🔹️یکی از تخصص های برخی، مصادره کردن مردههاست! وقتی کسی میمیرد و دیگر زبان ندارد که نظرات خودش را بیان کند به راحتی میتوان به جای او حرف زد و خود را به او چسباند. با این روش، بیربط ترین آدم ها از نظر اندیشه و منش و رفتار، می توانند خودشان را نزدیک ترین فرد به کسی که دستش از دنیا کوتاه است جلوه دهند. اگر از اتفاق، عکسی هم با او داشته باشند که دیگر نور علی نور است!
🔹️نمونهی بارز این پدیده در فضای شعر امروز، مصادرهی #حسین_منزوی است. منزوی دو ویژگی مشخص داشت:
🔹️۱. شعرش استوار و فخیم و زبان آور بود و منزه از مضامین سانتیمانتال و سطحی. او اگرچه شاعر عشق بود اما هیچگاه از درد جامعه و مردم خود غافل نمیشد. دیوان منزوی را که ورق بزنیم جا به جا به غزلهایی بر می خوریم که به صراحت بر ظالمان تاخته است و جانب مردمان ستمدیده را گرفته است.
ظلمت صریح با تو سخن گفت، پس تو هم
با شب به استعاره و ایما سخن مگو!
🔹️۲. حسین منزوی با دستگاه های فرهنگی و تریبون های رسمی و نهادهای قدرت هیچگونه ارتباطی نداشت. نه در صدا و سیما جایی داشت، نه در وزارت ارشاد و حوزه هنری و جاهای دیگر. او حتی از جانب بسیاری از شاعران همروزگار خود نیز طرد شده بود، زیرا حاضر نبود به هیچ قیمتی از معیارهای بلند ادبیاش کوتاه بیاید و به هوای آنکه از این و آن تایید بگیرد و تعریف بشنود هر بیمایهای را تایید کند و مجیز هر بیهنری را بگوید.
🔹️اما طنز روزگار را ببینید؛ در این چهارده سالی که از مرگ منزوی گذشته است، همانهایی که هر بلایی بر سر مردم جامعهشان بیاید تنها برای دختر همسایه شعر میگویند، همانهایی که غزلهای سُست و سانتیمانتال و تینیجری منتشر میکنند، همانهایی که در تمام برنامه های دولتی شعر حضور همه جانبه دارند و از این راه نانی در روغن فرو برده اند، همان ها بیش از همگان منزوی منزوی کردهاند!
🔹️گاهی با خود تصور میکنم که جسم بی جان حسین منزوی زیر آن سنگ قبر مهجور در زنجان، همچنان زیر لب زمزمه میکند که:
مرا ندیده بگیرید و بگذرید از من
که جز ملال نصیبی نمیبرید از من
خدا به نیمهای از خویش و نیمی از ابلیس
در آن سپیده چه معجونی آفرید از من؟
عجب که راه نفس بسته اید بر من و باز
در انتظار نفسهای دیگرید از من
خزان به قیمت جان جار میزنید اما
بهار را به پشیزی نمیخرید از من
نه در تبرّیِ من نیز بیم رسواییاست؟
به لب مباد که نامی بیاورید از من
وگر فرو بنشیند ز خون من عطشی
چه جای واهمه؟ تیغ از شما ورید از من!
#محمدرضا_طاهری
#حسین_منزوی
🍀 @javaankavir
🔹️نمونهی بارز این پدیده در فضای شعر امروز، مصادرهی #حسین_منزوی است. منزوی دو ویژگی مشخص داشت:
🔹️۱. شعرش استوار و فخیم و زبان آور بود و منزه از مضامین سانتیمانتال و سطحی. او اگرچه شاعر عشق بود اما هیچگاه از درد جامعه و مردم خود غافل نمیشد. دیوان منزوی را که ورق بزنیم جا به جا به غزلهایی بر می خوریم که به صراحت بر ظالمان تاخته است و جانب مردمان ستمدیده را گرفته است.
ظلمت صریح با تو سخن گفت، پس تو هم
با شب به استعاره و ایما سخن مگو!
🔹️۲. حسین منزوی با دستگاه های فرهنگی و تریبون های رسمی و نهادهای قدرت هیچگونه ارتباطی نداشت. نه در صدا و سیما جایی داشت، نه در وزارت ارشاد و حوزه هنری و جاهای دیگر. او حتی از جانب بسیاری از شاعران همروزگار خود نیز طرد شده بود، زیرا حاضر نبود به هیچ قیمتی از معیارهای بلند ادبیاش کوتاه بیاید و به هوای آنکه از این و آن تایید بگیرد و تعریف بشنود هر بیمایهای را تایید کند و مجیز هر بیهنری را بگوید.
