شعر و داستان - انجمن ادبی جوان کویر
242 subscribers
195 photos
66 videos
5 files
16 links
کانال رسمی انجمن ادبی جوان کویر آران و بیدگل
Download Telegram
گه ملحد و گه دهری و کافر باشد
گه دشمن خلق و فتنه پرور باشد

باید بچشد عذاب تنهایی را
مردی که ز عصر خود فراتر باشد

#شفیعی_کدکنی
زادروز محمد مصدق گرامی باد

🍀 @javaankavir
موضوع انشا: ماه رمضان را توصیف کنید


به نام خدایی که ظاهرا جز امتحان کردن بنده هایش، کار دیگری ندارد
قلم در دست گرفته و به فرموده معلم تربیتی پرورشی شریفمان، این انشا را می نویسیم خانم سید حسینی، خیلی زن خوبی است، چرا که هم چادر دارد و هم سید است و هم اسمش هم زهرا است ما در تلویزیون این ها را یاد گرفته ایم که همه آدم های این جوری خوب هستند بس که باهوشیم ( زهره ها هم خوب هستند ولی کمی بازیگوشند) .


اما ماه رمضان ماهی است که در آن همه ما به میهمانی خداوند می رویم البته به خرج خودمان از بس که خداوند رحمان و رحیم است ولی خرجش هم بالاست او دوست دارد که ما در سال یک ماه را غذا نخوریم و آب نیاشامیم تا ما را امتحان کند خیلی هم منطقی تازه همه می گویند که این کار برای بدن مفید هم هست ما خودمان در تلویزیون دیدیم که یک آقایی که دکتر بود – چون روپوش سفید پوشیده بود – می گفت اصلا بشریت تازه کشف کرده است که خیلی خوب است آدم در گرمای سگ پز تابستان، آب و غذا نخورد.


به خصوص وقتی قرار باشد کار هم بکند یا درس بخواند، این که یک وقت هایی 16 ساعت آب نخورد، از نظر علمی خیلی برای بدن مفید است برادر بزرگترم می گوید : "آقای دکتر یک تنه جوراب بیولوجی و دانش و پزشکی و شعور را پرچم کرد" ما نمی فهمیم پرچم کردن چیست.


خانم سید حسینی به ما گفته است که خدا برای این می خواهد ما روزه بگیریم که به یاد فقیرها باشیم یکی از دوست های من – که اسمش متاسفانه شراره بود – که همه می دانیم اسم آدم بدها است – از او پرسید "پس چرا خودِ فقرا باید روزه بگیرند؟" یکی دیگر از دوستانم هم پرسید که "چرا نمی توانیم عین آدمیزاد و بدون گشنگی کشیدن در 12 ماه سال یاد فقرا باشیم؟" خانم حسینی هردویشان را از کلاس اخراج کرد چون گفت الان وقت سوال پرسیدن نبوده خانم حسینی کلا خیلی آدم وقت شناسی است.


پدرمان می گوید خوابِ روزه دار عبادت است برادرم به او می گوید لابد توالت رفتنش هم حج عمره است؟ پدرمان زیر لب فحشی می دهد و به ما می گوید: " لا اقل تو از این داداشت یاد نگیر " خواهرم که کلاس زبان رفته است می گوید: " داداشمون اتئیست شده" ما نمی دانیم اتئیست چیست، ولی خواهرمان خارجی بلد است مادرمان می گوید: " خدای محمد همه را به راه راست هدایت کنه.

" برادرم از خودش صداهایی در می آورد خواهرم که یک روشنفکرِ اسلامی است می گوید: " به نظرم اشکال از اسلام نیست اشکال از مسلمونی ماست " برادرم در حالی که زیر لب هی با خودش می گوید: " ماله کش! ماله کش! ماله کش! " سرش را به دیوار می کوبد ما می دانیم همه فحش های مهم تاریخ، به کِش ختم شده اند ماله کِش حتما خیلی بد است.


