شهرعرفان
1.92K subscribers
1.82K photos
1.96K videos
699 files
2.64K links
💚 ازپایتخت موسیقی مقامی ایران تربت جام
🎥بزرگترین آرشیو موسیقی شرق خراسان
09197266477
ارتباط با مدیر کانال

https://t.me/MansooriGhazaliEsar
Download Telegram
دفع مده دفع مده من نروم تا نخورم
عشوه مده عشوه مده عشوه مستان نخرم

وعده مکن وعده مکن مشتری وعده نیم
یا بدهی یا ز دکان تو گروگان ببرم

گر تو بهایی بنهی تا که مرا دفع کنی
رو که بجز حق نبری گر چه چنین بی خبرم

پرده مکن پرده مدر در سپس پرده مرو
راه بده راه بده یا تو برون آ ز حرم

ای دل و جان بنده تو بند شکرخنده تو
خنده تو چیست بگو جوشش دریای کرم

طالع استیز مرا از مه و مریخ بجو
همچو قضاهای فلک خیره و استیزه گرم

چرخ ز استیزه من خیره و سرگشته شود
زانک دو چندان که ویم گر چه چنین مختصرم

گر تو ز من صرفه بری من ز تو صد صرفه برم
کیسه برم کاسه برم زانک دورو همچو زرم

گر چه دورو همچو زرم مهر تو دارد نظرم
از مه و از مهر فلک مه تر و افلاک ترم

لاف زنم لاف که تو راست کنی لاف مرا
ناز کنم ناز که من در نظرت معتبرم

چه عجب ار خوش خبرم چونک تو کردی خبرم
چه عجب ار خوش نظرم چونک تویی در نظرم

بر همگان گر ز فلک زهر ببارد همه شب
من شکر اندر شکر اندر شکر اندر شکرم

هر کسکی را کسکی هر جگری را هوسی
لیک کجا تا به کجا من ز هوایی دگرم

من طلب اندر طلبم تو طرب اندر طربی
آن طربت در طلبم پا زد و برگشت سرم

تیر تراشنده تویی دوک تراشنده منم
ماه درخشنده تویی من چو شب تیره برم

میر شکار فلکی تیر بزن در دل من
ور بزنی تیر جفا همچو زمین پی سپرم

جمله سپرهای جهان باخلل از زخم بود
بی خطر آن گاه بوم کز پی زخمت سپرم

گیج شد از تو سر من این سر سرگشته من
تا که ندانم پسرا که پسرم یا پدرم

آن دل آواره من گر ز سفر بازرسد
خانه تهی یابد او هیچ نبیند اثرم

سرکه فشانی چه کنی کآتش ما را بکشی
کآتشم از سرکه ات افزون شود افزون شررم

عشق چو قربان کندم عید من آن روز بود
ور نبود عید من آن مرد نیم بلک غرم

چون عرفه و عید تویی غره ذی الحجه منم
هیچ به تو درنرسم وز پی تو هم نبرم

باز توام باز توام چون شنوم طبل تو را
ای شه و شاهنشه من باز شود بال و پرم

گر بدهی می بچشم ور ندهی نیز خوشم
سر بنهم پا بکشم بی سر و پا می نگرم

مولانا
اين متن عاليه

فرشته از خدا پرسید:
مردمانت مسجد میسازند...نماز میخوانند...چرا برایشان باران نمیفرستی؟؟!!

خدا پاسخ داد:
گوشه ایی از زمین دخترکی کنار مادر و برادر مریضش در خانه ای
بی سقف بازی میکند...
تا مخلوقاتم سقفی برایشان نسازند،آسمان من سقف آنهاست...
پس اجازه بارش نمیدهم!


