مهد عرفان تربت جام
https://telegram.me/jamtorbat
💐💐💐💐💐💐💐💐💐💐💐
هرجا که حرفی از نُت و آوازِ تاراست
هرجانشان ازغیرت است و افتخاراست
این پرچم جام است که بالا ماندگاراست
بادِخَزانش گوییا بادبهاراست
ای سرزمین و مهد عرفان تربت جام
ای زادگاه ِ شيرمردان تربت جام
جام است اينجا قِدمتِ ديرينه دارد
صد"مصطفی نخل احمدی"درسینه دارد
هرآدمش یک قلب چون آیینه دارد
صِدق و صفاي مردمش پیشینه دارد
ای سرزمین و مهد عرفان تربت جام
ای زادگاه شیر مردان تربت جام
هرچند در هرخانه ای یک تار دارند
خوشحال و خندان ظاهرا بسیارد
بر دین و بر ایمان خود اصرار دارند
لیسانس وفوق دیپلم بیکار دارند
ای سرزمین و مهد عرفان تربت جام
ای زادگاه شیرمردان تربت جام
اینجا "محمداحمدی " بسیار دارد
تصویر اورا بر در و دیوار دارد
از این نوابغ هر طرف انگار دارد
هرسالی وهرماهی وهربار دارد
ای سرزمین و مهد عرفان تربت جام
ای زادگاه شیر مردان تربت جام
هرکوچه ای پیر بزرگی خفته دارد
برتربت احمد درخت پسته دارد
بس عارفانِ صوفیِ دلبسته دارد
هم عالمانِ عامل ِ وارسته دارد
ای سرزمین و مهد عرفان تربت جام
ای زادگاه شیر مردان تربت جام
اینجا نماد وحدت ایران زمین است
اینجا دمادم شیعه باسنی قرین است
این را بگویم من کلام آخرین است
وحدت فقط راه نجات مسلمین است
ای سرزمین و مهد عرفان تربت جام
ای زادگاه شیر مردان تربت جام
عبدالرحمن قنبری
تربت جام ۱۳۹۵/۷/۲۳
https://telegram.me/jamtorbat
💐💐💐💐💐💐💐💐💐💐💐
هرجا که حرفی از نُت و آوازِ تاراست
هرجانشان ازغیرت است و افتخاراست
این پرچم جام است که بالا ماندگاراست
بادِخَزانش گوییا بادبهاراست
ای سرزمین و مهد عرفان تربت جام
ای زادگاه ِ شيرمردان تربت جام
جام است اينجا قِدمتِ ديرينه دارد
صد"مصطفی نخل احمدی"درسینه دارد
هرآدمش یک قلب چون آیینه دارد
صِدق و صفاي مردمش پیشینه دارد
ای سرزمین و مهد عرفان تربت جام
ای زادگاه شیر مردان تربت جام
هرچند در هرخانه ای یک تار دارند
خوشحال و خندان ظاهرا بسیارد
بر دین و بر ایمان خود اصرار دارند
لیسانس وفوق دیپلم بیکار دارند
ای سرزمین و مهد عرفان تربت جام
ای زادگاه شیرمردان تربت جام
اینجا "محمداحمدی " بسیار دارد
تصویر اورا بر در و دیوار دارد
از این نوابغ هر طرف انگار دارد
هرسالی وهرماهی وهربار دارد
ای سرزمین و مهد عرفان تربت جام
ای زادگاه شیر مردان تربت جام
هرکوچه ای پیر بزرگی خفته دارد
برتربت احمد درخت پسته دارد
بس عارفانِ صوفیِ دلبسته دارد
هم عالمانِ عامل ِ وارسته دارد
ای سرزمین و مهد عرفان تربت جام
ای زادگاه شیر مردان تربت جام
اینجا نماد وحدت ایران زمین است
اینجا دمادم شیعه باسنی قرین است
این را بگویم من کلام آخرین است
وحدت فقط راه نجات مسلمین است
ای سرزمین و مهد عرفان تربت جام
ای زادگاه شیر مردان تربت جام
عبدالرحمن قنبری
تربت جام ۱۳۹۵/۷/۲۳
https://telegram.me/jamtorbat
جدا از رویت ای ماه دل افروز
نه روز از شو شناسم نه شو از روز
وصــالت گر مـرا گردد میســر
هـــمه روزم شـــود چون عید نوروز
بابا طاهر
جدا از رویت ای ماه دل افروز
نه روز از شو شناسم نه شو از روز
وصــالت گر مـرا گردد میســر
هـــمه روزم شـــود چون عید نوروز
بابا طاهر
ما در این انبار گندم می کنیم *
گندم جمع آمده گم می کنیم
می نیندیشیم آخر ما به هوش *
کین خلل در گندمست از مکر موش
موش تا انبار ما حفره زدست *
وز فنش انبار ما ویران شدست
اول ای جان دفع شر موش کن *
و انگهان درجمع گندم کوش کن
گرنه موشی دزد در انبار ماست *
گندم اعمال چل ساله کجاست
ریزه ریزه صدق هر روزه چرا*
جمع می ناید در این انبار ما
مولانا
https://telegram.me/jamtorbat
موش = نفس گندم = جان – روح
