شهرعرفان
1.93K subscribers
1.82K photos
1.96K videos
699 files
2.64K links
💚 ازپایتخت موسیقی مقامی ایران تربت جام
🎥بزرگترین آرشیو موسیقی شرق خراسان
09197266477
ارتباط با مدیر کانال

https://t.me/MansooriGhazaliEsar
Download Telegram
🍀مردی حاشیه خیابون بساط پهن کرده بود،
زردآلو هر کیلو 2000 تومن،
هسته زردآلو هرکیلو 4000 تومن.
یکی پرسید چرا هسته اش از خود زردالو گران؟؟؟
فروشنده گفت چون عقل آدم رو زیاد میکنه.ر
مرد كمي فكر كردُ گفت، یه کیلو هسته بده .
خرید و همون نزدیکی نشست و مشغول شکستن و خوردن شد با خودش 😳گفت:
چه کاری بود، زردآلو میخریدم هم خود زردالو رو میخوردم هم هسته شو، هم ارزونتر بود😁
رفتُ همين حرف رو به فروشنده گفت
فروشنده گفت: بــــــله ، نگفتم عقل آدم رو زیاد میکنه !!! 😊
چه زود هم اثر کرد 😄


علی اکبر دهخدا
(سهراب سپهرى)

ﺑﺎ ﮐﺮﺍﻭﺍﺕ ﺑﻪ ﺩﯾﺪﺍﺭ ﺧﺪﺍ ﺭﻓﺘﻢ ﻭ ﺷﺪ
ﺑﺮ ﺧﻼﻑ ﺟﻬﺖ ﺍﻫﻞ ﺭﯾﺎ ﺭﻓﺘﻢ ﻭ ﺷﺪ

ﺭﯾﺶ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺯ ﺍﺩﺏ ﺻﺎﻑ ﻧﻤﻮﺩﻡ ﺑﺎ ﺗﯿﻎ
ﻫﻤﭽﻨﺎﻥ ﺁﯾﻨﻪ ﺑﺎ ﺻﺪﻕ ﻭﺻﻔﺎ ﺭﻓﺘﻢ ﻭ ﺷﺪ

ﻣﻦ ﺣﺮﻭﻑ ﻋﺮﺑﯽ ﺭﺍ ﮐﻪ ﻧﺪﺍﺭﻡ ﺩﺭ ﯾﺎﺩ
ﻧﻨﻤﻮﺩﻡ ﺯ ﺗﻪ ﺣﻠﻖ ، ﺍﺩﺍ ﺭﻓﺘﻢ ﻭ ﺷﺪ

ﻫﺮﮔﺰ ﺍﺯ ﻗﺎﺳﻢ ﻭ ﺟﺒﺎﺭ ﻧﮕﻔﺘﻢ ﺳﺨﻨﯽ
ﮔﻔﺘﻢ ﺍﺯ ﺻﻠﺢ ﻭ ﺻﻔﺎ،ﻣﻬﺮﻭ ﻭﻓﺎ ﺭﻓﺘﻢ ﻭﺷﺪ

ﻫﻤﭽﻮ ﻭﺍﻋﻆ ،ﻧﻪ ﻋﺼﺎ ﺩﺍﺷﺘﻢ ﻭ ﻧﻪ ﻧﻌﻠﯿﻦ
ﺳﺮﺧﻮﺵ ﻭ ﺑﯽ ﺧﺒﺮ ﻭﺑﯽ ﺳﺮ ﻭ ﭘﺎ ﺭﻓﺘﻢ ﻭﺷﺪ

ﻣﺪﻋﯽ ﮔﻔﺖ :ﭼﺮﺍ ﺭﻓﺘﯽ ﻭ ﭼﻮﻥ ﺭﻓﺘﯽ ﻭﮐﯽ؟
ﻣﻦ ﺩﻟﺒﺎﺧﺘﻪ، ﺑﯽ ﭼﻮﻥ ﻭﭼﺮﺍ ﺭﻓﺘﻢ ﻭ ﺷﺪ
🌺 انرژی مثبت 🌺


