میروم آنجا که ...
دلی بهرِ دلی تب دارد ،
عشق زیباست و حرمت دارد ...!
دلی بهرِ دلی تب دارد ،
عشق زیباست و حرمت دارد ...!
سهراب سپهری
⚡3🍓1
Forwarded from گالریِ اَبرِ سفید.
یه نقطه بعدِ از دست دادن هست که فقدانرو میپذیری و اون غمو به عمیقترین جای قلبت میسپری. اون آتیش زیر خاکستر تا ابد همونجاس و توی اون نقطه آدمیزاد قویترین ورژن خودشو میبینه.
🍓2❤1
Forwarded from آخرین اَنگور؛
همه تنها هستند،
اما آدم عاشق تنهاتر است؛ وقتی میبیند معشوقش هم توان درک او را ندارد، تنهاییاش عریانتر میشود.
اما آدم عاشق تنهاتر است؛ وقتی میبیند معشوقش هم توان درک او را ندارد، تنهاییاش عریانتر میشود.
🍓3❤1
_این دانش آموزام که استوری هامو لایک میکنن هر کدوم مسمتر کمکشون میکنم
معرفت دارن
معرفت دارن
❤3🍓3⚡1
Forwarded from gécé yârısı (Zâhrā)
از تاریکی های درونت بهم بگو من باز هم طوری نگاهت میکنم که انگار خورشیدی …💖
🍓2❤1
Forwarded from Meow (🌞)
«جنون امانش را بریده بود.
از توی سایه ماندن خسته شده بود؛ از زندگی کردن در نیمهای که هیچوقت نور ندید.
تهِ قلبش دختربچهای زندانی بود.
با زانوهای بغلگرفته و چشمهایی که از گریه سوخته بودند.
اما او به او اهمیتی نمیداد.
هر بار که صدای هقهقش بلند میشد، با تمام قدرت سرکوبش میکرد؛
انگار خاموش کردن آن صدا، تنها راه زنده ماندن خودش بود.
هقهقهای دختربچه آرام نبود.
از گوشههای دلش بالا میآمد،
مثل مهی سرد که بیاجازه تمام بدنش را در بر میگرفت،
در استخوانهایش مینشست،
و نفس کشیدن را سخت میکرد.
و او هر روز،
کمی بیشتر از دیروز سیاه میشد.
کمی دورتر از خودش.
کمی بیصداتر.
تا جایی که دیگر نمیدانست
دختربچه زندانی است…
یا خودش.»
از توی سایه ماندن خسته شده بود؛ از زندگی کردن در نیمهای که هیچوقت نور ندید.
تهِ قلبش دختربچهای زندانی بود.
با زانوهای بغلگرفته و چشمهایی که از گریه سوخته بودند.
اما او به او اهمیتی نمیداد.
هر بار که صدای هقهقش بلند میشد، با تمام قدرت سرکوبش میکرد؛
انگار خاموش کردن آن صدا، تنها راه زنده ماندن خودش بود.
هقهقهای دختربچه آرام نبود.
از گوشههای دلش بالا میآمد،
مثل مهی سرد که بیاجازه تمام بدنش را در بر میگرفت،
در استخوانهایش مینشست،
و نفس کشیدن را سخت میکرد.
و او هر روز،
کمی بیشتر از دیروز سیاه میشد.
کمی دورتر از خودش.
کمی بیصداتر.
تا جایی که دیگر نمیدانست
دختربچه زندانی است…
یا خودش.»
⚡2❤1🍓1
⚡1🍓1