🔹️اما طنز روزگار را ببینید؛ در این چهارده سالی که از مرگ منزوی گذشته است، همانهایی که هر بلایی بر سر مردم جامعهشان بیاید تنها برای دختر همسایه شعر میگویند، همانهایی که غزلهای سُست و سانتیمانتال و تینیجری منتشر میکنند، همانهایی که در تمام برنامه های دولتی شعر حضور همه جانبه دارند و از این راه نانی در روغن فرو برده اند، همان ها بیش از همگان منزوی منزوی کردهاند!
🔹️گاهی با خود تصور میکنم که جسم بی جان حسین منزوی زیر آن سنگ قبر مهجور در زنجان، همچنان زیر لب زمزمه میکند که:
مرا ندیده بگیرید و بگذرید از من
که جز ملال نصیبی نمیبرید از من
خدا به نیمهای از خویش و نیمی از ابلیس
در آن سپیده چه معجونی آفرید از من؟
عجب که راه نفس بسته اید بر من و باز
در انتظار نفسهای دیگرید از من
خزان به قیمت جان جار میزنید اما
بهار را به پشیزی نمیخرید از من
نه در تبرّیِ من نیز بیم رسواییاست؟
به لب مباد که نامی بیاورید از من
وگر فرو بنشیند ز خون من عطشی
چه جای واهمه؟ تیغ از شما ورید از من!
#محمدرضا_طاهری
#حسین_منزوی
🍀 @javaankavir
بگو این غم به پایان خواهد آمد
پدر با کوله ی نان خواهد آمد!
برای دلخوشی در این بیابان
تظاهر کن که باران خواهد آمد..
#محمد_میرزازاده
@JavaanKavir
پدر با کوله ی نان خواهد آمد!
برای دلخوشی در این بیابان
تظاهر کن که باران خواهد آمد..
#محمد_میرزازاده
@JavaanKavir
تا زمانی که رسیدن به تو امکان دارد
زندگی درد قشنگیست که جریان دارد
زندگی درد قشنگیست ، بجز شب هایش!
که بدون تو فقط خواب پریشان دارد
یک نفر نیست تو را قسمت من گرداند?!
کار خیر است اگر این شهر مسلمان دارد !
خواب بد دیده ام ای کاش خدا خیر کند
خواب دیدم که تو رفتی، بدنم جان دارد!
شیخ و من هر دو طلبکار بهشتیم ولی
من به تو ، او به نماز خودش ایمان دارد
اینکه یک روز مهندس برود در پی شعر
سر و سریست که با موی پریشان دارد
من از آن روز که در بند توأم" فهمیدم
زندگی درد قشنگیست که جریان دارد.
#علی_صفری
@JavaanKavir
زندگی درد قشنگیست که جریان دارد
زندگی درد قشنگیست ، بجز شب هایش!
که بدون تو فقط خواب پریشان دارد
یک نفر نیست تو را قسمت من گرداند?!
کار خیر است اگر این شهر مسلمان دارد !
خواب بد دیده ام ای کاش خدا خیر کند
خواب دیدم که تو رفتی، بدنم جان دارد!
شیخ و من هر دو طلبکار بهشتیم ولی
من به تو ، او به نماز خودش ایمان دارد
اینکه یک روز مهندس برود در پی شعر
سر و سریست که با موی پریشان دارد
من از آن روز که در بند توأم" فهمیدم
زندگی درد قشنگیست که جریان دارد.
#علی_صفری
@JavaanKavir
و آنچه که روزَش مینامیم
شکل دیگر تاریکیست
که از بستر برخاسته
در پیراهن خوابش راه میرود
#شمس_لنگرودی
🍀 @javaankavir
شکل دیگر تاریکیست
که از بستر برخاسته
در پیراهن خوابش راه میرود
#شمس_لنگرودی
🍀 @javaankavir
وطن! لبخندهای مردمِ شیرین زبانت کو؟
وطن جان! این غبار از چیست؟ آذربایجانت کو؟!
الا تبریز! ای در چشمِ تهران ریز!! غمگینم،
- مگر غم را کند مشروطه - هان! ستار خانت کو؟!
گریبان پاره کن! هان ای برادر، وقت فریاد است،
سکوتت چیست یعنی؟ غیرتت چون شد؟ دهانت کو؟!!
برون انداز مارا زین وطن، ما سخت تنهاییم،
نبینم سر به زانو مانده ای آرش! کمانت کو؟
دوای درد ما اشک است...آری اشک....آری اشک....
شراب آورده ام، بنشین برادر! استکانت کو؟!
.....
