هر آن چه را که به سختی
در دستهایت نگاه داشتهای
هر آن چه را که به سختی
به آن عشق میورزی
هر آن چه را که اکنون به سختی
از آن توست
رها کن ای مونس من
تا به راستی از آن تو باشد ...🌱
در دستهایت نگاه داشتهای
هر آن چه را که به سختی
به آن عشق میورزی
هر آن چه را که اکنون به سختی
از آن توست
رها کن ای مونس من
تا به راستی از آن تو باشد ...🌱
🕊3
Forwarded from نورآ ⋆˙⟡
همیشه در میانهای مبهم گرفتار بودیم؛نه باهم بودنمان قطعیتی داشت و نه اکنون که جدایی میانمان افتاده، نشانی از پایان در دسترس است.
نمیدانم بایستم یا بروم، منتظر بمانم یا عبور کنم؛ تنها میدانم که اکنون، همهچیز در هالهای سنگینتر از پیش فرو رفته است.
پایان ما شبیه خطی روشن نبود، شبیه مهی غلیظ بود که مرز میان «با تو بودن» و «بیتو بودن» را بلعیده است و من در این مه، چون مسافری سرگردان، نمیدانم بلاتکلیفیِ حضورت آرامتر بود یا بلاتکلیفیِ نبودنت، جانسوزتر.
نمیدانم بایستم یا بروم، منتظر بمانم یا عبور کنم؛ تنها میدانم که اکنون، همهچیز در هالهای سنگینتر از پیش فرو رفته است.
پایان ما شبیه خطی روشن نبود، شبیه مهی غلیظ بود که مرز میان «با تو بودن» و «بیتو بودن» را بلعیده است و من در این مه، چون مسافری سرگردان، نمیدانم بلاتکلیفیِ حضورت آرامتر بود یا بلاتکلیفیِ نبودنت، جانسوزتر.