اگر مرا نشناختی
گناه تو نیست،
زمستان سختیست
برف سنگین...
«عبدالرضا قنبری»// معلم و نویسندهی در بند
🍀 @javaankavir
گناه تو نیست،
زمستان سختیست
برف سنگین...
«عبدالرضا قنبری»// معلم و نویسندهی در بند
🍀 @javaankavir
◼️◼️◼️استاد عزیز جناب شروین سلیمانی
از شنیدن خبر درگذشت پدر بزرگوارتان متأثر و غمگین شدیم. ضمن تسلیت و ابراز همدردی با شما و خانواده گرامیتان، برای ایشان طلب مغفرت و برای بازماندگان آرزوی صبر و سلامتی داریم.
◼️انجمن ادبی جوان کویر آران وبیدگل◼️
⚫️⚫️⚫️ @javaankavir
از شنیدن خبر درگذشت پدر بزرگوارتان متأثر و غمگین شدیم. ضمن تسلیت و ابراز همدردی با شما و خانواده گرامیتان، برای ایشان طلب مغفرت و برای بازماندگان آرزوی صبر و سلامتی داریم.
◼️انجمن ادبی جوان کویر آران وبیدگل◼️
⚫️⚫️⚫️ @javaankavir
وقتی میان سفره بابا نان ندارد
یعنی که زخم کهنه اش درمان ندارد
گاهی خجالت می کشد از مشق سارا
از بس نوشته این ندارد آن ندارد
تا این مترسک ها شریکان کلاغند
آبادی این مزرعه امکان ندارد
تا جای چوپان هست نی روی لب گرگ
هرگز مصیبت های ما پایان ندارد
فهمیده مرد قصه ی ما بعد عمری
مثل بیابان سهمی از باران ندارد
یوسف بیا بگذر تو از خیر عزیزی
دیگر زلیخا هم به تو ایمان ندارد..
#محمد_میرزازاده
@javaankavir
یعنی که زخم کهنه اش درمان ندارد
گاهی خجالت می کشد از مشق سارا
از بس نوشته این ندارد آن ندارد
تا این مترسک ها شریکان کلاغند
آبادی این مزرعه امکان ندارد
تا جای چوپان هست نی روی لب گرگ
هرگز مصیبت های ما پایان ندارد
فهمیده مرد قصه ی ما بعد عمری
مثل بیابان سهمی از باران ندارد
یوسف بیا بگذر تو از خیر عزیزی
دیگر زلیخا هم به تو ایمان ندارد..
#محمد_میرزازاده
@javaankavir
مثل دیوانه زل زدم به خودم
گریه هایم شبیه لبخند است
چقدَر شب رسیده تا مغزم
چقدَر روزهای ما گند است !
من که مفتم ! اگرچه ارزانتر !!
راستی قیمت شما چند است ؟!
از تو در حال منفجر شدنم
در سرم بمب ساعتی دارم
شب که خوابم نمی برد تا صبح
صبح، سردرد لعنتی دارم
همه از پشت خنجرم زده اند
دوستانی خجالتی دارم !!
قصّه ی عشق من به آدم ها
قصّه ی موریانه و چوب است
زندگی می کنم به خاطر مرگ
دست هایم به هیچ ، مصلوب است !
قهوه و اشک ... قهوه و سیگار ...
راستی حال مادرت خوب است ؟!
اوّل قصّه ات یکی بودم
بعد ، آنکه نبود خواهم شد
گریه کردی و گریه خواهم کرد
دیر بودی و زود خواهم شد
مثل سیگار اوّلت هستم
تا ته ِ قصّه دود خواهم شد
مادرم روبروی تلویزیون
پدرم شاهنامه می خواند
چه کسی گریه می کند تا صبح ؟!
چه کسی در اتاق می ماند ؟!
هیچ کس ظاهرا ً نمی فهمد !
هیچ کس واقعا ً نمی داند !!
دیدن ِ فیلم روی تخت کسی
خواب بر روی صندلی و کتاب
انتظار ِ مجوّز ِ یک شعر
دادن ِ گوسفند با قصّاب !!
- «آخر داستان چه خواهد شد ؟!»
خفه شو عشق من ! بگیر و بخواب !!
مثل یک گرگ ِ زخم خورده شده
ردّ پای به جا گذاشته ات
کرم افتاده است و خشک شده
مغز من با درخت کاشته ات !
از سرم دست برنمی دارند
خاطرات ِ خوش ِ نداشته ات
سهم من چیست غیر گریه و شعر
بین «یک روز خوب» و «بالأخره» !
تا خود ِ صبح ، خواب و بیداری
زل زدن توی چشم یک حشره
مشت هایم به بالش ِ بی پر !
گریه زیر پتوی یک نفره
با خودت حرف می زنی گاهی
مثل دیوانه ها بلند ، بلند ...
چونکه تنهاتر از خودت هستی
همه از چشم هات می ترسند
پس به کابوسشان ادامه نده
پس به این بغض ها بگیر و بخند
ساده بودیم و سخت بر ما رفت
خوب بودیم و زندگی بد شد
آنکه باید به دادمان برسد
آمد و از کنارمان ... رد شد!
هیچ کس واقعا ً نمی داند
آخر داستان چه خواهد شد!
صبح تا عصر کار و کار و کار
لذت درد در فراموشی
به کسی که نبوده زنگ زدن
گریه ات با صدای خاموشی
غصّه ی آخرین خداحافظ
حسرت ِ اوّلین هماغوشی
از هرآنچه که هست بیزاری
از هرآنچه که نیست دلگیری
از زبان و زمان گریخته ای
مثل دیوانه های زنجیری
همه ی دلخوشیت یک چیز است :
اینکه پایان قصّه می میری ...
#سید_مهدی_موسوی
🍀 @javaankavir
گریه هایم شبیه لبخند است
چقدَر شب رسیده تا مغزم
چقدَر روزهای ما گند است !
من که مفتم ! اگرچه ارزانتر !!
راستی قیمت شما چند است ؟!
از تو در حال منفجر شدنم
در سرم بمب ساعتی دارم
شب که خوابم نمی برد تا صبح
صبح، سردرد لعنتی دارم
همه از پشت خنجرم زده اند
دوستانی خجالتی دارم !!
قصّه ی عشق من به آدم ها
قصّه ی موریانه و چوب است
زندگی می کنم به خاطر مرگ
دست هایم به هیچ ، مصلوب است !