(خدایا نانی ده که به ایمانی برسم ...
نه ایمانی که به نانی برسم
هرگز در زندگی این دو را ابراز نکنید : اول آنچه نیستید... دوم همه ی آنچه هستید... همیشه یادمان باشد که نگفته ها را میتوان گفت ولی گفته ها را نمیتوان پس گرفت!!! چه سنگ به کوزه بزنی چه کوزه به سنگ بزنی شکست با کوزه است... آدم ها را از آنچه درباره ی دیگران میگویند بهتر میتوان شناخت تا از آنچه درباره ی خود میگویند.!!! " قدرت " در دیدن معایب نیست ؛ در گفتن محاسن است. آدمها بازی کردن را دوست دارند این انتخاب توست که هم بازیشان باشی یا اسباب بازیشان.
بهرام بيضايي

خرد تا به زنان میرسد,
نامش مکر میشود.
ومکر تا به مردان میرسد نام عقل میگیرد!
درخواست توجه تا به زنان میرسد,نامش حسادت میشود. وحسادت تا به مردان میرسد, میشود غیرت!!!
عدالت تقسیم شد آسوده باشید !
:-) بــار خــــــدايـا ....

من انسانم ، به آنگونه اي که تو آفريدي ...........
نمي توانم مثل فرشتگانت پاک و آسماني باشم ...........
گاهي فريب مي خورم و گاهي ناشکر مي شوم........
گاهي خودخواهي وجودم را فرا مي گيرد .........
اما هميشه هميشه هميشه پشيمان مي شوم.....
و به سوي تو باز مي گردم.....
چون آغوش تو هميشه باز است... .
پـــــــروردگارا ....
دست نياز رافقط به درگاه تو دراز مي کنم..............
و از کسي خواسته هايم را طلب مي کنم که هيچ گاه بر سرم منت نمي گذارد....... .
آرزوهايم را به تو مي گويم....... .
به تو که هميشه دوست مني .....
عاشق تر از هميشه سر بر آستان ملکوتيت مي گذارم.......
و در دل دعا مي کنم......
و از تو مي خواهم که
آرامش..... ،
برکت........
سلامتی......
شادی........
موفقیت.....
مهر.........
عشق به خودت......
را برای دوستانم ارزانی داری
حکایتی آموزنده: تجربه دیگران

