قومی که اسیرِ بند و سَد خواهد شد
فیلترشکنی کاربَلَد خواهد شد
از روی پُلِ صراط اگر نگذارند
از زیر پُلِ صراط رد خواهد شد!
#شروین_سلیمانی
@javaankavir
فیلترشکنی کاربَلَد خواهد شد
از روی پُلِ صراط اگر نگذارند
از زیر پُلِ صراط رد خواهد شد!
#شروین_سلیمانی
@javaankavir
یکی دو ساعت بود که معلم کلاس دیر
کرده بود.
بچه های کلاس پنجم ابتدایی ، حسابی
کلاس را گذاشته بودند رو سرشون!
سرانجام آقا معلم با ظاهری آشفته و
لباسی گل آلود و تنی رنجور وارد کلاس
شد.
بچه ها آرام گرفتند. معلم با شرمندگی
گفت: شرمنده بچه ها، از بدشانسی
موقع اومدن به مدرسه، گرد و غبار شدیدی گرفت، چشمام خوب ندید
دوچرخه ام گرفت به جدول، افتادم
تو جوب، دوچرخه ام که تنها سرمایه ام
بود دونیم شد، کتف و کمر و دست و پام
کوبیده و زخمی شد...!
بچه ها ساکت بودند اما دانش آموزی در
انتهای کلاس با شنیدن حرفهای معلم
مثل باران بهاری اشک می ریخت!
معلم ادامه داد: اینا که چیزی نیست
من کلا از روز اول بختم کج افتاده!
وقتی دنیا اومدم مادرم سر زا مرد!
دانش آموز بغضش ترکید.
معلم: بعدش منو دادند دست دایه
اتفاقا اونم روز اول افتید و مرد!
دانش آموز شروع کرد به گریه کردن!
معلم: به اجبار ما را بستن به شیر گاو
فلک یاری نکرد گوسالش مرد و شیر
تو پستون گاوه خشکید!
دانش آموز با شنیدن بدبختی های معلم
صدای گریه اش بلندتر شد.
معلم: زنم طلاق گرفت، مهرش رو گذاشت
اجرا... بچه ام از دستم رفت... صندوق
ذخیره مونو خالی کردند... کتکمون زدند... بدبختی
پشت بدبختی... حالام دوچرخه ام!
صدای دلخراش گریه دانش آموز در
فضای کلاس کاملا پیچیده بود طوریکه
بقیه دانش آموزان هم تحت تاثیر قرار
گرفته شروع به گریستن کردند!
معلم با تعجب گفت: این کیه که هم خودش گریه می کنه هم داره همه را
می گریونه!؟
بچه ها گفتند: آقا اجازه... احسانه
معلم: احسان کیه؟
بچه ها یک صدا: علیخانی!
بدین گونه بود که علیخانی نخستین
پاداش گریه و گریاندن را از معلم بدبخت
خود دریافت کرد: نمره بیست!
احسان کوچولو سالها بعد با گریه هاش
به نون و نوایی رسید اما آقا معلم وقتی
مرد نه گوری داشت نه کفنی!
#حمید_مقدم
#داستان_آران_و_بیدگل
@javaankavir
کرده بود.
بچه های کلاس پنجم ابتدایی ، حسابی
کلاس را گذاشته بودند رو سرشون!
سرانجام آقا معلم با ظاهری آشفته و
لباسی گل آلود و تنی رنجور وارد کلاس
شد.
بچه ها آرام گرفتند. معلم با شرمندگی
گفت: شرمنده بچه ها، از بدشانسی
موقع اومدن به مدرسه، گرد و غبار شدیدی گرفت، چشمام خوب ندید
دوچرخه ام گرفت به جدول، افتادم
تو جوب، دوچرخه ام که تنها سرمایه ام
بود دونیم شد، کتف و کمر و دست و پام
کوبیده و زخمی شد...!
بچه ها ساکت بودند اما دانش آموزی در
انتهای کلاس با شنیدن حرفهای معلم
مثل باران بهاری اشک می ریخت!
معلم ادامه داد: اینا که چیزی نیست
من کلا از روز اول بختم کج افتاده!
وقتی دنیا اومدم مادرم سر زا مرد!
دانش آموز بغضش ترکید.
معلم: بعدش منو دادند دست دایه
اتفاقا اونم روز اول افتید و مرد!
دانش آموز شروع کرد به گریه کردن!
معلم: به اجبار ما را بستن به شیر گاو
فلک یاری نکرد گوسالش مرد و شیر
تو پستون گاوه خشکید!
دانش آموز با شنیدن بدبختی های معلم
صدای گریه اش بلندتر شد.
معلم: زنم طلاق گرفت، مهرش رو گذاشت
اجرا... بچه ام از دستم رفت... صندوق
ذخیره مونو خالی کردند... کتکمون زدند... بدبختی
پشت بدبختی... حالام دوچرخه ام!
صدای دلخراش گریه دانش آموز در
فضای کلاس کاملا پیچیده بود طوریکه
بقیه دانش آموزان هم تحت تاثیر قرار
گرفته شروع به گریستن کردند!
معلم با تعجب گفت: این کیه که هم خودش گریه می کنه هم داره همه را
می گریونه!؟
بچه ها گفتند: آقا اجازه... احسانه
معلم: احسان کیه؟
بچه ها یک صدا: علیخانی!
بدین گونه بود که علیخانی نخستین
پاداش گریه و گریاندن را از معلم بدبخت
خود دریافت کرد: نمره بیست!
احسان کوچولو سالها بعد با گریه هاش
به نون و نوایی رسید اما آقا معلم وقتی
مرد نه گوری داشت نه کفنی!
