شعر و داستان - انجمن ادبی جوان کویر
241 subscribers
195 photos
66 videos
5 files
16 links
کانال رسمی انجمن ادبی جوان کویر آران و بیدگل
Download Telegram
آماده سازی محل برگزاری آیین ملی شب یلدا

🕕امروز، پنج‌شنبه، ساعت 18
🏡مزرعه علیجان‌زاده

انجمن ادبی جوان کویر آران وبیدگل

🍀 @javaankavir
📜اطلاعیه

جلسه انجمن ادبی جوان کویر آران وبیدگل، امروز جمعه سی‌ام آذر ماه برگزار نمی‌شود.

🍀 @javaankavir
#یلدا نام فرشته ای ست ، بالا بلند ،
با تن پوشی از شب و دامنی از ستاره .
یلدا نرم نرمک با مهر آمده بود ،
با اولین شب پاییز
و هر شب ردای سیاهش را قدری بیشتر
بر سر آسمان می کشید تا آدم ها زیر گنبد
کبود آرام تر بخوابند .
یلدا هر شب بر بام آسمان و در حیاط خلوت خدا
راه می رفت و لابه‌لای خواب های
زمین لالایی اش را زمزمه می کرد .
گیسوانش در باد می وزید و
شب به بوی او آغشته می شد .
یلدا شبی از خدا پاره ای آتش قرض گرفت .
آتش که می دانی ، همان عشق است .
یلدا آتش را در دلش پنهان کرد تا شیطان آن را ندزدد .
آتش در یلدا بارور شد .
فرشته ها به هم می گفتند که
- یلدا آبستن است ، آبستن خورشید .
و هر شب قطره قطره خونش را به
خورشید می بخشد و شبی که آخرین قطره را ببخشد,,,
دیگر زنده نخواهد ماند .
فرشته ها گفتند :
- فردا که خورشید به دنیا بیاید ، یلدا خواهد مرد .
یلدا همیشه همین کار را می کند ؛
می میرد و به دنیا می آورد . یلدا آفرینش را تکرار می کند .
راستی ، فردا که خورشید را دیدی ،
به یاد بیاور که او دختر یلدا ست و یلدا نام همان
فرشته ای ست که روزی از خدا پاره ای آتش قرض گرفت ...


#عرفان_نظر_آهاری
🍀 @JavaanKavir
از برگ برگِ دفتر من پرت می‌شوند
معشوق‌های خسته‌ی پایان گرفته‌ام

یلدای چشم‌های تو را گریه می‌کنند
موهای رنگ و بوی زمستان گرفته‌ام!...

سید مهدی موسوی

🍀 @javaankavir
گزارش تصویری پنجمین نشست انجمن ادبی جوان کویر آران وبیدگل به مناسبت یلدا

بیست و نهم آذرماه 97
🍀 @javaankavir
گزارش تصویری پنجمین نشست انجمن ادبی جوان کویر آران وبیدگل به مناسبت یلدا

بیست و نهم آذرماه 97
🍀 @javaankavir
گزارش تصویری پنجمین نشست انجمن ادبی جوان کویر آران وبیدگل به مناسبت یلدا

بیست و نهم آذرماه 97
🍀 @javaankavir
گزارش تصویری پنجمین نشست انجمن ادبی جوان کویر آران وبیدگل به مناسبت یلدا

بیست و نهم آذرماه 97
🍀 @javaankavir
گزارش تصویری پنجمین نشست انجمن ادبی جوان کویر آران وبیدگل به مناسبت یلدا

بیست و نهم آذرماه 97
🍀 @javaankavir
گزارش تصویری پنجمین نشست انجمن ادبی جوان کویر آران وبیدگل به مناسبت یلدا

بیست و نهم آذرماه 97
🍀 @javaankavir
گزارش تصویری پنجمین نشست انجمن ادبی جوان کویر آران وبیدگل به مناسبت یلدا

بیست و نهم آذرماه 97
🍀 @javaankavir
گزارش تصویری پنجمین نشست انجمن ادبی جوان کویر آران وبیدگل به مناسبت یلدا

بیست و نهم آذرماه 97
🍀 @javaankavir
و ما
زمستان دیگرى را
سپرى خواهیم کرد

با عصیان بزرگى که درون‌مان هست
و تنها چیزى
که گرم‌مان مى‌دارد،
آتش مقدس امیدوارى‌ست...