به کوچه ای وارد می شدم که پیرمردی از آن خارج شد.
پیرمرد گفت: نرو، بن بست است...
گوش نکردم و رفتم...
بن بست بود...
برگشتم...
به سر کوچه که رسیدم...
پیر شده بودم...
آدم موفق کسی نیست که همه چیز را تجربه کند.
کسی است که از تجربه دیگران استفاده می کند.
سفیر انگلیس در ایران راجع به چگونگی قتل قائم مقام فراهانی چنین می گوید :
قائم‌مقام فراهانی تنها ایرانی وطن پرستی بود که نتوانسته بودیم او را بخریم، هر رشوه ای که بدو می دادیم، می گرفت؛ اما آن را به شاه می داد...
سرانجام نامه ای به دولت عالیه انگلیس نوشتم و برای کشتن ایشان درخواست پول کردم...
پس از این که پول فرستاده شد، شبانه به خانه امام جمعه تهران رفتم و مقداری را به او و مقداری را هم جهت عواملش بدو دادم و گفتم باید که وی را تکفیر کنند..
فردا در همه مساجد تهران روحانیون بر منبر رفته و بانگ بر آوردند که مسلمانان از دست این کافر فریاد! فریاد ! او دولت اسلام را بر زمین زده است! و....
سر و صدا که بالا گرفت ، محمد شاه ابتدا او را عزل کرده و پس از یک هفته فرمان قتل تنها ایرانی وطن پرست را امضاء کرد .
پس از قتل آن بزرگ مرد سوار بر اسب شدم تا واکنش مردم را در شهر ببینم .
دیدم این مردم ابله فرومایه بسان شب عید یکدیگر را در آغوش کشیده و کشته شدن این کافر ملحد را به هم تبریک می گویند...
کتاب : حقوق بگیران انگلیس در ایران
نوشته اسماعیل رامین
چاپ 1347
ﺧﺪﺍﯾﺎ؛
ﻣﻲ ﺷﻮﺩ ﺑﺮﺍﻳﻤﺎﻥ ﺑﺮﻑ ﺑﻔﺮﺳﺘﻲ؟
ﺑﺮﻓﻲ ﻛﻪ ﺑﺮﻑ ﺑﺎﺷﺪ،
ﺑﺮﻓﻲ ﻛﻪ ﺑﻨﺸﻴﻨﺪ ﺭﻭﻱ ﺯﻣﻴﻦ ﻭ ﺯﻣﺎﻥ ...
ﺁﻧﻘﺪﺭﻛﻪ ﺑﺸﻮﺩ "ﺁﺩﻡ" ﺳﺎﺧﺖ ...
ﻓﻘﻂ ﺁﺩﻡ !
ﻫﺮ ﭼﻨﺪ ﺑﺮﻓﻲ ...
ﻫﺮ ﭼﻨﺪ ﺳﺮﺩ ﻭ ﺳﺎﻛﺖ ﻭ ﻳﺨﻲ ...
ﺁﺩﻡ ﻫﺎﻱ ﺍﻳﻦ ﭘﺎﻳﻴﻦ،
ﺑﻲ ﭘﺮﻭﺍ ﻭ ﺑﻲ ﻭﺍﻫﻤﻪ،
" ﺑﻪ ﺳﺎﺩﮔﯽ ﻧﺎﻣﺖ ﺭﺍ ﻗﺴﻢ ﻣﯿﺨﻮﺭﻧﺪ"
ﺣﺘﻲ ﺍﺯ ﺗﻮ؛
ﺩﻝ ﻣﻲ ﺷﻜﻨﻨﺪ،
ﺯﺧﻢ ﻣﻲ ﺯﻧﻨﺪ،
ﻧﺎﻣﻬﺮﺑﺎﻧﻲ ﻣﻲ ﻛﻨﻨﺪ،
ﻭ ﺑﻪ ﺳﺎﺩﮔﻲ ﻓﺮﺍﻣﻮﺵ ﻣﻲ ﻛﻨﻨﺪ ...
ﺍﻣﺎ ﺁﺩﻡ ﺑﺮﻓﯽ ﻫﺎ،
ﻋﻤﺮﺷﺎﻥ ﺑﻪ ﺷﮑﺴﺘﻦ ﺩﻝ ﻫﺎ ﻗﺪ نمی ﺩﻫﺪ ...
ﺁﺏ می ﺷﻮﻧﺪ...
خداوندا تو میدانی...
منم ، دلتنگ دلتنگم
منم ، یک شعر بیرنگم
منم ، دل رفتـه از چنگم
منم ، یک دل که از سنگم
منم ، آواز طولانی
منم ، شبهای بارانی
منم ، انسانیم فانی
خداوندا تو میدانی ...
منم ، در متن یک دردم
منم ، برگم ، ولی زردم
منم ، هستم ، ولی سردم
منم ، مُرده م ، منم مُرده م
منم ، یک بغض پر باران
منم ، غمهای بی سامان
منم ، هستم دراین زندان
منم ، زخمهای بی درمان
منم ، دارم تب و تابی
ز تنهائی ، ز بیتابی
منم ، رفته به گردابی
مرا باید که دریابی
منم ، یک آسمان دردم
منم ، دریا شود قبرم
منم ، دنیا شود جبرم
منم ، پایان شده صبرم
منم ، یک ذره گردم
منم ، خواهم کسی همدم
منم ، برخود ستم کردم
دلم خون میشود هردم
منم ، از عشق گویانم
منم ، دردست درمانم
منم ، آمد به لب جانم
خداوندا ! بمیرانم !
بمیرانم➲
"دوستت دارم"
در زبان مردان
شکلهای مختلفی دارد
بعضی ها با یک شاخه گل
بعضی ها با یک چشمک در یک مهمانی شلوغ
برخی با بوسه ای آتشین در نیمه های شب
عده ای با گفتن:
"خانم، آستینم را تا میزنی؟"
اما
فقط تعداد اندکی از آنها
بجای گفتن دوستت دارم،
برای معشوقه شان شعر میسرایند...
با این تفاوت که میخواهند تمام دنیا از این دوست داشتن باخبر شوند.
اگر عقل امروزم را داشتم کارهای دیروزم را نمی کردم
ولی اگر کارهای دیروزم را نمی کردم عقل و تجربه امروزم را نداشتم !!!
رنجهایم را داخل کیسه ریختم و دم در گذاشتم
اما فرشتگان برایم باز فرستادند
معطر به عطر بهشتی. . .
تا هرگز یادم نرود روزی همین رنجها بود که راه نجات را به من آموخت
همین رنجها بود که راه درست زیستن را به من هدیه داد
رنجهایم را بوسه میزنم
و در صندوق گنجهایم میگذارم
گذر زمان جواهرشان میکند
از آنچه بر سرتان گذشته نهراسید
حتی فرار نکنید
بلکه دوستش بدارید
همان گذشته بود که امروز شما را ساخته
امروز را دریابید تا فردایی خوش بسازید
پس شاد زندگی کنید. .



