شعر و داستان - انجمن ادبی جوان کویر
241 subscribers
195 photos
66 videos
5 files
16 links
کانال رسمی انجمن ادبی جوان کویر آران و بیدگل
Download Telegram
🍀اطلاعیه🍀

📃جلسه نقد شعر و آثار ادبی جوان کویر آران وبیدگل📃

امروز #ساعت #18

آران وبیدگل
خیابان شهدا. انتهای کوچه معراج سوم

گام های سبزتان را چشم به راهیم 😊🌹
(با سر موقع آمدن خود، ما را خوشحال کنید😉)

🌱 @JavaanKavir
به داد ما که نشد پس به داد خود برسید
به بی ثباتی اوضاع حاد خود برسید

بلاد کفر مسلمان نشد به همّت تان
به کافران و یزیدِ بلاد خود برسید

بجای این که بپرسید از اصول و فروع
کمی به عدل و کمی به معاد خود برسید

کنار سفره نشستید و بر نمی خیزید
نمی شود به امور نهاد خود برسید !؟

به خواهران پریچهره گیر کم بدهید
کمی به خلوت بی اعتقاد خود برسید

به میز خویش بچسبید و بی نوایان را
رها کنید و به جور و فساد خود برسید

به کام ما که نگردید زندگی ، ای کاش
نبینم این که شما به مُراد خود برسید

#مهدی_خداپرست

@javaankavir
یک فحش بد و درشت لازم دارد
تنبیه به حد کشت لازم دارد

وقتی که دهان شاعری باز شود
یعنی که دوباره مشت لازم دارد

#روح_الله_احمدی

🌱 @javaankavir
سفینه پایین آمد، نشست روی زمین
نگاه کرد:

سر کوچه، یک زن غمگین

دو دزد، منتظر کیف کارمند جوان
جلوی مدرسه یک مشت بچّه‌ی نگران

هزار زندانی، فکر راه‌های خروج
فرار دختری از دست لات‌های لجوج

دو تا پسر، وسطِ ارتباطِ قایمکی
پلیس خسته سرِ یک تصادف الکی

صدای گریه‌ی یک مرد با لب خاموش
پیاده‌رُوِ پر از دخترانِ دستفروش

سه کارمندِ چروکیده در اتاقی سرد
بریدن سرها توی جبهه‌های نبرد

شکنجه کردنِ مظنونِ تازه با لبخند
گلایه‌ی پدری پیر از زن و فرزند

سقوط کارگری از فشار بی‌خوابی
فروشگاهِ پر از جنس‌های قلابی!

شیوع هذیان، افسردگی حاد، جنون
دروغ گفتنِ اخبارگوی تلویزیون

سکوت و خودکشی شاعر از فشار زیاد
جلوی مدرسه‌ی بچّه‌ها فروش مواد

گرفتن دو، سه بچّه به علّت شادی!
خراب کردنِ میدانِ پیرِ آزادی

طلاق‌های غیابی درون هر چمدان
بریدن سرِ صدها درخت سبز جوان

کبوترانِ سرِ بام و چیدن پرها
کنار پنجره دلواپسی مادرها

تقلّبِ تاریخی و جعل، در موزه
صدای بوق و ترافیک و دود هر روزه

شبانه گریه‌ی سربازهای اجباری
نماد هوش معاصر: کلاهبرداری!

هزار حادثه‌ی غیرقابل تغییر
گرسنگی هزاران هزار کودک و پیر

درست کردن چندین و چند بمب اتم
و ایستادنِ مردم، مقابل مردم...

.
نگاه مرد فضایی به شهر و آدم‌ها
سفینه رفت دوباره به دوردستِ فضا

#سید_مهدی_موسوی

🌱 @javaankavir
حال این خطّه خراب است بجز مسئولین
مشکل ما همه خواب است بجز مسئولین

