شعر و داستان - انجمن ادبی جوان کویر
241 subscribers
195 photos
66 videos
5 files
16 links
کانال رسمی انجمن ادبی جوان کویر آران و بیدگل
Download Telegram
شاخه‌ای بی‌طاقتم در ازدحام لانه‌ها
کوچه‌ای غمگین که عمری خفته بین خانه‌ها

عنکبوتی پیر روی استخوان سینه‌ام
تار می‌بافد که شاید باز هم پروانه‌ها...

نیمه شب دیوانه‌ام می‌خواستی، یادت نبود
روزگارت بر حذر می‌دارد از دیوانه‌ها

عاشقی در شهر ممکن نیست، باید کوچ کرد
عشق را باید برافرازیم بر ویرانه‌ها

دوست دارم بعدِ مرگم باد تشییع ام کند
تا نباشم بیش از این باری به روی شانه ها!
.
.
.
#محمدرضا_طاهری
از کتاب #سرفه_های_گرامافون

🍀 @javaankavir
«چندین هزار امید بنی‌آدم»
دارد به باد می رود و با آن
ته‌مانده‌های زندگی من هم
دارد به باد می‌رود و با آن...

می‌دانم آفتاب نخواهم شد
سوسوی کوچکی بشوم کافی است
در دست‌های کودک معصومی
گاهی عروسکی بشوم کافی است

پیوسته‌ام به حافظهٔ تاریخ
در واپسین معاشقهٔ دوران
سرکردهٔ ملاحدهٔ دهرم
سرحلقهٔ زنادقهٔ دوران

سرحلقهٔ زنادقهٔ دوران
سرکردهٔ ملاحدهٔ دهرم
تقدیر من جهنمِ تاباد است
من قرن‌هاست با پدرم قهرم

می‌دانم آفتاب نخواهم شد
فانوس کوچکی بشوم کافی است
در جغدزار درهم یک کابوس
خواب چکاوکی بشوم کافی است

با بادهای دربه‌در اسفند
راهی شدم به اول فروردین
تا سفرهٔ گرسنه ی دنیا را
مهمان کنم به ماحضر تدفین

با غنچه‌های آخر فروردین
راهی شدم که اول تابستان
چشم و چراغ رنج جهانی هم
جا خوش کند به سینهٔ قبرستان

می‌دانم آفتاب نخواهم شد
سوسوی کوچکی بشوم کافی است
یک اسکناس کهنهٔ تاخورده
در دست کودکی بشوم کافی است

شاعر به باد رفته و با شاعر
چشم و چراغ رنج جهانی هم
با او به باد رفته و بعد از او
چندین هزار امید بنی‌آدم...

#علی_اکبر_یاغی_تبار

🍀 @javaankavir
سلام 🍁

📃جلسه نقد شعر و آثار ادبی جوان کویر آران وبیدگل📃

امروز #ساعت_۱۷

خیابان شهدا. انتهای کوچه سوم.

گام های سبزتان را چشم براهیم 😊🌹
(با سر موقع آمدن خود، ما را خوشحال کنید😉)

🍀 @JavaanKavir
#گزارش

۴ آبان ۹۷

🌹انجمن ادبی جوان کویر آران و بیدگل 🌹

سپاس از حضور سبز دوستان در عصر جمعه ی پاییزی😊🌱
🍂 @JavaanKavir
گاهی نه تمام می شوم
نه شروع،
نفس می کشم
مثل همیشه،
زندگی میکنم
مثل گذشته،
خوب می دانم
بدون فکر کردن
باید دوست داشت
اصلا متوقف شدن اندیشه
شرط عاشقی و زندگیست،
بارها
دنیا و عشق
به من تجاوز کردند
و من
همیشه در محاصره واژه ها
گفته ام
رفتن کار ترسوهاست
برای عاشق شدن باید آمد

اگرچه تو
سال ها دیر شده ای،
اما
روزگار آموزگار خوبی ست
تا تو را صدا می کنم
جای همه نبودن هایت
چشم هایم جواب میدهد..
#محمد_میرزازاده
@javaankavir
دوباره شهر پر از شور و شوق و شیدایی است
دوباره حال همه عاشقان تماشایی است