قهوه و اشک ... قهوه و سیگار ...
راستی حال مادرت خوب است ؟!
اوّل قصّه ات یکی بودم
بعد ، آنکه نبود خواهم شد
گریه کردی و گریه خواهم کرد
دیر بودی و زود خواهم شد
مثل سیگار اوّلت هستم
تا ته ِ قصّه دود خواهم شد
مادرم روبروی تلویزیون
پدرم شاهنامه می خواند
چه کسی گریه می کند تا صبح ؟!
چه کسی در اتاق می ماند ؟!
هیچ کس ظاهرا ً نمی فهمد !
هیچ کس واقعا ً نمی داند !!
دیدن ِ فیلم روی تخت کسی
خواب بر روی صندلی و کتاب
انتظار ِ مجوّز ِ یک شعر
دادن ِ گوسفند با قصّاب !!
- «آخر داستان چه خواهد شد ؟!»
خفه شو عشق من ! بگیر و بخواب !!
مثل یک گرگ ِ زخم خورده شده
ردّ پای به جا گذاشته ات
کرم افتاده است و خشک شده
مغز من با درخت کاشته ات !
از سرم دست برنمی دارند
خاطرات ِ خوش ِ نداشته ات
سهم من چیست غیر گریه و شعر
بین «یک روز خوب» و «بالأخره» !
تا خود ِ صبح ، خواب و بیداری
زل زدن توی چشم یک حشره
مشت هایم به بالش ِ بی پر !
گریه زیر پتوی یک نفره
با خودت حرف می زنی گاهی
مثل دیوانه ها بلند ، بلند ...
چونکه تنهاتر از خودت هستی
همه از چشم هات می ترسند
پس به کابوسشان ادامه نده
پس به این بغض ها بگیر و بخند
ساده بودیم و سخت بر ما رفت
خوب بودیم و زندگی بد شد
آنکه باید به دادمان برسد
آمد و از کنارمان ... رد شد!
هیچ کس واقعا ً نمی داند
آخر داستان چه خواهد شد!
صبح تا عصر کار و کار و کار
لذت درد در فراموشی
به کسی که نبوده زنگ زدن
گریه ات با صدای خاموشی
غصّه ی آخرین خداحافظ
حسرت ِ اوّلین هماغوشی
از هرآنچه که هست بیزاری
از هرآنچه که نیست دلگیری
از زبان و زمان گریخته ای
مثل دیوانه های زنجیری
همه ی دلخوشیت یک چیز است :
اینکه پایان قصّه می میری ...
#سید_مهدی_موسوی
🍀 @javaankavir
Forwarded from شعر و داستان - انجمن ادبی جوان کویر
سلام 🍁
📃جلسه نقد شعر و آثار ادبی جوان کویر آران وبیدگل📃
✅امروز #ساعت_۱۷ ✅
خیابان شهدا. انتهای کوچه سوم.
گام های سبزتان را چشم به راهیم 😊🌹
(با سر موقع آمدن خود، ما را خوشحال کنید😉)
🍀 @JavaanKavir
📃جلسه نقد شعر و آثار ادبی جوان کویر آران وبیدگل📃
✅امروز #ساعت_۱۷ ✅
خیابان شهدا. انتهای کوچه سوم.
گام های سبزتان را چشم به راهیم 😊🌹
(با سر موقع آمدن خود، ما را خوشحال کنید😉)
🍀 @JavaanKavir
شیر بودیم و خواب مان کردند
شمع بودیم و آب مان کردند
پل شدیم و به سوی مقصد شان
رد شدند و خراب مان کردند
تا سکوتی همیشگی باشیم
مثل تصویر ، قاب مان کردند
هر زمان حق خویش را خواندیم
دشمن حق خطاب مان کردند
و برای رضای حضرت حق
حد زدند و عذاب مان کردند
از عدالت هر آنچه پرسیدیم
آیه آیه مجاب مان کردند
تا از آزادی بشر گفتیم
دشمنِ انقلاب مان کردند
ما که شیرانِ رفته در خوابیم
پس چرا خر حساب مان کردند
#حمید_اسماعیلی
🍀 @javaankavir
شمع بودیم و آب مان کردند
پل شدیم و به سوی مقصد شان
رد شدند و خراب مان کردند
تا سکوتی همیشگی باشیم
مثل تصویر ، قاب مان کردند
هر زمان حق خویش را خواندیم
دشمن حق خطاب مان کردند
و برای رضای حضرت حق
حد زدند و عذاب مان کردند
از عدالت هر آنچه پرسیدیم
آیه آیه مجاب مان کردند
تا از آزادی بشر گفتیم
دشمنِ انقلاب مان کردند
ما که شیرانِ رفته در خوابیم
پس چرا خر حساب مان کردند
#حمید_اسماعیلی
🍀 @javaankavir
ادبیات برای آنانی که به آنچه دارند، خرسندند، برای آنانی که از زندگی - بدان گونه که هست - راضیاند، چیزی ندارد که بگوید. ادبیات، خوراک جانهای ناخرسند و عاصی است. زبان رسای ناسازگاران و پناهگاه کسانی است که به آنچه دارند، خرسند نیستند. انسان به ادبیات پناه میآورد تا ناشادمان و ناکامل نباشد. ادبیات، تنها به گونۀ گذرا، این ناخشنودیها را تسکین میدهد، اما در لحظههای جادویی و در همین لحظات گذرای تعلق حیات، توهم ادبی ما را از جا میکند و به جایی فراتر از تاریخ میبرد و ما بدل به شهروندان سرزمین بیزمان میشویم ـ نامیرا میشویم...
