جاواتوری
Yas – Mosafer (128)
من یاسرم که قاصدم عازمم
واسه حرف تازه تر که لازمن واسه رپ
یه سال و نیمه که دورم از وطن و قافلم
حالا اینا بمونه واسه بعد عازمم باس برم
می بینی دید دارم واسه پیشرفت صلح
من تا شش هفت صبح
بیدارم و دوباره می خوابم با نیش خند تو
من یه مسافرم که تو کشور مجاورم
ولی فقط اینو خدا می دونه بعد ازنجا کجا برم
این داره بم مشت میزنه
فک می کنن داره بهم خوش می گذره
شهر فرنگ و اون ور آب از دور دست بهتر و خوشتیپ تره
حرفام عین عینکه که واضح ببینی
پازل بچینی واسه یه چیزی واقعیتی که یاسر کشید
رقمی تو بانک ندارم به احدی باج ندادم
از احدی باک ندارم تو سرم الکی تاج ندارم
من واسه این نخوندم که حق فیت بیشتر بدن
بذار تا بشین پای نقد فیلم پیشرفت من
تقریبا فهمیدم که با پول و شهرت پز دادن
یعنی فورا فرصت و مفت دادن
زود از قدرت افتادن من نمیگم خوبم ممتازم
ولی اینو بودن ازم وجدانن تو رپ مولوی استادمه
خونم جوهر خودکارمه
دستات و باز کن با من انن
اینو می دونی که منو تو باهم دنیا توی مشتمونه
من قدرت کلمه رو باور دارم
میرم بی حد و مرز من میرم تا فتح رپ
دوبراه همین و بگو تو
دستات و باز کن با من انن
اینو می دونی که منو تو باهم دنیا توی مشتمونه
من قدرت کلمه رو باور دارم
میرم بی حد و مرز من میرم تا فتح رپ
بهم میگی محافظه کارم تو رپ ملاحظه کارم
بگو به کجا رسیدن اونایی که فاز مبارزه دارن
همه پخش پلا یه سری که نعشه خراب
یه که دنبال بچه عروسکا با کفش طلان
میگی من واسه شهرت می خونم
میگی واشه شو رپ می خونم
وقتی که میگی دیگه شوکت می دونم
اونوقته که شوکت می کنم
من رویا بافم ولی تورویام عمیقا چون
هر چی که تو رویام ساختم دقیقا واسم حقیقت شد
فکر من اینه که چقدر فاصله داریم از مرکز مقصد
این همه معدن و مخزن
این همه هستن مغزن
ولی وقتی که دورت دیواره دورت پر دیواره
شدی از این دورت بیزار و میری دنبال مهر ویزا
کم می کنن زن و فرزند
گوله میرن دم مقصد
خونه زندگی و آب می کنن فردا لب مرزن
سرخورده بی عاره
میگی این کلبه بیماره
دردی که عمیقه روی سرطان نمیشه چسب زخم زد
دستات و باز کن با من عانن
اینو می دونی که منو تو باهم دنیا توی مشتمونه
من قدرت کلمه رو باور دارم
میرم بی حد و مرز من میرم تا فتح رپ
دوبراه همین و بگو تو
دستات و باز کن با من عانن
اینو می دونی که منو تو باهم دنیا توی مشتمونه
من قدرت کلمه رو باور دارم
میرم بی حد و مرز من میرم تا فتح رپ
دو پهلو نمی خوام حرف بزنم
فازش زیادی باب شده
از بس کلمات تند می دون پهلوهاشون آب شده
ضمن این که الکی ادعا نمی کنم
فردا هم اگه بدم و بگن ضد حال نمی خورم
من کلی حرفه تو جیبم
من گوله برف تو شیبم
من روی صحنه خورشیدم
هر روز هفته پوشیدم
تا با قدرت مختار و جوهر خودکار روی صفحه دوشیدم
تا بالاخره دیدم اینو می تونم کلمات و همه توی مغر تو چیدم
تاوقتی که زندگی کار داشت می مونم
مستقیما در راستاش می دوم
من پای کار باش می مونم
زخمام و بانداژ می کنم
حرفام و تک تک یادداشت می کنم
مغزم و درگیر داستان می کنم
خود شب تا صبح با نور لپ تاپ کف دفتر و آسفالت می کنم
دیگه زمان سعود رشد سطح طبقاته
از حله حوله ها هم فاکتور بگیر که فوش بچه صلواته
می بینی قلم می دوزه زمین و زمان پیامش و میده به پیر و جوان و
من و تو می تونیم کنار همدیگه اداره کنیم مسیر جهان و
دستات و باز کن با من عانن
من یه مسافرم ولی بخیر گذشت
فقط خوشحالم که بخیر گذشت
دیگه سفر تموم شد
⚡2
آدم های که ما تو مراحل مختلف زندگیمون برخورد میکنیم بهشون
بخش زیادی از شخصیت و مسیر آینده مون رو تعیین میکنند.