انبار = جسم
گندم جمع آمده گم می کنیم
می نیندیشیم آخر ما به هوش *
کین خلل در گندمست از مکر موش
موش تا انبار ما حفره زدست *
وز فنش انبار ما ویران شدست
اول ای جان دفع شر موش کن *
و انگهان درجمع گندم کوش کن
گرنه موشی دزد در انبار ماست *
گندم اعمال چل ساله کجاست
ریزه ریزه صدق هر روزه چرا*
جمع می ناید در این انبار ما
مولانا
https://telegram.me/jamtorbat
موش = نفس گندم = جان – روح
انبار = جسم
https://telegram.me/jamtorbat
ای قوم به حج رفته کجایید کجایید*
معشوق همین جاست بیایید بیایید
معشوق تو همسایه و دیوار به دیوار*
در بادیه سرگشته شما در چه هوایید
گر صورت بیصورت معشوق ببینید*
هم خواجه و هم خانه و هم کعبه شمایید
ده بار از آن راه بدان خانه برفتید*
هم خواجه و هم خانه و هم کعبه شمایید
آن خانه لطیفست نشانهاش بگفتید*
از خواجه آن خانه نشانی بنمایید
یک دسته گل کو اگر آن باغ بدیدیت*
یک گوهر جان کو اگر از بحر خدایید
با این همه آن رنج شما گنج شما باد*
افسوس که بر گنج شما پرده شمایید
مولانا
ای قوم به حج رفته کجایید کجایید*
معشوق همین جاست بیایید بیایید
معشوق تو همسایه و دیوار به دیوار*
در بادیه سرگشته شما در چه هوایید
گر صورت بیصورت معشوق ببینید*
هم خواجه و هم خانه و هم کعبه شمایید
ده بار از آن راه بدان خانه برفتید*
هم خواجه و هم خانه و هم کعبه شمایید
آن خانه لطیفست نشانهاش بگفتید*
از خواجه آن خانه نشانی بنمایید
یک دسته گل کو اگر آن باغ بدیدیت*
یک گوهر جان کو اگر از بحر خدایید
با این همه آن رنج شما گنج شما باد*
افسوس که بر گنج شما پرده شمایید
مولانا
https://telegram.me/jamtorbat
افسوس که نامه جوانی طی شد
و آن تازه بهار زندگانی دی شد
آن مرغ طرب که نام او بود شباب
افسوس ندانم که کی آمد کی شد
خیام
افسوس که نامه جوانی طی شد
و آن تازه بهار زندگانی دی شد
آن مرغ طرب که نام او بود شباب
افسوس ندانم که کی آمد کی شد
خیام
جوانی شمع ره کردم که جویم زندگانی را
نجستم زندگانی را و گم کردم جوانی را
کنون با بار پیری آرزومندم که برگردم
به دنبال جوانی کوره راه زندگانی را
به یاد یار دیرین کاروان گم کرده رامانم
که شب در خواب بیند همرهان کاروانی را
بهاری بود و ما را هم شبابی و شکر خوابی
چه غفلت داشتیم ای گل شبیخون جوانی را
چه بیداری تلخی بود از خواب خوش مستی
که در کامم به زهرآلود شهد شادمانی را
سخن با من نمی گوئی الا ای همزبان دل
خدایا با که گویم شکوه بی همزبانی را
نسیم زلف جانان کو که چون برگ خزان دیده
به پای سرو خود دارم هوای جانفشانی را
به چشم آسمانی گردشی داری بلای جان
خدا را بر مگردان این بلای آسمانی را
نمیری شهریار از شعر شیرین روان گفتن
که از آب بقا جویند عمر جاودانی را 🌷🌷🌷🌷🌷🌷شهریار
https://telegram.me/jamtorbat
نجستم زندگانی را و گم کردم جوانی را
کنون با بار پیری آرزومندم که برگردم
به دنبال جوانی کوره راه زندگانی را
به یاد یار دیرین کاروان گم کرده رامانم
که شب در خواب بیند همرهان کاروانی را
بهاری بود و ما را هم شبابی و شکر خوابی
چه غفلت داشتیم ای گل شبیخون جوانی را
چه بیداری تلخی بود از خواب خوش مستی
که در کامم به زهرآلود شهد شادمانی را
سخن با من نمی گوئی الا ای همزبان دل
خدایا با که گویم شکوه بی همزبانی را
نسیم زلف جانان کو که چون برگ خزان دیده
به پای سرو خود دارم هوای جانفشانی را
به چشم آسمانی گردشی داری بلای جان
خدا را بر مگردان این بلای آسمانی را
نمیری شهریار از شعر شیرین روان گفتن
که از آب بقا جویند عمر جاودانی را 🌷🌷🌷🌷🌷🌷شهریار
https://telegram.me/jamtorbat
گفت دانايي که: گرگي خيره سر،
هست پنهان در نهاد هر بشر!...
