یه وقتایی باید رفت...!
اونم با پای خودت...!
باید جات تو زندگی بعضیا خالی کنی...!
درسته تو شلوغیاشون متوجه نمیشن چی میشه..!
ولی بدون...
یه روزی...
یه جایی...
بدجوری یادت می افتن که دیگه دیر شده..
اونم با پای خودت...!
باید جات تو زندگی بعضیا خالی کنی...!
درسته تو شلوغیاشون متوجه نمیشن چی میشه..!
ولی بدون...
یه روزی...
یه جایی...
بدجوری یادت می افتن که دیگه دیر شده..
لطفاً با حوصله و تعمق بخوانید فکر کنم ارزش وقت گذاشتن دارد
متنی بسیار زیبا و قابل تامل :
آموزگار سر کلاس گفت:
"کشتی مسافران را بر عرشه داشت؛
در حال گردش و سیاحت بودند.
قصد تفریح داشتند.
امّا، همه چیز همیشه بر وفق مراد آدمی نیست!
کشتی با حادثه روبرو شد
و نزدیک به غرق شدن
و به زیر آب فرو رفتن!
روی عرشه زن و شوهری بودند .
هراسان به سوی قایق نجات دویدند
امّا وقتی رسیدند،
فهمیدند که فقط برای یک نفر دیگر جا مانده است!
در آن لحظه، مرد همسرش را پشت سر گذاشت
و خودش به درون قایق نجات پرید.
زن، مبهوت، بر عرشۀ کشتی باقی ماند!
کشتی در حال فرو رفتن بود.
زن، در حالی که سعی میکرد،
در میان غرّش امواج دریا،
صدای خود را به گوش همسرش برساند،
فریاد زد و کلامی بر زبان راند."
آموزگار دم فرو بست و دیگر هیچ نگفت.
از شاگردان پرسید:
به نظر شما زن چه گفت؟؟؟
هر کسی چیزی گفت.
بیشتر دانشآموزان حدس زدند که زن گفت:
"بیزارم از تو!
چقدر کور بودم و تو را نمیشناختم!"
آموزگار خشنود نگشت.
ناگاه متوجّه شد پسرکی در تمام این مدّت سکوت اختیار کرده
و هیچ سخن نمیگوید!
از او خواست که جواب گوید
و اگر مطلبی به ذهنش میرسد بیان کند.
پسرک اندکی خاموش ماند و سپس گفت:
"خانم معلّم!
بر این باورم که زن فریاد زده است که
مراقب فرزندمان باش!"
آموزگار در شگفت ماند و پرسید:
"مگر تو قبلاً این داستان را شنیده بودی؟ "
پسرک سرش را تکان داده گفت:
"خیر؛ امّا مادر من هم قبل از آن که از بیماری جان به جانآفرین تسلیم کند،
به پدرم همین را گفت."
آموزگار با ندایی حزین گفت:
"آری!
پاسخ تو درست است."
بعد، ادامه داد:
کشتی به زیر آب فرو رفت.
مرد به خانه رسید و دخترشان را به تنهایی بزرگ کرد و پرورش داد.
سالها گذشت.
مرد به همسرش در آن عالم پیوست!
روزی دخترشان،
هنگامی که به مرتّب کردن اوراق و آنچه که از پدرش باقی مانده مشغول بود،
دفتر خاطرات پدر را یافت!
دریافت که قبل از آن که پدر و مادرش به مسافرت دریایی بروند،
معلوم شده بود که مادرش به بیماری بیدرمانی دچار شده بود که دیگر زندگی او چندان به درازا نمیکشید!
در آن لحظۀ حسّاس،
پس در حقیقت
پدر از تنها فرصت زنده ماندن برای پرورش دخترشان سود جُسته بود!
پدر در دفتر خاطراتش نوشته بود:
«چقدر مشتاق بودم که با تو در اعماق اقیانوس مقرّ گیرم،
امّا به خاطر دخترمان،
گذاشتم که تو به تنهایی به ژرفنای آبهای دریا بروی.»"
داستان خاتمه یافت.
کلاس در خاموشی فرو رفت.