بخش زیادی از شخصیت و مسیر آینده مون رو تعیین میکنند.
⚡4
امشب آدم غمگینی ام
اینکه نمیدونم آینده چطور قرار واسم رقم بخوره انگار هر ثانیه تو مغز و قلبم با صدای بلند و آژیر تکرار میشه
همش هم تکرار و تکرار و تکرار...
اینکه نمیدونم آینده چطور قرار واسم رقم بخوره انگار هر ثانیه تو مغز و قلبم با صدای بلند و آژیر تکرار میشه
همش هم تکرار و تکرار و تکرار...
⚡3❤🔥1
اتفاق میافتد که کسی قطعهای تاریک از قلبت را روشن کند که کلا وجودش را از یاد برده بودی ...🌱
⚡3
فردا مدرسه ایده ای ندارم چه کار کنم
بچه ها جدید و مدرسه جدید هنوز عادت نکردم بهشون برای بچه ها هفتم و هشتم و نهم این همه حجم درس مطالعاتشون زیاده که وقت نمیکنم درباره زندگی باهاشون حرف بزنم
یا درس زندگی
اما باز هم سعی میکنم از زندگی بگم براشون
بچه ها دوازدهمی که امسال دارم فقط یک جلسه باهاشون درباره آینده شون حرف زدم
و یک جمله ای رو ده بار تکرار کردم براشون «تنها چیزی که میتونه شما رو محدود کنه مغز و تفکر خودتون هست»
از الان بهشون گفتم دانشگاهی برید دور از خونه و شهر و روستا خودتون یه جایی که یادبگیرید درس و...نه
زندگی کردن،لذت بردن از زندگی و درست زندگی کردن رو یاد بگیرن
گفتم دانشگاه بزنید رشت،ساری،بابل،کرمانشاه،بندر عباس.....نترسید از جای جدیدی رفتن
بچه ها جدید و مدرسه جدید هنوز عادت نکردم بهشون برای بچه ها هفتم و هشتم و نهم این همه حجم درس مطالعاتشون زیاده که وقت نمیکنم درباره زندگی باهاشون حرف بزنم
یا درس زندگی
اما باز هم سعی میکنم از زندگی بگم براشون
بچه ها دوازدهمی که امسال دارم فقط یک جلسه باهاشون درباره آینده شون حرف زدم
و یک جمله ای رو ده بار تکرار کردم براشون «تنها چیزی که میتونه شما رو محدود کنه مغز و تفکر خودتون هست»
از الان بهشون گفتم دانشگاهی برید دور از خونه و شهر و روستا خودتون یه جایی که یادبگیرید درس و...نه
زندگی کردن،لذت بردن از زندگی و درست زندگی کردن رو یاد بگیرن
گفتم دانشگاه بزنید رشت،ساری،بابل،کرمانشاه،بندر عباس.....نترسید از جای جدیدی رفتن
⚡7