یکی دیگه همین کلاس بود موقعی که امتحان تموم شد اومد نفر آخر
گفتم برگ تو بده گفت آقا وایسید
دیدم زانو زد و تعظیم کرد و برگه رو دو دستی سمت من آورد 😂🤣
بعد گفت جناب استاد تقدیم به شما من که خندم گرفت برگه ازش گرفتم زدم تو کلش بعد گفت آقا من این همه احترام میزارم نیم نمره ارفاق میکنی
گفتم حالا فکرامو بکنم
گفتم برگ تو بده گفت آقا وایسید
دیدم زانو زد و تعظیم کرد و برگه رو دو دستی سمت من آورد 😂🤣
بعد گفت جناب استاد تقدیم به شما من که خندم گرفت برگه ازش گرفتم زدم تو کلش بعد گفت آقا من این همه احترام میزارم نیم نمره ارفاق میکنی
گفتم حالا فکرامو بکنم
Forwarded from سِنپای خسته
یکی از اولین شروط و پیش زمینههای موفقیت اینه که بدونی قرار نیست همیشه برنده باشی و موفق بشی. ده بار نمیشه، یه بار میشه. همون یه بار کافیه.
: توییت
: توییت
اجازه نخواهم داد تاریکی نور درونیام را بپوشاند، من با روشنترین ستارههای شب خواهم درخشید ...🌱
یکی بچه از بچه جلسه قبل پرسیدم بلد نبود صفر گذاشتم
این جلسه گفتم اگه بلدی اونو تاثیر نمیدم
پرسیدم بیست شد
بعد خیلی مظلومانه اومده میگه آقا اگه صفرم پاک نکنید خیلی بدییی
این جلسه گفتم اگه بلدی اونو تاثیر نمیدم
پرسیدم بیست شد
بعد خیلی مظلومانه اومده میگه آقا اگه صفرم پاک نکنید خیلی بدییی
Forwarded from روحی پیر در بدنی جوان-
آدما دو دستهان: یه دسته دوستاشون رو بر اساس استانداردهاشون انتخاب میکنن، یه دسته هم استانداردهاشون رو بر اساس دوستاشون.
Forwarded from کولهگــرد
ـ
جوهر قلم من غم است.
وقتی میخواهم چیزی عمیق بنویسم که یک تکه از وجودم لابهلای کلماتش باشد، خودم را غرق در غم میکنم. دیوانگی؟! این چیزی فراتر از دیوانه بودن است :) من اسمش را "جنون" میگذارم؛ اوج دیوانگیست که در بین روزمرهات بگردی و یک زخم پیدا کنی!
تازه این شروع ماجراست. بعد چنان به این زخم ور میروی که خون پس بدهد. قلبت را مچاله کند. مبتلا بشوی. نفوذ کنی در لایههای پنهان رنجی که نشسته در کنج سینهات و وقتی به این نقطه رسیدی، شروع کنی به نوشتن.
جنونی بالاتر از این هست؟! گمان نکنم.
و من الآن در حال
غوطهور شدن در غم هستم ..
جوهر قلم من غم است.
وقتی میخواهم چیزی عمیق بنویسم که یک تکه از وجودم لابهلای کلماتش باشد، خودم را غرق در غم میکنم. دیوانگی؟! این چیزی فراتر از دیوانه بودن است :) من اسمش را "جنون" میگذارم؛ اوج دیوانگیست که در بین روزمرهات بگردی و یک زخم پیدا کنی!
تازه این شروع ماجراست. بعد چنان به این زخم ور میروی که خون پس بدهد. قلبت را مچاله کند. مبتلا بشوی. نفوذ کنی در لایههای پنهان رنجی که نشسته در کنج سینهات و وقتی به این نقطه رسیدی، شروع کنی به نوشتن.
جنونی بالاتر از این هست؟! گمان نکنم.
و من الآن در حال
غوطهور شدن در غم هستم ..