گفتم نه نگفتم غل و زنجیر زدند/
خوردند و تهِ دیگ تو کفگیر زدند/
یک عمر سکوت و بردگی آخر هم/
گفتم که گرسنه ام مرا تیر زدند/
# داریوش_منصوری
@javaankavir
خوردند و تهِ دیگ تو کفگیر زدند/
یک عمر سکوت و بردگی آخر هم/
گفتم که گرسنه ام مرا تیر زدند/
# داریوش_منصوری
@javaankavir
به بهانه ی چهارم شهریور سالروز آسمانی شدن مهدی اخوان ثالث:
مرگ اخوان آنچنان نابهنگام و ناگهانی فرا رسید که همه را بهت زده کرد. اما پس از اینکه خبر مرگ او به گوشها رسید، مردم خروشیدند و برای بزرگداشتش تو گویی از زمین جوشیدند. اما گروهی نیز خاموش ماندند. چون اخوان مدّاح نبود. اخوان "بر سلطه بود نه با سلطه". اما شاید ندانستند که اخوان "روشن تر از خاموشی" است. مثل اینکه اخوان مرگ خود را در این رباعی که در سال 1337 گفته پیشبینی کرده یا چنین مرگی را آرزو کرده است:
سر کوه بلند آمد عقابی
نه هیچش ناله ای، نه پیچ و تابی
نشست و سر به سنگی هِشت و جان داد
غروبی بود و غمگین آفتابی
به قلم محمدرضا باطنی
از کتاب: باغ بی برگی
#مهدی_اخوان_ثالث
☘ @JavaanKavir
مرگ اخوان آنچنان نابهنگام و ناگهانی فرا رسید که همه را بهت زده کرد. اما پس از اینکه خبر مرگ او به گوشها رسید، مردم خروشیدند و برای بزرگداشتش تو گویی از زمین جوشیدند. اما گروهی نیز خاموش ماندند. چون اخوان مدّاح نبود. اخوان "بر سلطه بود نه با سلطه". اما شاید ندانستند که اخوان "روشن تر از خاموشی" است. مثل اینکه اخوان مرگ خود را در این رباعی که در سال 1337 گفته پیشبینی کرده یا چنین مرگی را آرزو کرده است:
سر کوه بلند آمد عقابی
نه هیچش ناله ای، نه پیچ و تابی
نشست و سر به سنگی هِشت و جان داد
غروبی بود و غمگین آفتابی
به قلم محمدرضا باطنی
از کتاب: باغ بی برگی
#مهدی_اخوان_ثالث
☘ @JavaanKavir
من که مُردم، اگر شد، مرا پیش پای فردوسی به خاک بسپارید، چه بهتر، و اگر نشد، بیرون از هر بهشتی، در جائی دوردست که کسی جز خدا نشناسد تنها با عورتپوشی، در گودالی به طول قامتم، پیش چشم پدرم خورشید، به مادرم زمین بسپارید. اگر خورشید پشت ابرها باشد و ابرها ببارند، امری و مسئلهای نیست. دو درخت از هرنوع که بخواهید، به فاصله دو متر بر سر گورم بکارید، تا از لاشه من تغذیه کنند، و بر آن درختها، تا مرغ شب گم کرده آشیانهای بیاساید! و یا میوهای داشته باشد و گرسنهای را به راحت برساند. یا گلی و سایهای بر رهگذر خستهای هدیه کند. یا دست کم هیمهای بر سرما ماندهای ببخشد. «و منه اصلی و الیه وصلی.»
وصیتی که یدالله قرایی از زبان مهدی اخوان ثالث نقل کرده است...
از کتاب « چهل و چند سال با امید»
به قلم یدالله قرایی
#مهدی_اخوان_ثالث
☘ @JavaanKavir
وصیتی که یدالله قرایی از زبان مهدی اخوان ثالث نقل کرده است...
از کتاب « چهل و چند سال با امید»
به قلم یدالله قرایی
#مهدی_اخوان_ثالث
☘ @JavaanKavir
شکاف آیا دلیلش چیست وقتی خانه در دارد
کسی باید که از این راز کعبه پرده بر دارد
به دنبال چه می گردند گرد کعبه حاجی ها
به غیر از آن شکاف حیدری چیزی مگر دارد؟
علی را هرکسی دیده است گویا کعبه را دیده
شکافی کعبه دارد که علی بر تیغ و سر دارد
لباس کعبه را هر سال گیرم نو کنند اما
لباس نو به زخم کهنه ی او کی اثر دارد؟
دهان کعبه را با نقره پر کردند، می دانند
که از اسرار صاحبخانه و مهمان خبر دارد
من از جهل عرب حیران که شق الکعبه را دیده
و از پیغمبر خود خواهش شق القمر دارد
بیا و سنگ حیدر را بزن بر سینه ای حاجی
که والله از حجر بوسی ثوابی بیشتر دارد
#علی را این و آن نون لنا خواندند و فهمیدم
چرا عمری ست مولا با خودش تیغ دو سر دارد...