زندگی در نفس مردم این آبادی
زندگی نیست عذاب است بجز مسئولین

آرزوهای جوان مرگ من و مردم دِه
همگی نقش بر آب است بجز مسئولین

ما جگر سوخته ها چشم پُرآبی داریم
دلمان نیز کباب است بجز مسئولین

خر خوشبختیِ ما لنگ ولی در عوضش
عمر ما رو به شتاب است بجز مسئولین

مدتی هست که در چشم تمام ضُعفا
همه جا شکل حباب است بجز مسئولین

لایقِ گردن مخلوق سزاوار خدا
حلقه ی دار و طناب است بحز مسئولین

راستی سیل اخیری که به ایران آمد
نیز تقصیر حجاب است بجز مسئولین

#مهدی_خداپرست
#طنزتلخ

@javaankavir
مثل دریا حال من طوفانی است
هر دو چشمم ابری و بارانی است

گر نباشد عشق تو همراه من
هر سرانجامی تهش ویرانی است...
_ _ _ _ _ _ _
شب شعرم همه تکرار تنهایی
تنم جا مانده در آوار تنهایی

یقین دارم که با دل بستنم بر تو
سرم هم میرود بر دار تنهایی...
_ _ _ _ _ _ _
تا تو را دیدم قدم رو می روم
کهنه ام اما پی نو میروم

آخرش از بس تو را می خواهمت
پیش چشمان همه لو می روم.!....

#محمد_میرزازاده
@javaankavir
طلوع من
محسن نامجو
طلوع من
#محسن_نامجو

قد هزار تا هنجره
تنهایی آواز می خونم...

🌱 @javaankavir
آغوشم را
برایت کنار گذاشته ام
حتی بوسه هایم را ...
شاید در عصر
آغوش های یک روزه و بوسه های ساعتی ...!
عقب مانده ام بخوانند
اما من
به بازوانم تنها قول تو را داده ام ...
و سکوت لب هایم
تنها با همنشینی لب های تو خواهد شکست ...


#اردشیر_هادوی


@javaankavir
مرا تو
بی سببی
نیستی.

به راستی
صلت ِ کدام قصیده ای
ای غزل ؟

ستاره باران ِ جواب ِ کدام سلامی به آفتاب
از دریچه تاریک ؟

کلام از نگاه ِ تو شکل می بندد.
خوشا نظر بازیا که تو آغاز می کنی!



پس پشت مردمکان ات
فریاد کدام زندانی ست
که آزادی را
به لبان ِ بر آماسیده
گل سرخی پرتاب می کند؟ ــ
ورنه
این ستاره بازی
حاشا
چیزی بدهکار ِ آفتاب نیست.


نگاه از صدای تو ایمن می شود.
چه مؤمنانه نام مرا آواز می کنی!


و دلت
کبوتر آشتی ست،
در خون تپیده
به بام تلخ.


با این همه
چه بالا
چه بلند
پرواز می کنی!



#احمد_شاملو

🌱 @javaankavir
هزار بار مرا مرگ به از این سختی‌ست
برای مردم بدبخت، مرگ خوشبختی‌ست

گذشت عمر به جان کندن، ای خدا مُردم
زدست این همه جان کندن، این چه جان‌سختی‌ست

رسید جان به لبم، هر چه دست و پا کردم
برون نشد، دگر این منتهای بدبختی‌ست

رجال ما همه دزدند و دزد، بدنام است
که دزد گردنه، بدنامِ دزد پاتختی‌ست

رجال صالح ما، این رجال خنثای اند
که از رجال دگر، امتیازشان لختی‌ست

زنان کشور ما زنده‌اند و در کفن اند
که این اصولِ سیه بختی، از سیه رختی‌ست

بمیر «عشقی» ار آسایش آرزو داری
که هر که مُرد شد آسوده، زنده در سختی‌ست

#میرزاده_عشقی

🌱 @javaankavir
ما تاریخ چند هزار ساله داریم؛ این یعنی بهتریم!

یونان باستان به مراتب از ایران باستان روی تاریخ اثر عمیق تری گذاشت(البته در برخى موارد). سقراط، افلاطون، ارسطو، تالس، فیثاغورس، اقلیدس، بقراط و ... در فلسفه و سیاست و طب و هنر و ریاضی و ... شاهکار آفرینش بودند. اما یونان چند سال پیش به درجه ای از فلاکت رسید که برای بقا حتی برخی پیشنهاد دادند بخشی از خاکش را به کشور همسایه بفروشد!

مصر هم تمدنی شگفت انگیز دارد اما این روزها گرفتار چند دستگی سیاسی، فساد اقتصادی و تنش های قومی شده است و اوضاعی رقت انگیز را بعد از یک انقلاب تجربه می کند.

گذشته گرایی با گذشته پرستی تفاوت دارد. «داشتم داشتم، حساب نیست، دارم دارم حسابه»! افتخار به گذشته و تاریخ باشکوه برای خوشبختی کفایت نمی کند.