پدرم می گوید: " به حرف های این دیوونه گوش نده روزه برای بدنت مفیده این دین و ایمون نداره به فکر آخرتت باش بچه
از پدرم می پرسم: " آخه من همش ده سالمه بچه ام هنوز
مادرم می گوید: " عزیزم شما به سن تکلیف رسیدی دیگه
برادرم می گوید: "راست می گه! همسن های تو، توی دینِ این ها سه شیکم زاییدند خیلیاشون.


و من می زنم زیر گریه و می گویم از روزه بدم می آید اصلا این چه خدائیه؟
خواهرم در حالی که طالع ماهِ تولدش را در روزنامه دنبال می کند می گوید: " بفرما اینم داره اگنوستیک می شه."
گفتم که، خواهرم کلاس زبان رفته است و زبانش خوب است هرچند ما نمی دانیم اکوستیک چیست ولی هرچه هست لااقل وسط گرمای تابستان تشنگی نمی کشیم و قبل از دبیرستان رفتن بچه نمی زاییم.



ضمنا در پایان ما از این انشا نتیجه می گیریم روزه برای بدن خوب است و آدم را به خدا نزدیک می کند چون خانم سید حسینی گفته که باید حتما همین نتیجه را بگیریم و هر نتیجه دیگری بگیریم ضدانقلاب هستیم و ضد انقلاب در طبقه ششم جهنم با مار غاشیه زندگی می کند و پوستش را زنده زنده می کنند و بعد از موهایش آویزانش می کنند و خدا مهربان ترین مهربانان است...!

#برداشت_آزاد

@javaankavir
دلم به بوی تو آغشته است.
سپیده دمان
کلمات سرگردان برمیخیزند و خواب آلوده دهان مرا میجویند!
کجای جهان رفته ای؟
بازنمیگردی،
میدانم!
نشان قدمهایت چون دامِ پرندگان همه‌سویی ریخته است؛
بازنمیگردی،
میدانم!
و شعر چون گنجشک بخارآلودی بر بام زمستانی
به پاره یخی بدل خواهد شد.

من این راه دراز را آمده ام که تو را ببینم.
زمین شخم زده را دیده ام،
پاره خشت و ماه بریده را دیده ام،
شگفت کودکان و پایمال علف‌ها را دیده‌ام،
سایبانیِ خاک و شعله‌ی آه را دیده‌ام، باد را دیده ام؛
و تو را ندیدم ...؛


#شمس_لنگرودی

🍀 @javaankavir
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
می خواهم ببوسمت
اگر این شعرهای شعله‌ورم
دهانی بگذارند...

#شمس_لنگرودی

🍀 @javaankavir
هرکه شد خام، به‌صد شعبده خوابش کردند
هر‌که در‌ خواب نشد، خانه خرابش کردند...

بازی اهل سیاست که فریب‌ست و دروغ
«خدمتِ خلقِ ستمدیده» خطابش کردند...

اول کار بسی وعده‌ی‌ِ شیرین دادند
آخرش تلخ شد و نقشِ بر ‌آبش کردند...

آنچه گفتند شود سرکه‌یِ نیکو و حلال
در نهانخانه‌یِ تزویر، شرابش کردند...

پشت دیوار خری داغ نمودند و به ما
وصفِ آن طعم دل‌انگیز کبابش کردند...

سال‌ها هرچه که رِشتیم به امّید و هوس
بر سرِ دارِ مجازات، طنابش کردند...

گفته بودند که سازیم، وطن همچو بهشت
دوزخی پر ز بلایا و عذابش کردند...

زِ که نالیم که شد غفلت و نادانیِ ما
آنچه سرمایه‌یِ ایجاد سرابش کردند...

لب فروبسته ز دردیم و پشیمانی و غم
گرچه خرسندی و تسلیم، حسابش کردند...