اگر مشکلات شما در زندگی
ب بزرگی یک کشتی است
فراموش نکنید ک نعمت هایتان ب
وسعت یک اقیانوس است
گله و شکایت نکنید
به آینده امیدوار و
با لبخــــند منتظر باشید .
🌺 انرژی مثبت 🌺



از قوی ترین بهونت قوی تر باش
برای اینکه تکیه گاه کسی باشی
برای اینکه با قدرت از جات بلند شی
برای اینکه ب هدفت برسی
برای اینکه دست کسی را بگیری
فرادی تو نهفته در امروز تو است
پس امروز را خوب بساز تا
فردایی عالی داشته باشی
همه چیز دست توست . . .
عاشقی بر من پریشانت کنم
کم عمارت کن که ویرانت کنم

گر دو صد خانه کنی زنبوروار
چون مگس بی خان و بی مانت کنم

تو بر آنک خلق را حیران کنی
من بر آنک مست و حیرانت کنم

گر که قافی تو را چون آسیا
آرم اندر چرخ و گردانت کنم

ور تو افلاطون و لقمانی به علم
من به یک دیدار نادانت کنم

تو به دست من چو مرغی مرده ای
من صیادم دام مرغانت کنم

بر سر گنجی چو ماری خفته ای
من چو مار خسته پیچانت کنم

خواه دلیلی گو و خواهی خود مگو
در دلالت عین برهانت کنم

خواه گو لاحول خواهی خود مگو
چون شهت لاحول شیطانت کنم

چند می باشی اسیر این و آن
گر برون آیی از این آنت کنم

ای صدف چون آمدی در بحر ما
چون صدف‌ها گوهرافشانت کنم

بر گلویت تیغ‌ها را دست نیست
گر چو اسماعیل قربانت کنم

چون خلیلی هیچ از آتش مترس
من ز آتش صد گلستانت کنم

دامن ما گیر اگر تردامنی
تا چو مه از نور دامانت کنم

من همایم سایه کردم بر سرت
تا که افریدون و سلطانت کنم

هین قرائت کم کن و خاموش باش
تا بخوانم عین قرآنت کنم

مولانا
" نخست وزیر ترکیه در جشن اولیاء و مربیان یکی از مدارس به عنوان ولی یک دانش آموز یتیم در پاسخ به نامه ای که این کودک برای حضور او نوشته بود، حضور به هم رسانید.
طبق گزارش روزنامه ها، یکی از دانش آموزان از معلمش درخواست نمود که نامه ای به اردوغان بفرستد تا همراه او در جشن اولیاء و مربیان حاضر شود؛ زیرا او یتیم است. 
معلم نامه ای به نخست وزیر ترکیه فرستاد، و تلاش نمود تا کودک را متقاعد کند که اردوغان به دلیل مشغولیت های بسیاری که دارد شاید در این جشن حاضر نشود. 
اما در روز جشن همه با مشاهده ی حضور اردوغان غافلگیر شدند.
 او خودش را به مسئولين مدرسه این گونه معرفی نمود:
 «بنده ولی دانش آموز(م.ک) هستم و در پاسخ به دعوت مدرسه، به اینجا آمده ام» " 
[منبع: مفكرة الاسلام]
ًﻫﻨﮕﺎﻣﯽ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺩﺭﻭﻥ ﺯﻻﻝ ﺑﺎﺷﯽ .....
ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ﺑﻪ ﺗﻮ ﻧﻮﺭﯼ ﻣﯿﺒﺨﺸﺪ ﺁﻧﭽﻨﺎﻥ ﮐﻪ ﻧﺪﺍﻧﯽ !
ﻭ ﻧﯿﺎﺯﻫﺎﯾﺖ ﺍﺯ ﺟﺎﯾﯽ ﺑﺮﺍﻭﺭﺩﻩ ﺷﻮﺩ ﮐﻪ ﻧﺪﺍﻧﯽ ﭼﻪ ﺷﺪ !
ﺍﯾﻦ ﯾﻌﻨﯽ ﭘﺎﮎ ﻧﯿﺘﯽ .....
ﻭ ﭘﺎﮎ ﻧﯿﺖ ﮐﺴﯽ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺑﺮﺍﯼ ﻫﻤﻪ ......
ﺑﺪﻭﻥ ﺍﺳﺘﺜﻨﺎ ﺧﯿﺮ ﺑﺨﻮﺍﻫﺪ ﭼﻮﻥ ﺍﻭ ﻣﯿﺪﺍﻧﺪ ....
ﺳﻌﺎﺩﺕ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﺍﺯ ﺧﻮﺷﯽ ﺍﻭ ﻧﻤﯿﮑﺎﻫﺪ .....
ﺑﯽ ﻧﯿﺎﺯﯼ ﺍﻧﻬﺎ ﺍﺯ ﺛﺮﻭﺕ ﺍﻭ ﻧﻤﯿﮑﺎﻫﺪ ....
ﻭ ﺳﻼﻣﺖ ﺍﻧﻬﺎ ﻋﺎﻓﯿﺖ ﻭ ﺍﺭﺍﻣﺶ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺍﻭ ﺳﻠﺐ ﻧﺨﻮﺍﻫﺪ ﮐﺮﺩ ...
مثنوی و داستانی درمورد صدرجهان