#حمید_مقدم
#داستان_آران_و_بیدگل
@javaankavir
#داستان_کوتاه
" کوهستان سرد"
مینی بوس پیش از ظهر به روستا رسید.
بچه های اردو بیرون از آبادی در مکان
سرسبزی که برایشان در نظر گرفته شده بود پیاده شدند.
هر کس در گوشه ای مشغول بازی شد.
اما من تصمیم گرفتم دور از هیاهوی
هم کلاسیها از طبیعت بکر و زیبای
روستا لذت ببرم.
از محل اردو بیرون آمده راهی کوچه
باغ های اطراف شدم.
هوا دلپذیر بود. بوی خوش عشقه های
روی پرچین همراه با آواز دل انگیز
چلچله ها روح آدمی را نوازش می داد.
به کنار چشمه زلالی رسیدم که از دل
زمین می جوشید.
پاهای خسته ام را در خنکای آب چشمه
فرو بردم و سینه ام را از هوای پاک آبادی
پر کردم...
به درخت چنار کنار چشمه تکیه دادم
و به صدای زنگوله های گله که از دور
می آمد گوش سپردم.
پلک هایم داشت روی هم سنگینی
می کرد که صدای پای گله همراه با
پارس سگ چرتم را پاره کرد!
گوسفندان از سینه کش کوه
به پایین سرازیر بودند تا عطش
خود را با آب چشمه فرو بنشانند.
ناگاه در میان انبوه گله دختری زیبا را دیدم که با چوبدست شبانی خود گوسفندان را با صدایی بلند و مستانه
هی می کرد!
آه خدای من، دختری چوپان یا فرشته ای
به غایت دلفریب و افسونگر!
قامت رعنا؛ صورت چون پنجه آفتاب
و گیسوان طلایی اش که به دست
باد بهاری تاب می خورد خواب را از
چشمان خسته من دزدید!
خرامان خرامان خود را به چشمه رساند
و دست وصورت با آب زلال صفا داد
و لختی چشمان آبی سحرآمیزش را به
چشمان مبهوت من دوخت...
گلخند ملیح روی لبهایش، کاسه بلورین
قلبم را فرو ریخت و ترنم سلام دلنشینش
غبار تنهایی را در وجودم زدود.
و این سرآغاز جوانه زدن بذر عشقی شد
که در سرزمین دلهای هم در آن نگاه نخست کاشته بودیم!
نامش جمیله بود دختر هفده ساله مش
قربون چوپان!
پدرش زمین گیر بود و او بار سنگین زندگی را به دوش گرفته بود.
از روستا و مردمش برایم گفت.
از پدر ش که چوپان کدخداست؛ از کدخدا
می گفت که سن وسالی ازش گذشته و زنش نازا و
مریضه اما هیچکس نمی دونه این همه زمین و باغ و گاو و گوسفند و مال را برای کی می خواد؟
در حالیکه مرا زیر سایه چنار با شیر و
پنیر تازه خود مهمان می کرد گفتم:
از مال دنیا جز دلی پاک و شیدا چیزی
ندارم که آن هم پیشکش به بانوی زیبای
کوهستان!
نزدیک غروب بود. او باید رمه را به آغل
باز می گرداند و من هم بایست به اردو
باز می گشتم.
با چاقوی نوک تیزش روی تنه چنار به یادگار نام هر دوی ما را کند:
" جمیله و رضا- اردیبهشت ۱۳۵۳"
لحظه وداع جانکاه بود. با قلبی سوزان
و چشمانی لبریز از اشک پیمان بستیم
که تا پایان عمر به این عشق وفادار بمانیم!
سه سال گذشت. سه سالی که هر لحظه اش در آرزوی دیدار و وصال با دختر زیبای کوهستان چون سالی می گذشت!
دوران دبیرستان و اجباری را گذرانده به
استخدام اداره مالیه در آمده بودم.
و حالآ با قلبی سرشار از امید راهی روستا
بودم تا به این کابوس چند ساله پایان داده و دختر کوهستان را تا ابد شریک
زندگی خود سازم.
وقتی به روستا رسیدم باد سرد پاییزی از جانب کوهستان پیکرم
را می گزید. دیگر از بوی خوش عشقه ها
خبری نبود و صدای زنگوله های گله به
گوش نمی خورد.
به کنار چشمه اومدم تا یاد گذشته ها را
زنده کنم. اما چشمه خشکیده بود و
اثری از چنار نبود!
در جستجوی خانه مش قربون
راه آبادی را در پیش گرفتم.
از سراشیبی جاده بالا رفتم. همه جا خلوت بود و سکوت!
تنها زوزه باد بود که سکوت را
می شکست.
کنار جاده کارگاه کوچک نجار پیری بود
که با چکش میخ می زد.
پرسیدم: پدرجان؛ از درخت چنار آن
پایین نشانی نیست! چی شده؟
پیرمرد گفت: چنار کنار چشمه؟
گفتم: بله همون
آهی کشید وگفت: جون این درخت به
نفس اون چشمه بسته بود! همین که
چشمه خشکید چنار هم مرد!
خواستم بپرسم که سرنوشت چنار چه شد که نجار پیر ادامه داد:
کدخدا گفت که ببرش، من هم
بریدم. تا چند وقت پیش همین گوشه
افتاده بود... می خوای بدونی
باهاش چی درست کردم غریبه؟
گفتم: چه چیز اوسا؟
گفت: با من بیا جوون...بیا
رفتیم پشت کارگاه... گفت :
اوناهاش؛ قشنگه...نه؟
نجار پیر از چنار یادگاری ما دو گهواره
زیبا ساخته بود که اینک با وزش باد پاییزی تاب می خوردند.