#فرخی_یزدی

🍀 @javaankavir
بخشی از خطابه نوبل #آلبر_کامو

... هر نسل خود را مسئول بازسازی جهان می‌بیند؛ جز نسل من که می‌داند دنیا را از نو نخواهد ساخت و به همین دلیل شاید تکلیفی سنگین‌تر بر دوش داشته باشد. نسل من موظف به بازداشتن دنیا از نابود کردن خویش است.

🍀 @javaankavir
ماجرای ﺧﺎﮐﺴﭙﺎﺭﯼ #حافظ

ﺭﻭﺯﯼ ﮐﻪ ﺣﺎﻓﻆ از دنیا می‌رود ﺑﺮﺧﯽ ﻣﺮﺩﻡ ﮐﻮﭼﻪ ﻭ ﺑﺎﺯار ﺑﻪ ﻓﺘﻮﺍﯼ ﻣﻔﺘﯽ ﺷﻬﺮ ﺷﯿﺮﺍﺯ ﺑﻪ ﺧﯿﺎﺑﺎﻥ می‌ریزند ﻭ ﻣﺎﻧﻊ ﺩﻓﻦ ﺟﺴﺪ ﺷﺎﻋﺮ ﺩﺭ ﻣﺼﻼﯼ ﺷﻬﺮ ﻣﯽ‌ﺷﻮﻧﺪ، به این ﺩﻟﯿﻞ ﮐﻪ ﺍﻭ ﺷﺮﺍﺏ‌ﺧﻮﺍﺭ ﻭ ﺑﯽ‌ﺩﯾﻦ ﺑﻮﺩﻩ ﻭ ﻧﺒﺎﯾﺪ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﻣﺤﻞ ﺩﻓﻦ ﺷﻮﺩ.
ﻓﺮﻫﯿﺨﺘﮕﺎﻥ ﻭ ﺍﻧﺪﯾﺸﻤﻨﺪﺍﻥ ﺷﻬﺮ ﺑﺎ ﺍﯾﻦ ﮐﺎﺭ ﺑﻪ ﻣﺨﺎﻟﻔﺖ برمی‌خیزند. ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺑﮕﻮ ﻣﮕﻮ ﻭ ﺟﺮ ﻭ ﺑﺤﺚ ﺯﯾﺎﺩ، ﯾﮏ ﻧﻔﺮ ﺍﺯ ﺁﻥ ﻣﯿﺎﻥ ﭘﯿﺸﻨﻬﺎﺩ می‌دهد ﮐﻪ ﮐﺘﺎﺏ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺑﯿﺎﻭﺭﻧﺪ ﻭ ﺍﺯ ﺁﻥ ﻓﺎﻝ ﺑﮕﯿﺮﻧﺪ ﻫﺮ ﭼﻪ ﺁﻣﺪ ﺑﺪﺍﻥ ﻋﻤﻞ ﻧﻤﺎﯾﻨﺪ.
ﮐﺘﺎﺏ ﺷﻌﺮ ﺭﺍ ﺩﺳﺖ ﮐﻮﺩﮐﯽ می‌دهند ﻭ ﺍﻭ ﺁﻥ ﺭﺍ ﺑﺎﺯ ‌می‌کند ﻭ ﺍﯾﻦ ﻏﺰﻝ ﻧﻤﺎﯾﺎﻥ ‌می‌شود:

«ﻋﯿﺐ ﺭﻧﺪﺍﻥ ﻣﮑﻦ ﺍﯼ ﺯﺍﻫﺪ ﭘﺎﮐﯿﺰﻩ ﺳﺮﺷﺖ
ﮐﻪ ﮔﻨﺎﻩ ﺩﮔﺮﺍﻥ ﺑﺮ ﺗﻮ ﻧﺨﻮﺍﻫﻨﺪ ﻧﻮﺷﺖ

ﻣﻦ ﺍﮔﺮ ﻧﯿﮑﻢ ﻭ ﮔﺮ ﺑﺪ ﺗﻮ ﺑﺮﻭ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺑﺎﺵ
ﻫﺮ ﮐﺴﯽ ﺁﻥ ﺩِﺭﻭَﺩ ﻋﺎﻗﺒﺖ ﮐﺎﺭ ﮐﻪ ﮐﺸﺖ

