شعر و داستان - انجمن ادبی جوان کویر
241 subscribers
195 photos
66 videos
5 files
16 links
کانال رسمی انجمن ادبی جوان کویر آران و بیدگل
Download Telegram
خدایا! زِ دستِ نمایندگانت
ندانی چه‌رفته‌ست بر بندگانت!

به‌قرآن که با حُکمِ قرآن گرفتند
جوانی زِ ما، خیلِ خوانندگانت!

به‌نامِ تو راندند مارا، امید است،
که فرمان بگیری زِ رانندگانت!!

گذشته‌ست ازما ولی رحمتی کن،
خدایا! به احوالِ آیندگانت!

قوافی پراکنده‌شد عفو فرما
الهی! به ایطای شرمندگانت!



#حسین_جنتی

🍀 @javaankavir
💎 نامه ی یک گوسفند به خانواده!

ﻣﺎﺩﺭ ﻋﺰﯾﺰﺗﺮ ﺍﺯ ﺟﺎﻧﻢ!
ﻭﻗﺘﯽ ﻣﺮﺍ ﺍﺯ ﮔﻠﻪ ﺟﺪﺍ ﮐﺮﺩﻧﺪ ﻓﮑﺮ ﻣﯽﮐﺮﺩﻡ ﮐﻪ ﻣﺮﺍ ﺑﻪ ﺩﺳﺖ ﻗﺼﺎﺏ میسپارند. برای همین از ته قلبم ﻧﮕﺮﺍﻥ ﺑﻮﺩﻡ؛ ﺍﻟﺒﺘﻪ ﻫﻤﯿﻨﻄﻮﺭﯼ ﻫﻢ ﺷﺪ. ﺣﺎﺝ ﺭﺣﯿﻢ ﻗﺼﺎﺏ ﻣﺮﺍ ﺍﺯ ﺑﺎﺯﺍﺭ ﺧﺮﯾﺪ ﻭ ﺑﻪ ﺧﺎﻧﻪ ﺧﻮﺩﺵ ﺑﺮﺩ. شب بدی بود. ﻧﻤﯽﺩﺍﻧﯽ ﺗﺎ صبح بر من چه گذشت و شب را چطور ﺳﺤﺮ ﮐﺮﺩﻡ؛ دم به دم ﺧﻮﺍﺏ ﭼﺎﻗﻮ ﻣﯽﺩﯾﺪﻡ.

ﺻﺒﺢ ﻗﺼﺎﺏ ﺑﺮﺍﯾﻢ ﺁﺏ ﺁﻭﺭﺩ، ﻓﻬﻤﯿﺪﻡ ﮐﻪ ﺭﻓﺘﻨﯽ ﻫﺴﺘﻢ. ﺍﺷﮏ ﺟﻠﻮﯼ ﭼﺸﻤﻬﺎﯾﻢ ﺭﺍ ﮔﺮﻓﺖ، ﺑﺮﮔﺸﺘﻢ و به رسم قدیم ﺑﻪ ﺳﻤﺖ ﺭﻭﺳﺘﺎ ﻭ ﺍﺯ ﺗﻪ ﺩﻝ ﭼﻨﺪ ﺑﺎﺭ ﺑﻊﺑﻊ ﮐﺮﺩﻡ.

ﻗﺼﺎﺏ ﻣﺸﻐﻮﻝ ﺗﯿﺰ ﮐﺮﺩﻥ ﭼﺎﻗﻮﯾﺶ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ یکدفعه ﺭﺿﺎ، ﭘﺴﺮﺵ، ﺁﻣﺪ ﻭ ﮔﻔﺖ: ﺩﺳﺖ ﻧﮕﻪ ﺩﺍﺭ ﮐﻪ ﻗﯿﻤﺖ ﮔﻮﺷﺖ ﺑﺎﺯ ﻫﻢ ﺑﺎﻻ ﺭﻓﺘﻪ ﺍﺳﺖ! خدا را چه دیدی، شاید ﻓﺮﺩﺍ ﻗﯿﻤﺖ ﯾﮏ ﮐﯿﻠﻮ ﮔﻮﺷﺖ ﺑﺸﻮﺩ صدو ﺑﯿﺴﺖ ﻫﺰﺍﺭ ﺗﻮﻣﺎﻥ.