هر که گرگش را در اندازد به خاک
رفته رفته مي شود انسان پاک
وآن که با گرگش مدارا مي کند
خلق و خوي گرگ پيدا مي کند
در جواني جان گرگت را بگير!
واي اگر اين گرگ گردد با تو پير
روز پيري، گر که باشي هم چو شير
ناتواني در مصاف گرگ پير
مردمان گر يکدگر را مي درند
گرگ هاشان رهنما و رهبرند...
وآن ستمکاران که با هم محرم اند
گرگ هاشان آشنايان هم اند
گرگ ها همراه و انسان ها غريب
با که بايد گفت اين حال عجيب؟
🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷
فریدون مشیری
🌷🌷🌷🌷🌷
https://telegram.me/jamtorbat
هست پنهان در نهاد هر بشر!...
هر که گرگش را در اندازد به خاک
رفته رفته مي شود انسان پاک
وآن که با گرگش مدارا مي کند
خلق و خوي گرگ پيدا مي کند
در جواني جان گرگت را بگير!
واي اگر اين گرگ گردد با تو پير
روز پيري، گر که باشي هم چو شير
ناتواني در مصاف گرگ پير
مردمان گر يکدگر را مي درند
گرگ هاشان رهنما و رهبرند...
وآن ستمکاران که با هم محرم اند
گرگ هاشان آشنايان هم اند
گرگ ها همراه و انسان ها غريب
با که بايد گفت اين حال عجيب؟
🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷
فریدون مشیری
🌷🌷🌷🌷🌷
https://telegram.me/jamtorbat
https://telegram.me/jamtorbat
در پشت چارچرخه فرسوده ای /
كسی
خطی نوشته بود:
"من گشته ام نبود !
تو دیگر نگرد
نیست!"...
گر خسته ای بمان و اگر خواستی بدان:
ما را تمام لذت هستی به جستجوست.
پویندگی تمامی معنای زندگی ست.
هرگز
"نگرد! نیست"
سزاوار مرد نیست...
فریدون مشیری
در پشت چارچرخه فرسوده ای /
كسی
خطی نوشته بود:
"من گشته ام نبود !
تو دیگر نگرد
نیست!"...
گر خسته ای بمان و اگر خواستی بدان:
ما را تمام لذت هستی به جستجوست.
پویندگی تمامی معنای زندگی ست.
هرگز
"نگرد! نیست"
سزاوار مرد نیست...
فریدون مشیری
https://telegram.me/jamtorbat
🔰مرد گِل خوار
💠 مردی دچار بیماری گِل خواری بود و چون چشمش به گِل می افتاد، اراده اش سست می شد و شروع به خوردن آن می نمود.
او روزی برای خریدن قند به دکان عطاری رفت. عطار در دکان سنگِ ترازو نداشت و از گِل سرشوی برای وزن کشی استفاده می کرد.
🔵 عطار به مرد گفت: من از گِل به عنوان سنگِ ترازو استفاده می کنم. برای تو مشکلی نیست؟
🔴 مرد گفت: من قند می خواهم و برایم فرق نمی کند از چه چیزی برای وزن کشی استفاده کنی.
در همین هنگام مرد در دل خود می گفت: چه بهتر از این گل! سنگ به چه دردی می خورد برای من گِل از طلا با ارزش تر است. اگر سنگ نداری و گِل به جای آن می گذاری باعث خوشحالی من است.
💠 عطار به جای سنگ در یک کفه ی ترازو، گِل گذاشت و برای شکستن قند به انتهای مغازه رفت. در همین اثنا، مرد گِل خوار دزدکی شروع به خوردن از گِلی که در کفه ی ترازو بود کرد.
او تند تند می خورد و می ترسید مبادا عطار متوجه ماجرا شود.
💠 عطار زیرچشمی متوجه ی گل خوردن مشتری شد ولی به روی خودش نیاورد. بلکه به بهانه پیدا کردن تیشه قند شکن، خود را معطل می کرد.