✏️ماریو بارگاس یوسا
📚چرا ادبیات؟
📒ترجمه: عبدالله کوثری
🍀 @JavaanKavir
✏️ماریو بارگاس یوسا
📚چرا ادبیات؟
📒ترجمه: عبدالله کوثری
🍀 @JavaanKavir
زبان پارسی در امپراطوری عثمانی ؛
سلطان سلیمان قانونی و زبان پارسی
☠سلطان سلیمان اول - که به مدت نیم قرن با شکوه و ابهت سلطنت کرد - بزرگترین پادشاه عثمانی بود که ترکها او را " سلیمان قانونی " و اروپائی ها او را " سلیمان محتشم = با شکوه " میگفتند. او در دوره طولانی مدت پادشاهی خود مناطق زیادی را در آسیا ، اروپا و آفریقا به قلمرو عثمانی افزود و از جمله سه بار پیاپی به ایران لشکرکشی کرد. با این همه از دوستداران شعر و ادب پارسی بود و از تشویق شاعران و نویسندگان دریغ نمیورزید. قصاید فراوانی در مدح او و شاهنامه های متعددی در شرح حوادث و جنگهای او سروده شده و کتابهای بسیاری به تشویق او و به نام او تالیف شده است. به گفته محمد امین ریاحی " زبان پارسی در دوره سلیمان قانونی همچون آخرین شعله چراغی بود که در حال خاموش شدن باشد." سلیمان خود به فارسی شعر میگفت و محبی تخلص میکرد. علاوه بر دیوان ترکی ، یک دیوان فارسی در حدود ۷۰۰ بیت از او در دسترس است. نمونه هایی از غزل های سلطان سلیمان قانونی:
دیده از آتش دل غرقه خراب است مرا
کار این چشمه ز سرچشمه خراب است مرا
چشم بر هم زنم و روی تو بینم به خیال
در شب هجر مگر دیده به خواب است مرا
علاوه بر این ، بایزید ، پسر سلطان سلیمان قانونی نیز شاعری پارسی گوی بود و شاهی تخلص میکرد. او در اواخر سلطنت سلیمان قانونی به دربار شاه طهماسب پناهنده شد. دولت صفوی بنا به یکسری دلایل از جمله جلوگیری از بروز جنگ و وفادار ماندن به پیمان آماسیه ، بایزید را بازداشت و زندانی کرد تا تحویل دولت عثمانی کند. بایزید به هنگام اسارتش در ایران شعری را سرود که جلب توجه میکند( که جزء غزل های سوزناک اوست):
اگر تیغ جهانداری میسر میشود ما را
به تیغ قهرمانی برگشایم روی دنیا را
سر شاه طهماسب را از تن به ضرب تیغ بردارم
به زیر حکم خویش آرم سمرگند و بخارا را
در هر صورت در دهه های نخستین تشکیل دولت صفوی ، بسیاری از هنر دوستان و شاعران پارسی گوی - که اکثرا سنی مذهب بودند - به علت سختگیری های دولت صفوی ناگزیر به دیار روم(عثمانی ) پناهنده شدند که بسیاری از آنها نیز در امپراطوری عثمانی بعدها جزء پایه های مهم دولت عثمانی گشتند. در دوره سلطنت سلیمان قانونی ، بسیاری از شاعران پارسی گوی ایرانی به سبب آنکه سنی مذهب بودند از ترس حکومت مرکزی - دولت صفویه - ترک دیار کرده و به دربار عثمانی پناهنده شدند. نه تنها در کوتاه مدت از بزرگان علم و ادب دربار سلیمان قانونی شدند بلکه حتی صاحب مقام های سیاسی مهمی نیز گشتند: محمد رضا پاشای تبریزی ، میرزا مخدوم شریفی شیرازی(در دوره سلطان مراد سوم ) ، واقف خلخالی ، محیی الدین محمد عبدی تبریزی ، مصلح الدین لاری و...البته از مهمترین پارسی گویان ایرانی تبار ساکن عثمانی دوره سلطنت سلیمان قانونی، کمال پاشازاده بود. اسناد تاریخی حاکی از آن است که از طرف پدری اصالتا ایرانی بوده است. او از دانشمندان دوره سلیمان قانونی بود و مقام شیخ الاسلام امپراطوری عثمانی را بر عهده داشت و البته نامه نگار سلیمان قانونی نیز بود. او اشعار فراوانی به پارسی ، ترکی و عربی دارد. از جمله تالیفات او به پارسی شامل موارد زیر است:
۱ - شرحی در باب یک بیت حافظ "پیر ما گفت خطا بر قلم صنع نرفت..."
۲ - نگارستان ، (که تقلیدی از گلستان سعدی بود )
۳ - رساله ای در وجود خدا ، رساله ای در منطق ، رساله ای در خوبی و زشتی ، دقایق الحقایق در لغات مترادف و مشابه فارسی و...از جمله تالیفات او به زبان فارسی است.
@javaankavir
سلطان سلیمان قانونی و زبان پارسی
☠سلطان سلیمان اول - که به مدت نیم قرن با شکوه و ابهت سلطنت کرد - بزرگترین پادشاه عثمانی بود که ترکها او را " سلیمان قانونی " و اروپائی ها او را " سلیمان محتشم = با شکوه " میگفتند. او در دوره طولانی مدت پادشاهی خود مناطق زیادی را در آسیا ، اروپا و آفریقا به قلمرو عثمانی افزود و از جمله سه بار پیاپی به ایران لشکرکشی کرد. با این همه از دوستداران شعر و ادب پارسی بود و از تشویق شاعران و نویسندگان دریغ نمیورزید. قصاید فراوانی در مدح او و شاهنامه های متعددی در شرح حوادث و جنگهای او سروده شده و کتابهای بسیاری به تشویق او و به نام او تالیف شده است. به گفته محمد امین ریاحی " زبان پارسی در دوره سلیمان قانونی همچون آخرین شعله چراغی بود که در حال خاموش شدن باشد." سلیمان خود به فارسی شعر میگفت و محبی تخلص میکرد. علاوه بر دیوان ترکی ، یک دیوان فارسی در حدود ۷۰۰ بیت از او در دسترس است. نمونه هایی از غزل های سلطان سلیمان قانونی:
دیده از آتش دل غرقه خراب است مرا
کار این چشمه ز سرچشمه خراب است مرا
چشم بر هم زنم و روی تو بینم به خیال
در شب هجر مگر دیده به خواب است مرا
علاوه بر این ، بایزید ، پسر سلطان سلیمان قانونی نیز شاعری پارسی گوی بود و شاهی تخلص میکرد. او در اواخر سلطنت سلیمان قانونی به دربار شاه طهماسب پناهنده شد. دولت صفوی بنا به یکسری دلایل از جمله جلوگیری از بروز جنگ و وفادار ماندن به پیمان آماسیه ، بایزید را بازداشت و زندانی کرد تا تحویل دولت عثمانی کند. بایزید به هنگام اسارتش در ایران شعری را سرود که جلب توجه میکند( که جزء غزل های سوزناک اوست):
