Forwarded from کوچهباغ۱۹
آنجایی که هیچ امیدی باقی نمانده، باید ابداعش کرد. عادت به ناامیدی از خود ناامیدی بدتر است.
آلبر کامو
🍌3❤1🍓1
گر چه او هرگز نمی گیرد سراغ ما ولی
قلب ما دائم تپش دارد برای دیدنش...
قلب ما دائم تپش دارد برای دیدنش...
🍓3❤2
Forwarded from آرزوی پنهان✨ (فاطمه؛🌱)
شعری که این روزا خیلی میاد تو ذهنم:
دلا غافل ز سبحانی چه حاصل؟!
اسیر نفس شیطانی چه حاصل؟!
بودقدر تو برتر از ملائک
تو قدر خود نمیدانی چه حاصل؟!
:))
دلا غافل ز سبحانی چه حاصل؟!
اسیر نفس شیطانی چه حاصل؟!
بودقدر تو برتر از ملائک
تو قدر خود نمیدانی چه حاصل؟!
:))
❤6🍓1
بابا یک کمربند آورده مغازه میگه اینا ۸۵ بفروش
بهش میگن بابا ۸۵ وجه جالبی ندارا یا ۹۰ بگو یا ۸۰
الان گیر داده میگه مشگل ۸۵ چیه و فلان فلاننن
پدر من
من یه چیزی میدونم که میگم ۸۵ نگووو
هر عدیی اصلا۱۰۰ بگو
توضیح هم از من نخواه فقط حرفم گوش بدههه
بهش میگن بابا ۸۵ وجه جالبی ندارا یا ۹۰ بگو یا ۸۰
الان گیر داده میگه مشگل ۸۵ چیه و فلان فلاننن
پدر من
من یه چیزی میدونم که میگم ۸۵ نگووو
هر عدیی اصلا۱۰۰ بگو
توضیح هم از من نخواه فقط حرفم گوش بدههه
🍌11
Forwarded from •خۆرەتاو🌞
غروب را دوست دارم؛
آن لحظهی لرزانِ میان بودن و نبودن را،
وقتی آسمان، جامهای از آتش و ارغوان بر تن میکند
و نور، آخرین نفسهایش را
پشت شانههای خاموشِ کوهها
آهسته آهسته رها میسازد.
در غروب محو میشوم،
چنان قطرهای که در آغوش دریا
نام خویش را فراموش میکند
تا معنای خویش را بیابد.
میان آن شکوهِ پرتپشِ نورِ رو به خاموشی
گمشدهی خویش را پیدا میکنم؛
انگار کسی از درونم
آهسته صدایم میزند
و مرا به خویشتن بازمیگرداند.
هر روز،
در همان مرز باریکِ میان روشنایی و تاریکی،
خودم را مییابم؛
با قلبی سبکتر
و نگاهی که دوباره به جهان ایمان آورده است.
اما
این دیدار کوتاه است…
غروب، امانتی است چند دقیقهای.
شب میآید
و مرا از خودِ تازه یافتهام جدا میکند؛
چنان دستی که چراغی را
در نیمهی دعا خاموش کند.
باز میمانم
با اندوهی شیرین،
با خاطرهی آن آشتیِ کوتاه
میان من و من.
و فردا
دوباره چشم به راهِ غروب مینشینم،
به امید آنکه شاید
روزی
این نورِ رو به افول
به جای رفتن،
در من بماند…
آن لحظهی لرزانِ میان بودن و نبودن را،
وقتی آسمان، جامهای از آتش و ارغوان بر تن میکند
و نور، آخرین نفسهایش را
پشت شانههای خاموشِ کوهها
آهسته آهسته رها میسازد.
در غروب محو میشوم،
چنان قطرهای که در آغوش دریا
نام خویش را فراموش میکند
تا معنای خویش را بیابد.
میان آن شکوهِ پرتپشِ نورِ رو به خاموشی
گمشدهی خویش را پیدا میکنم؛
انگار کسی از درونم
آهسته صدایم میزند
و مرا به خویشتن بازمیگرداند.
هر روز،
در همان مرز باریکِ میان روشنایی و تاریکی،
خودم را مییابم؛
با قلبی سبکتر
و نگاهی که دوباره به جهان ایمان آورده است.
اما
این دیدار کوتاه است…
غروب، امانتی است چند دقیقهای.
شب میآید
و مرا از خودِ تازه یافتهام جدا میکند؛
چنان دستی که چراغی را
در نیمهی دعا خاموش کند.
باز میمانم
با اندوهی شیرین،
با خاطرهی آن آشتیِ کوتاه
میان من و من.
و فردا
دوباره چشم به راهِ غروب مینشینم،
به امید آنکه شاید
روزی
این نورِ رو به افول
به جای رفتن،
در من بماند…
❤2