که فصل پر زدن از انزوای تنهایی است
سفر حکایت یک اتفاق رؤیایی است

ببند بار سفر را که یار نزدیک است
طلوع صبح شب انتظار نزدیک است

ببین که قفل قفس را شکسته، می‌آیند
کبوتران حرم دسته‌دسته می‌آیند

چو موج از همه‌سو دلشکسته می‌آیند
غریب، از نفس افتاده، خسته می‌آیند

که باز بعد چهل شب، کنار او باشند
شبیه حضرت زینب کنار او باشند

تمام پشت سر جابر ابن عبدلله
چه عاشقانه قدم می‌زنند در این راه

از اشتیاق حرم راه می‌شود کوتاه
هر آنکه خواهد از این جام عشق، بسم الله

هنوز خون تو در باور‌ زمان جاری است
قسم به نور، که این ابتدای بیداری است

دوباره حال من و شعر می‌شود مبهم
دلی که دست خودم نیست می‌شود کم‌کم

در آرزوی حرم غرق در غم و ماتم
اگر اجازه دهد زائرش شوم، من هم-

«غروب در نفس تنگ جاده خواهم رفت
پیاده آمده بودم، پیاده خواهم رفت»

#محمد_غفاری
#اربعین
#الحسین_یجمعنا
🍀 @JavaanKavir
دردهای من
جامه نیستند
تا ز تن در آورم
چامه و چکامه نیستند
تا به رشته‌ی سخن درآورم
نعره نیستند
تا ز نای جان بر آورم

دردهای من نگفتنی
دردهای من نهفتنی است

دردهای من
گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست
درد مردم زمانه است
مردمی که چین پوستینشان
مردمی که رنگ روی آستینشان
مردمی که نام‌هایشان
جلد کهنه‌ی شناسنامه‌هایشان
درد می‌کند

من ولی تمام استخوان بودنم
لحظه‌های ساده‌ی سرودنم
درد می‌کند

انحنای روح من
شانه‌های خسته‌ی غرور من
تکیه‌گاه بی‌پناهی دلم شکسته است
کتف گریه‌های بی‌بهانه‌ام
بازوان حس شاعرانه‌ام
زخم خورده است

دردهای پوستی کجا؟
درد دوستی کجا؟

این سماجت عجیب
پافشاری شگفت دردهاست
دردهای آشنا
دردهای بومی غریب
دردهای خانگی
دردهای کهنه‌ی لجوج

اولین قلم
حرف حرف درد را
در دلم نوشته است
دست سرنوشت
خون درد را
با گلم سرشته است
پس چگونه سرنوشت ناگزیر خویش را رها کنم؟

درد
رنگ و بوی غنچه‌ی دل است
پس چگونه من
رنگ و بوی غنچه را ز برگ‌های تو به توی آن جدا کنم؟

دفتر مرا
دست درد می‌زند ورق
شعر تازه‌ی مرا
درد گفته است
درد هم شنفته است
پس در این میانه من
از چه حرف می‌زنم؟

درد، حرف نیست
درد، نام دیگر من است
من چگونه خویش را صدا کنم؟؟؟؟


#قیصر_امین‌پور

🍀 @JavaanKavir
۸ آبان سالمرگ نویسنده، مدرس دانشگاه و شاعر معاصر ایرانی "قیصر امین‌پور"

روحش شاد🥀
به انزوا که رسیدم بیادم افتادید؟
خیالتان همه راحت نرفته از یادید!

نمرده بودم و روح از تنم فراری بود
به لطف فاتحه هایی که میفرستادید!

دو دست باز نشان رهایی است اما
نه در جهان مترسک شما که استادید

چه حیف کهنه عروس ملوس این دنیا
چنان گرفته به بازی که تازه دامادید

مدد دهید دلم تنگتان شود تا مرگ
اگر بنام رفاقت به فکر امدادید

تبر نکشت مرا نارفاقتی پوساند
تبر که بود؟ اگر شاخه اش نمیدادید

شهیدبرق طلا شد برادرم، بدبخت!
خبر نداشت شما دزدهای بغدادید

نوشته ام همه جا وصف بی وفایان را
چقدر خوب شما از قلم نیفتادید...

#مجتبی_سپید
@javaankavir
"پینوکیو"

منم پینوکیوی عشق تو در ساده انگاری
تو هم در سرزمینِ عاشقان روباهِ مکاری

رفیقم بودی امّا نارفیقی کرده ای صد بار
بلاهایی که آوردی سرم را یاد می آری؟!