اگر تیغ جهانداری میسر میشود ما را
به تیغ قهرمانی برگشایم روی دنیا را
سر شاه طهماسب را از تن به ضرب تیغ بردارم
به زیر حکم خویش آرم سمرگند و بخارا را
در هر صورت در دهه های نخستین تشکیل دولت صفوی ، بسیاری از هنر دوستان و شاعران پارسی گوی - که اکثرا سنی مذهب بودند - به علت سختگیری های دولت صفوی ناگزیر به دیار روم(عثمانی ) پناهنده شدند که بسیاری از آنها نیز در امپراطوری عثمانی بعدها جزء پایه های مهم دولت عثمانی گشتند. در دوره سلطنت سلیمان قانونی ، بسیاری از شاعران پارسی گوی ایرانی به سبب آنکه سنی مذهب بودند از ترس حکومت مرکزی - دولت صفویه - ترک دیار کرده و به دربار عثمانی پناهنده شدند. نه تنها در کوتاه مدت از بزرگان علم و ادب دربار سلیمان قانونی شدند بلکه حتی صاحب مقام های سیاسی مهمی نیز گشتند: محمد رضا پاشای تبریزی ، میرزا مخدوم شریفی شیرازی(در دوره سلطان مراد سوم ) ، واقف خلخالی ، محیی الدین محمد عبدی تبریزی ، مصلح الدین لاری و...البته از مهمترین پارسی گویان ایرانی تبار ساکن عثمانی دوره سلطنت سلیمان قانونی، کمال پاشازاده بود. اسناد تاریخی حاکی از آن است که از طرف پدری اصالتا ایرانی بوده است. او از دانشمندان دوره سلیمان قانونی بود و مقام شیخ الاسلام امپراطوری عثمانی را بر عهده داشت و البته نامه نگار سلیمان قانونی نیز بود. او اشعار فراوانی به پارسی ، ترکی و عربی دارد. از جمله تالیفات او به پارسی شامل موارد زیر است:
۱ - شرحی در باب یک بیت حافظ "پیر ما گفت خطا بر قلم صنع نرفت..."
۲ - نگارستان ، (که تقلیدی از گلستان سعدی بود )
۳ - رساله ای در وجود خدا ، رساله ای در منطق ، رساله ای در خوبی و زشتی ، دقایق الحقایق در لغات مترادف و مشابه فارسی و...از جمله تالیفات او به زبان فارسی است.
@javaankavir
✅ نامهای که معروف شد؛ نامه یک دانش آموز روستایی به روزنامه خراسان
❗️اگر برف ببارد، کارمان تمام است!
🗣 احمدی، دانش آموز ۱۷ ساله یکی از روستاهای شهرستان کلات خراسان رضوی در نامهای به روزنامه خراسان نوشت:
🔹 سلام، من یک دانش آموز هستم که در یکی از روستاهای کلات تحصیل می کنم. چوب های قدیمی سقف منزل مسکونی مان شکسته است. دیشب که با مادرم حساب و کتاب می کردیم، هزینه عوض کردن چوب ها، پلاستیک، کارگر و استاد کار و میخ و سیمان و یک شعله برق یک میلیون و چهارصد هزار تومان شد.
🔹مادرم لبخندی زد و گفت :«پسرم اگر امسال زمستان ،سقف خانه یاری کند و پایین نیاید تابستان سال آینده ان شاءا... درستش می کنیم .» اما من می دانم که سقف خانه ما فرو خواهد ریخت و هر شب با این وحشت در حالی که به سقف چوبی خیره شده ام به خواب می روم.
🔹اگر برف ببارد کارمان تمام است.
🔹می دانم که تابستان آینده هم بهانه ای برای دلگرمی من است . دو سال است که صدای چکه های آب در لحظه درس خواندن ذهنم را به خود مشغول می کند . از گذاشتن بشقاب زیر چکه ها و تند تند پر شدنش خسته شده ایم . از کشیدن پلاستیک روی فرش کهنه مان خسته شده ایم .
🔹مادرم چند روز قبل به یکی ازاعضای شورای روستا این موضوع را گفته بود، اما در جواب مادرم گفته بودند بودجه ای برای این کار نداریم . این داستان مشترک من و تعداد زیادی از مردم این روستاست . کم کم فصل سرما نزدیک می شود و همکلاسی هایم که لباس گرم ندارند، مثل من هر روز در سرما می لرزند . در کلاس درس هر روز این سوال را در حالی که دست های مان از شدت سرما سیاه شده اند از خود می پرسیم :« زور سرما بیشتر است یا اصرار ما به درس خواندن ؟» هیچ کدام از ما نمی دانیم چند سال دیگر می توانیم دوام بیاوریم .
🔹این واقعیت روستای ماست .این جا رودخانه هست، هوای پاک هست ،بوی نان گرم تنوری و صدای زنگوله گوسفندانی که از چرا بر می گردند هم هست . اما طعم تلخ تنگدستی بر تمامی این دلخوشی ها می چربد . اگر چه می دانیم برف ، رحمت است ولی هرشب هراس از سرما و فرو ریختن سقف خانه هایمان ما را وادار می کند که برای نباریدن برف دعا کنیم . هر روز دعا می کنیم کاش یک نفر بیاید و ما را از این زمستان به سلامت بگذراند .من مطمئنم که اگر خیران گرامی مشکل ما را بدانند قطعا با ما همراه خواهند شد.
@javaankavir
❗️اگر برف ببارد، کارمان تمام است!
🗣 احمدی، دانش آموز ۱۷ ساله یکی از روستاهای شهرستان کلات خراسان رضوی در نامهای به روزنامه خراسان نوشت:
🔹 سلام، من یک دانش آموز هستم که در یکی از روستاهای کلات تحصیل می کنم. چوب های قدیمی سقف منزل مسکونی مان شکسته است. دیشب که با مادرم حساب و کتاب می کردیم، هزینه عوض کردن چوب ها، پلاستیک، کارگر و استاد کار و میخ و سیمان و یک شعله برق یک میلیون و چهارصد هزار تومان شد.
🔹مادرم لبخندی زد و گفت :«پسرم اگر امسال زمستان ،سقف خانه یاری کند و پایین نیاید تابستان سال آینده ان شاءا... درستش می کنیم .» اما من می دانم که سقف خانه ما فرو خواهد ریخت و هر شب با این وحشت در حالی که به سقف چوبی خیره شده ام به خواب می روم.
🔹اگر برف ببارد کارمان تمام است.
