https://telegram.me/jamtorbat
به بچه هاتون یاد بدهید...
حسین از بی یاری سر بریده شد، نه از بی آبی...
عباس از معرفت و مرام بی دست شد
نه به خاطر مشک آب...
اونجا که حسین فریاد زد هل من ناصر ینصرنی؟یار میخواست نه آب...
به بچه هاتون از آزادگی حسین بگویید نه از لبهای تشنه...
خیلی ها لب تشنه از دنیا رفتن اما حسین نشدن.
حسین یعنی مردانگی.آزادگی.غیرت.شجاعت و شهامت.
عباس یعنی جوانمردی.معرفت.حیا.غیرت.
عباس یعنی پشت برادر حتی بدون دست...
حسین یعنی آزادگی حتی لحظه ای که گلوی نوزادت دریده شد...
به-بچه-هاتون-راه-اصلی-کربلارا-نشان-بدهید.......
یکی از مهترین پیامهای فراموش شده عاشورا
خیلی جالبه شب عاشورا
امام حسین (ع)به یارانش فرمود: هر کس از شما حق الناسی به گردن دارد برود....
او به جهانیان فهماند که حتی
کشته شدن در کربلا هم
از بین برنده حق الناس نیست..
در عجبم از کسانی که
هزاران گناه میکنند و معتقدند
یک قطره اشک بر حسین
ضامن بهشت آنهاست...
به بچه هاتون یاد بدهید...
حسین از بی یاری سر بریده شد، نه از بی آبی...
عباس از معرفت و مرام بی دست شد
نه به خاطر مشک آب...
اونجا که حسین فریاد زد هل من ناصر ینصرنی؟یار میخواست نه آب...
به بچه هاتون از آزادگی حسین بگویید نه از لبهای تشنه...
خیلی ها لب تشنه از دنیا رفتن اما حسین نشدن.
حسین یعنی مردانگی.آزادگی.غیرت.شجاعت و شهامت.
عباس یعنی جوانمردی.معرفت.حیا.غیرت.
عباس یعنی پشت برادر حتی بدون دست...
حسین یعنی آزادگی حتی لحظه ای که گلوی نوزادت دریده شد...
به-بچه-هاتون-راه-اصلی-کربلارا-نشان-بدهید.......
یکی از مهترین پیامهای فراموش شده عاشورا
خیلی جالبه شب عاشورا
امام حسین (ع)به یارانش فرمود: هر کس از شما حق الناسی به گردن دارد برود....
او به جهانیان فهماند که حتی
کشته شدن در کربلا هم
از بین برنده حق الناس نیست..
در عجبم از کسانی که
هزاران گناه میکنند و معتقدند
یک قطره اشک بر حسین
ضامن بهشت آنهاست...
📚
https://telegram.me/jamtorbat
کسی کفشش را برای تعمیر نزد کفاش می برد.
کفاش با نگاهی می گوید این کفش سه کوک می خواهد و هر کوک ده تومان و خرج کفش می شود سی تومان.
مشتری هم قبول می کند.
پول را می دهد و می رود تا ساعتی دیگر برگردد و سوار کفش تعمیر شده بشود.
کفاش دست به کار می شود. کوک اول، کوک دوم و در نهایت کوک سوم و تمام ...
اما با یک نگاه عمیق در میابد اگر چه کار تمام است ولی یک کوک دیگر اگر بزند عمر کفش بیشتر می شود و کفش کفشتر خواهد شد.
از یک سو قرار مالی را گذاشته و نمی شود طلب اضافه کند و از سوی دیگر دو دل است که کوک چهارم را بزند یا نزد...
او میان نفع و اخلاق میان دل و قاعده توافق مانده است.
یک دوراهی ساده که هیچ کدام خلاف عقل نیست.
اگر کوک چهارم را نزند هیچ خلافی نکرده. اما اگر بزند به انسانیت تعظیم کرده...
اگر کوک چهارم را نزند روی خط توافق و قانون رفته اما اگر بزند صدای لبیک او آسمان اخلاق را پر خواهد کرد.
دنیا پر از فرصت کوک چهارم است .
و من و تو کفاش های دو دل...
#تلنگر #انسانیت
https://telegram.me/jamtorbat
کسی کفشش را برای تعمیر نزد کفاش می برد.