🔵 عطار در دل خود می گفت: تا می توانی از آن گل بخور. چون هر چقدر از آن می دزدی در واقع از خودت می دزدی! تو بخاطر حماقتت می ترسی که من متوجه دزدیت بشوم. در حالیکه من از این می ترسم که تو کمتر گل بخوری! تا می توانی گل بخور. تو فکر می کنی من احمق هستم؟ نه! این طور نیست. بلکه هنگامی که در پایان کار، مقدار قندت را دیدی، خواهی فهمید که چه کسی احمق و چه کسی عاقل است!
💎 این داستان یکی از حکایت های زیبای مولوی در مثنوی معنوی است.
مولانا با ظرافتی ستودنی گل را به مال دنیا و قند را به بهای واقعی زندگی آدمی تشبیه می کند.
در نظر او آنان که به گمان زرنگ بودن تنها در پی رنگ و لعاب دنیا هستند همانند آن شخص گِل خواری هستند که پی در پی از کفه ی ترازوی خود می دزدند که در عوض از وزن آنچه در مقابل، دریافت می کنند، کاسته می شود.
🔰مرد گِل خوار
💠 مردی دچار بیماری گِل خواری بود و چون چشمش به گِل می افتاد، اراده اش سست می شد و شروع به خوردن آن می نمود.
او روزی برای خریدن قند به دکان عطاری رفت. عطار در دکان سنگِ ترازو نداشت و از گِل سرشوی برای وزن کشی استفاده می کرد.
🔵 عطار به مرد گفت: من از گِل به عنوان سنگِ ترازو استفاده می کنم. برای تو مشکلی نیست؟
🔴 مرد گفت: من قند می خواهم و برایم فرق نمی کند از چه چیزی برای وزن کشی استفاده کنی.
در همین هنگام مرد در دل خود می گفت: چه بهتر از این گل! سنگ به چه دردی می خورد برای من گِل از طلا با ارزش تر است. اگر سنگ نداری و گِل به جای آن می گذاری باعث خوشحالی من است.
💠 عطار به جای سنگ در یک کفه ی ترازو، گِل گذاشت و برای شکستن قند به انتهای مغازه رفت. در همین اثنا، مرد گِل خوار دزدکی شروع به خوردن از گِلی که در کفه ی ترازو بود کرد.
او تند تند می خورد و می ترسید مبادا عطار متوجه ماجرا شود.
💠 عطار زیرچشمی متوجه ی گل خوردن مشتری شد ولی به روی خودش نیاورد. بلکه به بهانه پیدا کردن تیشه قند شکن، خود را معطل می کرد.
🔵 عطار در دل خود می گفت: تا می توانی از آن گل بخور. چون هر چقدر از آن می دزدی در واقع از خودت می دزدی! تو بخاطر حماقتت می ترسی که من متوجه دزدیت بشوم. در حالیکه من از این می ترسم که تو کمتر گل بخوری! تا می توانی گل بخور. تو فکر می کنی من احمق هستم؟ نه! این طور نیست. بلکه هنگامی که در پایان کار، مقدار قندت را دیدی، خواهی فهمید که چه کسی احمق و چه کسی عاقل است!
💎 این داستان یکی از حکایت های زیبای مولوی در مثنوی معنوی است.
مولانا با ظرافتی ستودنی گل را به مال دنیا و قند را به بهای واقعی زندگی آدمی تشبیه می کند.
در نظر او آنان که به گمان زرنگ بودن تنها در پی رنگ و لعاب دنیا هستند همانند آن شخص گِل خواری هستند که پی در پی از کفه ی ترازوی خود می دزدند که در عوض از وزن آنچه در مقابل، دریافت می کنند، کاسته می شود.
آهنك كه میخواند من زار زار می نالم بیمارزار می نالم یارم بالابال خانه من در پایین می نالم .بعدهم آهنگ صوتی منتسنه نو دامادم را بزارید
شهرعرفان
roia film – https://telegram.me/jamtorbat
ریشه کلمه پلتان همان پیلتن است که در شاهنامه آمده به نامهای مشق پلتان، پلتان پتن و پلتان سواره و منظور همان رقص قدیمی محلی خراسانی است. مشق پلتان یک مشق نظامی است که به عنوان یکی از مقامهای موسیقی تربت جام به شمار میآید. این مشق نظامی با سرنا و دهل برای تهییج سربازها در دوره اشکانیان نواخته میشد.
https://telegram.me/jamtorbat
https://telegram.me/jamtorbat
09155283677
roia film
رقص اپر يا افر يکي از اين آئينهاست که فحواي آن با باورهاي زراعي مردم منطقه مانند کاشت، داشت و برداشت و چگونگي شکلگيري آفرينش گره خورده است.
https://telegram.me/jamtorbat
https://telegram.me/jamtorbat