#محمد_حسین_ملکیان
☘ @JavaanKavir
کسی باید که از این راز کعبه پرده بر دارد
به دنبال چه می گردند گرد کعبه حاجی ها
به غیر از آن شکاف حیدری چیزی مگر دارد؟
علی را هرکسی دیده است گویا کعبه را دیده
شکافی کعبه دارد که علی بر تیغ و سر دارد
لباس کعبه را هر سال گیرم نو کنند اما
لباس نو به زخم کهنه ی او کی اثر دارد؟
دهان کعبه را با نقره پر کردند، می دانند
که از اسرار صاحبخانه و مهمان خبر دارد
من از جهل عرب حیران که شق الکعبه را دیده
و از پیغمبر خود خواهش شق القمر دارد
بیا و سنگ حیدر را بزن بر سینه ای حاجی
که والله از حجر بوسی ثوابی بیشتر دارد
#علی را این و آن نون لنا خواندند و فهمیدم
چرا عمری ست مولا با خودش تیغ دو سر دارد...
#محمد_حسین_ملکیان
☘ @JavaanKavir
Forwarded from شعر و داستان - انجمن ادبی جوان کویر
سلام 🌸
🌹جلسه نقد شعر و آثار ادبی جوان کویر آران وبیدگل 🌹
✅امروز #ساعت_19 ✅
خیابان شهدا. انتهای کوچه سوم.
گام های سبزتان را چشم براهیم 😊🌹
☘ @JavaanKavir
🌹جلسه نقد شعر و آثار ادبی جوان کویر آران وبیدگل 🌹
✅امروز #ساعت_19 ✅
خیابان شهدا. انتهای کوچه سوم.
گام های سبزتان را چشم براهیم 😊🌹
☘ @JavaanKavir
این را فهمیدهام که بیشتر ماهیها، موقع پیری شکایت میکنند که زندگیشان را بیخودی تلف کردهاند.
دائم نفرین و ناله میکنند که زندگیشان را بیخودی تلف کردهاند.
دائم ناله و نفرین میکنند و از همه چیز شکایت دارند.
من میخواهم بدانم که، راستی راستی، زندگی یعنی اینکه تو یک تکه جا، هی بروی و برگردی تا پیر بشوی و دیگر هیچ، یا اینکه طورِ دیگری هم توی دنیا میشود زندگی کرد؟
📚ماهی سیاه کوچولو
#صمد_بهرنگی
٩شهریور درگذشت نویسنده ، مترجم و منتقد ایرانی ، صمد بهرنگی
روحش شاد...
☘ @Javaankavir
دائم نفرین و ناله میکنند که زندگیشان را بیخودی تلف کردهاند.
دائم ناله و نفرین میکنند و از همه چیز شکایت دارند.
من میخواهم بدانم که، راستی راستی، زندگی یعنی اینکه تو یک تکه جا، هی بروی و برگردی تا پیر بشوی و دیگر هیچ، یا اینکه طورِ دیگری هم توی دنیا میشود زندگی کرد؟
📚ماهی سیاه کوچولو
#صمد_بهرنگی
٩شهریور درگذشت نویسنده ، مترجم و منتقد ایرانی ، صمد بهرنگی
روحش شاد...
☘ @Javaankavir
ایرانی ام فقر است در هر تار و پودم
من گوی سبقت را ز بدبختان ربودم
تاریخ بر قبرم مزن تا که ندانند
بی عرضه ی این برهه از تاریخ بودم
#احسان_ناصر
🍀 @javaankavir
من گوی سبقت را ز بدبختان ربودم
تاریخ بر قبرم مزن تا که ندانند
بی عرضه ی این برهه از تاریخ بودم
#احسان_ناصر
🍀 @javaankavir
Forwarded from شعر و داستان - انجمن ادبی جوان کویر
سلام 🌸
🌹جلسه نقد شعر و آثار ادبی جوان کویر آران وبیدگل 🌹
✅امروز #ساعت_19 ✅
خیابان شهدا. انتهای کوچه سوم.