ﺍﺯ ﺁﻥ ﺭﻭﺯ ﺑﻪ ﺑﻌﺪ، ﭼﻨﺪ ﺻﺒﺢ ﺍﯾﻦ ﺍﺗﻔﺎﻕ ﺗﮑﺮﺍﺭ ﺷﺪ ﻭ ﺩﺳﺖ ﺑﺮ ﻗﻀﺎ ﻣﺎ ﺯﻧﺪﻩ ﻣﺎﻧﺪﯾﻢ!

ﺣﺎلا ﻫﻢ ﻗﯿﻤﺖ ﮔﻮﺷﺖ ﺑﻪ ﻗﺪﺭﯼ ﮔﺮﺍﻥ ﺷﺪﻩ ﮐﻪ ﮐﺴﯽ ﺗﻮﺍﻥ ﺧﺮﯾﺪ ﺁﻧﺮﺍ ﻧﺪﺍﺭﺩ ﻭ ﺧﯿﺎﻝ ﻣﻦ ﺁﺳﻮﺩﻩ ﺷﺪﻩ ﮐﻪ ﺣﺎﻻ ﺣﺎﻻﻫﺎ ﻣﺮﺩﻧﯽ ﻧﯿﺴﺘﻢ.

ﺍﻣﺎ ﺑﮕﻮﯾﻢ ﺍﺯ ﻗﺼﺎﺏ؛ قصاب ﻣﺮﺩ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﺧﻮبیست. خیلی ﻫﻮﺍﯼ من را ﺩﺍﺭﺩ، ﭼﯿﺰﯼ ﺑﺮﺍﯾﻢ ﮐﻢ ﻧﻤﯽﮔﺬﺍﺭﺩ. پریروز ﭼﻨﺪﺗﺎیی ﺳﺮﻓﻪ ﮐﺮﺩﻡ، ﺑﺮﺍﯾﻢ ﺩﮐﺘﺮ ﺁﻭﺭﺩ. ﺍﺯ ﻣﺸﺘﺮﯾﺎﻥ ﻗﺼﺎﺏ این طور شنیدم که ﻣﯽﮔﻮﯾﻨﺪ ﺍﮔﺮ ﻗﯿﻤﺖ ﮔﻮﺷﺖ ﻫﻤﯿﻦ ﻃﻮﺭﯼ ﺑﺎﻻ ﺑﺮﻭﺩ ﺍﺣﺘﻤﺎﻝ ﺩﺍﺭﺩ ﮐﻪ ﻣﺎ ﮔﻮﺳﻔﻨﺪﺍﻥ ﺭﺍ، مثل ﺍﺳﺐﻫﺎﯼ ﺭﻭﺳﯽ ﮐﻪ ﺛﺒﺖ ﻣﻠﯽ ﺷﺪﻩﺍﻧﺪ، ﺛﺒﺖ ﻣﻠﯽ ﺑﮑﻨﻨﺪ ﻭ ﺑﺸﻮﯾﻢ ﭘﺸﺘﻮﺍﻧﻪ‌ی ﺍﺭﺯﯼ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﻤﻠﮑﺖ!

خَرِ عمو مراد یادت هست، که با تفاخر یونجه میخورد و خدا را بنده نبود؟ پریروز او را آورند تا برای یک کبابی آماده کنند!

خلاصه از بابت من دل نگران نباشید. یادم رفت بگویم که مواظب خودتان باشید، یک وقت خودتان را مفت و ارزان نفروشید! امروزه، ارزش ما از آدم‌ها بیشتر شده! بدانید که همه چیز ما ارزشمندتر از انسان‌هاست؛ کود ما، پشم ما و...
خلاصه دور، دور ماست!