🔹می دانم که تابستان آینده هم بهانه ای برای دلگرمی من است . دو سال است که صدای چکه های آب در لحظه درس خواندن ذهنم را به خود مشغول می کند . از گذاشتن بشقاب زیر چکه ها و تند تند پر شدنش خسته شده ایم . از کشیدن پلاستیک روی فرش کهنه مان خسته شده ایم .
🔹مادرم چند روز قبل به یکی ازاعضای شورای روستا این موضوع را گفته بود، اما در جواب مادرم گفته بودند بودجه ای برای این کار نداریم . این داستان مشترک من و تعداد زیادی از مردم این روستاست . کم کم فصل سرما نزدیک می شود و همکلاسی هایم که لباس گرم ندارند، مثل من هر روز در سرما می لرزند . در کلاس درس هر روز این سوال را در حالی که دست های مان از شدت سرما سیاه شده اند از خود می پرسیم :« زور سرما بیشتر است یا اصرار ما به درس خواندن ؟» هیچ کدام از ما نمی دانیم چند سال دیگر می توانیم دوام بیاوریم .
🔹این واقعیت روستای ماست .این جا رودخانه هست، هوای پاک هست ،بوی نان گرم تنوری و صدای زنگوله گوسفندانی که از چرا بر می گردند هم هست . اما طعم تلخ تنگدستی بر تمامی این دلخوشی ها می چربد . اگر چه می دانیم برف ، رحمت است ولی هرشب هراس از سرما و فرو ریختن سقف خانه هایمان ما را وادار می کند که برای نباریدن برف دعا کنیم . هر روز دعا می کنیم کاش یک نفر بیاید و ما را از این زمستان به سلامت بگذراند .من مطمئنم که اگر خیران گرامی مشکل ما را بدانند قطعا با ما همراه خواهند شد.
@javaankavir
شب بود و او در خلوت آیینه هایم
پیداتر از من در تماشای تنم بود
با این تصور عاشقش بودم همیشه
گرچه تصورهای غیر ممکنم بود
ابری شدم بر روی پلکم تا که نم نم
در کنج چشمم شرشرش را آفریدم
مثل خدا بودم برای خلقت عشق
تا اینکه نم نم نوبرش را آفریدم
در من یکی بیدار و من در خواب بودم
با این که چشمم در خیابان راه می رفت
می رفت
وحشت زده من می پریدم از دل خواب
از برکه های خالیم تا ماه می رفت
آن شب گذشت از نیمه های دیگر من
باید که راه گفتگویم باز می شد
باید برقصد واژه هایم روی دفتر
وقتی که چنگش با نتم همساز می شد
کم کم به جایی می رسیدم که نگاهش
در بیت های شعر من می شد نمایان
باید به اغوشش کشم این فتنه را تا
برچیند از تقویم من فصل زمستان
امشب برای اولین بار است با او
همخواب حسی می شوم زیر لحافم
تا لابلای هیچ آغوشش از این پس
آسوده تر شعر خیالم را ببافم
هرگز نشد که بی خیالش باشم و او
از اضطرابم کم کند در ساعت صفر
شاید نفهمیده چه می خواهم که می گفت
شاعر چه دارد جز چرندیات در شعر
دل می کنم از عاشقی حالا که دانست
با من چه دارد می کند دنیای نامرد
وقتی مسیرم خورده از هر سو به دیوار
راهی ندارم در نهایت جز عقب گرد
من در میان هرزه گردی های ذهنم
پا می گذارم روی دین و اعتقادم
حالا فقط من مانده ام با خاطراتم
با این که شمع روشن اما رو به بادم.....
محمد میرزازاده
@javaankavir
پیداتر از من در تماشای تنم بود
با این تصور عاشقش بودم همیشه
گرچه تصورهای غیر ممکنم بود
ابری شدم بر روی پلکم تا که نم نم
در کنج چشمم شرشرش را آفریدم
مثل خدا بودم برای خلقت عشق
تا اینکه نم نم نوبرش را آفریدم
در من یکی بیدار و من در خواب بودم
با این که چشمم در خیابان راه می رفت
می رفت
وحشت زده من می پریدم از دل خواب
از برکه های خالیم تا ماه می رفت
آن شب گذشت از نیمه های دیگر من
باید که راه گفتگویم باز می شد
باید برقصد واژه هایم روی دفتر
وقتی که چنگش با نتم همساز می شد
کم کم به جایی می رسیدم که نگاهش
در بیت های شعر من می شد نمایان
باید به اغوشش کشم این فتنه را تا
برچیند از تقویم من فصل زمستان
امشب برای اولین بار است با او
همخواب حسی می شوم زیر لحافم
تا لابلای هیچ آغوشش از این پس
آسوده تر شعر خیالم را ببافم
هرگز نشد که بی خیالش باشم و او
از اضطرابم کم کند در ساعت صفر
شاید نفهمیده چه می خواهم که می گفت
شاعر چه دارد جز چرندیات در شعر
دل می کنم از عاشقی حالا که دانست
با من چه دارد می کند دنیای نامرد
وقتی مسیرم خورده از هر سو به دیوار
راهی ندارم در نهایت جز عقب گرد
من در میان هرزه گردی های ذهنم
پا می گذارم روی دین و اعتقادم
حالا فقط من مانده ام با خاطراتم
با این که شمع روشن اما رو به بادم.....
محمد میرزازاده
@javaankavir
Forwarded from شعر و داستان - انجمن ادبی جوان کویر
سلام 🍁
📃جلسه نقد شعر و آثار ادبی جوان کویر آران وبیدگل📃
✅امروز #ساعت_۱۷ ✅
خیابان شهدا. انتهای کوچه سوم.
گام های سبزتان را چشم به راهیم 😊🌹
(با سر موقع آمدن خود، ما را خوشحال کنید😉)
🍀 @JavaanKavir
📃جلسه نقد شعر و آثار ادبی جوان کویر آران وبیدگل📃
✅امروز #ساعت_۱۷ ✅
خیابان شهدا. انتهای کوچه سوم.
گام های سبزتان را چشم به راهیم 😊🌹
(با سر موقع آمدن خود، ما را خوشحال کنید😉)
🍀 @JavaanKavir
بگذار که این پنجره را باز کنم
با بال و پر سوخته پرواز کنم
بگذار که در عطر هوای بدنت
یک زندگی دوباره آغاز کنم..