گام های سبزتان را چشم براهیم 😊🌹
☘ @JavaanKavir
🌹جلسه نقد شعر و آثار ادبی جوان کویر آران وبیدگل 🌹
✅امروز #ساعت_19 ✅
خیابان شهدا. انتهای کوچه سوم.
گام های سبزتان را چشم براهیم 😊🌹
☘ @JavaanKavir
تمام بدنم درد می کند
از تجاوز حس های بی معنی ام
به بودنت،
سرم گوشه ی اندیشه ام پنهان شده،
دردها
احساسم را به کما برده اند،
اما باز
دلم یک جنگ می خواهد
به وسعت همه ی شکست ها
فرقی نمی کند کجا....
دوست داشتن تو یعنی جنگ،
یک نبرد جانانه،
یک محو شدن
در اشک و لبخند هایت!
مهم نیست
باران بزند یا نزند
پنجره ی بودنت همیشه
تماشایی است...
#محمد_میرزازاده
با کانال شعر و داستان انجمن ادبی جوان کویر آران و بیدگل همراه ما باشید 🌹 🌹 🌹
@javaankavir
از تجاوز حس های بی معنی ام
به بودنت،
سرم گوشه ی اندیشه ام پنهان شده،
دردها
احساسم را به کما برده اند،
اما باز
دلم یک جنگ می خواهد
به وسعت همه ی شکست ها
فرقی نمی کند کجا....
دوست داشتن تو یعنی جنگ،
یک نبرد جانانه،
یک محو شدن
در اشک و لبخند هایت!
مهم نیست
باران بزند یا نزند
پنجره ی بودنت همیشه
تماشایی است...
#محمد_میرزازاده
با کانال شعر و داستان انجمن ادبی جوان کویر آران و بیدگل همراه ما باشید 🌹 🌹 🌹
@javaankavir
شب تا که رسید، عشق و ایمان را برد
از سفرهی ما، دست پدر ، نان را برد
بر گونهی این شهر ستمدیده ببین
اشکیست که آبروی باران را برد
#لیلا_محمودی
🍀 @javaankavir
از سفرهی ما، دست پدر ، نان را برد
بر گونهی این شهر ستمدیده ببین
اشکیست که آبروی باران را برد
#لیلا_محمودی
🍀 @javaankavir
#گزارش
۹۷/۶/۱۶
با تشکر از حضور سبز دوستان در عصر جمعه ی تابستان😊🍃
🌹 انجمن ادبی جوان کویر آران و بیدگل 🌹
☘ @JavaanKavir
۹۷/۶/۱۶
با تشکر از حضور سبز دوستان در عصر جمعه ی تابستان😊🍃
🌹 انجمن ادبی جوان کویر آران و بیدگل 🌹
☘ @JavaanKavir
👍1
Farhad - Celliction_www.Dostpersian.ir
Farhad
آهنگ زیبای " #هفته_خاکستری
خواننده: #فرهاد مهراد
آهنگساز: #واروژان
شعر: #شهیار_قنبری
سال ۱۳۵۳
❇️کانال انجمن ادبی جوان کویر آران و بیدگل
🖌اهالی #شعر و هنر و زیبایی با ما همراه شوید:
@javaankavir
خواننده: #فرهاد مهراد
آهنگساز: #واروژان
شعر: #شهیار_قنبری
سال ۱۳۵۳
❇️کانال انجمن ادبی جوان کویر آران و بیدگل
🖌اهالی #شعر و هنر و زیبایی با ما همراه شوید:
@javaankavir
از من بخواه سرد کنم آفتاب را
یا سرکشم تمامی حجم سراب را
با من بگو حرام کنم صد شب سیاه
بر چشمهای بی رمق خویش خواب را
اما نگو که از سر تزویر و حرص و ترس
در استکان شیخ بنوشم شراب را
از من مخواه، آنکه به دریوزه وا کنم
در عرصهی مگس، پر و بال عقاب را
یا تن دهم به معصیتی که فقیه شهر
بر قامتش کشیده لباس ثواب را
بوی تعفُّناش همه جا را گرفته است
هر چند بر خودش زده صد من گلاب را
یک شهر اگر به پاکی او معترف شوند
"دریا" صدا نمیکنم این منجلاب را
امید بستهام که سرم را دهد به باد
خرج شکم نمیکنم این شعر ناب را
#محمدرضا_طاهری
🍀 @javaankavir
یا سرکشم تمامی حجم سراب را
با من بگو حرام کنم صد شب سیاه
بر چشمهای بی رمق خویش خواب را
اما نگو که از سر تزویر و حرص و ترس