یک عمری زیر یوغ آدم ها بودیم. حالا به برکت مدیریت بعضی از همین آدم ها و ناسازگاری که با دنیا دارند، جایگاه ما خیلی خیلی رفیع شده. بعععععله.

در نامه بعدی مطالب مهمتری برایتان می‌نویسم، ﺍﮔﺮ این طور پیش برود و اوضاع به نفع ما باشد، ﺍﺣﺘﻤﺎﻝ ﺩﺍﺭﺩ ﮐﻪ ﻣﻦ ﺗﺸﮑﯿﻞ ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﻩ بدهم!

ﻧﻤﯽﺩﺍﻧﯽ ﻣﺎﺩﺭ، ﺍﯾﻨﺠﺎ ﯾﮏ ﺩﺧﺘﺮﮔﻮﺳﻔﻨﺪ ﺯﯾﺒﺎﯾﯽ هست ﮐﻪ ﺍﺯ ﺩﺷﺖ ﺁﻭﺭﺩﻩﺍﻧﺪ. گوسفند است اما ﭼﺸﻢﻫﺎﯾﺶ ﺷﺒﯿﻪ ﺁﻫﻮﺳﺖ. ﮔﺎﻫﯽ ﺑﺎ ﻫﻢ ﺩﺭﺩ ﺩﻝ ﻣﯽﮐﻨﯿﻢ ﻭ ﺷﺎﯾﺪ ﯾﮏ ﺭﻭﺯ ﺍﺯﺵ ﺧﻮﺍﺳﺘﮕﺎﺭﯼ ﮐﻨﻢ. ﻣﺎﺩﺭ! ﺩﯾﮕﺮ ﺯﯾﺎﺩﻩ ﻋﺮﺿﯽ ﻧﯿﺴﺖ.

ﺳﻼﻣﻢ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺑﺮﺩﺍﺭﺍﻥ ﻭ ﺧﻮﺍﻫﺮﺍﻧﻢ ﺑﺮﺳﺎﻥ!
ﺑﻪ ﺳﮓ ﮔﻠﻪ ﻫﻢ ﺳﻼﻡ ﺑﺮﺳﺎﻥ و بگو نوبت خر عمو مراد که گذشت... مواظب باش مردم به سراغ شما آمده‌اند و در شهر از گوشت شما به خورد همدیگر میدهند...

@javaankavir
هنری که خود را "بی‌‌طرف" می‌خواند،
سرانجام به اهریمن کمک می‌کند.

#بزرگ_علوی

عکس : هوشنگ گلشیری،بزرگ علوی

🍀 @javaankavir
"بخت برگشته ها"

چشممان تا به آسمان افتاد
بخت، برگشت و رویِمان افتاد!

هر کسی همّتِ بلندی داشت
از بلندای نردبان افتاد

یک نفر داد زد: بهشت، بهشت
کَک به تُنبانِ مردمان افتاد!

صورتِ ماه را عوض کردند
چای، یخ کرد و از دهان افتاد

بعدِ صد سال وقتِ کوچیدن
گاومان فکرِ زایمان افتاد!

اتفاقاً به بُشکه خوردیم از
اتفاقی که ناگهان افتاد

راهمان بسته از پس و از پیش
در پس و پیشمان زیان افتاد

خوش به حالِ کسی که دوزاریش
عاقبت با دو تا تکان افتاد..

#شروین_سلیمانی

🍀 @javaankavir
ای آزادی
پرندگان هیچ‌گاه
در قفس لانه نمی‌سازند
می دانی چرا؟
زیرا که نمی‌خواهند اسارت را برای جوجه‌های خویش به میراث بگذارند.

#محمود_درویش

🍀 @javaankavir
آن شب که مست بودیم از جام تلخکامی
ما را گرفت باهم نیروی انتظامی

بااحترام کامل با عزت فراوان
مارا کشان کشان برد ستوان یکم غلامی

تحویل بند یک داد، بند خلافکاران
ما هم سلام کردیم با اردشیر و کامی

عزت پلنگ آن ور اصغر سه کله این ور
آن شب شدیم هم بند با جانیان نامی

عزت پلنگ سر داد آوازی از"یساری"
اصغر سه کله هم خواند تصنیفی از "قوامی"

یک آش و لاش پرسید از نام و از نشانم
گفتم که من سعیدم، فامیل من امامی!

