشوره ی شیطان و فرشته است
نگذار تو را دست خدا هم بسپارم

تو نیمه ی دندان زده ی سیب بهشتی
من بغض ترک خورده ی خونین انارم

بگذار در آغوش تو ویران شوم #امروز
ابری تر از آنم که کنار تو ببارم

#عبدالجبار_کاکایی

@javaankavir
ولایتی کهنم، خسته‌ام زِ والی خویش!
ندیده -خیر و خوشی- هیچ از اهالی خویش

«من و زمانه» چه شاهان سخت و سر کش را
نشانده‌ایم به تدبیرِ گوش‌مالی خویش!

مرا و مهر مرا -هردو- داده‌اند از دست
به اعتبارِ همین لشکرِ خیالی خویش!

کنون منم که همه زلف کارم آشفته است
به پای‌مردیِ مردانِ لااُبالی خویش!

گواه می‌طلبی؟ زنده‌رودِ سابق من
که خفته است در آغوش  خشک‌سالی خویش!

دگر مپرس که شرمنده‌ام ز قایق‌ها
ز بی‌خیالی دریاچه‌های خالی خویش

«من و زمانه» بسوزیم هر چه سیمرغ است
چنان که زال پشیمان شود زِ زالیِ خویش!

به جابه‌جایی یک مهره، کیش‌تان مات است
اگر چه مست غرورید به بی‌زوالی خویش!

ز اسب و اصل می‌افتید اگر که ما بکِشیم
 ز زیر پای شما، پاره‌های قالی خویش!


#حسین_جنتی

@Javaankavir
.
شعر شاید روزگاری فنِّ مردان بوده باشد
بر گلوی ظالمان چون تیغِ بُرّان بوده باشد
.
شعر شاید روزگاری دور، در مُلکِ خراسان،
با ابوالقاسم پیِ احیای ایران بوده باشد!
.
شعر شاید روزگاری در ردای حرفِ حقّی
همدمِ پیری به غُربتگاهِ یُمگان بوده باشد!
.
گاه شاید در میانِ تُرکتازی‌های دونان،
با گُمانِ مصلحت در لاکِ عرفان بوده باشد
.
یا میانِ دلبران در پوششِ باغ و گلستان،
شعر شاید در پیِ اصلاحِ انسان بوده باشد
.
گاه هم شاید به سعیِ شاعرانی سست عنصر،
تا کمر در خدمتِ دربار و سلطان بوده باشد!
.
خودفروشی شانِ انسان نیست،آری ای برادر!
کاش اما در ازای لقمه‌ای نان بوده باشد...
▪️
از میانِ شعرها،تاریخ این را می‌پسندد:
"شعرِ آزادی که با شاعر به زندان بوده باشد!"
▪️

#حسین_جنتی
#بازنشر


@h_jannati

🌱 @javaankavir
تو بگو آرام باش
چیزی از هراسم
کم نمی شود
هنوز
در لابلای بی کسی ام
انبوه حسرتی سبز می شود
که خزانش دیدن توست،
کجای خلوتم گم شدی
که بی تو
تاریخ را زندگی می کنم 
این بار هم
بگذار
غافلگیر  شوم
وقتی هذیان بودنت
همه ی مسیر هایم را قدم می زند...

#محمد_میرزازاده

با کانال شعر و داستان انجمن ادبی جوان کویر آران و بیدگل همراه ما باشید 🌹 🌹 🌹

@javaankavir
kooseha_1236675897
<unknown>
نمایشنامه‌ی صوتی :

«اگر کوسه ها آدم بودن»
نوشته‌ی «برتولت برشت»

اجرا از «گاه آوای تلنگر»

🌱@javaankavir
دشمن بچّه های ما را بمباران می کند
ما بچّه های دشمن را

ما نماز می خوانیم
آنها در کلیسا دعا می کنند

ما در آغوش زنانمان گریه می کنیم
آنها بر شانه ی معشوقه هایشان

امّا حق با لاشخوری ست
که جنازه های ما و آنها را
بی هیچ ارجحیّتی نوک می زند

اما حق با کرم هایی ست
که جنازه های ما و آنها را
بی هیچ ارجحیّتی متلاشی می کنند

امّا حق با کفنی ست
که روزی قرار بود
پرچم سفیدی باشد

#سید_مهدی_موسوی

🌱 @javaankavir