به هر فصلی غمی، هر صفحه ای انبوهِ اندوهی،
وطن جان! خسته ام، پایانِ خوبِ داستانت کو؟
#حسین_جنتی
☘ @JavaanKavir
وطن جان! این غبار از چیست؟ آذربایجانت کو؟!
الا تبریز! ای در چشمِ تهران ریز!! غمگینم،
- مگر غم را کند مشروطه - هان! ستار خانت کو؟!
گریبان پاره کن! هان ای برادر، وقت فریاد است،
سکوتت چیست یعنی؟ غیرتت چون شد؟ دهانت کو؟!!
برون انداز مارا زین وطن، ما سخت تنهاییم،
نبینم سر به زانو مانده ای آرش! کمانت کو؟
دوای درد ما اشک است...آری اشک....آری اشک....
شراب آورده ام، بنشین برادر! استکانت کو؟!
.....
به هر فصلی غمی، هر صفحه ای انبوهِ اندوهی،
وطن جان! خسته ام، پایانِ خوبِ داستانت کو؟
#حسین_جنتی
☘ @JavaanKavir
بزن سرما که من اوج زمستانم
سکوت مرده در کنج خیابانم
نترسان عاشقی را از سرانجامش
که عادت کرده با بحران و تاوانم..
#محمد_میرزازاده
@JavaanKavir
سکوت مرده در کنج خیابانم
نترسان عاشقی را از سرانجامش
که عادت کرده با بحران و تاوانم..
#محمد_میرزازاده
@JavaanKavir
و رسالت من این خواهد بود
تا دو استکان چای داغ را
از میان دویست جنگ خونین
به سلامت بگذرانم
تا در شبی بارانی
آن ها را
با خدای خویش
چشم در چشم هم نوش کنیم...
#حسین_پناهی
☘ @JavaanKavir
تا دو استکان چای داغ را
از میان دویست جنگ خونین
به سلامت بگذرانم
تا در شبی بارانی
آن ها را
با خدای خویش
چشم در چشم هم نوش کنیم...
#حسین_پناهی
☘ @JavaanKavir
میروی تا در فراغت تب کنم!
روزگارم را به عشقت شب کنم!
رفت بیرون از سرم عشق همه
من چه باید با تو لامذهب کنم؟
#محمد_میرزازاده
@JavaanKavir
روزگارم را به عشقت شب کنم!
رفت بیرون از سرم عشق همه
من چه باید با تو لامذهب کنم؟
#محمد_میرزازاده
@JavaanKavir
سلام🌻
🌺جلسه نقد و بررسی آثار ادبی انجمن ادبی جوان کویر، امروز جمعه
⬅️⬅️ ساعت #شش_و_نیم عصر
در محل دفتر انجمن واقع در آران و بیدگل، خیابان شهدا، انتهای کوچه معراج سوم
برگزار میشود.
منتظر حضور سبزتان هستیم🌱
🍀 @javaankavir
🌺جلسه نقد و بررسی آثار ادبی انجمن ادبی جوان کویر، امروز جمعه
⬅️⬅️ ساعت #شش_و_نیم عصر
در محل دفتر انجمن واقع در آران و بیدگل، خیابان شهدا، انتهای کوچه معراج سوم
برگزار میشود.
منتظر حضور سبزتان هستیم🌱
🍀 @javaankavir
شعر و داستان - انجمن ادبی جوان کویر
5_6285228636723216406.pdf
در جهان گرسنه، مفهوم ادبیات چیست؟
متنی از «ژان پل سارتر»
زمان تقریبی مطالعه: کمتر از پنج دقیقه
🍀 @javaankavir
متنی از «ژان پل سارتر»
زمان تقریبی مطالعه: کمتر از پنج دقیقه
🍀 @javaankavir
بنا بود نعش وطن جان بگیرد
بنا بود اوضاع، سامان بگیرد
بُریدی امیدی که در خلق دیدی
که ترسیدی آوازشان جان بگیرد
که ترسیدی انبوهشان جمع گردد
ز تو خردههای فراوان بگیرد
نترسیدی اما که توفانِ آهی
به سویت بیاید، به دامان بگیرد...
دلت خوش که شاهی و مُشتی ملیجک
کمر بسته تا از تو فرمان بگیرد
در قلعه را بستهای تا وزیرت
ذلیلانه اذن از نگهبان بگیرد
چه جشنی بگیرند گرگان صحرا
سگ گلّه گر پای چوپان بگیرد!