آموزگار میدانست که دانشآموزانش درس اخلاقی این داستان را دریافته بودند؛
درس مربوط به خیر و شرّ،
خوبی و بدی، در این جهان را.
در ورای هر کاری،
هر فریادی،
هر سخنی،
پیچیدگی بسیاری وجود دارد
که درک آنها مشکل است.
به این علّت است که هرگز نباید سطحی بیاندیشیم و دیگران را بدون آن که ابتدا آنها را درک کرده باشیم،
محلّ داوری خود قرار دهیم.
کسی که مایل است صورت حساب را پرداخت کند،
بدان علّت نیست که جیبی مملو از پول دارد،
بلکه دوستی و رفاقت را بیش از پول ارج مینهد.
کسانی که در محلّ کار،
ابتکار عمل را به دست میگیرند،
نه بدان علّت است که احمقند
بلکه چون مفهوم مسئولیت را نیک میدانند!
کسانی که بعد از هر جنگ و دعوایی،
زبان به پوزش باز میکنند
و از در اعتذار وارد میشوند،
نه بدان علّت است که خود را مدیون شما میدانند؛
بلکه از آن روی است که شما را دوست واقعی خود میدانند.
کسانی که برای شما متنی را میفرستند،
نه بدان سبب است که کار بهتری ندارند که انجام دهند،
بلکه از آن روی است که مهر شما را در دل و جان دارند!
یک روز، همۀ ما از یکدیگر جدا خواهیم شد!
دلمان برای گفتگوهای خویش دربارۀ همه چیز و هیچ چیز تنگ خواهد شد!
رؤیاهای خویش را به یاد خواهیم آورد.
روزها و ماهها و سالها از پی هم خواهد گذشت
تا بدانجا که دیگر هیچ تماسی برقرار نخواهد بود.
یک روز فرزندان ما نگاهی به این عکسهای ما خواهند افکند و خواهند پرسید:
"اینها چه کسانند؟"
و ما با اشکی پنهان،
در چشم لبخندی خواهیم زد
زیرا سخنی بس مؤثّر قلب ما را متأثّر میسازد؛ پس خواهیم گفت:
"اینها همان کسانند
که من بهترین روزهای زندگیام را با
آنها گذراندهام."
شخصی می گفت:
«من سی سال دارم.»
بزرگی به او خرده گرفت و گفت:
«نباید بگویی سی سال دارم، باید بگویی آن سی سال را دیگر ندارم.»
راستی شما به جای سال هایی که دیگر ندارید، چه دارید؟
جز محبت و نيكي چيزي باقي نمي ماند.
"فلورانس نایتینگل"
متنی بسیار زیبا و قابل تامل :
آموزگار سر کلاس گفت:
"کشتی مسافران را بر عرشه داشت؛
در حال گردش و سیاحت بودند.
قصد تفریح داشتند.
امّا، همه چیز همیشه بر وفق مراد آدمی نیست!
کشتی با حادثه روبرو شد
و نزدیک به غرق شدن
و به زیر آب فرو رفتن!
روی عرشه زن و شوهری بودند .
هراسان به سوی قایق نجات دویدند
امّا وقتی رسیدند،
فهمیدند که فقط برای یک نفر دیگر جا مانده است!
در آن لحظه، مرد همسرش را پشت سر گذاشت
و خودش به درون قایق نجات پرید.
زن، مبهوت، بر عرشۀ کشتی باقی ماند!
کشتی در حال فرو رفتن بود.
زن، در حالی که سعی میکرد،
در میان غرّش امواج دریا،
صدای خود را به گوش همسرش برساند،
فریاد زد و کلامی بر زبان راند."
آموزگار دم فرو بست و دیگر هیچ نگفت.
از شاگردان پرسید:
به نظر شما زن چه گفت؟؟؟
هر کسی چیزی گفت.
بیشتر دانشآموزان حدس زدند که زن گفت:
"بیزارم از تو!
چقدر کور بودم و تو را نمیشناختم!"
آموزگار خشنود نگشت.
ناگاه متوجّه شد پسرکی در تمام این مدّت سکوت اختیار کرده
و هیچ سخن نمیگوید!
از او خواست که جواب گوید
و اگر مطلبی به ذهنش میرسد بیان کند.