#ناظم_حکمت

🍀 @javaankavir
زاده شدن
بر نیزه‌ی تاریک
همچون میلادِ گشاده‌ی زخمی.

 

سِفْرِ یگانه‌ی فرصت را
                          سراسر
در سلسله پیمودن.
بر شعله‌ی خویش
                     سوختن
تا جرقّه‌ی واپسین،
بر شعله‌ی حُرمتی
که در خاکِ راهش
                      یافته‌اند
بردگان
       این‌چنین.

 

اینچنین سُرخ و لوند
بر خاربوته‌ی خون
                    شکفتن
وینچنین گردن‌فراز
بر تازیانه‌زارِ تحقیر
                     گذشتن
و راه را تا غایتِ نفرت
                         بریدن. ــ

 

آه، از که سخن می‌گویم؟
ما بی‌چرازندگانیم
آنان به چِرامرگِ خود آگاهانند

#احمد_شاملو

🍀 @javaankavir
💎به چروک صورتش چین انداخت و گفت: به حرف بقیه گوش نده بچه جون.
اگه واقعا دلت باهاشه کار خودت رو بکن و پاش بمون.
منم تو چهارده سالگی دلم با پسر سبزی فروش محل بود.
یه روز شیش صبح مامانم یه زنبیل داد دستم گفت: برو یکم سبزی آشی بگیر.
وقتی برگشتم خونه تو زنبیلم هم سبزی آشی بود هم عشق پسر سبزی فروش. جفتمون دل داده بودیم بهم. هر روز میومد محل مون سبزی بفروشه...
منم هرروز هوس آش میکردم و به هواش میرفتم سبزی آشی بگیرم.
چند وقت بد اومد خواستگاریم. آقام گفت: نه.
گفت: تک دخترمو با این همه دبدبه و کبکبه نمیدم به یه سبزی فروش.
اونموقع هم مثل الان نبود که ضجه بزنی، غذا نخوری، ناز کنی قبول کنن. وقتی آقات میگفت: نه، یعنی نه.
ننم خدا بیامرز فهمیده بود دلم همراه اون سبزی آشی ها رفته.
یه بارم که جرأت کرده بودم و بهش گفته بودم میخامش گفته بود الان داغی، چند وقت دیگه از سرت میافته و دلت خنک میشه.
ننم راست میگفت. چند وقت بعد از سرم افتاد. اما از دلم نه.
الان چند سالمه مادر جون؟ هفتادوسه. این همه سال گذشته و هنوز از دلم نیفتاده. همه میگن از سر باید بیافته اما دل مهمه.
دله که سرو به باد میده. دله که مثل قفسه. یکی که میافته توش دیگه راهی واسه رفتن نداره.
دیگه در بازی نیست که بخواد ازش فرار کنه و از دلت بیافته.
حالا مادر جون، اگه تو دلت افتاده از دستش نده. چون هفتادو سه سالت هم که بشه از دلت نمیافته...

#محیا_زند

@javaankavir
آرام؟
آرام برای چه باید گرفت؟
وقتی بمیریم،خود به خود آرام می‌گیریم! پیش از آنکه بمیریم که نباید بمیریم....

#محمود_دولت_آبادی
🍀 @javaankavir
این شفق را هم از دست داده‌ایم.
هیچ‌کسی ما را
دست‌دردست هم نمی‌دید این عصر
وقتی شب نیلگون بر دنیا می‌افتاد.

من از پنجره‌ام
جشن غروب را دیده‌ام سرِ تپه‌های دور.

گاه مثل یک سکه
یک تکه آفتاب میان دست‌های من می‌سوخت.

تو را از ته دل به‌یاد می‌آوردم،
دلی فشرده به غم، غمی که آشنای توست.

