جاواتوری
201 subscribers
1.01K photos
146 videos
1 file
257 links
Download Telegram
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
درس شبه جزیره عربستان بود
گفتم آره عربا زمان جاهلی دختر به دنیا می آورند دخترا رو زنده به گور میکردند
بعد یکی از بچه ها گفت دستشوننننن دردددد نکنههههههه
اخم کردم گفتم چرا اینطور میگی؟
من من کرد گفت آخه خانواده ها و مامان بابا ها دخترا بیشتر دوست دارن
ما پسرا گردن نمی‌گیرن
من که دلم سوخت واسش 😭🤣🤣
جاواتوری
Video message
بشینه یا وایسه اخر 🤣
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
چقدر شلوغ شد چنلم
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🍌1
جاواتوری
Video message
خیلی خوشمزسسس
با سالاد عالیههه
رَرا.
جاواتوری
Video message
😂😂😂😂😂😂😂
تنها کسی که ویدیو مسیجام‌ کامل میبینه مریمه 😭😂
🍌2
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
تنها چیزی که خستگیم در می‌کنه
چای خونه مامان بزگیه
چای نوشیدیم و سیگار کشیدیم و شب‌ را به خنده صبح کردیم
امّا سرپناهی نداشتیم
تخت‌مان زمین بود و ملافه‌مان آسمان.
چه می‌گفتیم وقتی زمستان در قلب‌مان خانه کرد؟
سیگار می‌کشیدیم و برای هم‌دیگر از تبعیدگاه‌‌ می‌گفتیم
از رسم‌ها از آینده‌ی دست‌ها از گذشت‌ها.
بعد قسم خوردیم که هرچه زمان گذشت ما نگذریم از زخم‌مان
از سیگار کشیدن‌مان، از شادی و عاشقی‌مان.
ستاره‌‌ی کم‌سویی به ما رسید و راه‌مان دوتا شد
رو برگرداندیم و دست را برای بدرود بالا بُردیم
چیزی مُدام در چشم‌مان می‌چرخید
چیزی مُدام در قلب‌مان کوچک می‌شد.
در انتظار تو هستم
که خود را به من نمی‌رسانی
روزها و شب‌های سختی دارم
همه‌اش کنار جاده ایستاده‌ام
تمام سایه‌ها فریبم می‌دهند؛ تمام عابران دروغ می‌گویند؛ مگر می‌شود زنی را ندیده باشند
با پیراهن آبی، موهای شانه کرده، کفش‌های سفید که می‌رقصد
شعر می‌خواند و می‌آید
مگر می‌شود زنی را ندیده باشند
که نام مرا تکرار می‌کند
و سراغ مرا از عابران نگیرد
منتظرم همیشه منتظرم.

«محمود درویش.»
55❤‍🔥2🐳1🍌1💔1
جاواتوری pinned «چای نوشیدیم و سیگار کشیدیم و شب‌ را به خنده صبح کردیم امّا سرپناهی نداشتیم تخت‌مان زمین بود و ملافه‌مان آسمان. چه می‌گفتیم وقتی زمستان در قلب‌مان خانه کرد؟ سیگار می‌کشیدیم و برای هم‌دیگر از تبعیدگاه‌‌ می‌گفتیم از رسم‌ها از آینده‌ی دست‌ها از گذشت‌ها. بعد قسم…»
بیلاخ رو هم برای‌حج نگین باز کردم.
👍2