،،،،،،،،
تو می آیی جهانم را بگیری
به هر شکلی دهانم را بگیری
ندارم شکوه وقتی با نگاهت
تو ماموری که جانم را بگیری..
محمد میرزازاده
@javaankavir
با بال و پر سوخته پرواز کنم
بگذار که در عطر هوای بدنت
یک زندگی دوباره آغاز کنم..
،،،،،،،،
تو می آیی جهانم را بگیری
به هر شکلی دهانم را بگیری
ندارم شکوه وقتی با نگاهت
تو ماموری که جانم را بگیری..
محمد میرزازاده
@javaankavir
👍1
📨📨📨
سقف خانه ی ما سوراخ است !
ولی درعوض مناره های مسجد
سربه فلک کشیده است ...
همسایه مان هرساله به مکه میرود
میگوید خدا طلبیده است....
خدا.............
خسته نمیشوی از قیافه تکراریش؟
دوستانت چه قیافه ای دارند؟
ریش... تسبیح ... سجاده؟
بااسمت چه احترام دارند!
اگر دوست بی ریش و تسبیح قبول میکنی
ماهم هستیم...
اینجا میگویند برو دعایت را به فلانی بگو
پیش خدا آبرو دارد
شاید دعایت پذیرفته شود....
خدایا نگو که پارتی بازی
به عرش هم رسیده است
من به این جماعت دیوانه کافرشده ام!
فقط تورامیشناسمو بس....
حسین_پناهی
@javaankavir
سقف خانه ی ما سوراخ است !
ولی درعوض مناره های مسجد
سربه فلک کشیده است ...
همسایه مان هرساله به مکه میرود
میگوید خدا طلبیده است....
خدا.............
خسته نمیشوی از قیافه تکراریش؟
دوستانت چه قیافه ای دارند؟
ریش... تسبیح ... سجاده؟
بااسمت چه احترام دارند!
اگر دوست بی ریش و تسبیح قبول میکنی
ماهم هستیم...
اینجا میگویند برو دعایت را به فلانی بگو
پیش خدا آبرو دارد
شاید دعایت پذیرفته شود....
خدایا نگو که پارتی بازی
به عرش هم رسیده است
من به این جماعت دیوانه کافرشده ام!
فقط تورامیشناسمو بس....
حسین_پناهی
@javaankavir
حمید مُصَدِّق، شاعر و حقوق دان ایرانی بود. او و شعرش اگر چه در زمان زندگیِ شاعر، در فضای تخصصی و تحلیلی – تحقیقی ادبیات بر خلاف فضای مردمی آن، چندان بحث برانگیز و جریان ساز نشدند. اما سال ها بعد همه گیری منظومه های او همچون “آبی، خاکستری و سیاه”، “درفش کاویان” و برخی شعرهای عامه پسندش، همچون “سیب” و یا “فقر” و یا “من اگر برخیزم تو اگر برخیزی” که قبل تر و در زمان انقلاب ۱۳۵۸ نیز کاربردی شده بود، شعر او را برای ادبیات انتقادی اجتماعی، مورد بازنگری تازه ای قرار دادند. که حاصل آن، کشف لایه هایی پنهان دارنده از شیوه ویژه شعر نویسی و مضمون یابی مصدق بوده است. امروز ۲۰ سال از درگذشت این شاعر در سال۱۳۷۷ می گذرد.
🍀 @JavaanKavir
🍀 @JavaanKavir
شعر و داستان - انجمن ادبی جوان کویر
حمید مُصَدِّق، شاعر و حقوق دان ایرانی بود. او و شعرش اگر چه در زمان زندگیِ شاعر، در فضای تخصصی و تحلیلی – تحقیقی ادبیات بر خلاف فضای مردمی آن، چندان بحث برانگیز و جریان ساز نشدند. اما سال ها بعد همه گیری منظومه های او همچون “آبی، خاکستری و سیاه”، “درفش کاویان”…
و چه روياهايي !
كه تبه گشت و گذشت .
و چه پيوند صميميتها،
كه به آساني يك رشته گسست .
چه اميدي، چه اميد ؟
چه نهالي كه نشاندم من و بي بر گرديد .
دل من مي سوزد،
كه قناريها را پر بستند .
كه پر پاك پرستوها را بشكستند .
و كبوترها را
- آه، كبوترها را ...
و چه اميد عظيمي به عبث انجاميد.
#حمید_مصدق
🍀 @JavaanKavir
كه تبه گشت و گذشت .
و چه پيوند صميميتها،
كه به آساني يك رشته گسست .
چه اميدي، چه اميد ؟
چه نهالي كه نشاندم من و بي بر گرديد .
دل من مي سوزد،
كه قناريها را پر بستند .
كه پر پاك پرستوها را بشكستند .
و كبوترها را
- آه، كبوترها را ...
و چه اميد عظيمي به عبث انجاميد.
#حمید_مصدق
🍀 @JavaanKavir
تکه قندهای مهربان مامان بزرگ .......
💎در منزل دوستی که پسرش دانشآموز ابتدایی و داشت تکالیف درسیاش را انجام میداد بودم ....زنگ منزل را زدند و پدر بزرگ خانواده از راه رسید.
پدربزرگ با لبخند، یک جعبه مداد رنگی به نوه اش داد و گفت: این هم جایزۀ نمرۀ بیست نقاشیات.
پسر ده ساله، جعبۀ مداد رنگی را گرفت و تشکر کرد ...و چند لحظه بعد گفت: بابا بزرگ باز هم که از این جنسهای ارزون قیمت خریدی الان مداد رنگیهای خارجی هست که ده برابر این کیفیت داره.
مادر بچه گفت: میبینید آقاجون؟ ...بچههای این دوره و زمونه خیلی باهوش هستند.
اصلا نمیشه گولشونزد و سرشون کلاه گذاشت....پدربزرگ چیزی نگفت.
......................
برایشان توضیح دادم که این رفتار پسر بچه نشانۀ هوشمندی نیست،
همان طور که هدیۀ پدربزرگ برای گول زدن نوهاش نیست.
..........................
و این داستان را برایشان تعریف کردم ....آن زمان که من دانشآموز ابتدایی بودم، خانم بزرگ گاهی به دیدنمان میآمد و به بچههای فامیل هدیه میداد، ..بیشتر وقتها هدیهاش تکههای کوچک قند بود. ...بار اول که به من تکه قندی داد... .یواشکی به پدرم گفتم : این تکه قند کوچک که هدیه نیست ...پدرم اخم کرد و گفت: خانم بزرگ شما را دوست دارد هر چه برایتان بیاورد هدیه است،
وقتی خانم بزرگ رفت، ...پدر برایم توضیح داد که در روزگار کودکی او، قند خیلی کمیاب و گران بوده و بچهها آرزو میکردند که بتوانند یک تکه کوچک قند داشته باشند.