در استکان شیخ بنوشم شراب را
از من مخواه، آنکه به دریوزه وا کنم
در عرصهی مگس، پر و بال عقاب را
یا تن دهم به معصیتی که فقیه شهر
بر قامتش کشیده لباس ثواب را
بوی تعفُّناش همه جا را گرفته است
هر چند بر خودش زده صد من گلاب را
یک شهر اگر به پاکی او معترف شوند
"دریا" صدا نمیکنم این منجلاب را
امید بستهام که سرم را دهد به باد
خرج شکم نمیکنم این شعر ناب را
#محمدرضا_طاهری
🍀 @javaankavir
با همهی بی سر و سامانی ام
باز به دنبال پریشانی ام
طاقت فرسودگی ام هیچ نیست
در پی ویران شدنی آنی ام
آمده ام بلکه نگاهم کنی
عاشق آن لحظه طوفانی ام
دلخوش گرمای کسی نیستم
آمده ام تا تو بسوزانی ام
آمده ام با عطش سالها
تا تو کمی عشق بنوشانی ام
ماهی برگشته ز دریا شدم
تا که بگیری و بمیرانی ام
خوبترین حادثه می دانمت
خوبترین حادثه می دانی ام؟
حرف بزن ابر مرا باز کن
دیر زمانیست که بارانی ام
حرف بزن حرف بزن سالهاست
تشنه یک صحبت طولانی ام
ها به کجا می کشی ام خوب من
ها نکشانی به پشیمانی ام...؟
#محمدعلی_بهمنی
🍀 @javaankavir
باز به دنبال پریشانی ام
طاقت فرسودگی ام هیچ نیست
در پی ویران شدنی آنی ام
آمده ام بلکه نگاهم کنی
عاشق آن لحظه طوفانی ام
دلخوش گرمای کسی نیستم
آمده ام تا تو بسوزانی ام
آمده ام با عطش سالها
تا تو کمی عشق بنوشانی ام
ماهی برگشته ز دریا شدم
تا که بگیری و بمیرانی ام
خوبترین حادثه می دانمت
خوبترین حادثه می دانی ام؟
حرف بزن ابر مرا باز کن
دیر زمانیست که بارانی ام
حرف بزن حرف بزن سالهاست
تشنه یک صحبت طولانی ام
ها به کجا می کشی ام خوب من
ها نکشانی به پشیمانی ام...؟
#محمدعلی_بهمنی
🍀 @javaankavir
داستان کوتاه
پیر مردی با چهرهای قدسی و نورانی وارد یک مغازه طلا فروشی شد.
فروشنده با احترام از شیخ نورانی استقبال کرد.
پیرمرد گفت: من عمل صالح تو هستم...
مرد زرگر قهقههای زد و با تمسخر گفت: درست است که چهرهای نورانی دارید اما هرگز گمان نمیکنم عمل صالح چنین هیئتی داشته باشد.!!
در همین حین یک زوج جوان وارد مغازه شدند و سفارشی دادند.
مرد زرگر از آنها خواست که تا او حساب و کتاب میکند در مغازه بنشینند.
با کمال تعجب دید که خانم جوان رفت و در بغل شیخ نورانی نشست ، با تعجب از زن سوال کرد که چرا آنجا در بغل شیخ نشستی؟!!
خانم جوان با تعجب گفت کدام شیخ ؟حال شما خوب است!!؟ از چه سخن می گوئید؟ کسی اینجا نیست. و با اوقات تلخی گفت : بالاخره این قطعه طلا را به ما می دهی یاخیر؟
مرد طلا فروش با تعجب و خجالت طلای زوج جوان را به آنها داد و مبلغ را دریافت کرد. و زوج جوان مغازه را ترک کردند.
شیخ رو به زرگر کرد و گفت: غیر از تو کسی مرا نمیبیند و این فقط برای صالحین و خواص محقق می شود.
دوباره مرد و زن دیگری وارد شدند و همان قصه تکرار شد.
شیخ به زرگر گفت من چیزی از تو نمیخواهم . این دستمال را به صورتت بمال تا روزیت بیشتر شود .
زرگر با حالت قدسی و روحانی دستمال را گرفت و بو کرد و به صورت مالید و نقش بر زمین شد .
شیخ و دوستانش هرچه پول و طلا بود برداشتند و مغازه را جارو زدند...
بعد از ۴ سال شیخ روحانی با غل و زنجیر و اسکورت پلیس وارد مغازه شد.