باید بپذیریم که روزگار خوبی را نمی گذرانیم، نگاهی به گله و شکایت های پیرامون مان بیندازیم، این همه زباله در خیابان و دریا و بیابان را شب ها که ما خواب هستیم ترامپ می آید و می ریزد؟

این همه قتل و عام جاده ای نتیجه مداخله اسرائیل است؟ این تلاطم بازار و بی نظمی اقتصادی و دلال مسلکی کار عربستان است؟ آن آقایی که دیروز در اتوبان پیش چشم من بطری شیشه ای دلستر را از ماشین بیرون پرت کرد و هزار تکه شد و نزدیک بود سرنشینان چند ماشین را به کُشتن بدهد، داماد صدام بود؟

نخست وزیر انگلیس هر سال نوروز می آید و برای یک جوجه کباب و یک چای آتشی هکتارها جنگل چند هزارساله را آتش می زند؟

باور کنیم که باید تعارف و تحسین های اغراق آمیز را کنار بگذاریم و بپذیریم جماعتی در این کشور زندگی می کنند که نه تنها نادان هستند، بلکه در مقابل دانستن جانانه مقاومت می کنند. تلاش کنیم در این دسته قرار نگیریم.

این نوشتار در پی خودزنی و سرقت اعتماد به نفس ملی نیست، بلکه یک یادآوری به خودمان است که باید دست از اغراق های معمول برداریم و با واقعیت های پیرامون مان مثل یک بیماری روبه رو شویم. انکار و حاشا کردن بیماری نتیجه ای به مراتب دردناک تر از درمان دارد... ما باید به مردم بهتری تبدیل شویم

✍🏻 احسان محمدی
@javaankavir
جا می گذاری خودت را میان
قاب عکسی که
روی دیوار آویخته ام
وعطر ت که از درز قاب
می وزد
تمام اتاق را از نفس می انداز د
پنجره ها
تحلیل می روند
ازتبی که هرشب
روی شیشه چنگ می اندازد
و من
با نگاه خاموشت
قد می کشم
درگوری که در آن آرمیده ای
#سمانه_دانیانیان

@javaankavir
🍀اطلاعیه🍀

📃جلسه نقد شعر و آثار ادبی جوان کویر آران وبیدگل📃

امروز #ساعت #18

آران وبیدگل
خیابان شهدا. انتهای کوچه معراج سوم

گام های سبزتان را چشم به راهیم 😊🌹
(با سر موقع آمدن خود، ما را خوشحال کنید😉)

🌱 @JavaanKavir
دو چشم تو مرا بد می شناسد!
هوا خواهی مردد می شناسد!

سرم افتاده در پای دلی که
مرا از ریشه مرتد می شناسد.!..
_ _ _ _ _ _ _

بگذریم از این که بازی خورده ام
بغض خود را در چه فازی خورده ام

جام من را پر کن از زهر ای عزیز
اندکی با من بسازی خورده ام...

#محمد_میرزازاده

@javaankavir
▪️
پشت دیوار همین کوچــه به دارم بزنید
من که رفتم بنشینید و هوارم بزنید

باد هم آگهی مرگ مرا خواهد برد
بنویسید که بد بودم و جارم بزنید

من از آیین شما سیر شدم،  سیر شدم
پنجه در هر چه که من واهمه دارم بزنید

دست هایم چقدر بود و به دریا نرسید
#خبر_مرگ_مرا_طعنـه_به_یارم_بزنید

آی! آنها! که به بی برگی من می خندید
مرد باشید و بیایید و کنارم بزنید

مرحومه #نجمه_زارع🌿

@Javaankavavir
💎من اینطوری عوض شدم!

به مدت چندين سال همسرم به یک اردوگاه در صحرای (ماجوی) کالیفرنيا فرستاده شده بود. من برای اینکه نزدیک او باشم، به آنجا نقل مکان کردم واین درحالی بود که از آن مکان نفرت داشتم.

همسرم برای مانور اغلب در صحرا بود و من در یک کلبه کوچک تنها می ماندم. گرما طاقت فرسا بود و هیچ هم صحبتی نداشتم. سرخ پوست ها و مکزیکی ها ی آن منطقه هم انگلیسی نمیدانستند. غذا و هوا و آب همه جا پر از شن بود. آنقدرعذاب می کشیدم که تصمیم گرفتم به خانه برگردم و حتی قید زندگی مشترک مان را بزنم.