شبی خواهد آمد که صبحی ندارد
اگر دورِ خورشید پایان بگیرد
چنان سخت سوزم که آتش بگیری
چنان تلخ گریم که باران بگیرد
جهان را به ما سخت کردی، بعید است
خداوندِ ما بر تو آسان بگیرد
#محمدرضا_طاهری
🍀 @javaankavir
بنا بود اوضاع، سامان بگیرد
بُریدی امیدی که در خلق دیدی
که ترسیدی آوازشان جان بگیرد
که ترسیدی انبوهشان جمع گردد
ز تو خردههای فراوان بگیرد
نترسیدی اما که توفانِ آهی
به سویت بیاید، به دامان بگیرد...
دلت خوش که شاهی و مُشتی ملیجک
کمر بسته تا از تو فرمان بگیرد
در قلعه را بستهای تا وزیرت
ذلیلانه اذن از نگهبان بگیرد
چه جشنی بگیرند گرگان صحرا
سگ گلّه گر پای چوپان بگیرد!
شبی خواهد آمد که صبحی ندارد
اگر دورِ خورشید پایان بگیرد
چنان سخت سوزم که آتش بگیری
چنان تلخ گریم که باران بگیرد
جهان را به ما سخت کردی، بعید است
خداوندِ ما بر تو آسان بگیرد
#محمدرضا_طاهری
🍀 @javaankavir
تجملات هیچوقت جاذبهای برایم نداشت؛ چیزهای ساده را دوست دارم، کتابها را، تنهایی را، یا بودن با کسی که من را میفهمد !
📚 #ربه_کا
📌۱۳ می،زادروز رمان نویس و نمایشنامه نویس معروف بریتانیایی، #دافنه_دوموریه
☘ @JavaanKavir
📚 #ربه_کا
📌۱۳ می،زادروز رمان نویس و نمایشنامه نویس معروف بریتانیایی، #دافنه_دوموریه
☘ @JavaanKavir
بزن حرفی که ما را هم بریزد
از این راکد شدن در کنج مرداب
هیاهو کن شبیه زوزه ی باد
که برخیزد بشر از چرک این خواب،
نشانم ده رخ زیبای ماهی
که مانده پشت ابر ناگزیری
رها کن میهنم از چنگ دیوی
که ایلی را گرفته به اسیری،
در این شب پرسه های بی نصیبی
بگو که آسمان قدری ببارد
بخوان شعری که با بغض گلویم
بروی گونه ام اشکی بکارد،
همه تسلیم سرما و غروبیم
اگرچه گر زده اندیشه ی ما
کسی هرگز نمیزد جز توهم
تبر بر شاخه و بر ریشه ی ما،
مصیبت بدتر از اینکه در این شهر
بدون واهمه گیسو کشیدند؟
برای چشم نا بینای دینم
قلم آورده و ابرو کشیدند،
خبر پیچیده در گوش من و تو
ولی با بی خیالی قصه طی شد
پس از سیلی زدن بر صورت زن
دلم آزرده از جریان ری شد،
کجا رفت آن شکوه قوم کوروش؟
که عدلش شد نشان آریایی
بگو برخیزد از خاک وطن تا
بگیرد دست ما را مومیایی،
بزن طبلی که بیدارم کند تا
بجویم شیوه ی اجدادیم را
که شاید سنت و رسم قدیمی
به من هدیه دهد آزادیم را،
هوایی کن تمام واژه ها را
که شاید با غزل جانی بگیرم
به من جرآت بده تا پای خاکم
میان آتش و دریا بمیرم،
#محمد_میرزازاده
@JavaanKavir
از این راکد شدن در کنج مرداب
هیاهو کن شبیه زوزه ی باد
که برخیزد بشر از چرک این خواب،
نشانم ده رخ زیبای ماهی
که مانده پشت ابر ناگزیری
رها کن میهنم از چنگ دیوی
که ایلی را گرفته به اسیری،
در این شب پرسه های بی نصیبی
بگو که آسمان قدری ببارد
بخوان شعری که با بغض گلویم
بروی گونه ام اشکی بکارد،
همه تسلیم سرما و غروبیم
اگرچه گر زده اندیشه ی ما
کسی هرگز نمیزد جز توهم
تبر بر شاخه و بر ریشه ی ما،
مصیبت بدتر از اینکه در این شهر
بدون واهمه گیسو کشیدند؟
برای چشم نا بینای دینم
قلم آورده و ابرو کشیدند،
خبر پیچیده در گوش من و تو
ولی با بی خیالی قصه طی شد
پس از سیلی زدن بر صورت زن
دلم آزرده از جریان ری شد،
کجا رفت آن شکوه قوم کوروش؟
که عدلش شد نشان آریایی
بگو برخیزد از خاک وطن تا
بگیرد دست ما را مومیایی،
بزن طبلی که بیدارم کند تا
بجویم شیوه ی اجدادیم را
که شاید سنت و رسم قدیمی
به من هدیه دهد آزادیم را،
هوایی کن تمام واژه ها را
که شاید با غزل جانی بگیرم
به من جرآت بده تا پای خاکم
میان آتش و دریا بمیرم،
#محمد_میرزازاده
@JavaanKavir
شیخ ما اندیشه ای در سرندارد جزخودش
در دلش عشق کسی دیگر ندارد جزخودش
پای وعظ و منبرش هستند بسیاری ولی
حرفهایش را کسی باور ندارد جزخودش
دائم الذکراست شیخ از شرّ شیطان رجیم
هیچکس اندازه ی او شر ندارد جزخودش
کافرستانی ست دنیا پیش چشمانش ولی
درحقیقت کیش او کافر ندارد جزخودش...