نام و نشانی ام را وقتی ز من شنیدند
از ترس زرد کردند آن جانیان نامی

عزت پلنگ و اصغر،آن قاتلان اکبر
بر پای من فتادند چون بردگان شامی

هم شرمسار گشتند از کارشان به کلی
هم اعتراف کردند بر جرمشان تمامی

فردا به جای شیشه جستند در لباسم
ده بیت از سنایی، شش بیت از نظامی!

#سعید_بیابانکی

@javaankavir
این خاکِ مرا بگیرد از من، آن آبِ مرا برد به ناچار
ایران من است این‌که امروز برگشته به روزگار قاجار

از خانه‌ی من صدای گریه، از خانه‌ی او نفیر فریاد
این برج رسیده تا ثریا با خشت بلا، ملات ادبار

سهراب و منیژه و فریدون، افتاده به چنگ بنگ و افیون
دربند به زیر دیرک سقف، محبوس میان چند دیوار

ملت همه بیمناک و بی تاب، چون افعی زخم خورده در تاب
با خلق منم به کار ایذاء، خلقند مرا به فکر آزار

هر میز به دست ناسزایی‌ست، افتاده به چنگ اژدهایی‌ست
امروز به مسند سلیمان ابلیس نشسته است هش دار!

هم وارث تاج داریوشیم، هم تالی شاه ژنده پوشیم
فحشا و فساد و فقر و فحش است محصول نظام دیوسالار

مردم! سفر فرنگتان کو؟ آن سفره‌ی هفت رنگتان کو؟
از شدت ضعف چون اجنه دل بسته به استخوان مردار

این مضطرب بلای تازه، آن منتظر جفای بعدی
در محضر هیچکس صفا نیست چون چهره‌ی مردم عزادار

با مردم مستحق ستم شد؛ دستی که نوشت: حق! قلم شد
دل‌های شریف مانده در خاک، سرهای بلند رفته بر دار

ای مهتر قوم! با شمایم! آنک من و آخرین صدایم:
برخیز که آب رد شد از سر! بشتاب گذشت کار از کار

#علیرضا_بدیع

🍀 @javaankavir
👍1
از دوستان ما، بودند بسیاری که هیجان‌زده به رقص درآمدند و گفتند شاه خودکامگی به گور رفت، اکنون می‌تواند «شادی» باشد. گفتیم به گور رفتن شاه، آری، اما به گور سپردن خودکامگی بحثی دیگر است. بخشی عمده از این مردم، فردپرست بالفطره‌اند. پرستندگانی که معشوق قاهر را اگر نیابند به چوب و سنگ می‌تراشند. نپذیرفتند. گفتند تجربه‌ی سال‌ها و قرن‌ها اگر نتواند درسی بدهد باید بر آغل گوسفندان گذشته باشد! ــ سالیان دراز چوب خوشبینی‌ها و فردپرستی‌هامان را خورده‌ایم، چوب اعتماد بی‌جا و اعتقاد نادرست‌مان را خورده‌ایم. این، بدبینی است، به دورش افکنید که اکنون شادی باید باشد، اکنون سرود و آزادی باید باشد. اکنون امید می‌تواند از قعر جان ظلمت‌کشیده‌ی ما بشکفد و رو به خورشید، طلوع زیباترین فردای جهان را چشم به‌راه باشد.