تمامِ هستی ام آن سکّه های عشقِ پاکم بود
که از چنگم درآوردی تو روزی با دغلکاری

به من گفتی زمینی هست در قلبت که جادویی ست
درختِ سکّه می روید اگر یک سکه بگذاری

گرفتی سکه هایم را و من با چشم خود دیدم
که با دست خودت در خاک سِحرآمیز می کاری

من آن شب رفتم از پیشت ولی فردا که برگشتم
ندیدم از تو و از سکّه و از عشق آثاری

نشستم سالها پای زمینِ بایِرَت اما
نروییده در این بیغوله حتی بوته ی خاری

ولی با اینهمه بی طاقتِ برگشتنت هستم
به دنبال تو می گردم چه در خواب و چه بیداری

تمام سکه ها مال خودت، اما بیا برگرد
بمان پیشم، فریبم دِه، بگو که دوستم داری..

#شروین_سلیمانی
@javaankavir
سلام 🍁

📃جلسه نقد شعر و آثار ادبی جوان کویر آران وبیدگل📃

امروز #ساعت_۱۷

خیابان شهدا. انتهای کوچه سوم.

گام های سبزتان را چشم به راهیم 😊🌹
(با سر موقع آمدن خود، ما را خوشحال کنید😉)

🍀 @JavaanKavir
داستان کوتاه

💎زیبایی به چه قیمتی
دخترک طبق معمول هر روز جلوی کفش فروشی ایستاد و به کفش های قرمز رنگ با حسرت نگاه کرد بعد به بسته های چسب زخمی که در دست داشت خیره شد و یاد حرف پدرش افتاد :
اگر تا پایان ماه هر روز بتونی تمام چسب زخم هایت رابفروشی آخر ماه کفش های قرمز رو برات می خرم"
دخترک به کفش ها نگاه کرد و با خود گفت:
یعنی من باید دعا کنم که هر روز دست و پا یا صورت 100 نفر زخم بشه تا...
و بعد شانه هایش را بالا انداخت و راه افتاد و گفت:
نه... خدا نکنه...اصلآ کفش نمی خوام

@javaankavir
گیرم که خواندم شعرهایم راشنیدند
گیرم که بامضمون به مقصودم رسیدند

بی ریشه هابا ریش ها اعجازکردند
دیدم بدون پنبه حتی سربریدند

قانون جنگل راشدیدا نقض کردند
زاغان رقیبان پرستوی سپیدند

آنان که میگویندسگهای حسینند
سرخوشتر ازمیمون دربار یزیدند

یک بیت از پروردگارخودندارند
صدها غزل دروصف شیطان آفریدند

حتی عزیزابن علی را خوار کردند
درروزمیلادش برایش روضه چیدند

نون وقلم تفسیرش اینجا فرق دارد
اینها قلم دادندجایش نان خریدند

دکان زدندو با کلک های قدیمی
دنبال جذب مشتریهای جدیدند

لطفا کسی نام کتابم را نپرسد
اشعارمن ازچاپ اول نا امیدند


#مجتبی_سپید
@javaankavir

مانده در یادم عبوری پر تنش!
کوچه و عطر حضوری پر تنش!
رفته از یادت ولی می گردمت
بین شعرم با مروری پر تنش!
___

آمدی و عطر سیب آورده ای
بوی بارانی نجیب آورده ای

مثل ماهی و برای آسمان
لحظه های دلفریب آورده ای...

#محمد_میرزازاده
@javaankavir
کوتاه قدّ و سبزه و مويش مجعّد است
انگار از جنوب به اين شهر آمده است

خود را بغل گرفته و خوابيده روي سنگ
مثل درخت‌های خيابان مجرّد است

"آقا! بلند شو! كمرت يخ نمي زند؟
سرماي سنگفرش براي بدن بد است

مهمان‌سرا، هتل، نه! اقلّاً برو حرم
اين‌جا به هر دري بزني باز مشهد است"

 "گفتم مگر امام رضا دكتري كند
از بندر آمدم پسرم پاي مرقد است

يك سال پيش زائر مشهد شدم، نشد
امسال هم دخيل ِ اميدي مجدّد است

از كودكي فلج شده با چرخ مي رود
امسال رفته مدرسه، اسمش محمد است

نقّاشي‌اش كشيده دو تا كفش، شكل ابر
ابري كه گرم بارش بارانِ ممتد است

 نقاشی اش کشیده خودش را کبوتری
آن هم کبوتری که نگاهش به گنبد است

امشب دلم حرم زده شد، حرمتش شكست
ديدم براي عرض ارادت مردّد است،

بيرون زدم به سمتِ خيابان براي خواب
شايد همين نصيب من از لطف ايزد است"

فردا کسی که با پسرش راه می رود
كوتاه قدّ و سبزه و مويش مجعّد است...