#محمود_فرزین
🍀 @javaankavir
در دلش عشق کسی دیگر ندارد جزخودش
پای وعظ و منبرش هستند بسیاری ولی
حرفهایش را کسی باور ندارد جزخودش
دائم الذکراست شیخ از شرّ شیطان رجیم
هیچکس اندازه ی او شر ندارد جزخودش
کافرستانی ست دنیا پیش چشمانش ولی
درحقیقت کیش او کافر ندارد جزخودش...
#محمود_فرزین
🍀 @javaankavir
اگرآفتاب
ناگهان در یک نیمه شب طلوع کند
و دنیا
شهر به شهر
کوچه به کوچه
اتاق به اتاق، روشن و روشن شود
آن وقت خواهیم دید
دست چه کسانی
از جیب چه کسانی بیرون می آید
و چه کسانی
از خانه چه کسانی
سرافکنده بیرون می زنند...
اگرآفتاب
ناگهان در یک نیمه شب طلوع کند
هزاران گناه پنهان را
آشکار کند
اگر دنیا نتواند خود را بپوشاند و
ما آن را عریان ببینیم
آن وقت شاید دیوانه شویم
شاید هم
همه به یکباره از این دنیا بگریزیم...
آن وقت دیگر کسی در این دنیا نیست
تا بچه ها را بزرگ کند
همان بهتر که دنیای ما
آرام آرام روشن شود ...
«رامیز روشن»
برگردان : رسول یونان
🍀 @javaankavir
ناگهان در یک نیمه شب طلوع کند
و دنیا
شهر به شهر
کوچه به کوچه
اتاق به اتاق، روشن و روشن شود
آن وقت خواهیم دید
دست چه کسانی
از جیب چه کسانی بیرون می آید
و چه کسانی
از خانه چه کسانی
سرافکنده بیرون می زنند...
اگرآفتاب
ناگهان در یک نیمه شب طلوع کند
هزاران گناه پنهان را
آشکار کند
اگر دنیا نتواند خود را بپوشاند و
ما آن را عریان ببینیم
آن وقت شاید دیوانه شویم
شاید هم
همه به یکباره از این دنیا بگریزیم...
آن وقت دیگر کسی در این دنیا نیست
تا بچه ها را بزرگ کند
همان بهتر که دنیای ما
آرام آرام روشن شود ...
«رامیز روشن»
برگردان : رسول یونان
🍀 @javaankavir
به بهانهی حمام خون در فلسطین
تفرّجگاه دیو است و زیارتگاه اهریمن
جهان جاییست در خورد غم و شایستهی شیون
کلید صبح را بلعیده غول شاخدارِ شب
به غیر از شب نمیبینم در این زندان بی روزن
دو چشمم را درآورد و نیامد خم به ابرویش
عجب آسوده خون میریزد این جلّادِ جِنتِلمن!
اَلا گردن فرازِ قد درازِ پشتِپا انداز!
نمیترسی اگر از هیچکس، باری بترس از من!
من آن خونم که مرز سرزمینها را علامت زد
من آن خشمم که جوشید از دل زنهای مرد افکن
من آن ترسم که افتادهست در دلهای مستحکم
من آن زخمم که روئیدهست در چشمان روئینتن
من آن دودم که برمیخیزد از دلهای محرومان
من آن آهم که آتش میزند از آب تا آهن
من آن دردم که در زندان تحمّل میشوم هردم
من آن یک لقمه نانم در قبال کار در معدن
منم انسان! همان از جنّت فردوس روگردان
همان بار گناه اوّلین را بسته بر گردن
من آن سنگم که بر پیشانی نکبت فرود آمد
تو آن ننگی که اولاد زمین را مانده بر دامن
به این کبریت باران خوردهی بی دست و پا سوگند
که روزی در حریق خویش خواهد سوخت این خرمن
#محمدرضا_طاهری
🍀 @javaankavir
تفرّجگاه دیو است و زیارتگاه اهریمن
جهان جاییست در خورد غم و شایستهی شیون
کلید صبح را بلعیده غول شاخدارِ شب
به غیر از شب نمیبینم در این زندان بی روزن
دو چشمم را درآورد و نیامد خم به ابرویش
عجب آسوده خون میریزد این جلّادِ جِنتِلمن!