ﻫﻤﻪ ﮐﺲ ﻃﺎﻟﺐ ﯾﺎﺭﻧﺪ ﭼﻪ ﻫﺸﯿﺎﺭ ﻭ ﭼﻪ ﻣﺴﺖ
ﻫﻤﻪ ﺟﺎ ﺧﺎﻧﻪ ﻋﺸﻖ ﺍﺳﺖ ﭼﻪ ﻣﺴﺠﺪ ﭼﻪ ﮐﻨﺸﺖ»

ﻫﻤﻪ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺷﻌﺮ ﺣﯿﺮﺕ ﺯﺩﻩ می‌شوند ﻭ ﺳﺮﻫﺎ ﺭﺍ به زیر می‌افکنند. ﺑﺎﻻﺧﺮﻩ ﺩﻓﻦ پیکر حافظ انجام می‌شود ﻭ ﺍﺯ ﺁﻥ ﺯﻣﺎﻥ ﺣﺎﻓﻆ «ﻟﺴﺎﻥ ﺍﻟﻐﯿﺐ» ﻧﺎﻣﯿﺪﻩ ﺷﺪ.

📚تاریخ ﺍﺩﺑﯿﺎﺕ ﺍﯾﺮﺍﻥ، ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺍﺩﻭﺍﺭﺩ ﺑﺮﺍﻭﻥ، ﺟﻠﺪ ﺳﻮﻡ
@JavaanKavir
مردی که روی ریل
چشمانش را با دست گرفت
از چه چیز ترسیده بود؟
زنی که خود را با موهایش دار زد
به چه چیز فکر می کرد
که روسریش را
برای دخترش کنار گذاشت؟

از فکر کردن میترسم
از این فکر که کوچ، مرگ پرستوهاست
در فاصله ی سرمایی نزدیک و گرمایی دور
گرمایی نزدیک و سرمایی دور.

تکانم بده
حتی با مصیبتی کوچک
قبل از اینکه با خیره شدن به تابلوی دریا غرق شوم
فقرات گربه ی له شده
راننده ای را می پراند
قبل از آنکه با خیره شدن به چشمان زنی زیبا
در خواب
 به دره سقوط کند .

ما برادران رضاعی یکدیگریم
که جزام پستان مادرمان را مکید
 مادری که روسریش را
برای دخترش کنار گذاشت
برای خواهرمان
که هر روز در ایستگاه می نشیند
تا خون پاشیده روی قطارها را پاک کند
و ما فقط مرگ را به ارث بردیم
در فاصله ی زمستانی نزدیک و تابستانی دور
تابستانی نزدیک و زمستانی دور

همه چیز بیهوده بود
تقلای اعدامی
که می خواست طوری جان بکند
تا لااقل دمپایی هایش را نگه دارد
تلاش گوزن
که به تصویر خودش پناه برده بود
 وقتی تمساح از تنهایی میان شاخهایش بیرون پرید .

چه کسی می داند آخرین تصویر در چشمان باز جنازه چیست؟
در هر قبر دو نفر دفن می شوند
مثلا من با زنی که از سالها پیش در چشمانم جا مانده است
تو با زنی که از سالها پیش در چشمانت جا مانده است
اعدامی با مادرش میان جمعیت
و گوزن با تنهاییش

همه چیز بیهوده بود
 دمپایی روی زمین زیر قطره های ادرار
چشمهای گوزن در مدفوع تمساح
قبرهای دو نفره
ما بیهوده بودیم

#مانی_معینی
@JavaanKavir
ما را مثل عقرب بار آورده‌اند ، مثل عقرب !
ما مردم صبح که سر از بالین ورمی‌داریم تا شب که سر مرگمان را می‌گذاریم، مدام همدیگر را می‌گزیم !