خانم بزرگ هنوز هم خیال میکند که قند، چیز خیلی مهمی است. بعد گفت: ببین پسرم
قنددان خانه پر از قند است،.. اما این تکه قند که مادرجان داده با آنها فرق دارد، ..چون نشانۀ مهربانی و علاقۀ او به شماست.
این تکه قند معنا دارد ، ..آن قندهای توی قنددان فقط شیرین هستند ..اما مهربان نیستند... وقتی کسی به ما هدیه میدهد، منظورش این نیست که ما نمیتوانیم، مانند آن هدیه را بخریم، ...منظورش کمک کردن به ما هم نیست.
او میخواهد علاقهاش را به ما نشان بدهد
میخواهد بگوید که ما را دوست دارد ...و این، خیلی با ارزش است...این چیزی است که در هیچ بازاری نیست ....و در هیچ مغازهای آن را نمیفروشند.
چهل سال از آن دوران گذشته است و من هر وقت به یاد خانم بزرگ و تکه قندهای مهربانش میافتم، ..دهانم شیرین میشود، ...کامم شیرین میشود، ...جانم شیرین میشود.....
............................
ﻫﻤﻪ ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻧﻨﺪ ﭘﻮﻟﺪﺍﺭ ﺷﻮﻧﺪ ﻭﻟﯽ ﻫﻤﻪ ﻧﻤﯽ ﺗﻮﺍﻧﻨﺪ "ﺑﺨﺸﻨﺪﻩ "ﺷﻮﻧﺪ؛..ﭘﻮﻟﺪﺍﺭﯼ ﯾﮏ ﻣﻬﺎﺭﺗﻪ ﻭ ﺑﺨﺸﻨﺪﮔﯽ ﯾﮏ ﻓﻀﯿﻠﺖ....ﻫﻤﻪ ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻧﻨﺪ ﺩﺭﺱ ﺑﺨﻮﺍﻧﻨﺪ ﺍﻣﺎ ﻫﻤﻪ " ﻓﻬﻤﯿﺪﻩ " ﻧﻤﯽ ﺷﻮﻧﺪ؛ ﺑﺎﺳﻮﺍﺩﯼ ﯾﮏ ﻣﻬﺎﺭﺗﻪ ﺍﻣﺎ ﻓﻬﻤﯿﺪﮔﯽ ﯾﮏ ﻓﻀﯿﻠﺖ.....
.....................
ﻫﻤﻪ ﯾﺎﺩ ﻣﯽ ﮔﯿﺮﻧﺪ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﻨﻨﺪ ﺍﻣﺎ ﻫﻤﻪ ﻧﻤﯽ ﺗﻮﺍﻧﻨﺪ ﺯﯾﺒﺎ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﻨﻨﺪ؛
ﺯﻧﺪﮔﯽ ﯾﮏ ﻋﺎﺩﺗﻪ ﺍﻣﺎ ﺯﯾﺒﺎ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﺮﺩﻥ ﯾﮏ ﻓﻀﯿﻠﺖ...
اسماعیل امینی
@javaankavir
💎در منزل دوستی که پسرش دانشآموز ابتدایی و داشت تکالیف درسیاش را انجام میداد بودم ....زنگ منزل را زدند و پدر بزرگ خانواده از راه رسید.
پدربزرگ با لبخند، یک جعبه مداد رنگی به نوه اش داد و گفت: این هم جایزۀ نمرۀ بیست نقاشیات.
پسر ده ساله، جعبۀ مداد رنگی را گرفت و تشکر کرد ...و چند لحظه بعد گفت: بابا بزرگ باز هم که از این جنسهای ارزون قیمت خریدی الان مداد رنگیهای خارجی هست که ده برابر این کیفیت داره.
مادر بچه گفت: میبینید آقاجون؟ ...بچههای این دوره و زمونه خیلی باهوش هستند.
اصلا نمیشه گولشونزد و سرشون کلاه گذاشت....پدربزرگ چیزی نگفت.
......................
برایشان توضیح دادم که این رفتار پسر بچه نشانۀ هوشمندی نیست،
همان طور که هدیۀ پدربزرگ برای گول زدن نوهاش نیست.
..........................
و این داستان را برایشان تعریف کردم ....آن زمان که من دانشآموز ابتدایی بودم، خانم بزرگ گاهی به دیدنمان میآمد و به بچههای فامیل هدیه میداد، ..بیشتر وقتها هدیهاش تکههای کوچک قند بود. ...بار اول که به من تکه قندی داد... .یواشکی به پدرم گفتم : این تکه قند کوچک که هدیه نیست ...پدرم اخم کرد و گفت: خانم بزرگ شما را دوست دارد هر چه برایتان بیاورد هدیه است،
وقتی خانم بزرگ رفت، ...پدر برایم توضیح داد که در روزگار کودکی او، قند خیلی کمیاب و گران بوده و بچهها آرزو میکردند که بتوانند یک تکه کوچک قند داشته باشند.
خانم بزرگ هنوز هم خیال میکند که قند، چیز خیلی مهمی است. بعد گفت: ببین پسرم
قنددان خانه پر از قند است،.. اما این تکه قند که مادرجان داده با آنها فرق دارد، ..چون نشانۀ مهربانی و علاقۀ او به شماست.
این تکه قند معنا دارد ، ..آن قندهای توی قنددان فقط شیرین هستند ..اما مهربان نیستند... وقتی کسی به ما هدیه میدهد، منظورش این نیست که ما نمیتوانیم، مانند آن هدیه را بخریم، ...منظورش کمک کردن به ما هم نیست.
او میخواهد علاقهاش را به ما نشان بدهد
میخواهد بگوید که ما را دوست دارد ...و این، خیلی با ارزش است...این چیزی است که در هیچ بازاری نیست ....و در هیچ مغازهای آن را نمیفروشند.
چهل سال از آن دوران گذشته است و من هر وقت به یاد خانم بزرگ و تکه قندهای مهربانش میافتم، ..دهانم شیرین میشود، ...کامم شیرین میشود، ...جانم شیرین میشود.....