شخصی با حیله های مختلف خواست از صدرجهان مال فراوانی به چنگ آورد ولی نقشه هایش نقش برآب شد و نتیجه نگرفت.
فکر تازه ای به سرش زد، کفنی تهیه کرد و خود را درآن پیچاند و در سر راه صدرجهان خوابید. صدر جهان هنگام عبور، به خیال آنکه آن مرده است چند دینار طلا بر روی او انداخت. آن مرد دستش را از کفن بیرون آورد تا سکه ها را بردارد در این هنگام به صدر جهان گفت دیدی بالاخره از تو طلا گرفتم؟
صدرجهان پاسخ داد آری، ولی تا نمردی نتوانستی از من طلا بگیری!

گفت لیکن تا نمردی ای عنود
از جناب ما نبردی هیچ جود

سر موتوا قبل موت این بود
کز پس مردن غنیمت‌ها رسد

مولانا

تا از خویشتن نمیری به حق زنده نمیشوی
بزرگی گفت : وابسته به خدا شويد .
پرسيدم : چه جوري ؟
گفت : چه جوري وابسته به يه نفر ميشي ؟
گفتم : وقتي زياد باهاش حرف مي زنم
زياد ميرم و ميام .
گفت : آفرين .
زياد با خدا حرف بزن
زياد با خدا رفت و آمد كن ...!
بزرگی میگفت:
وقتی دلت با خداست،
بگذار هر كس ميخواهد دلت را بشكند...
وقتی توكلت با خداست،
بگذار هر چقدر ميخواهند با تو بی انصافی كنند...
وقتی اميدت با خداست،
بگذار هر چقدر ميخواهند نا اميدت كنند...
وقتی يارت خداست،
بگذار هر چقدر ميخواهند نارفيق شوند...
هميشه با خدا بمان.
چترِ پروردگار، بزرگترين چترِ دنیاست.....
مولانا ببینید به چه زیبائی عشق رو معنی کرده...

ای که می پرسی نشان عشق چیست ؟
عشق چیزی جز ظهور مهر نیست.

عشق یعنی مشکلی اسان کنی
دردی از در مانده ای درمان کنی.

