جاواتوری
یه ساندویچی برد منو حسن اندازه یک ساندویچ چهار نفره کباب ترکی ریخت تو نون
از شام یهویی آخر شب.
1🕊1
« شاخه نبات بی حافظ »
آقااااااا این غذا عشق منه عه ، به دو پیازه میگوی من چیزی نگیدا
واقعا خوشمزه بودددد
اصلا توصیفش نمیتونم بکنم
از میگو بدم می اومد قبلش
اصلا توصیفش نمیتونم بکنم
از میگو بدم می اومد قبلش
Forwarded from انجمن ستارگان مرده * (سارا)
منتظر بودم چای سرد شه و بهش گفتم حس میکنم دیگه هیچوقت نمیتونم به خودم برگردم. حس میکنم یه ورژن از من توی گذشته بین آدمها، اتفاقها و مکان ها مونده و منِ الان یک گوشه تنهام. قول داد همه چیز بهتر میشه ولی من تمام مسیر به این فکر میکردم تاریک که باشی هیچکس نزدیکت نمیاد، همه از کنارت رد میشن، کم کم از یادها میری و در آخر تموم میشی؛ تاریکم، خیلی زیاد.
به جای فکر کردن به نخواستنها،
نشدنها و قضاوت کردنها؛
به اتفاقات و آدمهای خوبِ زندگیات فکر کن
و رویاهایی که تا برآورده شدنشان،
چیز زیادی نمانده...
به جای نشستن و افسوس خوردن
برای لکههای کوچکِ روی شیشه؛
پنجرهات را باز کن،
زیباییهای منظره را ببین
و قهوهات را بنوش...
بیخیالِ هرچیز که نمیخواهی
و هرچیز که نمیشود...
مگر دنیا چند روز است؟! ...🌱
نشدنها و قضاوت کردنها؛
به اتفاقات و آدمهای خوبِ زندگیات فکر کن
و رویاهایی که تا برآورده شدنشان،
چیز زیادی نمانده...
به جای نشستن و افسوس خوردن
برای لکههای کوچکِ روی شیشه؛
پنجرهات را باز کن،
زیباییهای منظره را ببین
و قهوهات را بنوش...
بیخیالِ هرچیز که نمیخواهی
و هرچیز که نمیشود...
مگر دنیا چند روز است؟! ...🌱