پیدا بود که این دوستان، در اوج غم‌انگیز هیجانی کور چشم بر خوف‌انگیزترین حقایق بسته‌اند. آنان درست به هنگامی‌که می‌بایست بیش از هر لحظه‌ی دیگری گوش‌به‌زنگ باشند. به رقص و پایکوبی برخاستند، و درست به هنگامی‌که می‌بایست بیش از هر زمان دیگری هشیار و بیدار بمانند و به هر صدا و حرکت ناچیزی بدگمان باشند و حساسیت نشان دهند به غریو و هلهله پیروزی صدا به صدا درانداختند تا اسب فریب یکبار دیگر از دروازه‌ی تاریخ گذشت و به «تروا»ی خواب‌آلود خوش‌خیال درآمد. گیرم این بار، آنان که در شکم اسب نهان بودند شمشیر به کف نداشتند: آنان زهری با خود آورده بودند که دوست را دشمن و دشمن را دوست جلوه می‌داد. قهرمانان جان‌برکف و پاکباز خلق، منافق و بیگانه‌پرست نام گرفتند. و رسواترین دشمنان خلق بر اریکه‌ی قدرت نشانده شدند. شادی خوش‌بینان دو روزی بیش نپائید. سرود، در دهن‌های بازمانده از حیرت به خاموشی کشید. آزادی، بار نیفکنده بازگشت و امید، ناشکفته فرو مُرد.

متأسفم، دوستان روزهای نخست سخن از «هشدار» بود، امروز سخن از «تسلیت» است. برنامه‌ی طلوع خورشید به کلی لغو شده است!



■ از مقالهٔ «برنامه‌ی طلوع خورشید لغو شده است» | تهران مصور، شماره‌ی ۲۲، جمعه اول تیرماه ۱۳۵۸ | وب‌سایت، کانال و صفحهٔ رسمی اینستاگرام احمد شاملو

www.shamlou.org@ShamlouHouseinstagram.com/shamlouhouse
Forwarded from رخداد تازه (مصطفی مهرآیین) (Mostafa Mehraeen)
Voice 014.m4a
26.5 MB
فایل صوتی سخنرانی "در ستایش ادبیات" در جلسه رونمایی از رمان ماخونیک.http://t.me/mostafamehraeen
ده سال بعد از حال این روزام
با کافـه هـای بــی تو درگیرم
گفتم جهان بی تو یعنی مرگ
ده سال ِ رفتی و نمی میرم

ده سال بعد از حال این روزام
تو تــوی آغـــوش یکی خوابی
من گفتم و دکتر موافق نیست
تو بهتـــر از قرصـــای اعصابــی

ده سال بعـــد از حــال این روزام
من چهل سالم می شه و تنهام
با حوصـــله ،قرمز، سفید ، آبی
رنگین کمون می سازم از قرصام

می ترسم از هر چی که جا مونده
از ریمل ِ با گریـــه ها جاری
از سایه روشن های بعد از ظهر
از شوهری کـــه دوستش داری

گرم ِ هم آغوشی و لبخندین
توُ بستر ِ بـی تابتون تا صبح
تکلیف تنهـاییم روشن بود
مثل چراغ ِ خوابتون تا صبح

ده سال ِ که لب هام و می بندم
با بوسه های تلـــخ هر جایی
ده سال ِ وقتی شعر می خونم
لبخند ِ روی صندلی هایی

یه عمر بعد از حال این روزام
یـــه پیرمردم توی ِ یـــه کافه
بارون دلم می خواد ،هوا اما
مثل موهای دخترت صافه

#حسین_غیاثی

🍀 @javaankavir
"تیر غیب خورده ها"

تیرِ غیب آمد و از اوج، زمین افتادیم
شک نکردیم و تَهِ چاهِ یقین افتادیم

همه دعوت به جهنّم شده بودیم اما
فکر کردیم که در خُلدِ بَرین افتادیم

منجنیقی که به ما وعده ی فردا می داد
پَرتِمان کرد و به دورانِ لِنین افتادیم!

عصرِ تسخیرِ فضا بود و مُدرنیته و ما
گیرِ عصرِ حجری های نوین افتادیم!

در جهانی که همه غرقِ ترقّی بودند
ما پِیِ راندنِ شیطانِ لعین افتادیم!

به اُمیدِ پُلویِ چرب و کبابِ مُفتی
همه به سَق زدنِ نانِ جُوین افتادیم!