🍀 @JavaanKavir
#عباس_سودایی
#شهادت_امام_رضا
شعر خودم را گریه می کردم که ناگاه
او آمد و وزن و ردیفم را به هم زد
چیزی نمی فهمیدم از حس درونش
تا اینکه حرف عاشقی را با دلم زد

روزی که آمد ظاهرش مثل غزل بود
شعری نگفته لابلای دفترش بود
بی تو نفس حتی برای من اضافی است
این واژه‌ها در جمله های آخرش بود

وقتی کنار زوزه های باد و سرما
آغوش گرمش را به دستانم نشان داد
بین دو راهی مانده بودم که نگاهش
مانند طوفان شاخه هایم را تکان داد

کم کم که خامش می شدم با بیقراری
گویا برای اتفاق آماده بودم
دور از نصیحت یا تلنگرهای ذهنم
من در مسیر عاشقی افتاده بودم

تسخیر رودی می شدم که با عبورش
دار و ندارم را فقط از ریشه می کند
بیهوده شیرین می شدم وقتی که فرهاد
کوه غرورم را بدون تیشه می کند

من بی خبر از پرسه هایش می شدم تا
روزی که دست شهوتش بر گردنم بود
باور نمی کردم که در پشت نقابش
در فکر خلوت کردن خود با تنم بود

بعد از هوس بازی میان هجمه هایش
بر من مرتب اتهام ناروا زد
پیغمبر پابند بر احکام دیروز
کافر شد و بر باور ما پشت پا زد

مثل حیاط خلوتی بودم برایش
که ابتدا تا انتهایم را قدم زد
غیر از جنون و خستگی و حسرت و درد
گوشه نشینی را برای من رقم زد

وقتی جدا از سرنوشت تلخ و شومم
بد نامی ام ورد زبان دیگران است
باید بنوشم غلظت این شوکران را
شاید همین راه نجات شاعران است...

#محمد_میرزازاده

@javaankavir
سلام 🍁

📃جلسه نقد شعر و آثار ادبی جوان کویر آران وبیدگل📃

امروز #ساعت_۱۷

خیابان شهدا. انتهای کوچه سوم.

گام های سبزتان را چشم به راهیم 😊🌹
(با سر موقع آمدن خود، ما را خوشحال کنید😉)

🍀 @JavaanKavir
داستان کوتاه

منشی گفت کارت‌خوان نداریم . ۶٠ تومن از عابر بانک بگیرین بیاین ، فاصله عابربانک هم زیاد بود ، گفتم چرا ندارین ؟ گفت خودت از دکتر بپرس . گفتم واسه مالیاتشه‌ دیگه دکتر مگه بورد تخصصش رو از فرانسه نگرفته ؟ اونجا یادش ندادن واسه دوزار مالیات مریضاشو آواره نکنه ؟ این مالیات مگه چند درصد از درآمد ایشونه ؟

فضا متشنج شد ، دکتر اومد بیرون‌ منشی جریان رو آروم بهش گفت ، دکتر گفت من شمارو ویزیت نمی‌کنم ، لطفا از مطب برین بیرون . تا این آقا نره بیرون مریض داخل نفرست خانم منشی ...

۵ دقیقه گذشت چندتا از مریضا اومدن و گفتن بخدا حالمون بده بیا برو بیرون بزار ما هم به زندگیمون برسیم ، حس بازنده‌هارو داشتم به خودم گفتم داری واسه کی دست و پا میزنی ؟؟ اینا که حتی یکیشونم از تو حمایت نکرد ؟؟

اومدم بیرون ...
با خودم گفتم:
واسه کی دست و پا میزنی ؟؟

@javaankavir
اگر مرا نشناختی
گناه تو نیست،
زمستان سختی‌ست
برف سنگین...