اَلا گردن فرازِ قد درازِ پشتِپا انداز!
نمیترسی اگر از هیچکس، باری بترس از من!
من آن خونم که مرز سرزمینها را علامت زد
من آن خشمم که جوشید از دل زنهای مرد افکن
من آن ترسم که افتادهست در دلهای مستحکم
من آن زخمم که روئیدهست در چشمان روئینتن
من آن دودم که برمیخیزد از دلهای محرومان
من آن آهم که آتش میزند از آب تا آهن
من آن دردم که در زندان تحمّل میشوم هردم
من آن یک لقمه نانم در قبال کار در معدن
منم انسان! همان از جنّت فردوس روگردان
همان بار گناه اوّلین را بسته بر گردن
من آن سنگم که بر پیشانی نکبت فرود آمد
تو آن ننگی که اولاد زمین را مانده بر دامن
به این کبریت باران خوردهی بی دست و پا سوگند
که روزی در حریق خویش خواهد سوخت این خرمن
#محمدرضا_طاهری
🍀 @javaankavir
ﭘﺪﺭﻡ ﻣﯽﮔﻔﺖ:
ﺯﻥ ﺑﺎﯾﺪ گیسوان ﺑﻠﻨﺪ ﻭ ﭼﺸﻤﺎﻥ ﺩﺭﺷﺖ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﺪ.
ﻭﻟﯽ ﻣﺎﺩﺭﻡ ﻧﻪ ﻣﻮﯼ ﺑﻠﻨﺪ ﺩﺍﺷﺖ ﻭ ﻧﻪ ﭼﺸﻤﺎﻥ ﺩﺭﺷﺖ!
ﻣﺎﺩﺭﻡ ﻣﻌﺘﻘﺪ ﺑﻮﺩ:
ﯾﮏ ﻣﺮﺩ ﻧﺒﺎﯾﺪ ﺯﯾﺒﺎ ﺑﺎﺷﺪ ﻭ ﺯﯾﺒﺎﯾﯽ ﺷﺎﯾﺴﺘﻪﯼ ﻣﺮﺩﻫﺎ ﻧﯿﺴﺖ.
ﻣﺮﺩ ﻣﻨﺎﺳﺐ ﺁﻥ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺩﺳﺖﻫﺎﯼ ﺯﻣﺨﺖ ﻭ ﮔﻮﻧﻪﻫﺎﯾﯽ ﺁﻓﺘﺎﺏﺳﻮﺧﺘﻪ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﺪ.
ﻭﻟﯽ ﭘﺪﺭﻡ ﺯﯾﺒﺎ ﻭ ﺟﺬﺍﺏ ﺑﻮﺩ، ﺩﺳﺖﻫﺎﯼ ﺯﻣﺨﺖ ﻭ ﮔﻮﻧﻪﻫﺎﯼ ﺁﻓﺘﺎﺏﺳﻮﺧﺘﻪ ﻫﻢ ﻧﺪﺍﺷﺖ!
ﻫﯿﭻﮐﺪﺍﻡ ﺍﺯ ﺁﻥﻫﺎ ﮐﻨﺎﺭ ﻫﻢ ﺧﻮﺷﺒﺨﺖ ﻧﺒﻮﺩﻧﺪ،
ﭼﻮﻥ ﺫﻫﻨﯿﺘﺸﺎﻥ ﻧﺴﺒﺖ ﺑﻪ ﺟﻨﺲ ﻣﺨﺎﻟﻒ، ﺑﺎ ﺟﻨﺲ ﻣﺨﺎﻟﻒ ﺯﻧﺪﮔﯿﺸﺎﻥ، ﺩﺭ ﯾﮏ ﺗﻀﺎﺩ ﮐﺎﻣﻞ ﺑﻮﺩ!
ﭼﻮﻥ ﻫﺮﮔﺰ ﻧﮕﻔﺘﻨﺪ:
ﺯﻥ ﺑﺎﯾﺪ «ﻋﺎﺷﻖ» ﺑﺎﺷﺪ ﻭ ﻣﺮﺩ «ﻻﯾﻖ» ﺍﯾﻦ ﻋﺸﻖ.