پرفسور حسابي
كمي به خريد چند هزار تايي ماشين توسط مردم شريف دقت كنيم!!!!
.
.
.
استاد بزرگواری داشتم که در این مواقع می گفت: بسیاری از افراد جامعه ی ما به اندازه ی یک بومی روستاهای دورافتاده ی آفریقا، نمی فهمند ولی به اندازه ی یک آمریکایی آزادی می خواهند!

راست می گفت...
حیلت رها کن عاشقا دیوانه شو دیوانه شو
و اندر دل آتش درآ پروانه شو پروانه شو

هم خویش را بیگانه کن هم خانه را ویرانه کن
وآنگه بیا با عاشقان هم خانه شو هم خانه شو

رو سینه را چون سینه ها هفت آب شو از کینه ها
وآنگه شراب عشق را پیمانه شو پیمانه شو

باید که جمله جان شوی تا لایق جانان شوی
گر سوی مستان می روی مستانه شو مستانه شو

آن گوشوار شاهدان هم صحبت عارض شده
آن گوش و عارض بایدت دردانه شو دردانه شو

چون جان تو شد در هوا ز افسانه شیرین ما
فانی شو و چون عاشقان افسانه شو افسانه شو

تو لیله القبری برو تا لیله القدری شوی
چون قدر مر ارواح را کاشانه شو کاشانه شو

اندیشه ات جایی رود وآنگه تو را آن جا کشد
ز اندیشه بگذر چون قضا پیشانه شو پیشانه شو

قفلی بود میل و هوا بنهاده بر دل‌های ما
مفتاح شو مفتاح را دندانه شو دندانه شو

بنواخت نور مصطفی آن استن حنانه را
کمتر ز چوبی نیستی حنانه شو حنانه شو

گوید سلیمان مر تو را بشنو لسان الطیر را
دامی و مرغ از تو رمد رو لانه شو رو لانه شو

گر چهره بنماید صنم پر شو از او چون آینه
ور زلف بگشاید صنم رو شانه شو رو شانه شو

تا کی دوشاخه چون رخی تا کی چو بیذق کم تکی
تا کی چو فرزین کژ روی فرزانه شو فرزانه شو

شکرانه دادی عشق را از تحفه ها و مال‌ها
هل مال را خود را بده شکرانه شو شکرانه شو

یک مدتی ارکان بدی یک مدتی حیوان بدی
یک مدتی چون جان شدی جانانه شو جانانه شو

ای ناطقه بر بام و در تا کی روی در خانه پر
نطق زبان را ترک کن بی چانه شو بی چانه شو

مولانا
یه وقتایی باید رفت...!

اونم با پای خودت...!

باید جات تو زندگی بعضیا خالی کنی...!

درسته تو شلوغیاشون متوجه نمیشن چی میشه..!

ولی بدون...

یه روزی...

یه جایی...

بدجوری یادت می افتن که دیگه دیر شده..
لطفاً با حوصله و تعمق بخوانید فکر کنم ارزش وقت گذاشتن دارد
متنی بسیار زیبا و قابل تامل :




آموزگار سر کلاس گفت:



"کشتی مسافران را بر عرشه داشت؛

در حال گردش و سیاحت بودند.