در میان این همه غوغا و شر
عشق یعنی کاهش رنج بشر

عشق یعنی گل به جای خار باش
پل به جای این همه دیوار باش

عشق یعنی تشنه ای خود نیز اگر
واگذاری اب را ، بر تشنه تر

عشق یعنی دشت گل کاری شده
در کویری چشمه ای جاری شده

عشق یعنی ترش را شیرین کنی
عشق یعنی نیش را نوشین کنی

هر کجا عشق اید و ساکن شود
هر چه نا ممکن بود ، ممکن شود

عشق یعنی شور هستی در کلام
عشق یعنی شعر مستی والسلام..
وای برکسی که دین خودرا به خاطر دنیای دیگران می فروشد:
این سخن زیبا وکلام گوهر آسا تنها می تواند از پیامبر بزرگوار اسلام باشد که فرمود : و(یل لمن باع دینه لدنیا غیره) این سخن ارزشمند وحیاتی در همه جوانب زندگی فردی واجتماعی انسان مصداق پیدا می کند بویژه در فعالیت های سیاسی ودر ایام انتخابات آن هم در مناطق سنتی وتوسعه نیافته .!!!
کسانی که در انتخابات ها فعالیت داشته اند می دانند که در هنگام انتخابات چه شخصیت ها که هتک نمی شود ؟؟؟ وچه اخلاق ها که پایماال نمی گردد!! برای چه ؟ برای اینکه شخصی نا مبارک عضو شورای شهر یا مجلس شود ؟؟ اگر کسانی که در هنگام تبلیغات درک کنند که رفتار وگفتارشان با این حدیث شریف مخالف است واگر بفهمند که چقدر گناه ووزر برای خود می اندوزند ودر مقابل دیگران از مزایای مادی ودنیوی بهره مند می شوند هرگز به این کار دست نمی زدند ؟
بیائیم برای اولین بار وآخرین بار ملعبه دست هیچ فرد وگروهی نشویم ،بیائیم برای شخصیت دیگران احترام قائل شویم .اگر از شخصی حمایت می کنیم با روش های دموکراتیک وابزارهای انسانی وبر اساس صداقت ودرستی وواقعیت ها تنها اورا معرفی کنیم نه به بهای تباه کردن آخرتمان .روزی که پدر به داد فرزند نمی رسد چگونه شخص بیگانه ای که پس از رأی آوردن مارا نمی شناسد به درد آخرتمان می خورد؟؟؟
بیائیم ارزش های انسانی را حفظ کنیم ودیگران را به رقابت توانمندی ها فرابخوانیم تا از تضارب افکار واندیشه ها به شیرینی میوه رسیدن به نتایج معقولانه برسیم.دکترجلالیزاده
حتی اگر بدانم فردا دنیا تکه تکه خواهد شد ،
باز هم درخت امیدم را عاشقانه خواهم کاشت ...

نه برای برداشت میوه اش ...
برای آنکه افسوس "نکاشتن" را با خود حمل نکنم ... !
عجب شعری!

من اگر نیم نگاهی بکنم سوی بُتی،
معصیت است !
تو اگر صیغه کنی جمله بتان،
مرحمت است ؟

من اگر سیبی از این باغ بچینم،
دزدم !
تو اگر باغ همه غصب کنی
مصلحت است ؟

من اگر از در میخانه گذشتم ،
نجسم !
تو اگر دود کنی نصف جهان،
عافیت است ؟

من اگر شکوه کنم نزد خدا
کفران است !
تو اگر تکیه زنی جای خدا ،
معدلت است؟

من که در آتش حق سوخته ام،
گمراهی است !
تو که جز کِذب نیاموخته ای،
منزلت است؟

عاقبت سهم من سوخته جان ،
نیران است
سهم آن معدن تزویر و ریا،
مغفرت است؟

این ترازویِ عدالت که تو را
گشته نصیب ...

