جاواتوری
202 subscribers
1.02K photos
147 videos
1 file
256 links
Download Telegram
جاواتوری
من انتخاب کردم از هشت صبح کلاسم
پس یک روزش باید بپیچونی که من میاممم
Forwarded from Moon🌚 (𝚜𝚊𝚛𝚊)
زندگی شاید همینه؛
کنار اومدن با چیزی که نمیتونیم تغییرش بدیم،
دوست داشتن چیزی که همین حالا وجود داره،
و ساختن چیزی که هنوز نیومده...
🍓5
_me
🍓31
Forwarded from _خــ‌زانه‌خــ‌یال_ (سیده‌النجـوا¹³³)
چالــــ‌¹ـــش
این پیام و فور کن چنلت تا من هم بر طبق وایب چنلت یه کتاب معرفی کنم :) 🫴
نبینم جوین نیستید ها
🍓3
Forwarded from به من فکر کن!
یه ادم کمال گرا در کاراش
و به. اگه کاریو انجام بده تا تهش میرسونه
مهربون
کمی شلخته
اهل اداب و رسوم
اما سنتی نیست
و‌همین طور احترام براش مهمه

https://t.me/kajjj1
🍓3
_حلما
3🍓2
میروم آنجا که ...
دلی بهرِ دلی تب دارد ،
عشق زیباست و حرمت دارد ...!


سهراب سپهری
3🍓1
‏یه نقطه بعدِ از دست دادن هست که فقدان‌رو می‌پذیری و اون غمو به عمیق‌ترین جای قلبت می‌سپری. اون آتیش زیر خاکستر تا ابد همون‌جاس و توی اون نقطه آدمیزاد قوی‌ترین ورژن خودشو می‌بینه.
🍓21
Forwarded from منِ خام (Narges)
من که فعلا سرشو گرفتم، تا بعدا سامونم بگیرم.
🍓32
Forwarded from آیی شرلی
‏من کاملا یهویی و بدون دلیل:))))))))))))))))
2🍓2
Forwarded from Dr.FryTo (F.t)
شاعر قشنگ میگه:

"از درون، آشفته و ظاهر چو کوهی استوار
رنج ها اینگونه ما را مرد بار آورده اند!"

روزتون بخیر🌻
🍓21
امروز دارم چنلم به گند میکشما
🍓31
Forwarded from جیبِ دل.
با او می‌توانستم بعد از گریه‌های بلند،
به چیزهای کوچک بخندم..
🍓21
Forwarded from آخرین اَنگور؛
همه تنها هستند،
اما آدم عاشق تنهاتر است؛ وقتی می‌بیند معشوقش هم توان درک او را ندارد، تنهایی‌اش عریان‌تر می‌شود.
🍓31
Forwarded from کُنامِ کبود (Y)
دروغ در ابتدا پیروز می‌شود و حقیقت در پایان.
2🍓2
_این دانش آموزام که استوری هامو لایک میکنن هر کدوم مسمتر کمکشون میکنم
معرفت دارن
3🍓31
Forwarded from gécé yârısı (Zâhrā)
از تاریکی های درونت بهم بگو من باز هم طوری نگاهت میکنم که انگار خورشیدی …💖
🍓21
Forwarded from Meow (🌞)
«جنون امانش را بریده بود.
از توی سایه ماندن خسته شده بود؛ از زندگی کردن در نیمه‌ای که هیچ‌وقت نور ندید.
تهِ قلبش دختر‌بچه‌ای زندانی بود.
با زانوهای بغل‌گرفته و چشم‌هایی که از گریه سوخته بودند.
اما او به او اهمیتی نمی‌داد.
هر بار که صدای هق‌هقش بلند می‌شد، با تمام قدرت سرکوبش می‌کرد؛
انگار خاموش کردن آن صدا، تنها راه زنده ماندن خودش بود.
هق‌هق‌های دختر‌بچه آرام نبود.
از گوشه‌های دلش بالا می‌آمد،
مثل مهی سرد که بی‌اجازه تمام بدنش را در بر می‌گرفت،
در استخوان‌هایش می‌نشست،
و نفس کشیدن را سخت می‌کرد.
و او هر روز،
کمی بیشتر از دیروز سیاه می‌شد.
کمی دورتر از خودش.
کمی بی‌صدا‌تر.
تا جایی که دیگر نمی‌دانست
دختر‌بچه زندانی است…
یا خودش.»
21🍓1
_ وضعیت من هر شب قبل کلاسام که ایتا چک میکنم
6🍓3