نامه ای به پدرم نوشتم و گفتم یک دقیقه دیگر هم نمی توانم دوام بیاورم. می خواهم اینجا را ترک کرده و به خانه شما برگردم. پدر نامه ام را با دوسطر جواب داده بود، دو سطری که تا ابد در ذهنم باقی خواهند ماند و زندگی ام را کاملا عوض کرد.«دو زندانی از پشت میله ها بیرون را می نگریستند...یکی گل و لای را می دید و دیگری ستارگان را!»

بارها این دو خط را خواندم واحساس شرم کردم.
تصمیم گرفتم به دنبال ستارگان باشم و ببینم جنبه مثبت در وضعیت فعلی من چیست؟
با بومی ها دوست شدم و عکس العمل آنها باعث شگفتی من شد.

وقتی به بافندگی و سفالگری آنها ابراز علاقه کردم، آنها اشیایی راکه به توریست نمی فروختند را به من هدیه کردند.
به اشکال جالب کاکتوس ها و یوکاها توجه می کردم.
چیزهایی در مورد سگهای آن صحرا آموختم و غروب را مدام تماشا می کردم. دنبال گوش ماهی هایی می رفتم که از میلیون ها سال پیش، وقتی این صحرا بستر اقیانوس بود، در آنجا باقی مانده بودند.

چه چیزی تغییر کرده بود؟
صحرا و بومی ها همان بودند.
این نگرش من بود که تغییر کرده و یک تجربه رقت بار را به ماجرایی هیجان انگیز و دلربا تبدیل کرده بود.
من آنقدر از زندگی در آنجا مشعوف بودم که رمانی با عنوان ” خاکریز های درخشان” در مورد زندگی درصحرای ماجوی نوشتم.

من از زندانی که خودم ساخته بودم به بیرون نگریسته و ستاره ها را یافته بودم.
اگر به فرزندان خود رویارویی با سختی های زندگی را نیاموزیم در حق آنها ظلم کرده ایم

#دیل_کارنگی

@javaankavir
لبخند می زنند که خوشحال‌مان کنند
با عشوه ای و خنده‌ای اغفال‌مان کنند

این روزگار نکبت خود آفریده را
از گردش ستاره‌ی اقبال‌مان کنند

آن خانه‌ای که خانه ما را خراب کرد
کوی مراد و کعبه‌ی آمال‌مان کنند

مثقال را به سفسطه، خروار کرده اند
ما صخره‌وار مانده که مثقال‌مان کنند

با خون دل، زمین خدا را به دست ما
هموار کرده اند که پامال‌مان کنند

در سرگذشت خاک چنین قصه، هیچ نیست
خود می کنیم چاله که تا چال‌مان کنند

ریز و درشت می کنند، بیدار و خفته را
نوبت گرفته‌ایم که غربال‌مان کنند

شمشیر می کشند به روی زبان سرخ
تا در سکوت، کور و کر و لال‌مان کنند

ما چون کتیبه در دل این کوه زنده ایم
گو، با هزار شعبده، ابطال‌مان کنند

#احمد_حیدربیگی

🌱 @javaankavir
چیزی برای از دست دادن نداریم
جز زنجیرهایمان...

اقتباس از جمله‌ای از مارکس

🌱 @javaankavir
یک جام که نه، دو کوزه را خواهم خورد
ته مانده ی آب موزه را خواهم خورد

من طاقت تشنگی ندارم اصلآ
امسال دوباره روزه را خواهم خورد..

طارق جلالی افغان

@javannkavir
يک صبح بيدار می شويم
و می بينيم که باران تند می بارد
نه بر گياهان و کشتزارن و پنجره ها

باران می بارد
نه بر استخوان خسته ی کوه،
يا گلدان، يا پرنده های نشسته روی سيم برق

يک صبح با صدای بارانی که تند می بارد
بارانی که نمی بارد بر چتر،

بيدار می شويم
و می بينيم باران قطره قطره می ريزد
بر دکه ی روزنامه فروشی
و کلمات خون و خونريزی
با هر قطره ی باران از روزنامه
قطره قطره می چکد
قطره قطره می ريزد ...

#بيژن_نجدی

🌱 @javaankavir