قصد تفریح داشتند.



امّا، همه چیز همیشه بر وفق مراد آدمی نیست!


کشتی با حادثه روبرو شد

و نزدیک به غرق شدن

و به زیر آب فرو رفتن!


روی عرشه زن و شوهری بودند .




هراسان به سوی قایق نجات دویدند

امّا وقتی رسیدند،

فهمیدند که فقط برای یک نفر دیگر جا مانده است!





در آن لحظه، مرد همسرش را پشت سر گذاشت

و خودش به درون قایق نجات پرید.



زن، مبهوت، بر عرشۀ کشتی باقی ماند!




کشتی در حال فرو رفتن بود.


زن، در حالی که سعی می‌کرد،

در میان غرّش امواج دریا،

صدای خود را به گوش همسرش برساند،

فریاد زد و کلامی بر زبان راند."



آموزگار دم فرو بست و دیگر هیچ نگفت.


از شاگردان پرسید:

به نظر شما زن چه گفت؟؟؟




هر کسی چیزی گفت.


بیشتر دانش‌آموزان حدس زدند که زن گفت:


"بیزارم از تو!

چقدر کور بودم و تو را نمی‌شناختم!"




آموزگار خشنود نگشت.


ناگاه متوجّه شد پسرکی در تمام این مدّت سکوت اختیار کرده

و هیچ سخن نمی‌گوید!



از او خواست که جواب گوید

و اگر مطلبی به ذهنش میرسد بیان کند.

پسرک اندکی خاموش ماند و سپس گفت:


"خانم معلّم!

بر این باورم که زن فریاد زده است که

مراقب فرزندمان باش!"


آموزگار در شگفت ماند و پرسید:


"مگر تو قبلاً این داستان را شنیده بودی؟ "




پسرک سرش را تکان داده گفت:


"خیر؛ امّا مادر من هم قبل از آن که از بیماری جان به جان‌آفرین تسلیم کند،

به پدرم همین را گفت."




آموزگار با ندایی حزین گفت:

"آری!

پاسخ تو درست است."


بعد، ادامه داد:

کشتی به زیر آب فرو رفت.


مرد به خانه رسید و دخترشان را به تنهایی بزرگ کرد و پرورش داد.



سال‌ها گذشت.



مرد به همسرش در آن عالم پیوست!



روزی دخترشان،

هنگامی که به مرتّب کردن اوراق و آنچه که از پدرش باقی مانده مشغول بود،

دفتر خاطرات پدر را یافت!


دریافت که قبل از آن که پدر و مادرش به مسافرت دریایی بروند،

معلوم شده بود که مادرش به بیماری بی‌درمانی دچار شده بود که دیگر زندگی او چندان به درازا نمی‌کشید!




در آن لحظۀ حسّاس،

پس در حقیقت

پدر از تنها فرصت زنده ماندن برای پرورش دخترشان سود جُسته بود!



پدر در دفتر خاطراتش نوشته بود:


«چقدر مشتاق بودم که با تو در اعماق اقیانوس مقرّ گیرم،

امّا به خاطر دخترمان،

گذاشتم که تو به تنهایی به ژرفنای آبهای دریا بروی.»"



داستان خاتمه یافت.


کلاس در خاموشی فرو رفت.


آموزگار می‌دانست که دانش‌آموزانش درس اخلاقی این داستان را دریافته بودند؛


درس مربوط به خیر و شرّ،

خوبی و بدی، در این جهان را.



در ورای هر کاری،

هر فریادی،

هر سخنی،

پیچیدگی‎‌ بسیاری وجود دارد

که درک آنها مشکل است.




به این علّت است که هرگز نباید سطحی بیاندیشیم و دیگران را بدون آن که ابتدا آنها را درک کرده باشیم،

محلّ داوری خود قرار دهیم.