چه کسی داده به دستت
که چنین خوش جهت است !
دعايی زیبا از بابا طاهر :

خدایا دانشی ده ؛؛غم نگیرم .
بده آرامشی ؛ ماتم نگیرم .
خدایا ازشهامت بی نصیبم،
شهامت ده که آرامش بگیرم.
خدایا ؛این تفاوت بر من آموز.
که در گمراهی مطلق نمیرم.
ابرها به اسمان تكيه ميكنند، درختان به زمين و انسانها به مهرباني يكديگر.........
گاهي دلگرمي يك دوست چنان معجزه ميكند كه انگار خدا در زمين كنار توست.
جاودان باد سايه دوستانيكه شادي را علتند نه شريك،
و غم را شريكند نه دليل...
درمان درد عاشقان،
صبرست و من دیوانه‌ام

نه درد ساکن میشود،
نه ره به درمان می‌برم

ای ساربان آهسته رو،
با ناتوانان صبرکن

تو بار جانان می‌بری،
من
بار هجران می‌برم ...


" سعدی "
چشمت افسونگر دلهاست به افسانه قسم
باده در چنگ تو رسواست به پیمانه قسم

شمع در مکتب عشاق که شد چله نشین
سوختن را زمن آموخت به پروانه قسم

چون پریشانی زلفت که کند رقص حریر
پیچ وتابی به دل انگیخته برشانه قسم

تو همه سنگ شدی آینه دل گرچه شکست
بازافزود تو را جلوه به آینه قسم

بی تومتروکه وبی رهگذرست کلبه من
با تو آباد شود کلبه به ویرانه قسم

گفت مجنون به جبین مهر جنونم نزنید
عقل درمانده عشق است به دیوانه قسم

#مولانا
یک مقاله بی نظیر🌷
'دروغ سفيد'

دروغ سفید دروغهایی است که برای آسیب به دیگران گفته نمی شوند:
در جاده با سرعت ۵۰ کیلومتر در ساعت رانندگی میکند اما در جمع دوستان میگوید که کمتر از ۱۲۰ کیلومتر در ساعت نمیرود.
روزی یک صفحه کتاب میخواند اما در حضور دیگران میگوید اگر کمتر از ده صفحه در روز بخوانم نمیخوابم!....

چند روز اخیر که کتابهای پاول اکمن را بیشتر و دقیق تر میخواندم جمله ای نظرم را جلب کرد: «من دروغهای سیاه را بخشودنی می دانم ....اما دروغ سفید نابخشودنی است. این دروغ انسانها را به پرتگاه نابودی می برد».
بیشتر و بیشتر خواندم و دیدم راست میگوید. ما با دروغ سفید دیگران را فریب نمیدهیم بلکه «خود» را «فریب» میدهیم. به اندازه ای که تصویر بیرونی ما با واقعیت درونی ما تفاوت دارد، دچار تعارض و اضطراب و تنش میشویم. به همان اندازه وادار میشویم در مواجهه با دیگران نقاب بر چهره بزنیم و به همان اندازه از تحقق برنامه های توسعه تواناییهای فردی خویش، جا می مانیم....
اگر من روزی یک صفحه کتاب میخوانم و خود را متعهد کنم که در حضور دیگران نیز همین حرف را بزنم، زودتر به افزایش میزان کتابخوانی خود تشویق میشوم.
اگر روزها ساعت ۱۱ از خواب بیدار میشوم و این را به دیگران نیز بگویم، انرژی من برای بیدار شدن در ساعت ۹ افزایش می یابد و به دیگران هم میتوانم با افتخار بگویم: «اخیراً هر روز ۲ ساعت زودتر بیدار میشوم». اما کسی که ساعت ۱۱ بیدار میشود و به همه میگوید ساعت ۷ بیدار است، حتی وفتی دو ساعت از خواب خود کم میکند (و ۹ صبح بیدار میشود) دو گزینه برای دروغ گویی سفید پیش رو دارد:

گزینه اول: همچنان به همه بگوید ساعت ۷ بیدار میشود (پس هیچ جایزه ی بیرونی برای این تلاش دریافت نمیکند و بی انگیزه میشود)

گزینه دوم: از این به بعد به همه بگوید: من ساعت ۵ از خواب بیدار میشوم (و به این صورت در باتلاق دروغ سفید بیش از قبل فرو میرود و عزت نفسش نیز خدشه دار میگردد)