گفتم: دست مریزاد اوسا
گفت: سفارش شده ست... واسه کدخداست... آخه بعد از سه سال جمیله
دختر مش قربون براش دوقلو گذاشته
زمین!.. یه جفت پسر عینهو قند عسل!!
ضربه های چکش نجار به روی میخ ها
گویا پتکی بود که بر سرم می کوبید!
نویسنده
#حمید_مقدم
#داستان_آران_و_بیدگل
@javaankavir
" کوهستان سرد"
مینی بوس پیش از ظهر به روستا رسید.
بچه های اردو بیرون از آبادی در مکان
سرسبزی که برایشان در نظر گرفته شده بود پیاده شدند.
هر کس در گوشه ای مشغول بازی شد.
اما من تصمیم گرفتم دور از هیاهوی
هم کلاسیها از طبیعت بکر و زیبای
روستا لذت ببرم.
از محل اردو بیرون آمده راهی کوچه
باغ های اطراف شدم.
هوا دلپذیر بود. بوی خوش عشقه های
روی پرچین همراه با آواز دل انگیز
چلچله ها روح آدمی را نوازش می داد.
به کنار چشمه زلالی رسیدم که از دل
زمین می جوشید.
پاهای خسته ام را در خنکای آب چشمه
فرو بردم و سینه ام را از هوای پاک آبادی
پر کردم...
به درخت چنار کنار چشمه تکیه دادم
و به صدای زنگوله های گله که از دور
می آمد گوش سپردم.
پلک هایم داشت روی هم سنگینی
می کرد که صدای پای گله همراه با
پارس سگ چرتم را پاره کرد!
گوسفندان از سینه کش کوه
به پایین سرازیر بودند تا عطش
خود را با آب چشمه فرو بنشانند.
ناگاه در میان انبوه گله دختری زیبا را دیدم که با چوبدست شبانی خود گوسفندان را با صدایی بلند و مستانه
هی می کرد!
آه خدای من، دختری چوپان یا فرشته ای
به غایت دلفریب و افسونگر!
قامت رعنا؛ صورت چون پنجه آفتاب
و گیسوان طلایی اش که به دست
باد بهاری تاب می خورد خواب را از
چشمان خسته من دزدید!
خرامان خرامان خود را به چشمه رساند
و دست وصورت با آب زلال صفا داد
و لختی چشمان آبی سحرآمیزش را به
چشمان مبهوت من دوخت...
گلخند ملیح روی لبهایش، کاسه بلورین
قلبم را فرو ریخت و ترنم سلام دلنشینش
غبار تنهایی را در وجودم زدود.
و این سرآغاز جوانه زدن بذر عشقی شد
که در سرزمین دلهای هم در آن نگاه نخست کاشته بودیم!
نامش جمیله بود دختر هفده ساله مش
قربون چوپان!
پدرش زمین گیر بود و او بار سنگین زندگی را به دوش گرفته بود.
از روستا و مردمش برایم گفت.
از پدر ش که چوپان کدخداست؛ از کدخدا
می گفت که سن وسالی ازش گذشته و زنش نازا و
مریضه اما هیچکس نمی دونه این همه زمین و باغ و گاو و گوسفند و مال را برای کی می خواد؟
در حالیکه مرا زیر سایه چنار با شیر و
پنیر تازه خود مهمان می کرد گفتم:
از مال دنیا جز دلی پاک و شیدا چیزی
ندارم که آن هم پیشکش به بانوی زیبای
کوهستان!
نزدیک غروب بود. او باید رمه را به آغل
باز می گرداند و من هم بایست به اردو
باز می گشتم.
با چاقوی نوک تیزش روی تنه چنار به یادگار نام هر دوی ما را کند:
" جمیله و رضا- اردیبهشت ۱۳۵۳"
لحظه وداع جانکاه بود. با قلبی سوزان
و چشمانی لبریز از اشک پیمان بستیم
که تا پایان عمر به این عشق وفادار بمانیم!
سه سال گذشت. سه سالی که هر لحظه اش در آرزوی دیدار و وصال با دختر زیبای کوهستان چون سالی می گذشت!
دوران دبیرستان و اجباری را گذرانده به
استخدام اداره مالیه در آمده بودم.
و حالآ با قلبی سرشار از امید راهی روستا
بودم تا به این کابوس چند ساله پایان داده و دختر کوهستان را تا ابد شریک
زندگی خود سازم.
وقتی به روستا رسیدم باد سرد پاییزی از جانب کوهستان پیکرم
را می گزید. دیگر از بوی خوش عشقه ها
خبری نبود و صدای زنگوله های گله به
گوش نمی خورد.
به کنار چشمه اومدم تا یاد گذشته ها را
زنده کنم. اما چشمه خشکیده بود و
اثری از چنار نبود!
در جستجوی خانه مش قربون
راه آبادی را در پیش گرفتم.
از سراشیبی جاده بالا رفتم. همه جا خلوت بود و سکوت!
تنها زوزه باد بود که سکوت را
می شکست.
کنار جاده کارگاه کوچک نجار پیری بود
که با چکش میخ می زد.
پرسیدم: پدرجان؛ از درخت چنار آن
پایین نشانی نیست! چی شده؟
پیرمرد گفت: چنار کنار چشمه؟
گفتم: بله همون
آهی کشید وگفت: جون این درخت به
نفس اون چشمه بسته بود! همین که
چشمه خشکید چنار هم مرد!