کفاش با نگاهی می گوید این کفش سه کوک می خواهد و هر کوک ده تومان و خرج کفش می شود سی تومان.
مشتری هم قبول می کند.
پول را می دهد و می رود تا ساعتی دیگر برگردد و سوار کفش تعمیر شده بشود.
کفاش دست به کار می شود. کوک اول، کوک دوم و در نهایت کوک سوم و تمام ...
اما با یک نگاه عمیق در میابد اگر چه کار تمام است ولی یک کوک دیگر اگر بزند عمر کفش بیشتر می شود و کفش کفشتر خواهد شد.
از یک سو قرار مالی را گذاشته و نمی شود طلب اضافه کند و از سوی دیگر دو دل است که کوک چهارم را بزند یا نزد...
او میان نفع و اخلاق میان دل و قاعده توافق مانده است.
یک دوراهی ساده که هیچ کدام خلاف عقل نیست.
اگر کوک چهارم را نزند هیچ خلافی نکرده. اما اگر بزند به انسانیت تعظیم کرده...
اگر کوک چهارم را نزند روی خط توافق و قانون رفته اما اگر بزند صدای لبیک او آسمان اخلاق را پر خواهد کرد.
دنیا پر از فرصت کوک چهارم است .
و من و تو کفاش های دو دل...
#تلنگر #انسانیت
https://telegram.me/jamtorbat
#ادب
ادب مدرک نیست!
ادب لباس گران پوشیدن نیست
ادب بالای شهر زندگی کردن نیست
ادب ماشین خوب داشتن نیست
ثروت و مدرک ادب نمی اورد ،
ادب یعنی به همسرت امنیت، به فرزندنت محبت؛ به پدر مادرت خدمت و به دوستانت شادی را هدیه کنی
و برای جامعه نعمت باشی
هرکجا که میخواهی باش
در هر لباسی و هر پستی که هستی
انسان باش
قطعه ای از وجود خدا که خود خدای دنيای پهناور انسانیت خودت هستی...
#ادب
ادب مدرک نیست!
ادب لباس گران پوشیدن نیست
ادب بالای شهر زندگی کردن نیست
ادب ماشین خوب داشتن نیست
ثروت و مدرک ادب نمی اورد ،
ادب یعنی به همسرت امنیت، به فرزندنت محبت؛ به پدر مادرت خدمت و به دوستانت شادی را هدیه کنی
و برای جامعه نعمت باشی
هرکجا که میخواهی باش
در هر لباسی و هر پستی که هستی
انسان باش
قطعه ای از وجود خدا که خود خدای دنيای پهناور انسانیت خودت هستی...
https://telegram.me/jamtorbat
ای شعرِ پارسی! که بدین روزت اوفکند؟
کاندر تو کس نظر نکند جُز به ریشخند
ای خفته خوار بر ورقِ روزنامهها!
زار و زبون، ذلیل و زمینگیر و مستمند
نه شور و حال و عاطفه، نه جادویِ کلام
نی رمزی از زمانه و نی پارهای ز پند
نه رقص واژهها نه سماعِ خوشِ حروف
نه پیچ و تابِ معنی، بر لفظِ چون سمند
یارب کجا شد آن فَرو فَرمانرواییات
از نافِ نیل تا لبه رودِ هیرمند
یارب چه بود آن که دلِ شرق میتپید
با هر سرودِ دلکشت از دجله تا زرند
فردوسیات به صخره سُتوارِ واژهها
معمارِ باستانیِ آن کاخِ سربلند
ملاّحِ چین، سروده سعدی، ترانه داشت
آواز برکشیده بران نیلگون پرند
روزی که پایکوبانْ رومی فکنده بود
صیدِ ستارگان را در کهکشان کمند
از شوقِ هر سروده حافظ به مُلکِ فارس
نبضِ زمانه میزد، از روم تا خجند
فرسنگهای فاصله، از مصر تا به چین
کوته شدی به معجزِ یک مصرعِ بلند
اکنون میانِ شاعر و فرزند و همسرش
پیوند برقرار نیاری به چون و چند
زیبد کزین ترقّیِ معکوس در زمان
از بهرِ چشمْ زخم، بر آتش نهی سپند!