پسرک اندکی خاموش ماند و سپس گفت:
"خانم معلّم!
بر این باورم که زن فریاد زده است که
مراقب فرزندمان باش!"
آموزگار در شگفت ماند و پرسید:
"مگر تو قبلاً این داستان را شنیده بودی؟ "
پسرک سرش را تکان داده گفت:
"خیر؛ امّا مادر من هم قبل از آن که از بیماری جان به جانآفرین تسلیم کند،
به پدرم همین را گفت."
آموزگار با ندایی حزین گفت:
"آری!
پاسخ تو درست است."
بعد، ادامه داد:
کشتی به زیر آب فرو رفت.
مرد به خانه رسید و دخترشان را به تنهایی بزرگ کرد و پرورش داد.
سالها گذشت.
مرد به همسرش در آن عالم پیوست!
روزی دخترشان،
هنگامی که به مرتّب کردن اوراق و آنچه که از پدرش باقی مانده مشغول بود،
دفتر خاطرات پدر را یافت!
دریافت که قبل از آن که پدر و مادرش به مسافرت دریایی بروند،
معلوم شده بود که مادرش به بیماری بیدرمانی دچار شده بود که دیگر زندگی او چندان به درازا نمیکشید!
در آن لحظۀ حسّاس،
پس در حقیقت
پدر از تنها فرصت زنده ماندن برای پرورش دخترشان سود جُسته بود!
پدر در دفتر خاطراتش نوشته بود:
«چقدر مشتاق بودم که با تو در اعماق اقیانوس مقرّ گیرم،
امّا به خاطر دخترمان،
گذاشتم که تو به تنهایی به ژرفنای آبهای دریا بروی.»"
داستان خاتمه یافت.
کلاس در خاموشی فرو رفت.
آموزگار میدانست که دانشآموزانش درس اخلاقی این داستان را دریافته بودند؛
درس مربوط به خیر و شرّ،
خوبی و بدی، در این جهان را.
در ورای هر کاری،
هر فریادی،
هر سخنی،
پیچیدگی بسیاری وجود دارد
که درک آنها مشکل است.
به این علّت است که هرگز نباید سطحی بیاندیشیم و دیگران را بدون آن که ابتدا آنها را درک کرده باشیم،
محلّ داوری خود قرار دهیم.
کسی که مایل است صورت حساب را پرداخت کند،
بدان علّت نیست که جیبی مملو از پول دارد،
بلکه دوستی و رفاقت را بیش از پول ارج مینهد.
کسانی که در محلّ کار،
ابتکار عمل را به دست میگیرند،
نه بدان علّت است که احمقند
بلکه چون مفهوم مسئولیت را نیک میدانند!
کسانی که بعد از هر جنگ و دعوایی،
زبان به پوزش باز میکنند
و از در اعتذار وارد میشوند،
نه بدان علّت است که خود را مدیون شما میدانند؛
بلکه از آن روی است که شما را دوست واقعی خود میدانند.
کسانی که برای شما متنی را میفرستند،
نه بدان سبب است که کار بهتری ندارند که انجام دهند،
بلکه از آن روی است که مهر شما را در دل و جان دارند!
یک روز، همۀ ما از یکدیگر جدا خواهیم شد!
دلمان برای گفتگوهای خویش دربارۀ همه چیز و هیچ چیز تنگ خواهد شد!
رؤیاهای خویش را به یاد خواهیم آورد.
روزها و ماهها و سالها از پی هم خواهد گذشت
تا بدانجا که دیگر هیچ تماسی برقرار نخواهد بود.
یک روز فرزندان ما نگاهی به این عکسهای ما خواهند افکند و خواهند پرسید:
"اینها چه کسانند؟"
و ما با اشکی پنهان،
در چشم لبخندی خواهیم زد
زیرا سخنی بس مؤثّر قلب ما را متأثّر میسازد؛ پس خواهیم گفت:
"اینها همان کسانند
که من بهترین روزهای زندگیام را با
آنها گذراندهام."
شخصی می گفت:
«من سی سال دارم.»
بزرگی به او خرده گرفت و گفت:
«نباید بگویی سی سال دارم، باید بگویی آن سی سال را دیگر ندارم.»
