دیشب قشنگ گند زده بودم
هیچ وقت تو مسائل دو نفره از نفر سوم یا چهارم استفاده نکنید
حرف های خودتون در هر شرایط بزنید
دخترا لحن ها رو زود متوجه میشن که کدوم حرف از خودتون و کدوم یکی از بقیه است.
هیچ وقت تو مسائل دو نفره از نفر سوم یا چهارم استفاده نکنید
حرف های خودتون در هر شرایط بزنید
دخترا لحن ها رو زود متوجه میشن که کدوم حرف از خودتون و کدوم یکی از بقیه است.
❤🔥4
یکی از بچه ها سر کلاس گفت آقا میدونید چرا وقتی گربه ها نور تو چشمشون میخوره برق میزنه
گفتم نه چرا
گفت چون سو بالا میکنن :^)
گفتم نه چرا
گفت چون سو بالا میکنن :^)
❤🔥2
کلاس هشتم دو خیلی بهم انرژی میدن
همش ازم تعریف میکنن
یکیشون گفت آقا شما خیلی خفنی)
بعد آخر کلاس استراحت دادم این پنج تا سنگ بازی یه قل دو قل در آوردم صدای تک و تک می اومد منم رفتم ازشون گرفتم التماس میکرد میگقت آقا غلط کردم
بهم پس بدید
منم گفتم میدم آقای مدیر دفتر فردا ازش بگیر
دلم سوخت واسش.
همش ازم تعریف میکنن
یکیشون گفت آقا شما خیلی خفنی)
بعد آخر کلاس استراحت دادم این پنج تا سنگ بازی یه قل دو قل در آوردم صدای تک و تک می اومد منم رفتم ازشون گرفتم التماس میکرد میگقت آقا غلط کردم
بهم پس بدید
منم گفتم میدم آقای مدیر دفتر فردا ازش بگیر
دلم سوخت واسش.
❤🔥2
امروز سر کلاس یه بحثی انداختم حرف یک فیلم و اینا شد انیمه ببینن زیاد بودن هم وان پیس دیده بودن هم ناروتو اما یکیشون خیلی باحال بود
کلاس هشتم بود اما هرچی سریال فکر کنی دیده بود
میگفت من خاطرات خون آشام که هشت فصل تو یک هفته دیدم
گفتم چطوری
گفت صبح بلند میشدم ساعت هشت تا ظهر سرم تو گوشی فقط ظهر نیم ساعت ناهار میخوردم دوباره میرفتم سراغ سریال تاااا ساعت دوازده شب
اینطوری هشت فصل تموم کرده بود و من که دو سال هنوز وسطا فصل دوم هستم :-!
کلاس هشتم بود اما هرچی سریال فکر کنی دیده بود
میگفت من خاطرات خون آشام که هشت فصل تو یک هفته دیدم
گفتم چطوری
گفت صبح بلند میشدم ساعت هشت تا ظهر سرم تو گوشی فقط ظهر نیم ساعت ناهار میخوردم دوباره میرفتم سراغ سریال تاااا ساعت دوازده شب
اینطوری هشت فصل تموم کرده بود و من که دو سال هنوز وسطا فصل دوم هستم :-!
❤🔥2
امروز کلاسا سنگینی دارم
بخصوص کلاس نهم دو
اصلا هیچ جوره نمیشه باهاشون ارتباط گرفت و کانتکت نمیشه
بخصوص کلاس نهم دو
اصلا هیچ جوره نمیشه باهاشون ارتباط گرفت و کانتکت نمیشه
❤🔥2
Forwarded from 𝐒𝐨𝐮𝐥 ˓ ִֶָ ࣪✨
ب این فکر میکردم ک چرا لذت بردن از بوی قهوه، ورق زدن کتاب و غرق در خوندنش شدن، قدم زدن روی برگهای خشک پاییز، نگاه کردن به آسمونِ آرومه شب، پیدا کردن ی یادداشت قدیمی که گوشهی دفتر جا مونده هیچ وقت برایمن عادی نمیشه و هربار از احساس کردنشون ب وجد میام. هیچوقت عادی نمیشن، چون اینها "چیزهای سادهای" نیستن؛ اینها کلیدهای کوچیکن برای باز کردن درهای بزرگی که به روح و احساساتمون میرسن. هر بار لمسشون میکنی، یه در تازه باز میشه.
امروز حتی کلاسم هم سخت ترین کلاس ممکن بود
نهم دو
بچه ها شر
و اصلا حرف گوش نمیدادند
اصلا اصلا
نهم دو
بچه ها شر
و اصلا حرف گوش نمیدادند
اصلا اصلا