کسی که مایل است صورت حساب را پرداخت کند،

بدان علّت نیست که جیبی مملو از پول دارد،

بلکه دوستی و رفاقت را بیش از پول ارج می‌نهد.




کسانی که در محلّ کار،

ابتکار عمل را به دست می‌گیرند،

نه بدان علّت است که احمقند

بلکه چون مفهوم مسئولیت را نیک می‌دانند!



کسانی که بعد از هر جنگ و دعوایی،

زبان به پوزش باز می‌کنند

و از در اعتذار وارد می‌شوند،

نه بدان علّت است که خود را مدیون شما می‌دانند؛

بلکه از آن روی است که شما را دوست واقعی خود می‌دانند.


کسانی که برای شما متنی را می‌فرستند،

نه بدان سبب است که کار بهتری ندارند که انجام دهند،

بلکه از آن روی است که مهر شما را در دل و جان دارند!


یک روز، همۀ ما از یکدیگر جدا خواهیم شد!



دلمان برای گفتگوهای خویش دربارۀ همه چیز و هیچ چیز تنگ خواهد شد!



رؤیاهای خویش را به یاد خواهیم آورد.



روزها و ماه‌ها و سالها از پی هم خواهد گذشت

تا بدانجا که دیگر هیچ تماسی برقرار نخواهد بود.



یک روز فرزندان ما نگاهی به این عکس‌های ما خواهند افکند و خواهند پرسید:

"اینها چه کسانند؟"


و ما با اشکی پنهان،

در چشم لبخندی خواهیم زد

زیرا سخنی بس مؤثّر قلب ما را متأثّر می‌سازد؛ پس خواهیم گفت:

"اینها همان کسانند

که من بهترین روزهای زندگی‌ام را با
آنها گذرانده‌ام."
شخصی می گفت:
«من سی سال دارم.»

بزرگی به او خرده گرفت و گفت:
«نباید بگویی سی سال دارم، باید بگویی آن سی سال را دیگر ندارم.»

راستی شما به جای سال هایی که دیگر ندارید، چه دارید؟
جز محبت و نيكي چيزي باقي نمي ماند.

"فلورانس نایتینگل"
🌺 انرژی مثبت 🌺


در پشت هیچ در بسته ای ننشینید تا روزی باز شود
راه کار دیگری جستجو کنید و
اگر نیافتید همان در را بشکنید . . .
مردی به دربار خان زند می رود و با ناله و فریاد می خواهد تا کریمخان را ملاقات کند. سربازان مانع ورودش می شوند. خان زند در حال کشیدن قلیان ناله و فریاد مردی را می شنود و می پرسد ماجرا چیست؟ پس از گزارش سربازان به خان؛ وی دستور می دهد که مرد را به حضورش ببرند. مرد به حضور خان زند می رسد.
خان از وی می پرسد که چه شده است این چنین ناله وفریاد می کنی؟
مرد با درشتی می گوید دزد، همه اموالم را برده و الان هیچ چیزی در بساط ندارم.
خان می پرسد وقتی اموالت به سرقت میرفت تو کجا بودی؟
مرد می گوید من خوابیده بودم.
خان می گوید خب چرا خوابیدی که مالت را ببرند؟
مرد در این لحظه پاسخی می دهد آن چنان که استدلالش در تاریخ ماندگار می شود و سرمشق آزادی خواهان می شود .
مرد چنین می گوید : چون فکر میکردم تو بیداری من خوابیده بودم!

خان بزرگ زند لحظه ای سکوت میکند و سپس دستور می دهد خسارتش از خزانه جبران کنند. و در آخر می گوید این مرد راست میگوید ما باید بیدار باشیم.
موضوع : صفات اخلاقی مومنین در قرآن