آرزوها به فنا رفت ولی در عوضش
به غلط کردن و اعمالِ چنین افتادیم!

بعدِ این‌شعر اگر نصفه شبی غیبم زد
بنویسید که ما هم به اِوین افتادیم!

#شروین_سلیمانی

@javaankavir
دشمنانمان می‌توانند
همه‌ی گل‌ها را بچینند
ولی هرگز
نخواهند توانست
بر بهار
چیره شوند...

#پابلو_نرودا

🍀 @javaankavir
دلت را خوش مکن با ظاهر خوشنود این مردم
که می‌بینی به زودی روی خشم آلود این مردم

مشخص نیست مأمور کجایی با چه ترفندی
کمر بستی درآری تار را از پود این مردم

نه حتی یک قدم برداشتی در راه این کشور
نه حتی یک قدم در راستای سود این مردم

بنازم آن کلید چاره سازت را که لاکردار
دری را وانکرد از دولت محمود این مردم

نه حرفی می‌زنی درمورد کم کاری دولت
نه کاری می‌کنی درباره‌ی کمبود این مردم

نشستی قرص و قایم پشت میزت تا ته ِدوره
مدیریت کنی نابود گردد بودِ این مردم!

درختی ریشه دار و پرثمر بوده‌ست، دیگر نیست
چهل سال‌ست می‌ریزد به پایش کود این مردم

چهل سال‌ست یعنی کمترین صبر خدادادی
که قاطی می‌شود دیرِ خدا با زودِ این مردم

به این آمارهایت کور مادرزاد می‌خندد
نمایش می‌دهی درنقش خالیوود این مردم

بترس از روز رستاخیز بامردم مکن بازی
مبادا مثل بعضی‌ها شوی مطرود این مردم

بیا بازی مکن باآتش درزیر خاکستر
به چشمت می‌رود درطول بازی دود این مردم

خودت را می‌کشی سد می‌زنی مرداب می‌سازی
به دریا می‌رسد توفنده روزی رود این مردم

#ح_الف_شاکی
#حمید_اسماعیلی

🍀 @javaankavir
به مادرم گفتم: "دیگر تمام شد."
گفتم: " همیشه پیش از آنکه فکر کنی اتفاق میافتد
باید برای روزنامه تسلیتی بفرستیم."

#فروغ_فرخزاد

24 بهمن ماه سالروز درگذشت فروغ فرخزاد نازنین ♥️
🍀 @JavaanKavir
نمی خواهم به اين زودی بميرم
لبالب از زندگيم...
خونم گرم است
می خواهم عمری دراز داشته باشم
با تو.

مرگ نمی تواند
به هراسم افکند
اما پيش از آنکه بميرم
بسيار چيزها
می‌تواند اتفاق افتد

شانس آزادی تو به اين زودی ها؟
شايد.
 
#ناظم_حکمت

🍀 @javaankavir
مردم مظلوم ما را توسری لازم نبود
اختلاس و دزدی و غارتگری لازم نبود