بیایید با هم قرار بگذاریم هیچوقت دروغ سفید نگوییم.
: دو چیز انسان را نابود میکند:
1-مشغول بودن به گذشته
2-مشغول شدن به دیگران
هر کس در گذشته بماند آینده را از دست میدهد و هر کس نگهبان رفتار دیگران باشد نصفی از آسایش و راحتی خود را از دست میدهد
بهترین انتقام درزندگی این است:
که به راه خودادامه دهید
واتفاقات بد
رافراموش کنید
به هیچکس اجازه ندهید
ازتماشای رنج شمالذت ببرد
شادبودن را سرمشق زندگی خودقراردهید.

ومسیرزندگیتان رابه زیبایی ترسیم کنید.....


https://telegram.me/jamtorbat
روزی پسری خوش‌چهره در حال چت کردن با یک دختر بود. پس از گذشت دو ماه، پسر علاقه بسیاری نسبت به او پیدا کرد. اما دختر به او گفت: «می‌خواهم رازی را به تو بگویم.»
پسر گفت: «گوش می‌کنم.»
دختر گفت: «پیتر من می‌خواستم همان اول این مساله را با تو در میان بگذارم اما نمی‌دانم چرا همان اول نگفتم، راستش را بخواهی من از همان کودکی فلج بودم و هیچوقت آنطور که باید خوش قیافه نبودم. بابت این دو ماه واقعاً از تو عذر می‌خواهم.»
پیتر گفت: «مشکلی نیست.»
دختر پرسید: «یعنی تو الان ناراحت نیستی؟»
پیتر گفت: «ناراحت از این نیستم که دختری که تمام اخلاقیاتش با من می‌خواند فلج است. از این ناراحتم که چرا همان اول با من رو راست نبود. اما مشکلی نیست من باز هم تو را می‌خواهم.»
دختر با تعجب گفت: «یعنی تو باز هم می‌خواهی با من ازدواج کنی؟»
پیتر در کمال آرامش و با لبخندی که پشت تلفن داشت گفت: «آره عشق من.»
دختر پرسید: «مطمئنی پیتر؟»
پیتر گفت: «آره و همین امروز هم می‌خواهم تو را ببینم.»
دختر با خوشحالی قبول کرد و همان روز پیتر با ماشین قدیمی‌اش و با یک شاخه گل به محل قرار رفت. اما هر چه گذشت دختر نیامد. پس از ساعاتی موبایل پیتر زنگ خورد.
دختر گفت: «سلام.»
پیتر گفت: «سلام پس کجایی؟»
دختر گفت: «دارم می آیم. پیتر از تصمیمی که گرفتی مطمئن هستی؟»
پیتر گفت: «اگر مطمئن نبودم که به اینجا نمی‌آمدم عشق من.»
دختر گفت: «آخه پیتر...»
پیتر گفت: «آخه نداره، زود بیا من منتظر هستم.» و پایان تماس.
پس از گذشته دو دقیقه یک ماشین مدل بالا که آخرین دستاورد شرکت بنز بود کنار پیتر ایستاد. دختر شیشه را پایین کشید و با اشک به آن پسر نگاه می‌کرد. پیتر که مات و مبهوت مانده بود فقط با تعجب به او نگاه می‌کرد. دختر با لبخندی پر از اشک گفت سوار شو زندگی من. پیتر که هنوز باورش نشده بود، پرسید: «مگر فلج نبودی؟ مگر فقیر و بد قیافه نبودی؟ پس...»
دختر گفت: «هیس، فقط سوار شو.»
پیتر سوار شد و رو به دختر گفت: «من همین الان توضیح می‌خواهم.»
آری آن دختر کسی نبود جز آنجلینا بنت، دهمین زن ثروتمند دنیا که بعد از این جریان در مطبوعات گفت: «هیچوقت نمی‌توانستم شوهری انتخاب کنم که من را به خاطر خودم بخواهد زیرا همه از وضعیت مالی من خبر داشتند و نمی‌توانستم ریسک کنم. به همین خاطر تصمیم گرفتم که با یک ایمیل گمنام وارد دنیای چت بشوم. سه سال طول کشید تا من پیتر را پیدا کردم. در این مدت طولانی به هر کس که می‌گفتم فلج هستم با ترحم بسیار من را رد می‌کرد. اما من تسلیم نشدم و با خود می‌گفتم اگر می‌خواهم کسی را پیدا کنم باید خودم را یک فلج معرفی کنم. می‌دانم واقعاً سخت است که یک پسر با یک دختر فلج ازدواج کند. اما پیتر یک پسر نبود... او یک فرشته بود
انسان در طول زندگی برای چهار چیز تلاش میکنه
1- اسمم بلند باشد
2- لباسم قشنگ باشد
3- خانه ام زیبا باشد
4- سواریم مدل بالا باشد
ولی بعد ازمرگش:
اسمش میشه میت
لباسش میشه کفن
خانه اش میشه قبر
و سواریش میشه تابوت... !!! ؟
ای انسان چه چیزی تورا مغرور کرده؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!
زندگی بر اساس سه تا " پ" میچرخه: پول، پارتی، پررویی سه تا" خ" را هیچوقت فراموش نکن؛ خدا، خوبی، خنده از سه تا " ج" همیشه بترس: جهل،جنگ،جفا برای سه تا " و" ارزش قایل باش: وقت، وفاداری، وجدان توزندگی عاشق سه تا" ص" باش: صداقت، صلح، صفا سه تا " الف" را در زندگی از دست نده: امید،اصالت،ادب سه تا"ش " توزندگی خیلی تاثیر داره: شکرخدا، شانس، شهامت و آرزوی من برای شما سه تا "سین": سعادت، سلامت، سربلندی.
اینم یه انرژی مثبت از مولانا ...