خواستم بپرسم که سرنوشت چنار چه شد که نجار پیر ادامه داد:
کدخدا گفت که ببرش، من هم
بریدم. تا چند وقت پیش همین گوشه
افتاده بود... می خوای بدونی
باهاش چی درست کردم غریبه؟
گفتم: چه چیز اوسا؟
گفت: با من بیا جوون...بیا
رفتیم پشت کارگاه... گفت :
اوناهاش؛ قشنگه...نه؟
نجار پیر از چنار یادگاری ما دو گهواره
زیبا ساخته بود که اینک با وزش باد پاییزی تاب می خوردند.
گفتم: دست مریزاد اوسا
گفت: سفارش شده ست... واسه کدخداست... آخه بعد از سه سال جمیله
دختر مش قربون براش دوقلو گذاشته
زمین!.. یه جفت پسر عینهو قند عسل!!
ضربه های چکش نجار به روی میخ ها
گویا پتکی بود که بر سرم می کوبید!
نویسنده
#حمید_مقدم
#داستان_آران_و_بیدگل
@javaankavir
🌸جلسه نقد و بررسی آثار ادبی انجمن ادبی جوان کویر،
امروز جمعه
🌹 ساعت #شش_و_نیم عصر
در محل دفتر انجمن واقع در آرانوبیدگل، خیابان شهدا، انتهای کوچه معراج سوم
برگزار میشود.
منتظر حضور سبز و به موقع شما هستیم😊🌱
🍀 @javaankavir
امروز جمعه
🌹 ساعت #شش_و_نیم عصر
در محل دفتر انجمن واقع در آرانوبیدگل، خیابان شهدا، انتهای کوچه معراج سوم
برگزار میشود.
منتظر حضور سبز و به موقع شما هستیم😊🌱
🍀 @javaankavir
باغبان گر پنج روزي صحبت گل بايدش
بر جفاي خار هجران صبر بلبل بايدش
اي دل اندربند زلفش از پريشاني منال
مرغ زيرک چون به دام افتد تحمل بايدش
رند عالم سوز را با مصلحت بيني چه کار
کار ملک است آن که تدبير و تامل بايدش
تکيه بر تقوا و دانش در طريقت کافريست
راهرو گر صد هنر دارد توکل بايدش
با چنين زلف و رخش بادا نظربازي حرام
هر که روي ياسمين و جعد سنبل بايدش
نازها زان نرگس مستانه اش بايد کشيد
اين دل شوريده تا آن جعد و کاکل بايدش
ساقيا در گردش ساغر تعلل تا به چند
دور چون با عاشقان افتد تسلسل بايدش
کيست حافظ تا ننوشد باده بي آواز رود
عاشق مسکين چرا چندين تجمل بايدش
#حافظ
🍀 @javaankavir
بر جفاي خار هجران صبر بلبل بايدش
اي دل اندربند زلفش از پريشاني منال
مرغ زيرک چون به دام افتد تحمل بايدش
رند عالم سوز را با مصلحت بيني چه کار
کار ملک است آن که تدبير و تامل بايدش
تکيه بر تقوا و دانش در طريقت کافريست
راهرو گر صد هنر دارد توکل بايدش
با چنين زلف و رخش بادا نظربازي حرام
هر که روي ياسمين و جعد سنبل بايدش
نازها زان نرگس مستانه اش بايد کشيد
اين دل شوريده تا آن جعد و کاکل بايدش
ساقيا در گردش ساغر تعلل تا به چند
دور چون با عاشقان افتد تسلسل بايدش
کيست حافظ تا ننوشد باده بي آواز رود
عاشق مسکين چرا چندين تجمل بايدش
#حافظ
🍀 @javaankavir
اصلاً قبول حرف شما، من روانیام
من رعد و برق و زلزلهام ، ناگهانیام
این بیتهای تلخِ نفسگیرِ شعلهخیز
داغ شماست خیمه زده بر جوانیام
رودم؛ اگر چه بیتو به دریا نمیرسم
کوهم؛ اگر چه مردنی و استخوانیام
من کز شکوه روسریات کم نمیکنم
من، این من غبار، چرا میتکانیام؟
بگذار روی دوش تو باشد یکی دو روز
این سر که سرشکستۀ نامهربانیام
کوتاه شد سی و سه پل و دو پلش شکست
از بعد رفتنت گل ابرو کمانیام
این بیت آخر است، هوا گرم شد؛ بخند
من دوستدار بستنی زعفرانیام
#حامد_عسکری
☘ @javaankavir
من رعد و برق و زلزلهام ، ناگهانیام
این بیتهای تلخِ نفسگیرِ شعلهخیز
داغ شماست خیمه زده بر جوانیام
رودم؛ اگر چه بیتو به دریا نمیرسم
کوهم؛ اگر چه مردنی و استخوانیام
من کز شکوه روسریات کم نمیکنم
من، این من غبار، چرا میتکانیام؟
بگذار روی دوش تو باشد یکی دو روز
این سر که سرشکستۀ نامهربانیام
کوتاه شد سی و سه پل و دو پلش شکست
از بعد رفتنت گل ابرو کمانیام
این بیت آخر است، هوا گرم شد؛ بخند
من دوستدار بستنی زعفرانیام
#حامد_عسکری
☘ @javaankavir
همیشه گریه های زیر باران ماجرا دارد
که یک سر در پشیمانی، سری هم در وفا دارد
میان خاطراتت آنچنان بر سینه می کوبم
که ثابت می کند یک دست هم گاهی صدا دارد
نبودت روزهایم را به قدری بی هویت کرد
که در تقویم من تنها غروب جمعه جا دارد
تصور می کنم عاشق شدن یک درد موروثیست
ازآنجا که پدر عمریست در دستش عصا دارد
یقین دارم کسی ظرف دعا را جابه جا کرده
تو را من آرزو کردم کسی دیگر تو را دارد!