ﻋﺸﻖ ﺭﺍ، ﺍﯾﻦ ﻭﺍﺟﺐﺗﺮﯾﻦ ﺭﺍ، ﺳﺎﻧﺴﻮﺭ ﮐﺮﺩﻧﺪ!
ﻣﻦ ﺳﺎﻝﻫﺎﯼ ﺳﺎﻝ ﺩﺭ ﻣﯿﺎﻥ ﺧﺮﺍﻓﻪ ﺟﻨﮕﯿﺪﻡ ﺗﺎ ﻓﻬﻤﯿﺪﻡ ﮐﻪ:
ﺑﺪﻭﻥ ﻋﺸﻖ، ﻧﻪ ﮔﯿﺴﻮﺍﻥ ﺑﻠﻨﺪﻡ ﺯﯾﺒﺎ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﺑﻮﺩ ﻭ ﻧﻪ ﭼﺸﻤﺎﻥ ﺩﺭﺷﺘﻢ...
ﻭ ﻧﻪ ﺍﯾﻦﮐﻪ ﻣﺮﺩﯼ ﺑﺎ ﺩﺳﺘﺎﻥ ﺯﻣﺨﺖ ﻭ ﭼﻬﺮﻩﺍﯼ ﺁﻓﺘﺎﺏﺳﻮﺧﺘﻪ، ﺧﻮﺷﺒﺨﺘﯽﺍﻡ ﺭﺍ ﺗﻀﻤﯿﻦ ﻣﯽﮐﻨﺪ!
ﻭ ﺳﺎﻝﻫﺎ ﺗﻤﺎﻡ ﺗﻼﺷﻢ ﺍﯾﻦ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺍﯾﻦ ﻣﻬﻢ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺗﻤﺎﻡ ﺩﺧﺘﺮﺍﻥ ﺳﺮﺯﻣﯿﻨﻢ ﺑﯿﺎﻣﻮﺯﻡ...
#فروع_فرخزاد
@javaankavir
ﺯﻥ ﺑﺎﯾﺪ گیسوان ﺑﻠﻨﺪ ﻭ ﭼﺸﻤﺎﻥ ﺩﺭﺷﺖ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﺪ.
ﻭﻟﯽ ﻣﺎﺩﺭﻡ ﻧﻪ ﻣﻮﯼ ﺑﻠﻨﺪ ﺩﺍﺷﺖ ﻭ ﻧﻪ ﭼﺸﻤﺎﻥ ﺩﺭﺷﺖ!
ﻣﺎﺩﺭﻡ ﻣﻌﺘﻘﺪ ﺑﻮﺩ:
ﯾﮏ ﻣﺮﺩ ﻧﺒﺎﯾﺪ ﺯﯾﺒﺎ ﺑﺎﺷﺪ ﻭ ﺯﯾﺒﺎﯾﯽ ﺷﺎﯾﺴﺘﻪﯼ ﻣﺮﺩﻫﺎ ﻧﯿﺴﺖ.
ﻣﺮﺩ ﻣﻨﺎﺳﺐ ﺁﻥ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺩﺳﺖﻫﺎﯼ ﺯﻣﺨﺖ ﻭ ﮔﻮﻧﻪﻫﺎﯾﯽ ﺁﻓﺘﺎﺏﺳﻮﺧﺘﻪ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﺪ.
ﻭﻟﯽ ﭘﺪﺭﻡ ﺯﯾﺒﺎ ﻭ ﺟﺬﺍﺏ ﺑﻮﺩ، ﺩﺳﺖﻫﺎﯼ ﺯﻣﺨﺖ ﻭ ﮔﻮﻧﻪﻫﺎﯼ ﺁﻓﺘﺎﺏﺳﻮﺧﺘﻪ ﻫﻢ ﻧﺪﺍﺷﺖ!
ﻫﯿﭻﮐﺪﺍﻡ ﺍﺯ ﺁﻥﻫﺎ ﮐﻨﺎﺭ ﻫﻢ ﺧﻮﺷﺒﺨﺖ ﻧﺒﻮﺩﻧﺪ،
ﭼﻮﻥ ﺫﻫﻨﯿﺘﺸﺎﻥ ﻧﺴﺒﺖ ﺑﻪ ﺟﻨﺲ ﻣﺨﺎﻟﻒ، ﺑﺎ ﺟﻨﺲ ﻣﺨﺎﻟﻒ ﺯﻧﺪﮔﯿﺸﺎﻥ، ﺩﺭ ﯾﮏ ﺗﻀﺎﺩ ﮐﺎﻣﻞ ﺑﻮﺩ!