راستی شما به جای سال هایی که دیگر ندارید، چه دارید؟
جز محبت و نيكي چيزي باقي نمي ماند.
"فلورانس نایتینگل"
🌺 انرژی مثبت 🌺
در پشت هیچ در بسته ای ننشینید تا روزی باز شود
راه کار دیگری جستجو کنید و
اگر نیافتید همان در را بشکنید . . .
در پشت هیچ در بسته ای ننشینید تا روزی باز شود
راه کار دیگری جستجو کنید و
اگر نیافتید همان در را بشکنید . . .
مردی به دربار خان زند می رود و با ناله و فریاد می خواهد تا کریمخان را ملاقات کند. سربازان مانع ورودش می شوند. خان زند در حال کشیدن قلیان ناله و فریاد مردی را می شنود و می پرسد ماجرا چیست؟ پس از گزارش سربازان به خان؛ وی دستور می دهد که مرد را به حضورش ببرند. مرد به حضور خان زند می رسد.
خان از وی می پرسد که چه شده است این چنین ناله وفریاد می کنی؟
مرد با درشتی می گوید دزد، همه اموالم را برده و الان هیچ چیزی در بساط ندارم.
خان می پرسد وقتی اموالت به سرقت میرفت تو کجا بودی؟
مرد می گوید من خوابیده بودم.
خان می گوید خب چرا خوابیدی که مالت را ببرند؟
مرد در این لحظه پاسخی می دهد آن چنان که استدلالش در تاریخ ماندگار می شود و سرمشق آزادی خواهان می شود .
مرد چنین می گوید : چون فکر میکردم تو بیداری من خوابیده بودم!
خان بزرگ زند لحظه ای سکوت میکند و سپس دستور می دهد خسارتش از خزانه جبران کنند. و در آخر می گوید این مرد راست میگوید ما باید بیدار باشیم.
خان از وی می پرسد که چه شده است این چنین ناله وفریاد می کنی؟
مرد با درشتی می گوید دزد، همه اموالم را برده و الان هیچ چیزی در بساط ندارم.
خان می پرسد وقتی اموالت به سرقت میرفت تو کجا بودی؟
مرد می گوید من خوابیده بودم.
خان می گوید خب چرا خوابیدی که مالت را ببرند؟
مرد در این لحظه پاسخی می دهد آن چنان که استدلالش در تاریخ ماندگار می شود و سرمشق آزادی خواهان می شود .
مرد چنین می گوید : چون فکر میکردم تو بیداری من خوابیده بودم!
خان بزرگ زند لحظه ای سکوت میکند و سپس دستور می دهد خسارتش از خزانه جبران کنند. و در آخر می گوید این مرد راست میگوید ما باید بیدار باشیم.
موضوع : صفات اخلاقی مومنین در قرآن
خداوند به مسلمانان امر کرده است تا در کار خير شتاب کنند. «يُؤْمِنُونَ بِاللّهِ وَالْيَوْمِ الآخِرِ وَيَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَيَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنکَرِ وَيُسَارِعُونَ فِی الْخَيْرَاتِ وَأُوْلَئِکَ مِنَ الصَّالِحِينَ: به خدا و روز قيامت ايمان دارند و به کار پسنديده فرمان ميدهند و از کار ناپسند باز ميدارند و در کارهای نيک شتاب ميکنند و آنان از شايستگانند»(آلعمران 114). آيات 114 و 133 آلعمران، 48 توبه، 100 انبياء، 90 مؤمنون، 56 و 61 فاطر، 10 تا 15 واقعه نيز به اين مساله اشاره دارد.آموزش حکمت در قرآن کريم بارها مورد توصيه بوده و حتی يکی از وظايف رسولان در قرآن معرفی شده است. ابن رشد فيلسوف اندلسی مسلمان معتقد بود مراد از حکمت فلسفه است. « رَبَّنَا وَابْعَثْ فِيهِمْ رَسُولًا مِّنْهُمْ يَتْلُو عَلَيْهِمْ آيَاتِکَ وَيُعَلِّمُهُمُ الْکِتَابَ وَالْحِکْمَهَ وَيُزَکِّيهِمْ إِنَّکَ أَنتَ العَزِيزُ الحَکِيمُ: پروردگارا در ميان آنان فرستادهای از خودشان برانگيز تا آيات تو را بر آنان بخواند و کتاب و حکمت به آنان بياموزد و پاکيزهشان کند زيرا که تو خود شکستناپذير حکيمی.» (129 بقره). همچنين حکمت و آموزش آن در آيات 151، 231، 251،269 بقره، 48 و 164 آل عمران، 113 نساء، 125 نحل، 39 اسراء و 34 احزاب مورد تاکيد خداوند واقع شده است.