#علی_صفری
@javaankavir
که یک سر در پشیمانی، سری هم در وفا دارد
میان خاطراتت آنچنان بر سینه می کوبم
که ثابت می کند یک دست هم گاهی صدا دارد
نبودت روزهایم را به قدری بی هویت کرد
که در تقویم من تنها غروب جمعه جا دارد
تصور می کنم عاشق شدن یک درد موروثیست
ازآنجا که پدر عمریست در دستش عصا دارد
یقین دارم کسی ظرف دعا را جابه جا کرده
تو را من آرزو کردم کسی دیگر تو را دارد!
#علی_صفری
@javaankavir
◼️◻️◾️◽️▪️▫️
#ویژه
#علی_شناسی
#علی مرد تکرار ناپذیر تاریخ
شخصیت ممتاز مولا اگرچه بیش از سایر نوابغ بشری مورد تحلیل قرار گرفته است باز هم در برابر اقیانوس بیکران فضایل این مرد قاصر است.
عبدالفتاح عبدالمقصود متفکر مصری می گوید: اگر خوبی های علی را در یک محل جمع آوریم خود کتابخانه ای مجلل و بی نظیر خواهد شد.
فخر رازی درباره علی می گوید: هر کس در دین، پسر ابوطالب را پیشوای خود قرار دهد همانا رستگار است چرا که پیامبر درباره اش فرمود: خدایا علی هر گونه باشد، حق را بر محور وجودش بچرخان.
در صحیح مسلم آمده: دوست داشتن علی نشانه ایمان و دشمن داشتنش نشانه نفاق است.
احمد ابن حنبل می گوید: درباره هیچ یک از صحابه پیامبر به اندازه علی فضایل نقل نشده است.
جرج جرداق مسیحی در کتاب "علی صدای عدالت انسانی" در خطاب به روزگار میگوید: آه! ای دنیا، چه می شد اگر قوای خود را جمع می کردی و توانت را برای بار دیگر در یک جا متمرکز می کردی تا در هر عصر و زمان یک نفر مانند علی را که در عقل و خرد و منطق و بیان و حماسه و شجاعت با او هم پایه بود برای بشریت به ارمغان می آوردی.
♣️دل اگر خدا شناسی همه در رخ علی بین
به علی شناختم من به خدا قسم خدا را♣️
برای دشمن علی چه عذابی بالاتر از این که علی را دوست نداشته باشد....
♠️کاش میتوانستم تمام عشق و ارادتم را درباره ات بگویم. اما دریغ دریغ ...
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
و ما اکنون چشم در راه جانشین این مرد امشب با تمام وجود فریاد می زنیم:
🔳الهی بعلی بعلی بعلی.....
🔲عجل لولیک الفرج
☘ @JavaanKavir
◻️◼️◽️◾️▫️▪️
#ویژه
#علی_شناسی
#علی مرد تکرار ناپذیر تاریخ
شخصیت ممتاز مولا اگرچه بیش از سایر نوابغ بشری مورد تحلیل قرار گرفته است باز هم در برابر اقیانوس بیکران فضایل این مرد قاصر است.
عبدالفتاح عبدالمقصود متفکر مصری می گوید: اگر خوبی های علی را در یک محل جمع آوریم خود کتابخانه ای مجلل و بی نظیر خواهد شد.
فخر رازی درباره علی می گوید: هر کس در دین، پسر ابوطالب را پیشوای خود قرار دهد همانا رستگار است چرا که پیامبر درباره اش فرمود: خدایا علی هر گونه باشد، حق را بر محور وجودش بچرخان.
در صحیح مسلم آمده: دوست داشتن علی نشانه ایمان و دشمن داشتنش نشانه نفاق است.
احمد ابن حنبل می گوید: درباره هیچ یک از صحابه پیامبر به اندازه علی فضایل نقل نشده است.
جرج جرداق مسیحی در کتاب "علی صدای عدالت انسانی" در خطاب به روزگار میگوید: آه! ای دنیا، چه می شد اگر قوای خود را جمع می کردی و توانت را برای بار دیگر در یک جا متمرکز می کردی تا در هر عصر و زمان یک نفر مانند علی را که در عقل و خرد و منطق و بیان و حماسه و شجاعت با او هم پایه بود برای بشریت به ارمغان می آوردی.
♣️دل اگر خدا شناسی همه در رخ علی بین
به علی شناختم من به خدا قسم خدا را♣️
برای دشمن علی چه عذابی بالاتر از این که علی را دوست نداشته باشد....
♠️کاش میتوانستم تمام عشق و ارادتم را درباره ات بگویم. اما دریغ دریغ ...
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
و ما اکنون چشم در راه جانشین این مرد امشب با تمام وجود فریاد می زنیم:
🔳الهی بعلی بعلی بعلی.....
🔲عجل لولیک الفرج
☘ @JavaanKavir
◻️◼️◽️◾️▫️▪️
✍️ به قول #شاملو: «نفس گفتن، نفس حرف زدن، نفس تلاش کردن، نشانه امید به زندگی است. این چه بزدلی است که ما پیش از مرگ چشمهایمان را از هراس برهم گذاریم ؟ چرا از دوست داشتن زندگی طفره میرویم؟ پس از مرگ ما و پس از مرگ دیگران، چه آنها که مردهوار زیستند، و چه آنها که زندهوار مردند نیز، خورشید خواهد دمید. اگر یاس پیروز شود، برای هنرمند و مردمی که سخنش را دوست میداشتهاند، بزرگترین فاجعه رخ داده است.»