ﭼﻮﻥ ﻫﺮﮔﺰ ﻧﮕﻔﺘﻨﺪ:
ﺯﻥ ﺑﺎﯾﺪ «ﻋﺎﺷﻖ» ﺑﺎﺷﺪ ﻭ ﻣﺮﺩ «ﻻﯾﻖ» ﺍﯾﻦ ﻋﺸﻖ.
ﻋﺸﻖ ﺭﺍ، ﺍﯾﻦ ﻭﺍﺟﺐﺗﺮﯾﻦ ﺭﺍ، ﺳﺎﻧﺴﻮﺭ ﮐﺮﺩﻧﺪ!
ﻣﻦ ﺳﺎﻝﻫﺎﯼ ﺳﺎﻝ ﺩﺭ ﻣﯿﺎﻥ ﺧﺮﺍﻓﻪ ﺟﻨﮕﯿﺪﻡ ﺗﺎ ﻓﻬﻤﯿﺪﻡ ﮐﻪ:
ﺑﺪﻭﻥ ﻋﺸﻖ، ﻧﻪ ﮔﯿﺴﻮﺍﻥ ﺑﻠﻨﺪﻡ ﺯﯾﺒﺎ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﺑﻮﺩ ﻭ ﻧﻪ ﭼﺸﻤﺎﻥ ﺩﺭﺷﺘﻢ...
ﻭ ﻧﻪ ﺍﯾﻦﮐﻪ ﻣﺮﺩﯼ ﺑﺎ ﺩﺳﺘﺎﻥ ﺯﻣﺨﺖ ﻭ ﭼﻬﺮﻩﺍﯼ ﺁﻓﺘﺎﺏﺳﻮﺧﺘﻪ، ﺧﻮﺷﺒﺨﺘﯽﺍﻡ ﺭﺍ ﺗﻀﻤﯿﻦ ﻣﯽﮐﻨﺪ!
ﻭ ﺳﺎﻝﻫﺎ ﺗﻤﺎﻡ ﺗﻼﺷﻢ ﺍﯾﻦ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺍﯾﻦ ﻣﻬﻢ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺗﻤﺎﻡ ﺩﺧﺘﺮﺍﻥ ﺳﺮﺯﻣﯿﻨﻢ ﺑﯿﺎﻣﻮﺯﻡ...
#فروع_فرخزاد
@javaankavir
تا سیل كاشان را نبرده دست بردارد
باران بی رحمی كه از دیروز میبارد
از بی گدارش آن قدَر ها خوش خوشانم نیست
حتی دما تا تیر را پایین نگه دارد
اصلا شما جای من و من جای این باران
خوب است شُر شُر گوشهاتان را بیازارد ؟
وقتی كه هم می ایستد؛ داغ دل من را
هی سبز، پشت سبز، پشت سبز میكارد
از داغ دل گفتم نمیدانید چشم سبز
با روز یك شاعر شبیه من چه می آرد
شعرم پری ... خوابم پری ... روحم پریشان است
از یك نفر كه چشم سبز سیّدی دارد
از بچگی حساسیت دارم چه باید كرد؟
جز اینكه از امروز لنز تیره بگذارد
آنوقت تا هر وقت عشقش می كشد باران،
(كاشان و آرانبیدگل) را #سیل بردارد
#مهدی_فرجی
🍀 @javaankavir
باران بی رحمی كه از دیروز میبارد
از بی گدارش آن قدَر ها خوش خوشانم نیست
حتی دما تا تیر را پایین نگه دارد
اصلا شما جای من و من جای این باران
خوب است شُر شُر گوشهاتان را بیازارد ؟
وقتی كه هم می ایستد؛ داغ دل من را
هی سبز، پشت سبز، پشت سبز میكارد
از داغ دل گفتم نمیدانید چشم سبز
با روز یك شاعر شبیه من چه می آرد
شعرم پری ... خوابم پری ... روحم پریشان است
از یك نفر كه چشم سبز سیّدی دارد
از بچگی حساسیت دارم چه باید كرد؟
جز اینكه از امروز لنز تیره بگذارد
آنوقت تا هر وقت عشقش می كشد باران،
(كاشان و آرانبیدگل) را #سیل بردارد
#مهدی_فرجی
🍀 @javaankavir
یک عده هنوز اسب و زین می خواهند
سانسورچیِ خوب و گیوتین می خواهند
شاید پس از این برگ بپوشیم از دم
چون جامعه را غارنشین می خواهند!
#شروین_سلیمانی
🍀 @javaankavir
سانسورچیِ خوب و گیوتین می خواهند
شاید پس از این برگ بپوشیم از دم
چون جامعه را غارنشین می خواهند!
#شروین_سلیمانی
🍀 @javaankavir