خداوند به مسلمانان امر کرده است تا در کار خير شتاب کنند. «يُؤْمِنُونَ بِاللّهِ وَالْيَوْمِ الآخِرِ وَيَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَيَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنکَرِ وَيُسَارِعُونَ فِی الْخَيْرَاتِ وَأُوْلَئِکَ مِنَ الصَّالِحِينَ: به خدا و روز قيامت ايمان دارند و به کار پسنديده فرمان ميدهند و از کار ناپسند باز ميدارند و در کارهای نيک شتاب ميکنند و آنان از شايستگانند»(آلعمران 114). آيات 114 و 133 آلعمران، 48 توبه، 100 انبياء، 90 مؤمنون، 56 و 61 فاطر، 10 تا 15 واقعه نيز به اين مساله اشاره دارد.آموزش حکمت در قرآن کريم بارها مورد توصيه بوده و حتی يکی از وظايف رسولان در قرآن معرفی شده است. ابن رشد فيلسوف اندلسی مسلمان معتقد بود مراد از حکمت فلسفه است. « رَبَّنَا وَابْعَثْ فِيهِمْ رَسُولًا مِّنْهُمْ يَتْلُو عَلَيْهِمْ آيَاتِکَ وَيُعَلِّمُهُمُ الْکِتَابَ وَالْحِکْمَهَ وَيُزَکِّيهِمْ إِنَّکَ أَنتَ العَزِيزُ الحَکِيمُ: پروردگارا در ميان آنان فرستادهای از خودشان برانگيز تا آيات تو را بر آنان بخواند و کتاب و حکمت به آنان بياموزد و پاکيزهشان کند زيرا که تو خود شکستناپذير حکيمی.» (129 بقره). همچنين حکمت و آموزش آن در آيات 151، 231، 251،269 بقره، 48 و 164 آل عمران، 113 نساء، 125 نحل، 39 اسراء و 34 احزاب مورد تاکيد خداوند واقع شده است.
هفت قدم برای شادبودن:
قدم اول:کمتر فکر کنید ,
بیشتر احساس کنید.
قدم دوم:کمتر اخم کنید,
بیشتر لبخند بزنید.
قدم سوم:کمتر صحبت کنید,
بیشتر گوش دهید.
قدم چهارم:کمتر قضاوت کنید,
بیشتر بپذیرید.
قدم پنجم:کمتر ببینید،
بیشتر انجام دهید.
قدم ششم:کمتر گلایه کنید,
بیشتر سپاسگزارباشید.
قدم هفتم:کمتر بترسید
بیشتر دوست داشته باشید
🌺
قدم اول:کمتر فکر کنید ,
بیشتر احساس کنید.
قدم دوم:کمتر اخم کنید,
بیشتر لبخند بزنید.
قدم سوم:کمتر صحبت کنید,
بیشتر گوش دهید.
قدم چهارم:کمتر قضاوت کنید,
بیشتر بپذیرید.
قدم پنجم:کمتر ببینید،
بیشتر انجام دهید.
قدم ششم:کمتر گلایه کنید,
بیشتر سپاسگزارباشید.
قدم هفتم:کمتر بترسید
بیشتر دوست داشته باشید
🌺
💥🌹👌بوسیدن پای مادر:
👈پیامبر(ص) فرمودند:
«کسیکه پا ی مادرش را ببوسد؛ مثل این است که آستانه کعبه را بوسیده است».