ما که عمری از چپ و از راست تیپا خورده ایم
وعده هایی چون عدالت گستری لازم نبود

لا اقل در دولتی که بوده خیلی پاک دست
دزد هایی از قبیل خاوری لازم نبود

یا برای افتتاح طرح تولید کلم!!
این همه اینجا مقام کشوری لازم نبود

تا شده هر "مش غلامی" اهلِ تحلیلِ خبر
گفت و گوی ویژه هم با "حیدری" لازم نبود

در قمار زندگی هر چیزمان را باختیم
در حقیقت این همه نا داوری لازم نبود

سالهای سال با هر ساز شان رقصیده ایم
حال هم با این تورّم بندری لازم نبود

ما که از لطفِ رژیم خویش سگدو می زنیم
پس برای ما رژیم لاغری لازم نبود

کشوری اسلامی امّا هر طرف دافِ قشنگ
در خیابان این همه حور و پری لازم نبود

هر رئیس دولتی آمد کمی گل کاشت رفت!!
ای خدا شکرت ؛ ولی این آخری لازم نبود

در مسلمانی اگر تقوا ی کافی داشتیم
این همه مداح و شیخ و منبری لازم نبود

ما که در تولید پوشک زیر مان نمناک شد
دایما تأکید بر خود باوری لازم نبود

با وجود این همه طنّاز های خوش زبان
شعر طنزی از زبان "قنبری" لازم نبود

#عبدالرحمن_قنبری
تربت جام
دلنوشته های طنز
@javaankavir
چه فرقی می‌کند برای زندانی
رنگ پيراهنش سبز باشد
یا سفید
فصل اما پشت ميله هم تغيير می‌کند
هنوز خاک گلدان را عوض می‌کنيم
و بهار با گلویی گرفته
دکمه هايش را باز می‌کند.

#عليرضا_عباسی

🍀 @javaankavir
آب از سرم گذشته و بارانم آرزوست!
سد بسته‌اند و لذّتِ طغیانم آرزوست!

کنجِ اتاق، نعره‌زدن حاصلی نداشت،
از خانه، ریختن به خیابانم آرزوست!

مشروطه‌خواهم، از در و دروازه خسته‌ام
با ایلِ لُر گشودنِ تهرانم آرزوست!

تا این حریصِ خیره نخورده‌ست سفره‌را،
جاروبِ خانه زین‌همه مهمانم آرزوست!

از کافران ملولم و دردا چو دیگران،
تَرکِ وطن زِ جورِ مسلمانم آزوست!

زخمی عمیق دارم و اینبار ای پدر!
محتاجِ بخیه نیست، نمکدانم آرزوست!

هان ای پدر! جوانی‌ات از یاد رفته‌است...
من نیز چون تو رفتنِ سلطانم آرزوست!

ای‌صبح! صبحِ روشنِ آزاد زیستن...
"بنمای رخ که باغ و گلستانم آرزوست"

#حسین_جنتی

🍀 @javaankavir
وقتی گفتی دوستت دارم،
فهمیدم من همانم که می توانم،
کبریتی خیس را در باد روشن کنم.
دیگر چه اهمیتی دارد،
زخمی اگر از مردم بر تن من است؟
من که می دانم،
گرد هیچ طوفانی نمی تواند،
پیراهن آبی دریا را خاکی کند.

عزیزم
بیا شب ها بر آسمان ستاره بپاشیم
تا صبح،
ساقه های روشن آفتاب درو کنیم.
بیا رودخانه را لاجرعه سر بکشیم
و استکان هایمان را،
به سلامتی ماهی ها به هم بزنیم.

پیش از تو من عشق را،
سال ها در گوشه ی تاریک و سردی از قلبم،
پنهان کرده بودم.
اما دوستت دارم و می دانم،
نمی توان خورشید را،
تا ابد در زندانی یخی نگه داشت.

#علیرضا_طالبی_پور

🍀 @javaankavir
قرار بود برایت فقط ترانه بگویم
بنا نبود که از زشتی زمانه بگویم

به هر طرف که نظر می‌کنم عمودِ حصار است
چگونه وصفِ افق‌های بی‌کرانه بگویم؟

زمانه‌ای‌ست که فرموده‌اند شعرِ بلندی
به طرزِ تازه در اوصافِ تازیانه بگویم!

تمام حِیثیتم را قفس به باد فنا داد
چگونه می‌شود از مدح آب و دانه بگویم؟!

چه آتشی‌ست که افتاده است در تب اینان؟
که حق ندارم از آن شمعِ بی‌نشانه بگویم

مصمّم‌اند تبردارها به قطعِ زبانم
اگر ز شعله‌ی پنهانِ آن زبانه بگویم

صدای "وا هَرَسا" از هزار سوی بلند است
اگر که لحظه‌ای از رویش جوانه بگویم

مرا ببخش عزیزم که فکر این همه اندوه
رها نمی‌کندم شعرِ عاشقانه بگویم!


#محمدرضا_طاهری

🌱 @javaankavir