کاین گونه ناتوان شدی اندر لباس نثر
بی قُربتر ز پشکلِ گاوان و گوسپند
جیغ بنفش آمد و گوش زمانه را
آکند از مزخرف و آزَرد زین گزند
جای بهار و ایرج و پروینِ جاودان
جای فروغ و سهراب و امیّدِ ارجمند
بگرفت یافههای گروهی گزافهگوی
کَلْپَترههای جمعی در جهلِ خود به بند
آبشخورِ تو بود، هماره ضمیرِ خلق
از روزگارِ «گاهان» وز روزگارِ «زند»
و اکنون سخنورانت یک «سطر» خویش را
در یادِ خود ندارند از زهر تا به قند
در حیرتم ز خاتمه شومت، ای عزیز!
ای شعرِ پارسی که بدین روزت اوفکند؟
19 مهرماه
زادروز محمدرضا شفیعی_کدکنی گرامی باد.
(مجلة بخارا، اسفند 87، ص31)
ای شعرِ پارسی! که بدین روزت اوفکند؟
کاندر تو کس نظر نکند جُز به ریشخند
ای خفته خوار بر ورقِ روزنامهها!
زار و زبون، ذلیل و زمینگیر و مستمند
نه شور و حال و عاطفه، نه جادویِ کلام
نی رمزی از زمانه و نی پارهای ز پند
نه رقص واژهها نه سماعِ خوشِ حروف
نه پیچ و تابِ معنی، بر لفظِ چون سمند
یارب کجا شد آن فَرو فَرمانرواییات
از نافِ نیل تا لبه رودِ هیرمند
یارب چه بود آن که دلِ شرق میتپید
با هر سرودِ دلکشت از دجله تا زرند
فردوسیات به صخره سُتوارِ واژهها
معمارِ باستانیِ آن کاخِ سربلند
ملاّحِ چین، سروده سعدی، ترانه داشت
آواز برکشیده بران نیلگون پرند
روزی که پایکوبانْ رومی فکنده بود
صیدِ ستارگان را در کهکشان کمند
از شوقِ هر سروده حافظ به مُلکِ فارس
نبضِ زمانه میزد، از روم تا خجند
فرسنگهای فاصله، از مصر تا به چین
کوته شدی به معجزِ یک مصرعِ بلند
اکنون میانِ شاعر و فرزند و همسرش
پیوند برقرار نیاری به چون و چند
زیبد کزین ترقّیِ معکوس در زمان
از بهرِ چشمْ زخم، بر آتش نهی سپند!
کاین گونه ناتوان شدی اندر لباس نثر
بی قُربتر ز پشکلِ گاوان و گوسپند
جیغ بنفش آمد و گوش زمانه را
آکند از مزخرف و آزَرد زین گزند
جای بهار و ایرج و پروینِ جاودان
جای فروغ و سهراب و امیّدِ ارجمند
بگرفت یافههای گروهی گزافهگوی
کَلْپَترههای جمعی در جهلِ خود به بند
آبشخورِ تو بود، هماره ضمیرِ خلق
از روزگارِ «گاهان» وز روزگارِ «زند»
و اکنون سخنورانت یک «سطر» خویش را
در یادِ خود ندارند از زهر تا به قند
در حیرتم ز خاتمه شومت، ای عزیز!
ای شعرِ پارسی که بدین روزت اوفکند؟
19 مهرماه
زادروز محمدرضا شفیعی_کدکنی گرامی باد.
(مجلة بخارا، اسفند 87، ص31)
🌹مشاعره و مناظره زن با مرد
🌹اشعار طنزی که در ابتدا توسط خانم ناهید نوری سروده شده و سپس جوابیه ای از ابوآصف
در پاسخ به آن نوشته شده است :
ناهید نوری :
به نام خدایی که زن آفرید
حکیمانه امثال مــن آفرید
خدایی که اول تو را از لجن
و بعداً مرا از لجت با شعف آفرید !
برای من انواع گیسو و موی
برای تو قدری چمن آفرید !
مرا شکل طاووس کرد و تورا
شبیه بز و کرگدن آفرید !
به نام خدایی که اعجاز کرد
مرا مثل آهو ختن آفرید
تورا روز اول به همراه من
رها در بهشت عدن آفرید
ولی بعداً آمد و از روی لطف
مرا بی کس و بی وطن آفرید
خدایی که زیر سبیل شما
بلندگو به جای دهن آفرید !