(گنجینه جواهر)
👈ونیز فرمودند:
«هرکس پیشانی مادر خود را ببوسد،از آتش جهنم محفوظ خواهدماند».(نهج الفصاحة)
👈درحدیث دیگرفرمودند:
«کسیکه قبر والدین خود را در هرجمعه زیارت کند، گناهانش بخشیده میشودو ازنیکوکاران نوشته شود.
(مستدرک الوسائل، ج 2)
👈حکایت جالب:
روزی مردی نزد پیامبر(ص) آمد و عرض کرد:من تمام گناهان را انجام داده ام،ایا راه توبه برای من هست؟
حضرت فرمودند:آیا پدر و مادرت زنده اند؟
گفت:تنها پدرم زنده است.
فرمود:به پدرت احترام ونیکی کن؛تاخداوند تو راببخشد.
وقتی که آن مرد رفت،حضرت به اطرافیانش فرمودند:
«ایکاش مادرش زنده بود».
(بحارالانوار، ج 71)
👈رسول خدا(ص)فرمودند:
«دعاء الوالد لولده کدعاء النبی لأمتّة؛
همانگونه که دعای پیامبران در مورد امتشان مستجاب است، دعای پدران نیزدرحق فرزندان مستجاب است».
(نهج الفصاحه)
💥🌹جهت سلامتی وعاقبت به خیرشدن همه مادران و پدرانی که در قید حیات هستند و همچنین جهت آمرزش و مغفرت پدران و مادرانی که اسیرخاکند…
((صلوات ))
👈پیامبر(ص) فرمودند:
«کسیکه پا ی مادرش را ببوسد؛ مثل این است که آستانه کعبه را بوسیده است».
(گنجینه جواهر)
👈ونیز فرمودند:
«هرکس پیشانی مادر خود را ببوسد،از آتش جهنم محفوظ خواهدماند».(نهج الفصاحة)
👈درحدیث دیگرفرمودند:
«کسیکه قبر والدین خود را در هرجمعه زیارت کند، گناهانش بخشیده میشودو ازنیکوکاران نوشته شود.
(مستدرک الوسائل، ج 2)
👈حکایت جالب:
روزی مردی نزد پیامبر(ص) آمد و عرض کرد:من تمام گناهان را انجام داده ام،ایا راه توبه برای من هست؟
حضرت فرمودند:آیا پدر و مادرت زنده اند؟
گفت:تنها پدرم زنده است.
فرمود:به پدرت احترام ونیکی کن؛تاخداوند تو راببخشد.
وقتی که آن مرد رفت،حضرت به اطرافیانش فرمودند:
«ایکاش مادرش زنده بود».
(بحارالانوار، ج 71)
👈رسول خدا(ص)فرمودند:
«دعاء الوالد لولده کدعاء النبی لأمتّة؛
همانگونه که دعای پیامبران در مورد امتشان مستجاب است، دعای پدران نیزدرحق فرزندان مستجاب است».
(نهج الفصاحه)
💥🌹جهت سلامتی وعاقبت به خیرشدن همه مادران و پدرانی که در قید حیات هستند و همچنین جهت آمرزش و مغفرت پدران و مادرانی که اسیرخاکند…
((صلوات ))
بانوان پزشک وداروساز ومثنوی خوان جلسه مرحوم دکترامینی ازمشهد دربازدید ازجام وهنرنمایی گروه البرز
تا حالا به معنی نام ماه تولدتون فکرکردین؟...