بخیلیم ، بخیل !
خوشمان می‌آید که سر راه دیگران سنگ بیندازیم، خوشمان می‌آید که دیگران را خوار و فلج ببینیم !

اگر دیگری یک لقمه نان داشته باشد که سق بزند، مثل این است که گوشت تن ما را می‌جود !
تنگ نظریم ما مردم. تنگ نظر و بخیل. بخیل و بدخواه !

وقتی می‌بینیم دیگری سرِ گرسنه زمین می‌گذارد، انگار خیالِ ما راحت‌تر است ! وقتی می‌بینیم کسی محتاج است، اگر هم به او کمک کنیم، باز هم مایه خاطر جمعی ما هست، انگار که از سرپا بودنِ همدیگر بیم داریم !


📌 #محمود_دولت_آبادی
📚 #کلیدر
@JavaanKavir
شعر و داستان - انجمن ادبی جوان کویر
#دکلمه #هوشنگ_ابتهاج ز سرگذشت چمن دل به درد می آید... 🍀 @javaankavir
ز سرگذشت چمن دل به درد می آید
ببند پنجره را باد سرد می آید

دریغ باغ گل سرخ من که در غم او
همه زمین و زمان زار و زرد می آید

نمی رود ز دل من صفای صورت عشق
و گر بر آینه، بارانِ گرد می آید

به شاهراه طلب نیست بیم گمراهی
که راه با قدم رهنورد می آید

تو مرد باش و میندیش از گرانی درد
همیشه درد به سروقت مرد می آید

دگر به سوز دل عاشقان که خواهد خواند؟
دلم ز ناله ی بلبل به درد می آید

#هوشنگ_ابتهاج

🍀 @javaankavir
بعد مرگم همه را مست ڪنید از می ناب..
باده نوشید فراوان همگی مست وخراب..

بهر آمرزش من ، میڪده خیرات ڪنید..
بهر آرامش من غسل دهیدم به شراب..

شب ختمم نه ڪسان جامه خود را بدرند..
نه نماز و روزه ی قضا ز ملا بخرند..

واعظ و قاری و مداح ورودش ممنوع..
مرده شور همه مرده خوران را ببرند..

جمله سیمین بدنان رقص ڪنان ناز ڪنند..
حیف زیبایشان است لچڪ باز ڪنند..

همه اموال مرا میڪده ﻫﺎ ﺑﺎﺯ ڪﻨﻴﺪ..
آنقدر مست نماﻳﻴﺪ ڪه پرواز ڪﻨﻴﺪ..

روز مرگم هر ڪه شیون ڪند از دور و برم دور ڪنید
همه را مست و خراب از می انگور ڪنید

مزد غسال مرا سیر شرابش بدهید
مست مست از همه جا حال خرابش بدهید

بر مزارم مگذارید بیاید واعظ
پیر میخانه بخواند غزلی از حافظ

جای تلقین به بالای سرم دف بزنید
شاهدی رقص ڪند جمله شما ڪف بزنید

روز مرگم وسط سینه من چاک زنید
اندرون دل من یک قلمِ تاک زنید

روی قبرم بنویسید وفادار برفت
آن جگر سوخته خسته از این دار برفت


#وحشی_بافقی

@javaankavir
بر خلاف من که می گویم بمانی می شود
کار تو لجبازی و نا مهربانی می شود!

با وجود بودنم در خاطرات کهنه ات
ذهن تو درگیر رفتن با فلانی می شود!

آنقدر مغرور و خودخواهی که حتی بودنت
بین اشعارم همیشه ناگهانی می شود

زل زدم از بس به دست کولیان شهرمان
غیر فالم عینکم ته استکانی می شود

کاملاً بر عکس اینکه می روم از خاطرت
عشق تو دارد برایم جاودانی می شود

بعد از این باید بدانی عاشق دیوانه ات
بی تو در پایان شعرش آسمانی می شود...
#محمد_میرزازاده
@javaankavir
قومی که اسیرِ بند و سَد خواهد شد
فیلترشکنی کاربَلَد خواهد شد

از روی پُلِ صراط اگر نگذارند
از زیر پُلِ صراط رد خواهد شد!