خداوند به مسلمانان امر کرده است تا در کار خير شتاب کنند. «يُؤْمِنُونَ بِاللّهِ وَالْيَوْمِ الآخِرِ وَيَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَيَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنکَرِ وَيُسَارِعُونَ فِی الْخَيْرَاتِ وَأُوْلَئِکَ مِنَ الصَّالِحِينَ: به خدا و روز قيامت ايمان دارند و به کار پسنديده فرمان مي‏دهند و از کار ناپسند باز مي‏دارند و در کارهای نيک شتاب مي‏کنند و آنان از شايستگانند»(آل‎عمران 114). آيات 114 و 133 آل‌عمران، 48 توبه، 100 انبياء، 90 مؤمنون، 56 و 61 فاطر، 10 تا 15 واقعه نيز به اين مساله اشاره دارد.آموزش حکمت در قرآن کريم بارها مورد توصيه بوده و حتی يکی از وظايف رسولان در قرآن معرفی شده است. ابن رشد فيلسوف اندلسی مسلمان معتقد بود مراد از حکمت فلسفه است. « رَبَّنَا وَابْعَثْ فِيهِمْ رَسُولًا مِّنْهُمْ يَتْلُو عَلَيْهِمْ آيَاتِکَ وَيُعَلِّمُهُمُ الْکِتَابَ وَالْحِکْمَهَ وَيُزَکِّيهِمْ إِنَّکَ أَنتَ العَزِيزُ الحَکِيمُ: پروردگارا در ميان آنان فرستاده‏ای از خودشان برانگيز تا آيات تو را بر آنان بخواند و کتاب و حکمت به آنان بياموزد و پاکيزه‏شان کند زيرا که تو خود شکست‏ناپذير حکيمی.» (129 بقره). همچنين حکمت و آموزش آن در آيات 151، 231، 251،269 بقره، 48 و 164 آل عمران، 113 نساء، 125 نحل، 39 اسراء و 34 احزاب مورد تاکيد خداوند واقع شده است.
هفت قدم برای شادبودن:

قدم اول:کمتر فکر کنید ,
بیشتر احساس کنید.
قدم دوم:کمتر اخم کنید,
بیشتر لبخند بزنید.
قدم سوم:کمتر صحبت کنید,
بیشتر گوش دهید.
قدم چهارم:کمتر قضاوت کنید,
بیشتر بپذیرید.
قدم پنجم:کمتر ببینید،
بیشتر انجام دهید.
قدم ششم:کمتر گلایه کنید,
بیشتر سپاسگزارباشید.
قدم هفتم:کمتر بترسید
بیشتر دوست داشته باشید
🌺
Channel name was changed to «شهر عرفان»
💥🌹👌بوسیدن پای مادر:

👈پیامبر(ص) فرمودند:
«کسیکه پا ی مادرش را ببوسد؛ مثل این است که آستانه کعبه را بوسیده است».
(گنجینه جواهر)

👈ونیز فرمودند:
«هرکس پیشانی مادر خود را ببوسد،از آتش جهنم محفوظ خواهدماند».(نهج الفصاحة)

👈درحدیث دیگرفرمودند:
«کسیکه قبر والدین خود را در هرجمعه زیارت کند، گناهانش بخشیده میشودو ازنیکوکاران نوشته شود.
(مستدرک الوسائل، ج 2)

👈حکایت جالب:
روزی مردی نزد پیامبر(ص) آمد و عرض کرد:من تمام گناهان را انجام داده ام،ایا راه توبه برای من هست؟
حضرت فرمودند:آیا پدر و مادرت زنده اند؟
گفت:تنها پدرم زنده است.
فرمود:به پدرت احترام ونیکی کن؛تاخداوند تو راببخشد.
وقتی که آن مرد رفت،حضرت به اطرافیانش فرمودند:
«ایکاش مادرش زنده بود».
(بحارالانوار، ج 71)

👈رسول خدا(ص)فرمودند:
«دعاء الوالد لولده کدعاء النبی لأمتّة؛
همانگونه که دعای پیامبران در مورد امتشان مستجاب است، دعای پدران نیزدرحق فرزندان مستجاب است».
(نهج الفصاحه)

💥🌹جهت سلامتی وعاقبت به خیرشدن همه مادران و پدرانی که در قید حیات هستند و همچنین جهت آمرزش و مغفرت پدران و مادرانی که اسیرخاکند…
((صلوات ))