* * * * * *
فروردین؛ فردهای پاک
اردیبهشت؛ بهترین راستی
خرداد؛ رسایی کمال
تیر؛ ایزد باران
مرداد؛ جاودانگی
شهریور؛ شهریاری نیک
مهر؛ پیوستن با مهربانی
آبان؛ آب ها
آذر؛ آتش
دی؛ دانای آفریننده
بهمن؛ منش نیک
اسفند؛ آرامش
* * * * * *
فروردین؛ فردهای پاک
اردیبهشت؛ بهترین راستی
خرداد؛ رسایی کمال
تیر؛ ایزد باران
مرداد؛ جاودانگی
شهریور؛ شهریاری نیک
مهر؛ پیوستن با مهربانی
آبان؛ آب ها
آذر؛ آتش
دی؛ دانای آفریننده
بهمن؛ منش نیک
اسفند؛ آرامش
هرگزم نقش تو از لوح دل و جان نرود
هرگز از یاد من آن سرو خرامان نرود
از دماغ من سرگشته خیال دهنت
به جفای فلک و غصه دوران نرود
در ازل بست دلم با سر زلفت پیوند
تا ابد سر نکشد و از سر پیمان نرود
هر چه جز بار غمت بر دل مسکین من است
برود از دل من و از دل من آن نرود
آن چنان مهر توام در دل و جان جای گرفت
که اگر سر برود از دل و از جان نرود
گر رود از پی خوبان دل من معذور است
درد دارد چه کند کز پی درمان نرود
هر که خواهد که چو حافظ نشود سرگردان
دل به خوبان ندهد و از پی ایشان نرود
حافظ
هرگز از یاد من آن سرو خرامان نرود
از دماغ من سرگشته خیال دهنت
به جفای فلک و غصه دوران نرود
در ازل بست دلم با سر زلفت پیوند
تا ابد سر نکشد و از سر پیمان نرود
هر چه جز بار غمت بر دل مسکین من است
برود از دل من و از دل من آن نرود
آن چنان مهر توام در دل و جان جای گرفت
که اگر سر برود از دل و از جان نرود
گر رود از پی خوبان دل من معذور است
درد دارد چه کند کز پی درمان نرود
هر که خواهد که چو حافظ نشود سرگردان
دل به خوبان ندهد و از پی ایشان نرود
حافظ
💞 نوشته ی زیبا 💞
جنگجویی از استادش پرسید : بهترین شمشیر زن کیست !
استادش پاسخ داد : به دشت کنار صومعه برو . . . سنگی آنجاست . . . به آن سنگ توهین کن
شاگرد گفت : اما چرا باید این کار را بکنم ؟ سنگ پاسخی نمی دهد !
استاد گفت : با شمشیرت به آن حمله کن . . .
شاگرد پاسخ داد : این کار را هم نمی کنم ، شمشیرم می شکند و اگر با دست هایم به آن حمله کنم ، انگشتانم زخمی می شوند و هیچ اثری روی سنگ نمی گذارند . . . من این را نپرسیدم ، پرسیدم بهترین شمشیر زن کیست ؟
استاد پاسخ می دهد : ● بهترین شمشیر زن ، به آن سنگ می ماند ، بی آن که شمشیرش را از غلاف بیرون بکشد ، نشان میدهد که هیچ کس نمیتواند بر او غلبه کند ●
جنگجویی از استادش پرسید : بهترین شمشیر زن کیست !
استادش پاسخ داد : به دشت کنار صومعه برو . . . سنگی آنجاست . . . به آن سنگ توهین کن
شاگرد گفت : اما چرا باید این کار را بکنم ؟ سنگ پاسخی نمی دهد !
استاد گفت : با شمشیرت به آن حمله کن . . .
شاگرد پاسخ داد : این کار را هم نمی کنم ، شمشیرم می شکند و اگر با دست هایم به آن حمله کنم ، انگشتانم زخمی می شوند و هیچ اثری روی سنگ نمی گذارند . . . من این را نپرسیدم ، پرسیدم بهترین شمشیر زن کیست ؟
استاد پاسخ می دهد : ● بهترین شمشیر زن ، به آن سنگ می ماند ، بی آن که شمشیرش را از غلاف بیرون بکشد ، نشان میدهد که هیچ کس نمیتواند بر او غلبه کند ●
در سرزمینی که در آن تفکیک جنسیتی از کودکی صورت گیرد، دخترانش پسرانش را گرگ تصور می کنند و پسرانش دخترانش را طعمه...
در اوج گرایش و کشش با پیش زمینه ای آلوده عاشق می شوند، بدون هیچ شناختی...
عشق میمیرد و ارتباط نابود،
مردانش تنوع طلب میشوند و زنانش مرد ستیز.
" ایمانوئل کانت "
در اوج گرایش و کشش با پیش زمینه ای آلوده عاشق می شوند، بدون هیچ شناختی...
عشق میمیرد و ارتباط نابود،
مردانش تنوع طلب میشوند و زنانش مرد ستیز.
" ایمانوئل کانت "