«عبدالرضا قنبری»// معلم و نویسنده‌ی در بند

🍀 @javaankavir
◼️◼️◼️استاد عزیز جناب شروین سلیمانی‌‌

از شنیدن خبر درگذشت پدر بزرگوارتان متأثر و غمگین شدیم. ضمن تسلیت و ابراز همدردی با شما و خانواده گرامیتان، برای ایشان طلب مغفرت و برای بازماندگان آرزوی صبر و سلامتی داریم.

◼️انجمن ادبی جوان کویر آران وبیدگل◼️

⚫️⚫️⚫️ @javaankavir
وقتی میان سفره بابا نان ندارد
یعنی که زخم کهنه اش درمان ندارد

گاهی خجالت می کشد از مشق سارا
از بس نوشته این ندارد آن ندارد

تا این مترسک ها شریکان کلاغند
آبادی این مزرعه امکان ندارد

تا جای چوپان هست نی روی لب گرگ
هرگز مصیبت های ما پایان ندارد

فهمیده مرد قصه ی ما بعد عمری
مثل بیابان سهمی از باران ندارد

یوسف بیا بگذر تو از خیر عزیزی
دیگر زلیخا هم به تو ایمان ندارد..

#محمد_میرزازاده

@javaankavir
مثل دیوانه زل زدم به خودم
گریه هایم شبیه لبخند است
چقدَر شب رسیده تا مغزم
چقدَر روزهای ما گند است !
من که مفتم ! اگرچه ارزانتر !!
راستی قیمت شما چند است ؟!



از تو در حال منفجر شدنم
در سرم بمب ساعتی دارم
شب که خوابم نمی برد تا صبح
صبح، سردرد لعنتی دارم
همه از پشت خنجرم زده اند
دوستانی خجالتی دارم !!
 

قصّه ی عشق من به آدم ها
قصّه ی موریانه و چوب است
زندگی می کنم به خاطر مرگ
دست هایم به هیچ ، مصلوب است !
قهوه و اشک ... قهوه و سیگار ...
راستی حال مادرت خوب است ؟!

 
اوّل قصّه ات یکی بودم
بعد ، آنکه نبود خواهم شد
گریه کردی و گریه خواهم کرد
دیر بودی و زود خواهم شد
مثل سیگار اوّلت هستم
تا ته ِ قصّه دود خواهم شد
 

مادرم روبروی تلویزیون
پدرم شاهنامه می خواند
چه کسی گریه می کند تا صبح ؟!
چه کسی در اتاق می ماند ؟!
هیچ کس ظاهرا ً نمی فهمد !
هیچ کس واقعا ً نمی داند !!

 
دیدن ِ فیلم روی تخت کسی
خواب بر روی صندلی و کتاب
انتظار ِ مجوّز ِ یک شعر
دادن ِ گوسفند با قصّاب !!
- «آخر داستان چه خواهد شد ؟!»
خفه شو عشق من ! بگیر و بخواب !!
 

مثل یک گرگ ِ زخم خورده شده
ردّ پای به جا گذاشته ات
کرم افتاده است و خشک شده
مغز من با درخت کاشته ات !
از سرم دست برنمی دارند
خاطرات ِ خوش ِ نداشته ات

 
سهم من چیست غیر گریه و شعر
بین «یک روز خوب» و «بالأخره» !
تا خود ِ صبح ، خواب و بیداری
زل زدن توی چشم یک حشره
مشت هایم به بالش ِ بی پر !
گریه زیر پتوی یک نفره
 

با خودت حرف می زنی گاهی
مثل دیوانه ها بلند ، بلند ...
چونکه تنهاتر از خودت هستی
همه از چشم هات می ترسند
پس به کابوسشان ادامه نده
پس به این بغض ها بگیر و بخند
 

ساده بودیم و سخت بر ما رفت
خوب بودیم و زندگی بد شد
آنکه باید به دادمان برسد
آمد و از کنارمان ... رد شد!
هیچ کس واقعا ً نمی داند
آخر داستان چه خواهد شد!

 
صبح تا عصر کار و کار و کار
لذت درد در فراموشی
به کسی که نبوده زنگ زدن
گریه ات با صدای خاموشی
غصّه ی آخرین خداحافظ
حسرت ِ اوّلین هماغوشی
 

از هرآنچه که هست بیزاری
از هرآنچه که نیست دلگیری
از زبان و زمان گریخته ای
مثل دیوانه های زنجیری
همه ی دلخوشیت یک چیز است : 
اینکه پایان قصّه می میری ...

#سید_مهدی_موسوی

🍀 @javaankavir