واقعا به این سوالها چه جوابی میتوانیم داد:
- مسئولیت یا عدم مسئولیت؟
- برای چه، برای که مینویسیم؟
بگذارید بگویند «ما (هنرمندان) برای دلمان مینویسیم» اما جواب این حرفها برای ما روشن است.
- مسئولیت و آن هم سنگینترین مسئولیتها!
- برای انسان مینویسیم و برای آنها که زندگی را درخشانتر میخواهند و خواستشان را با تلاش جدیتر میجویند! بگذارید آنها که پر میخورند و به خاطر پر تر خوردن، پر میگویند و به خاطر گشادهتر زیستن «مرگ» را به دیگران تبلیغ میکنند، هرچه دلشان میخواهد بگویند. بگذارید پریایی که بر سر راه درندگان نشستهاند، فریاد بزنند.
بگذارید هرچه میخواهند فریاد بزنند که: «ما در خلاء صرف زندگی میکنیم و یا اصلا زندگی نمیکنیم، به آنها بگویید: «خفه! مرده سخن نمیگوید مگر آنکه افسونی او را بر زبان آورد. اگر فیالواقع چیزی نیست، اگر دیگر هیچ امیدی باقی نمانده است، اگر همه چیز سراب است، اگر واقعا فاتحه بشریت را خوانده شده تلقی میکنید، دیگر چرا معطلید؟ چرا وقتتان را با تبلیغ مرگ تلف میکنید؟ ما راه عملی و آسانی نشانتان میدهیم: به جای قرقر کردن، گلولهای به شقیقهتان بزنید! #هدایت آثار چاپ نشدهاش را سوزاند و خودش را کشت. خواست در خلاء زندگی کند، اما وجداناً لازم ندید این کار را به دیگران هم تحمیل کند. هدایت «انسان» بود، اما شما؟ من خیال میکنم بهتر است خفقان بگیرید!» (از مقدمه دیار شب، دفتر شعر م. آزاد)
📕 #قطره_محال_اندیش
👤 #محمود_دولت_آبادی
🍀 @javaankavir
واقعا به این سوالها چه جوابی میتوانیم داد:
- مسئولیت یا عدم مسئولیت؟
- برای چه، برای که مینویسیم؟
بگذارید بگویند «ما (هنرمندان) برای دلمان مینویسیم» اما جواب این حرفها برای ما روشن است.
- مسئولیت و آن هم سنگینترین مسئولیتها!
- برای انسان مینویسیم و برای آنها که زندگی را درخشانتر میخواهند و خواستشان را با تلاش جدیتر میجویند! بگذارید آنها که پر میخورند و به خاطر پر تر خوردن، پر میگویند و به خاطر گشادهتر زیستن «مرگ» را به دیگران تبلیغ میکنند، هرچه دلشان میخواهد بگویند. بگذارید پریایی که بر سر راه درندگان نشستهاند، فریاد بزنند.
بگذارید هرچه میخواهند فریاد بزنند که: «ما در خلاء صرف زندگی میکنیم و یا اصلا زندگی نمیکنیم، به آنها بگویید: «خفه! مرده سخن نمیگوید مگر آنکه افسونی او را بر زبان آورد. اگر فیالواقع چیزی نیست، اگر دیگر هیچ امیدی باقی نمانده است، اگر همه چیز سراب است، اگر واقعا فاتحه بشریت را خوانده شده تلقی میکنید، دیگر چرا معطلید؟ چرا وقتتان را با تبلیغ مرگ تلف میکنید؟ ما راه عملی و آسانی نشانتان میدهیم: به جای قرقر کردن، گلولهای به شقیقهتان بزنید! #هدایت آثار چاپ نشدهاش را سوزاند و خودش را کشت. خواست در خلاء زندگی کند، اما وجداناً لازم ندید این کار را به دیگران هم تحمیل کند. هدایت «انسان» بود، اما شما؟ من خیال میکنم بهتر است خفقان بگیرید!» (از مقدمه دیار شب، دفتر شعر م. آزاد)
📕 #قطره_محال_اندیش
👤 #محمود_دولت_آبادی
🍀 @javaankavir
شاعر،کنار زلف یار از درد باید گفت
ازآنکه زیر درد کم آورد باید گفت
در قصه ها بس نیست از نامردمی گفتن
درشعر لاقل یک دوخط از مرد باید گفت
دیوان به دیوان مثنوی دارد لبان سرخ
قدر دوبیت از گونه های زرد باید گفت
آغوش های گرم و هُرم بوسه ها تا کی؟
کی از وفور سفره های سرد باید گفت؟
زخم سرت رابا کلاهی، گرچه پوشاندی
از آنکه این رابر سرت آوردباید گفت
ناگفته بسیار است دراین راه ناهموار
بغضی است مانده درگلو،برگرد باید گفت
#مرتضی_حسنی
🍀 @javaankavir
ازآنکه زیر درد کم آورد باید گفت
در قصه ها بس نیست از نامردمی گفتن
درشعر لاقل یک دوخط از مرد باید گفت
دیوان به دیوان مثنوی دارد لبان سرخ
قدر دوبیت از گونه های زرد باید گفت
آغوش های گرم و هُرم بوسه ها تا کی؟
کی از وفور سفره های سرد باید گفت؟
زخم سرت رابا کلاهی، گرچه پوشاندی
از آنکه این رابر سرت آوردباید گفت
ناگفته بسیار است دراین راه ناهموار
بغضی است مانده درگلو،برگرد باید گفت
#مرتضی_حسنی
🍀 @javaankavir
آن به که چون منی نرسد در وصال دوست