#شروین_سلیمانی
@javaankavir
یکی دو ساعت بود که معلم کلاس دیر
کرده بود.
بچه های کلاس پنجم ابتدایی ، حسابی
کلاس را گذاشته بودند رو سرشون!
سرانجام آقا معلم با ظاهری آشفته و
لباسی گل آلود و تنی رنجور وارد کلاس
شد.
بچه ها آرام گرفتند. معلم با شرمندگی
گفت: شرمنده بچه ها، از بدشانسی
موقع اومدن به مدرسه، گرد و غبار شدیدی گرفت، چشمام خوب ندید
دوچرخه ام گرفت به جدول، افتادم
تو جوب، دوچرخه ام که تنها سرمایه ام
بود دونیم شد، کتف و کمر و دست و پام
کوبیده و زخمی شد...!
بچه ها ساکت بودند اما دانش آموزی در
انتهای کلاس با شنیدن حرفهای معلم
مثل باران بهاری اشک می ریخت!
معلم ادامه داد: اینا که چیزی نیست
من کلا از روز اول بختم کج افتاده!
وقتی دنیا اومدم مادرم سر زا مرد!
دانش آموز بغضش ترکید.
معلم: بعدش منو دادند دست دایه
اتفاقا اونم روز اول افتید و مرد!
دانش آموز شروع کرد به گریه کردن!
معلم: به اجبار ما را بستن به شیر گاو
فلک یاری نکرد گوسالش مرد و شیر
تو پستون گاوه خشکید!
دانش آموز با شنیدن بدبختی های معلم
صدای گریه اش بلندتر شد.
معلم: زنم طلاق گرفت، مهرش رو گذاشت
اجرا... بچه ام از دستم رفت... صندوق
ذخیره مونو خالی کردند... کتکمون زدند... بدبختی
پشت بدبختی... حالام دوچرخه ام!
صدای دلخراش گریه دانش آموز در
فضای کلاس کاملا پیچیده بود طوریکه
بقیه دانش آموزان هم تحت تاثیر قرار
گرفته شروع به گریستن کردند!
معلم با تعجب گفت: این کیه که هم خودش گریه می کنه هم داره همه را
می گریونه!؟
بچه ها گفتند: آقا اجازه... احسانه
معلم: احسان کیه؟
بچه ها یک صدا: علیخانی!

بدین گونه بود که علیخانی نخستین
پاداش گریه و گریاندن را از معلم بدبخت
خود دریافت کرد: نمره بیست!

احسان کوچولو سالها بعد با گریه هاش
به نون و نوایی رسید اما آقا معلم وقتی
مرد نه گوری داشت نه کفنی!
#حمید_مقدم
#داستان_آران_و_بیدگل