وزیر و وکیل و رئیس ات نمود
مرا خانه داری خفن آفرید
برای تو یک عالمه کِیْسِ خوب
شراره ، پری ، نسترن آفرید
برای من اما فقط یک نفر
براد پیت من" را" حَسَنْ" آفرید !
برایم لباس عروسی کشید
و عمری مرا در کفن آفرید
به نام خدایی که سهم تو را
مساوی تر از سهم من آفرید
❣🌷❣🌷❣🌷
جواب روحالله خسروی
ابوآصف
╰┅─═ঊঈ💞ঊঈ═─┅╯
🌹
به نام حکیمی که مرد آفرید
انیسی به هر رنج ودرد آفرید
زخاکو به دست بلا کیف خویش
خداچهرهٔ نیک مرد آفرید
اگرزن بود حوریا یا پری
زنان را خدا سهم مرد آفرید
چوزن بود خلقش پر از رازها
خداسهم زن نصف مردآفرید
چومرد را خدا داده ریش وسبیل
نشانی زمردیِ مرد آفرید
چواحساس زن بود بالای عقل
وکالت قضاوت به مردافرید ؟
توگویی که مردهست بز کرگدن
زنطفهء مردان خدا اصل زن آفرید
خداوند به مردان عطاکرده سیمای خوب
کرم ها وریمیل وپنکک به زن آفرید
زن ازبس به زیبایش هست شک
به کیف دستی اش کیت آرایش است
خداوند دانای هررمز وراز
زنان را عطا کرده صد عشوه ناز
به مرد غیرت وهیبتی داده است
که زن بر فریبش چه آماده است
بود مرد مسلح به اسباب کار
مسلحولی زن به دیگ نهار
به نام خدایی که مرد آفرید
زنان مایه رنجودردآفرید
کندمرد تابوق سگ کار وکار
که زن جیب آقا کند تارومار
عجیب است فکر خداوندگار
خدایا چرا زن دراین زر نگار؟
خدا مرد را احسن الخالقین
وزن را نمود خادم مرد همین
زنی که ز میراث هست نصف مرد
زبانش سلاح کشنده و زرد
تورا چه بدی بوده از سوی مرد
که گشته زبانت چنین تند وسرد
مگرمرد همان همدم خواب نیست
زپولش تورا جامهء ناب نیست
طلایی کهآن را به رخ می کشی
به دوستان خود ناز وپز می کشی
زجیب همین مرد بیچاره است
که آسان به دست توافتاده است
حیا کن بیا تا تورا هست حیات
بکن توبه و حذف کن شعر هات
خداهمت مرد را کرد بلند
اجازه به چهار زن به اوکرد پسند
ولی چون توبودی ضعیف
برایت فقط مَش حسن آفرید
تودانی چرا گشته ای بس لجوج
تورا حق زپهلوی من آفرید
حسودی و بخل حسد بهرتو
مرا یکدل خوش سخن آفرید
خدا مشک آرد زآهوی نر
که با آن کند عشوه زنِ دربه در
رگ غیرت خسروی جوش کرد
جواب تورا داد با سوز ودرد
به نام خدایی که مرد آفرید
دلش مثل دریای زر آفرید
خدایی که بوآصف واین قلم
برای جوابت به حرف آورید
https://telegram.me/jamtorbat
🌹اشعار طنزی که در ابتدا توسط خانم ناهید نوری سروده شده و سپس جوابیه ای از ابوآصف
در پاسخ به آن نوشته شده است :
ناهید نوری :
به نام خدایی که زن آفرید
حکیمانه امثال مــن آفرید
خدایی که اول تو را از لجن
و بعداً مرا از لجت با شعف آفرید !
برای من انواع گیسو و موی
برای تو قدری چمن آفرید !
مرا شکل طاووس کرد و تورا
شبیه بز و کرگدن آفرید !
به نام خدایی که اعجاز کرد
مرا مثل آهو ختن آفرید
تورا روز اول به همراه من
رها در بهشت عدن آفرید
ولی بعداً آمد و از روی لطف
مرا بی کس و بی وطن آفرید
خدایی که زیر سبیل شما
بلندگو به جای دهن آفرید !