پس تو کجا بودی؟
پس که بود آنجا؟
گویای چه حرف؟
چرا تمامیِ عشق یک‌باره بر سرم خواهد تاخت
وقتی حس می‌کنم که غمگینم و حس می‌کنم که تو دوری؟

#پابلو_نرودا
برگردان : بیژن الهی

🍀 @javaankavir
پنجم دی‌ماه، زادروز بهرام بیضایی آرانی، نویسنده و کارگردان بزرگ اهل آران‌وبیدگل گرامی باد

🍀 @javaankavir
💎روزی شيطان، حضرت مسيح را به بالای برج اورشليم برد و گفت:
اگر تو وابسته و عزيز خدايی،
از اين بالا بپر تا خدای تو، تو را نجات دهد !

مسيح آرام آرام شروع به پايين آمدن از برج كرد . شيطان پرسيد، چه شد؟
به خدايت اعتماد نداری؟!
مسيح پاسخ گفت: مكتوب است كه تا زمانی که ميتواني از طريق عقلت عاقبت کاری را بفهمی، خدايت را امتحان نكن !

اين حكايت برای ما يادآور بیداری عقلانيت در زندگی روزمره بوده است و هيچوقت خوف نباید بکنیم .
تا آنجا كه می‌توانیم برای هر كاری سر به آسمان نگيریم و استمداد نطلبیم چون او بزرگترين یاری‌اش را كه عقلانيت است، قبلا هديه داده است.
@javaankavir
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
⁣در یک چت مهم کاری، یا هنگام نوشتن برای آدم‌های مهم اطرافمان، یک غلط املایی ساده، ممکن است تمام سوادمان را زیر سوال ببرد!

📌رایج‌ترین غلط‌های املایی را در این ویدیوی جذاب ببینید.

#انجمن_ادبی_جوان_کویر_آران‌وبیدگل
🍀 @javaankavir
💎نزدیک محل کارم یه سوپرمارکت هست که هر روز صبح ازش خرید میکنم....
فروشنده یه مرد تقریبا سی و چند ساله ست با صورت بور و موهای کم پشت و عینکِ گِرد.
یه بار وقتی داشت حساب کتاب میکرد بهش گفتم:
آقا... شما یه انرژیِ مثبت و حالِ خوبی همراهت هست که باعث شده من اگه هیچ چیزی هم احتیاج نداشته باشم به بهانه ی حتی یه شکلات هر روز صبح میام اینجا....تا اون چند کلمه سلام و صبح بخیر رو باهات دیالوگ کنم.
توقع داشتم تعجب کنه و بگه واقعا ؟ و بعد هم تشکر و تعارف!

اما همون طور که سرش پایین بود و داشت وسیله ها رو میذاشت توی پاکت یه خنده ی بامزه ای کرد و با ابرو، به سمت چپ روی میز ، به چندتا گلِ ظریفِ صورتی رنگ اشاره کرد و گفت:
محل کارش یه کوچه بالاتره
هر روز صبح میاد یه بطری شیر میگیره و موقع رفتن این گُلارو اون گوشه جا میذاره ...
یه لحظه دست از کار کشید و رفت و گل های روی میز رو برداشت و مقابل صورتش گرفت و با پلکای بسته نفس کشید و ادامه داد:
مطمئنم دست پرورده ی خودشه...بوی چشماشو میده...

من هیچ وقت اون گل هارو ندیده بودم و حالا تمومِ اون لبخند های شیرین و لحن گرم و حالِ خوبِ آقای فروشنده دستگیرم شده بود.

این واقعیت رو باید قبول کرد که ما آدما تویِ احوال همدیگه نقشِ اساسی داریم.
بعضی اوقات میتونیم تنها دلیلِ حالِ خوبِ یه نفر باشیم...
اما حواسمون باشه بی گدار به آب نزنیم
اگه تکلیفمون با خودمون معلوم نیست به زندگی کسی ورود نکنیم.
و اگه دلیلِ حالِ خوبِ یه نفر شدیم بی منطق جا نزنیم و رهاش نکنیم!
نگو جامعه همینه و منم دست پرورده ی این دنیای بی مسئولیتم!
ما مسئولیم رفیق
لا اقل در برابر احساساتِ آدما...
که ترمیم نمیشه

#علی_سلطانی
@javaankavir