@javaankavir
#داستان_کوتاه

" کوهستان سرد"
مینی بوس پیش از ظهر به روستا رسید.
بچه های اردو بیرون از آبادی در مکان
سرسبزی که برایشان در نظر گرفته شده بود پیاده شدند.
هر کس در گوشه ای مشغول بازی شد.
اما من تصمیم گرفتم دور از هیاهوی
هم کلاسیها از طبیعت بکر و زیبای
روستا لذت ببرم.
از محل اردو بیرون آمده راهی کوچه
باغ های اطراف شدم.
هوا دلپذیر بود. بوی خوش عشقه های
روی پرچین همراه با آواز دل انگیز
چلچله ها روح آدمی را نوازش می داد.
به کنار چشمه زلالی رسیدم که از دل
زمین می جوشید.
پاهای خسته ام را در خنکای آب چشمه
فرو بردم و سینه ام را از هوای پاک آبادی
پر کردم...
به درخت چنار کنار چشمه تکیه دادم
و به صدای زنگوله های گله که از دور
می آمد گوش سپردم.
پلک هایم داشت روی هم سنگینی
می کرد که صدای پای گله همراه با
پارس سگ چرتم را پاره کرد!
گوسفندان از سینه کش کوه
به پایین سرازیر بودند تا عطش
خود را با آب چشمه فرو بنشانند.
ناگاه در میان انبوه گله دختری زیبا را دیدم که با چوبدست شبانی خود گوسفندان را با صدایی بلند و مستانه
هی می کرد!
آه خدای من، دختری چوپان یا فرشته ای
به غایت دلفریب و افسونگر!
قامت رعنا؛ صورت چون پنجه آفتاب
و گیسوان طلایی اش که به دست
باد بهاری تاب می خورد خواب را از
چشمان خسته من دزدید!
خرامان خرامان خود را به چشمه رساند
و دست وصورت با آب زلال صفا داد
و لختی چشمان آبی سحرآمیزش را به
چشمان مبهوت من دوخت...
گلخند ملیح روی لبهایش، کاسه بلورین
قلبم را فرو ریخت و ترنم سلام دلنشینش
غبار تنهایی را در وجودم زدود.
و این سرآغاز جوانه زدن بذر عشقی شد
که در سرزمین دلهای هم در آن نگاه نخست کاشته بودیم!
نامش جمیله بود دختر هفده ساله مش
قربون چوپان!
پدرش زمین گیر بود و او بار سنگین زندگی را به دوش گرفته بود.
از روستا و مردمش برایم گفت.
از پدر ش که چوپان کدخداست؛ از کدخدا
می گفت که سن وسالی ازش گذشته و زنش نازا و
مریضه اما هیچکس نمی دونه این همه زمین و باغ و گاو و گوسفند و مال را برای کی می خواد؟
در حالیکه مرا زیر سایه چنار با شیر و
پنیر تازه خود مهمان می کرد گفتم:
از مال دنیا جز دلی پاک و شیدا چیزی
ندارم که آن هم پیشکش به بانوی زیبای
کوهستان!
نزدیک غروب بود. او باید رمه را به آغل
باز می گرداند و من هم بایست به اردو
باز می گشتم.
با چاقوی نوک تیزش روی تنه چنار به یادگار نام هر دوی ما را کند:
" جمیله و رضا- اردیبهشت ۱۳۵۳"
لحظه وداع جانکاه بود. با قلبی سوزان
و چشمانی لبریز از اشک پیمان بستیم
که تا پایان عمر به این عشق وفادار بمانیم!
سه سال گذشت. سه سالی که هر لحظه اش در آرزوی دیدار و وصال با دختر زیبای کوهستان چون سالی می گذشت!
دوران دبیرستان و اجباری را گذرانده به
استخدام اداره مالیه در آمده بودم.
و حالآ با قلبی سرشار از امید راهی روستا
بودم تا به این کابوس چند ساله پایان داده و دختر کوهستان را تا ابد شریک
زندگی خود سازم.

وقتی به روستا رسیدم باد سرد پاییزی از جانب کوهستان پیکرم
را می گزید. دیگر از بوی خوش عشقه ها
خبری نبود و صدای زنگوله های گله به
گوش نمی خورد.
به کنار چشمه اومدم تا یاد گذشته ها را
زنده کنم. اما چشمه خشکیده بود و
اثری از چنار نبود!
در جستجوی خانه مش قربون
راه آبادی را در پیش گرفتم.
از سراشیبی جاده بالا رفتم. همه جا خلوت بود و سکوت!
تنها زوزه باد بود که سکوت را
می شکست.
کنار جاده کارگاه کوچک نجار پیری بود
که با چکش میخ می زد.
پرسیدم: پدرجان؛ از درخت چنار آن
پایین نشانی نیست! چی شده؟
پیرمرد گفت: چنار کنار چشمه؟
گفتم: بله همون
آهی کشید وگفت: جون این درخت به
نفس اون چشمه بسته بود! همین که
چشمه خشکید چنار هم مرد!
خواستم بپرسم که سرنوشت چنار چه شد که نجار پیر ادامه داد:
کدخدا گفت که ببرش، من هم
بریدم. تا چند وقت پیش همین گوشه
افتاده بود... می خوای بدونی
باهاش چی درست کردم غریبه؟
گفتم: چه چیز اوسا؟
گفت: با من بیا جوون...بیا
رفتیم پشت کارگاه... گفت :
اوناهاش؛ قشنگه...نه؟
نجار پیر از چنار یادگاری ما دو گهواره
زیبا ساخته بود که اینک با وزش باد پاییزی تاب می خوردند.
گفتم: دست مریزاد اوسا
گفت: سفارش شده ست... واسه کدخداست... آخه بعد از سه سال جمیله
دختر مش قربون براش دوقلو گذاشته
زمین!.. یه جفت پسر عینهو قند عسل!!
ضربه های چکش نجار به روی میخ ها
گویا پتکی بود که بر سرم می کوبید!
نویسنده
#حمید_مقدم
#داستان_آران_و_بیدگل