امشب غم دیروز و پریروز و فلان سال و فلان حال و فلان مال که بر باد فنا رفت،نخور
به خدا حسرت دیروز عذاب است
مردم شهر به هوشید...؟؟؟؟؟؟؟
هر چه دارید و ندارید بپوشید و برقصید و بخندید که امشب سر هر کوچه خدا هست
روی دیوار دل خود بنویسید خدا هست
نه یکبار و نه ده بار که صد بار به ایمان و تواضع بنویسید
خدا هستو.........
خدا هستو.........
خدا هست.........
ًپادشاه دختر زیبایی داشت و شرط گذاشته و گفته بود: که دخترم را به کسی میدهم که بتواند با شنا از استخر پر از تمساح من عبور کند جوانان بسیاری از دختر صرف نظر کردند و بسیاری هم در این راه کشته شدند تنها یک جوان مانده بود که ادعا میکرد که از شهری آمده که مردمش از هیچ قدرتی نمیترسند جوان شجاعانه به آب زد. باتمساح ها جنگید و سالم از آب بیرون آمد. پادشاه مبهوت شده بود و می خواست دست دخترش را به دست آن جوان بسپارد که او دستش را کشید و به پادشاه گفت: دخترت باشه واسه خودت. من فقط اومدم ثابت کنم بچه تربت جامم. پادشاه اشک تو چشاش حلقه بست و با بغض گفت:الان خربزه کیلو چنده
صبح ما خیراست ای یاران ز پیغام شما
جان ما مست است دایم از می جام شما

کام ما هرصبح شیرین گردد از پیغامتان
چون عسل شیرین کند یزدان ما کام شما

بوستان زندگیهاتان بهاری دایما
بشکفد گلخنده برلبهای گلفام شما

زاسمان مهربانی بخت و اقبال بلند
چون هما ایدنشیند بر لب بام شما

قلبهاتان جایگاه عشق باشد تا ابد
نزد دلهاتان بود هر دم دلارام شما