............................
ﻫﻤﻪ ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻧﻨﺪ ﭘﻮﻟﺪﺍﺭ ﺷﻮﻧﺪ ﻭﻟﯽ ﻫﻤﻪ ﻧﻤﯽ ﺗﻮﺍﻧﻨﺪ "ﺑﺨﺸﻨﺪﻩ "ﺷﻮﻧﺪ؛..ﭘﻮﻟﺪﺍﺭﯼ ﯾﮏ ﻣﻬﺎﺭﺗﻪ ﻭ ﺑﺨﺸﻨﺪﮔﯽ ﯾﮏ ﻓﻀﯿﻠﺖ....ﻫﻤﻪ ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻧﻨﺪ ﺩﺭﺱ ﺑﺨﻮﺍﻧﻨﺪ ﺍﻣﺎ ﻫﻤﻪ " ﻓﻬﻤﯿﺪﻩ " ﻧﻤﯽ ﺷﻮﻧﺪ؛ ﺑﺎﺳﻮﺍﺩﯼ ﯾﮏ ﻣﻬﺎﺭﺗﻪ ﺍﻣﺎ ﻓﻬﻤﯿﺪﮔﯽ ﯾﮏ ﻓﻀﯿﻠﺖ.....
.....................
ﻫﻤﻪ ﯾﺎﺩ ﻣﯽ ﮔﯿﺮﻧﺪ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﻨﻨﺪ ﺍﻣﺎ ﻫﻤﻪ ﻧﻤﯽ ﺗﻮﺍﻧﻨﺪ ﺯﯾﺒﺎ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﻨﻨﺪ؛
ﺯﻧﺪﮔﯽ ﯾﮏ ﻋﺎﺩﺗﻪ ﺍﻣﺎ ﺯﯾﺒﺎ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﺮﺩﻥ ﯾﮏ ﻓﻀﯿﻠﺖ...
اسماعیل امینی
@javaankavir
نه تنها روزه هم باید بگیری
برایش موزه هم باید بگیری
همین که مَدرکت را اخذ کردی
عزیزم کوزه هم باید بگیری
#مهدی_خداپرست
#روزدانشجومبارک
@javaankavir
برایش موزه هم باید بگیری
همین که مَدرکت را اخذ کردی
عزیزم کوزه هم باید بگیری
#مهدی_خداپرست
#روزدانشجومبارک
@javaankavir
👍1
بنشین تو هم مثل همه دور از تصور
خاکسترم را مثل طوفان زیر و رو کن
این بار جای دشمنم در پیش مردم
اشک مرا در آور و بی آبرو کن،
رو کن تمام ماجرایم را از اول
تا خاطراتی که مرا آورده اینجا
بنشین تو هم مثل همه در این شلوغی
غیر از تمسخر حال بد را کن تماشا،
رو کن زمانی را که تنها با نگاهش
حتی نفس هایم به او وابسته می شد
دنبال او من میدویدم با هیاهو
اما نفهمیدم چرا او خسته می شد،
رو کن زمانی که به دام افتاده بودم
کنج قفس در انزوا افسرده بودم
اصلاً بگو پیش از تولد در جهانش
در لابلای قصه هایش مرده بودم
افشا کن این رازی که دارم تا بفهمی
در زیر خرداد تنش بی سایبانم
بردار برف مانده را از شاخه هایم
شاید نمایان تر شود فصل خزانم
بیهوده ماندم تا به پای شیر خسته
از جنگل اندیشه اش آهو بریزد
بعد از هزاران نیش خوردن از نگاهش
بر کام تلخم ذره ای کندو بریزد،
افتاده از چشمم نوازش های دریا
جایی که گولم میزند با هر تلاطم
حالا که اشگم می چکد از این تباهی
گم کن مرا در زیر آوار تبسم
باید به نقاشی گل ها دل ببندم
وقتی که نیلوفر شده همخواب مرداب
باید به گل های مقوایی کنم خو
شاید رهایی یابم از این جنگ اعصاب
حالا که با میلم خودم را می فریبم
نقشی ندارد در شکستم ذات شیطان
بگذار راز عشق من پنهان بماند
عشقی که از بودن مرا کرده پشیمان،
#محمد_میرزازاده
@javaankavir
خاکسترم را مثل طوفان زیر و رو کن
این بار جای دشمنم در پیش مردم
اشک مرا در آور و بی آبرو کن،
رو کن تمام ماجرایم را از اول
تا خاطراتی که مرا آورده اینجا
بنشین تو هم مثل همه در این شلوغی
غیر از تمسخر حال بد را کن تماشا،
رو کن زمانی را که تنها با نگاهش
حتی نفس هایم به او وابسته می شد
دنبال او من میدویدم با هیاهو
اما نفهمیدم چرا او خسته می شد،
رو کن زمانی که به دام افتاده بودم
کنج قفس در انزوا افسرده بودم
اصلاً بگو پیش از تولد در جهانش
در لابلای قصه هایش مرده بودم
افشا کن این رازی که دارم تا بفهمی
در زیر خرداد تنش بی سایبانم
بردار برف مانده را از شاخه هایم
شاید نمایان تر شود فصل خزانم
بیهوده ماندم تا به پای شیر خسته
از جنگل اندیشه اش آهو بریزد
بعد از هزاران نیش خوردن از نگاهش
بر کام تلخم ذره ای کندو بریزد،
افتاده از چشمم نوازش های دریا
جایی که گولم میزند با هر تلاطم
حالا که اشگم می چکد از این تباهی
گم کن مرا در زیر آوار تبسم
باید به نقاشی گل ها دل ببندم
وقتی که نیلوفر شده همخواب مرداب
باید به گل های مقوایی کنم خو
شاید رهایی یابم از این جنگ اعصاب
حالا که با میلم خودم را می فریبم
نقشی ندارد در شکستم ذات شیطان
بگذار راز عشق من پنهان بماند
عشقی که از بودن مرا کرده پشیمان،
#محمد_میرزازاده
@javaankavir
تمدید مجوز انجمن ادبی جوان کویر برای دو سال دیگر
پینوشت: بر اساس مقررات جدید، تمدید این مجوز هزینهی نهصد هزار تومانی درپی داشته است
🍀 @javaankavir
پینوشت: بر اساس مقررات جدید، تمدید این مجوز هزینهی نهصد هزار تومانی درپی داشته است
🍀 @javaankavir