@javaankavir
🌸جلسه نقد و بررسی آثار ادبی انجمن ادبی جوان کویر،

امروز جمعه

🌹 ساعت #شش_و_نیم عصر

در محل دفتر انجمن واقع در آران‌وبیدگل، خیابان شهدا، انتهای کوچه معراج سوم
برگزار می‌شود.

منتظر حضور سبز و به موقع شما هستیم😊🌱
🍀 @javaankavir
باغبان گر پنج روزي صحبت گل بايدش
بر جفاي خار هجران صبر بلبل بايدش

اي دل اندربند زلفش از پريشاني منال
مرغ زيرک چون به دام افتد تحمل بايدش

رند عالم سوز را با مصلحت بيني چه کار
کار ملک است آن که تدبير و تامل بايدش

تکيه بر تقوا و دانش در طريقت کافريست
راهرو گر صد هنر دارد توکل بايدش

با چنين زلف و رخش بادا نظربازي حرام
هر که روي ياسمين و جعد سنبل بايدش

نازها زان نرگس مستانه اش بايد کشيد
اين دل شوريده تا آن جعد و کاکل بايدش

ساقيا در گردش ساغر تعلل تا به چند
دور چون با عاشقان افتد تسلسل بايدش

کيست حافظ تا ننوشد باده بي آواز رود
عاشق مسکين چرا چندين تجمل بايدش
#حافظ
🍀 @javaankavir
اصلاً قبول حرف شما، من روانی‌ام
من رعد و برق و زلزله‌ام ، ناگهانی‌ام

این بیت‌های تلخِ نفس‌گیرِ شعله‌خیز
داغ شماست خیمه زده بر جوانی‌ام

رودم؛ اگر چه بی‌تو به دریا نمی‌رسم
کوهم؛ اگر چه مردنی و استخوانی‌ام

من کز شکوه روسری‌ات کم نمی‌کنم
من، این من غبار، چرا می‌تکانی‌ام؟

بگذار روی دوش تو باشد یکی دو روز
این سر که سرشکستۀ نامهربانی‌ام

کوتاه شد سی و سه پل و دو پلش شکست
از بعد رفتنت گل ابرو کمانی‌ام

این بیت آخر است، هوا گرم شد؛ بخند


من دوست‌دار بستنی زعفرانی‌ام


#حامد_عسکری
@javaankavir
همیشه گریه های زیر باران ماجرا دارد
که یک سر در پشیمانی، سری هم در وفا دارد

میان خاطراتت آنچنان بر سینه می کوبم
که ثابت می کند یک دست هم گاهی صدا دارد

نبودت روزهایم را به قدری بی هویت کرد
که در تقویم من تنها غروب جمعه جا دارد

تصور می کنم عاشق شدن یک درد موروثیست
ازآنجا که پدر عمریست در دستش عصا دارد

یقین دارم کسی ظرف دعا را جابه جا کرده
تو را من آرزو کردم کسی دیگر تو را دارد!

#علی_صفری
@javaankavir