افسر پلیس شرح ماجرا را از شیخ و زرگر سوال کرد و آنها به نوبت قصه را باز گفتند.
افسر پلیس گفت برای اطمینان باید دقیقا صحنه را تکرار کنید و شیخ دستمال را به زرگر داد و زرگر مالید و نقش بر زمین شد و اینبار شیخ و پلیس و دوستان دوباره مغازه را جارو زدند.
نتیجه قصه:هر چهار سال انتخابات تکرار می شود...
@javaankavir
پیر مردی با چهرهای قدسی و نورانی وارد یک مغازه طلا فروشی شد.
فروشنده با احترام از شیخ نورانی استقبال کرد.
پیرمرد گفت: من عمل صالح تو هستم...
مرد زرگر قهقههای زد و با تمسخر گفت: درست است که چهرهای نورانی دارید اما هرگز گمان نمیکنم عمل صالح چنین هیئتی داشته باشد.!!
در همین حین یک زوج جوان وارد مغازه شدند و سفارشی دادند.
مرد زرگر از آنها خواست که تا او حساب و کتاب میکند در مغازه بنشینند.
با کمال تعجب دید که خانم جوان رفت و در بغل شیخ نورانی نشست ، با تعجب از زن سوال کرد که چرا آنجا در بغل شیخ نشستی؟!!
خانم جوان با تعجب گفت کدام شیخ ؟حال شما خوب است!!؟ از چه سخن می گوئید؟ کسی اینجا نیست. و با اوقات تلخی گفت : بالاخره این قطعه طلا را به ما می دهی یاخیر؟
مرد طلا فروش با تعجب و خجالت طلای زوج جوان را به آنها داد و مبلغ را دریافت کرد. و زوج جوان مغازه را ترک کردند.
شیخ رو به زرگر کرد و گفت: غیر از تو کسی مرا نمیبیند و این فقط برای صالحین و خواص محقق می شود.
دوباره مرد و زن دیگری وارد شدند و همان قصه تکرار شد.
شیخ به زرگر گفت من چیزی از تو نمیخواهم . این دستمال را به صورتت بمال تا روزیت بیشتر شود .
زرگر با حالت قدسی و روحانی دستمال را گرفت و بو کرد و به صورت مالید و نقش بر زمین شد .
شیخ و دوستانش هرچه پول و طلا بود برداشتند و مغازه را جارو زدند...
بعد از ۴ سال شیخ روحانی با غل و زنجیر و اسکورت پلیس وارد مغازه شد.
افسر پلیس شرح ماجرا را از شیخ و زرگر سوال کرد و آنها به نوبت قصه را باز گفتند.
افسر پلیس گفت برای اطمینان باید دقیقا صحنه را تکرار کنید و شیخ دستمال را به زرگر داد و زرگر مالید و نقش بر زمین شد و اینبار شیخ و پلیس و دوستان دوباره مغازه را جارو زدند.
نتیجه قصه:هر چهار سال انتخابات تکرار می شود...
@javaankavir
هر چند کربلای تو کمبود آب داشت
بهر جماعتی که خوراک کباب داشت!
#مداح_بنزسوارِ تو ای شاهِ وصلهپوش
میرفت با یزید، اگر انتخاب داشت!
#مجید_قابل
🍀 @javaankavir
بهر جماعتی که خوراک کباب داشت!
#مداح_بنزسوارِ تو ای شاهِ وصلهپوش
میرفت با یزید، اگر انتخاب داشت!
#مجید_قابل
🍀 @javaankavir
سلام 🍀
📃جلسه نقد شعر و آثار ادبی جوان کویر آران وبیدگل📃
✅امروز #ساعت_18:30 ✅
خیابان شهدا. انتهای کوچه سوم.
گام های سبزتان را چشم براهیم 😊🌹
@JavaanKavir
📃جلسه نقد شعر و آثار ادبی جوان کویر آران وبیدگل📃
✅امروز #ساعت_18:30 ✅
خیابان شهدا. انتهای کوچه سوم.
گام های سبزتان را چشم براهیم 😊🌹
@JavaanKavir
در دلم اندوه و ماتم زنده است
سرنوشت تلخ و مبهم زنده است
کودکی جان کند اگر از فقر و درد
بی خیالش شو، محرم زنده است!
#محمد_میرزازاده
#محرم
🍀 @javaankavir
سرنوشت تلخ و مبهم زنده است
کودکی جان کند اگر از فقر و درد
بی خیالش شو، محرم زنده است!
#محمد_میرزازاده
#محرم
🍀 @javaankavir