تا ضعف خویش حمل کند بر کمال دوست
رشک آیدم ز مردمک دیده بارها
کاین شوخ دیده چند ببیند جمال دوست
پروانه کیست تا متعلق شود به شمع
باری بسوزدش سبحات جلال دوست
ای دوست روزهای تنعم به روزه باش
باشد که در فتد شب قدر وصال دوست
دور از هوای نفس، که ممکن نمیشود
در تنگنای صحبت دشمن، مجال دوست
گر دوست جان و سر طلبد ایستادهایم
یاران بدین قدر بکنند احتمال دوست
خرم تنی که جان بدهد در وفای یار
اقبال در سری که شود پایمال دوست
ما را شکایتی ز تو گر هست هم به توست
در پیش دشمنان نتوان گفت حال دوست
بسیار #سعدی از همه عالم بدوخت چشم
تا مینمایدش همه عالم خیال دوست
☘ @JavaanKavir
تا ضعف خویش حمل کند بر کمال دوست
رشک آیدم ز مردمک دیده بارها
کاین شوخ دیده چند ببیند جمال دوست
پروانه کیست تا متعلق شود به شمع
باری بسوزدش سبحات جلال دوست
ای دوست روزهای تنعم به روزه باش
باشد که در فتد شب قدر وصال دوست
دور از هوای نفس، که ممکن نمیشود
در تنگنای صحبت دشمن، مجال دوست
گر دوست جان و سر طلبد ایستادهایم
یاران بدین قدر بکنند احتمال دوست
خرم تنی که جان بدهد در وفای یار
اقبال در سری که شود پایمال دوست
ما را شکایتی ز تو گر هست هم به توست
در پیش دشمنان نتوان گفت حال دوست
بسیار #سعدی از همه عالم بدوخت چشم
تا مینمایدش همه عالم خیال دوست
☘ @JavaanKavir
🌸جلسه نقد و بررسی آثار ادبی انجمن ادبی جوان کویر،
امروز جمعه
🌹 ساعت #شش_و_نیم عصر
در محل دفتر انجمن واقع در آرانوبیدگل، خیابان شهدا، انتهای کوچه معراج سوم
برگزار میشود.
منتظر حضور سبز و به موقع شما هستیم😊🌱
🍀 @javaankavir
امروز جمعه
🌹 ساعت #شش_و_نیم عصر
در محل دفتر انجمن واقع در آرانوبیدگل، خیابان شهدا، انتهای کوچه معراج سوم
برگزار میشود.
منتظر حضور سبز و به موقع شما هستیم😊🌱
🍀 @javaankavir
به بی سلاحیِ روز نبرد فکر نکن!
به بی لباسیِ شبهای سرد فکر نکن!
به یال سوختهی شیرِ مانده در زنجیر
به پای بستهی آن رهنَورد فکر نکن!
گذشتههای پر از داغ را به یاد نیار
به راه رفتهی خود برنگرد! فکر نکن!
خزان به سر شد و برگ طلاییات افتاد
به بی وفایی آن فصل زرد فکر نکن
تو هم بیا به تماشای پوچ این بازی
نود دقیقه به اندوه و درد فکر نکن!
#محمدرضا_طاهری
🍀 @javaankavir
به بی لباسیِ شبهای سرد فکر نکن!
به یال سوختهی شیرِ مانده در زنجیر
به پای بستهی آن رهنَورد فکر نکن!
گذشتههای پر از داغ را به یاد نیار
به راه رفتهی خود برنگرد! فکر نکن!
خزان به سر شد و برگ طلاییات افتاد
به بی وفایی آن فصل زرد فکر نکن
تو هم بیا به تماشای پوچ این بازی
نود دقیقه به اندوه و درد فکر نکن!
#محمدرضا_طاهری
🍀 @javaankavir
📣اطلاعیه
به دلیل همزمانی جلسه امروز انجمن به تاریخ جمعه، 25 خرداد با بازی ⚽️تیم ملی فوتبال ایران⚽️، به درخواست اعضا جلسه امروز انجمن برگزار نمیشود.
✅ به دوستان خود نیز اطلاع دهید.
با آرزوی موفقیت برای ❤️تیم ملی فوتبال ایران❤️
🍀 @javaankavir
به دلیل همزمانی جلسه امروز انجمن به تاریخ جمعه، 25 خرداد با بازی ⚽️تیم ملی فوتبال ایران⚽️، به درخواست اعضا جلسه امروز انجمن برگزار نمیشود.
✅ به دوستان خود نیز اطلاع دهید.
با آرزوی موفقیت برای ❤️تیم ملی فوتبال ایران❤️
🍀 @javaankavir
▫️من از هیچ چیز رسمی یا جدی خوشم نمی آید، هنوز نتوانستم که خودم را عادت بدهم با قاشق و چنگال آب یخ بخورم، تقصیری نیست. این در خون، محیط، زمان و فضایی است که در آن پروریده و درهم شکسته شده ام!
▫️بین جنون و نبوغ فاصله ای نیست. من ادای خودم را در می آورم.
▫️خیلی ها در حاشیهء زندگی شعر هم می گویند. چه عیب دارد که من در حاشیهء شعر زندگی کنم.
▫️شعر امروز معجونی از شکست، مرگ، فتح، حقارت، فساد، پوچی و عشق است.
آئینه دار رابطه | گفتگو با نصرت رحمانی
☘ @JavaanKavir
▫️بین جنون و نبوغ فاصله ای نیست. من ادای خودم را در می آورم.
▫️خیلی ها در حاشیهء زندگی شعر هم می گویند. چه عیب دارد که من در حاشیهء شعر زندگی کنم.
▫️شعر امروز معجونی از شکست، مرگ، فتح، حقارت، فساد، پوچی و عشق است.
