بامدادان که کبوترها
بر لب پنجره باز، سحر غلغله میآغازند
جان گل رنگ مرا
بر سر دست بگیر
به تماشاگه پرواز ببر
آه بشتاب که هم پروازان
نگران غمِ هم پروازند …
بر لب پنجره باز، سحر غلغله میآغازند
جان گل رنگ مرا
بر سر دست بگیر
به تماشاگه پرواز ببر
آه بشتاب که هم پروازان
نگران غمِ هم پروازند …
❤2⚡2
Forwarded from Stitch
برایم از چیز هایی بگو که فکر میکنی برای هیچکس مهم نیست.
❤2⚡1
Forwarded from مرا به تبریز ببر. (هَستی)
دل میرود ز دستم، صاحب دلان خدا را
دردا که راز پنهان خواهد شد آشکارا.
دردا که راز پنهان خواهد شد آشکارا.
❤3⚡1