فکر کنم پنج یا شیش سالم بود که به نعتی واقعی تولد درک کردم
یه کیک بزرگ و مهمونا زیاد و منی که خوشحال ترین بچه دنیا بودم اون لحظه
همه کادو ها باز کردم نوبت رسید به کادو بابا و مامان یه شیا بزرگ که کادو پیچ کرده بودن واسم آوردن تقریبا نصف یا نصف بیشتر من بود
کادو که باز کردم
واوووو سلطان جنگللل بود
یه عروسک شیر بزرگ که نمیتونم توصیف کنم چقدر دوستش داشتم
بعد اون شب شیر شد همخواب و همراه و همبازی من
و هنوز که هنوزه دارمش
و نگاه کردن بهش اون ذوق تولدمو بهم یادآور میشه
یه کیک بزرگ و مهمونا زیاد و منی که خوشحال ترین بچه دنیا بودم اون لحظه
همه کادو ها باز کردم نوبت رسید به کادو بابا و مامان یه شیا بزرگ که کادو پیچ کرده بودن واسم آوردن تقریبا نصف یا نصف بیشتر من بود
کادو که باز کردم
واوووو سلطان جنگللل بود
یه عروسک شیر بزرگ که نمیتونم توصیف کنم چقدر دوستش داشتم
بعد اون شب شیر شد همخواب و همراه و همبازی من
و هنوز که هنوزه دارمش
و نگاه کردن بهش اون ذوق تولدمو بهم یادآور میشه
⚡7
رفته بودم سالن
باورتون نمیشه یه پسره خیلی خیلی ناز اومده بود اسمش سینا بود
از این پسر گوگولی و کوچولو و سفیدا
هی منو صدا میکرد نخ میداد
واقعاااا نازززههه
حیف پسر عمه رفیقمه
بغل و رو بوسی هم کردم تازه وقتی بازی تموم شد
صورتشششش و پوستشششش صاف هاااا
باورتون نمیشه یه پسره خیلی خیلی ناز اومده بود اسمش سینا بود
از این پسر گوگولی و کوچولو و سفیدا
هی منو صدا میکرد نخ میداد
واقعاااا نازززههه
حیف پسر عمه رفیقمه
بغل و رو بوسی هم کردم تازه وقتی بازی تموم شد
صورتشششش و پوستشششش صاف هاااا
⚡8
مأیوس نباش
من امیدم را در یأس یافتم
مهتابم را در شب
عشقم را در سال بد یافتم
و هنگامی که داشتم خاکستر میشدم
گر گرفتم ...
من امیدم را در یأس یافتم
مهتابم را در شب
عشقم را در سال بد یافتم
و هنگامی که داشتم خاکستر میشدم
گر گرفتم ...
⚡7
Forwarded from مِلودی