آئینه دار رابطه | گفتگو با نصرت رحمانی
☘ @JavaanKavir
"حوصله ی راه"
ای نازنین
اندوه اگر که پنجه به قلبت زد
تاری ز موی سپیدم
در عود سوز بیفکن
تا عشق را بر آستانه درگاه بنگری!
از دفتر پیاله دور دگر زد
27 خرداد سالروز درگذشت #نصرت_رحمانی
☘ @JavaanKavir
ای نازنین
اندوه اگر که پنجه به قلبت زد
تاری ز موی سپیدم
در عود سوز بیفکن
تا عشق را بر آستانه درگاه بنگری!
از دفتر پیاله دور دگر زد
27 خرداد سالروز درگذشت #نصرت_رحمانی
☘ @JavaanKavir
⚫️⚫️⚫️
چندین صدا شنیدهام اما دهان یکیست!
گویا صدای نعره و بانگِ اذان یکیست!
یکسوی بر یزید و دِگرسوی بر حسین،
خَلقی گریستند ولی روضهخوان یکیست!
افسرده از مطالعهی زهر و پادزهر،
دیدم دوشیشهاند ولیکن دکان یکیست!
در عصرِ ظلم، ظلم و به دورانِ عدل، ظلم...
در کفر و دین مسافرم و ارمغان یکیست!
در گوشِ من مقایسهی خیر و شر مخوان،
چندین مُجلّد است ولی داستان یکیست!
دزدِ طلا گریخت ولی دزدِ گیوه نه...
دردا که در گلویِ گذر پاسبان یکیست!
در جنگِ شیخ و شاه، فقط زخم سهمِ ماست،
تیر از دو سوی میرود اما نشان یکیست!
اینک نگاه کن که نگویی: ندیدهام!
در کارِ ظلم بستنِ چشم و زبان یکیست...
آنجا که پُشتِ گردنِ مظلوم میخورَد،
حدِّ گناهِ تیغ و تماشاگران یکیست!
#حسین_جنتی
🍀 @javaankavir
چندین صدا شنیدهام اما دهان یکیست!
گویا صدای نعره و بانگِ اذان یکیست!
یکسوی بر یزید و دِگرسوی بر حسین،
خَلقی گریستند ولی روضهخوان یکیست!
افسرده از مطالعهی زهر و پادزهر،
دیدم دوشیشهاند ولیکن دکان یکیست!
در عصرِ ظلم، ظلم و به دورانِ عدل، ظلم...
در کفر و دین مسافرم و ارمغان یکیست!
در گوشِ من مقایسهی خیر و شر مخوان،
چندین مُجلّد است ولی داستان یکیست!
دزدِ طلا گریخت ولی دزدِ گیوه نه...
دردا که در گلویِ گذر پاسبان یکیست!
در جنگِ شیخ و شاه، فقط زخم سهمِ ماست،
تیر از دو سوی میرود اما نشان یکیست!
اینک نگاه کن که نگویی: ندیدهام!
در کارِ ظلم بستنِ چشم و زبان یکیست...
آنجا که پُشتِ گردنِ مظلوم میخورَد،
حدِّ گناهِ تیغ و تماشاگران یکیست!
#حسین_جنتی
🍀 @javaankavir
اگر شما گیوتین را به جلو صحنه آوردهاید و آن را با این شادمانی و افتخار افراشته و به آسمان رساندهاید فقط برای این است که "بریدن سر از همه کار آسانتر است و پروردن اندیشه در سر از همه کار دشوارتر".
شما تنبلید!
پرچم شما کهنه پارچهای بیش نیست...
نماد ناتوانی.
تسخیر شدگان #داستایوفسکی
🍀 @javaankavir
شما تنبلید!
پرچم شما کهنه پارچهای بیش نیست...
نماد ناتوانی.
تسخیر شدگان #داستایوفسکی
🍀 @javaankavir
💠برای این نسل کاری کنید، از دست رفت
✍ برای این نسل کاری بکنید. برای او خوراک فکری تازه فراهم کنید. برای حرف زدن با او، برای شناساندن اسلام و تشیع و فرهنگ و تاریخ و ایمان و توحید و قرآن و محمد و علی و فاطمه و کربلا و امام و عدالت و امامت و جهاد و اجتهاد ... زبان تازه بیافرینید. دست به خلق یک رنسانس اسلامی، یک نهضست انقلابی فکری، یک جوشش نو نیرومند شیعی بزنید وگرنه این نسل از دست می رود. این فرصت از میان می رود. این ایمان و این مذهب به فردا نمی رسد. هنوز که می توان و هنوز که می توانید کاری بکنید.
#دکتر_شریعتی
📚مجموعه آثار
۲۹ خرداد سالروز وفات دکتر شریعتی...
راهش ادامه دارد...
روح بزرگش شاد🌹🙏
☘ @JavaanKavir
✍ برای این نسل کاری بکنید. برای او خوراک فکری تازه فراهم کنید. برای حرف زدن با او، برای شناساندن اسلام و تشیع و فرهنگ و تاریخ و ایمان و توحید و قرآن و محمد و علی و فاطمه و کربلا و امام و عدالت و امامت و جهاد و اجتهاد ... زبان تازه بیافرینید. دست به خلق یک رنسانس اسلامی، یک نهضست انقلابی فکری، یک جوشش نو نیرومند شیعی بزنید وگرنه این نسل از دست می رود. این فرصت از میان می رود. این ایمان و این مذهب به فردا نمی رسد. هنوز که می توان و هنوز که می توانید کاری بکنید.
#دکتر_شریعتی
📚مجموعه آثار
۲۹ خرداد سالروز وفات دکتر شریعتی...
راهش ادامه دارد...
روح بزرگش شاد🌹🙏
☘ @JavaanKavir