Forwarded from نورآ ⋆˙⟡
هوا ابری بود. از صبح، دلِ آسمان گرفته بود، درست مثل دلِ من. روی نیمکتِ خیس نشستم، بیاعتنا به سردی چوب، بیاعتنا به خیسیِ لباسم. او رفته بود، و در لحظهای که رفت، انگار تمام معنا از دنیا بیرون کشیده شد. هیچ چیز دیگر اهمیت نداشت نه لباس، نه نگاه رهگذران، نه حتی باران.به آسمان خیره ماندم. قفسهی سینهام میسوخت. نمیدانستم از دلتنگیست، یا از نبودِ او. عادت داشت همیشه از باران فرار کند، از خیس شدن بدش میآمد. حالا جایش گرم و امن نیست، و من اینجا، زیر بارانی که او هیچوقت دوست نداشت، نشستهام و ساکت فرو میریزم.کاش میدانستم آخرینبار که نگاهش کردم، آخرینبار است. شاید آنوقت لبخندم را کمی محکمتر نگه میداشتم، شاید حرفی میزدم، چیزی میگفتم تا رفتنش آسان نباشد. اما رفت، بیهیاهو، بیخداحافظی، مثل فصلی که تمام میشود و هیچکس متوجهش نیست. قطرهها آرام روی صورتم میلغزیدند، نمیدانستم باران است یا اشک. دستم را جلو آوردم؛ شاید برای گرفتنِ باران، شاید برای لمسِ خیالش. شهر سرد بود، بیروح و خیس، اما بدتر از همه این بود که هنوز بوی او را داشت.آدم وقتی میماند و دیگری میرود، چیزی در وجودش خاموش میشود. من از آن روز به بعد، دیگر آدم سابق نبودم. شاید هنوز نفس میکشیدم، اما زندگی در من نفس نمیکشید.
امشب خیلی زمستون شده ، ازون شباست که دوست نداری تنها بگذرونیش انگار مزه اش به حضور آدمیِ ؛
صدای باد از بیرون میاد
و تلاش شعله های بخاری برای گرم نگه داشتن اتاق ..
نور ریسه کنار آینه برام قشنگ :)
زمستون شد ..
صدای باد از بیرون میاد
و تلاش شعله های بخاری برای گرم نگه داشتن اتاق ..
نور ریسه کنار آینه برام قشنگ :)
زمستون شد ..
❤🔥3