وزیر و وکیل و رئیس ات نمود
مرا خانه داری خفن آفرید
برای تو یک عالمه کِیْسِ خوب
شراره ، پری ، نسترن آفرید
برای من اما فقط یک نفر
براد پیت من" را" حَسَنْ" آفرید !
برایم لباس عروسی کشید
و عمری مرا در کفن آفرید
به نام خدایی که سهم تو را
مساوی تر از سهم من آفرید
❣🌷❣🌷❣🌷
جواب روحالله خسروی
ابوآصف
╰┅─═ঊঈ💞ঊঈ═─┅╯
🌹
به نام حکیمی که مرد آفرید
انیسی به هر رنج ودرد آفرید
زخاکو به دست بلا کیف خویش
خداچهرهٔ نیک مرد آفرید
اگرزن بود حوریا یا پری
زنان را خدا سهم مرد آفرید
چوزن بود خلقش پر از رازها
خداسهم زن نصف مردآفرید
چومرد را خدا داده ریش وسبیل
نشانی زمردیِ مرد آفرید
چواحساس زن بود بالای عقل
وکالت قضاوت به مردافرید ؟
توگویی که مردهست بز کرگدن
زنطفهء مردان خدا اصل زن آفرید
خداوند به مردان عطاکرده سیمای خوب
کرم ها وریمیل وپنکک به زن آفرید
زن ازبس به زیبایش هست شک
به کیف دستی اش کیت آرایش است
خداوند دانای هررمز وراز
زنان را عطا کرده صد عشوه ناز
به مرد غیرت وهیبتی داده است
که زن بر فریبش چه آماده است
بود مرد مسلح به اسباب کار
مسلحولی زن به دیگ نهار
به نام خدایی که مرد آفرید
زنان مایه رنجودردآفرید
کندمرد تابوق سگ کار وکار
که زن جیب آقا کند تارومار
عجیب است فکر خداوندگار
خدایا چرا زن دراین زر نگار؟
خدا مرد را احسن الخالقین
وزن را نمود خادم مرد همین
زنی که ز میراث هست نصف مرد
زبانش سلاح کشنده و زرد
تورا چه بدی بوده از سوی مرد
که گشته زبانت چنین تند وسرد
مگرمرد همان همدم خواب نیست
زپولش تورا جامهء ناب نیست
طلایی کهآن را به رخ می کشی
به دوستان خود ناز وپز می کشی
زجیب همین مرد بیچاره است
که آسان به دست توافتاده است
حیا کن بیا تا تورا هست حیات
بکن توبه و حذف کن شعر هات
خداهمت مرد را کرد بلند
اجازه به چهار زن به اوکرد پسند
ولی چون توبودی ضعیف
برایت فقط مَش حسن آفرید
تودانی چرا گشته ای بس لجوج
تورا حق زپهلوی من آفرید
حسودی و بخل حسد بهرتو
مرا یکدل خوش سخن آفرید
خدا مشک آرد زآهوی نر
که با آن کند عشوه زنِ دربه در
رگ غیرت خسروی جوش کرد
جواب تورا داد با سوز ودرد
به نام خدایی که مرد آفرید
دلش مثل دریای زر آفرید
خدایی که بوآصف واین قلم
برای جوابت به حرف آورید
https://telegram.me/jamtorbat
راه اندازی کتابخانه مزار شیخالاسلام احمد جامی در محل جدید
کتابخانه مزار با دارا بودن فضای وسیعتر و امکانات بهتر در محل جدید واقع در ورودی مجموعه مزار همه روزه از ساعت ۸ صبح تا ۴ بعد از ظهر پذیرای علاقمندان و فرهنگ دوستان عزیز میباشد.
https://telegram.me/jamtorbat
کتابخانه مزار با دارا بودن فضای وسیعتر و امکانات بهتر در محل جدید واقع در ورودی مجموعه مزار همه روزه از ساعت ۸ صبح تا ۴ بعد از ظهر پذیرای علاقمندان و فرهنگ دوستان عزیز میباشد.
https://telegram.me/jamtorbat
royafilm106.mp4
105.2 MB
جشن بزرگ انتظار
زنده یاد استاد غلامعلی نینواز
مجری : دکتر بهرامپور
کیبورد : استاد جلال سلیمان احمدی
https://telegram.me/jamtorbat
زنده یاد استاد غلامعلی نینواز
مجری : دکتر بهرامپور
کیبورد : استاد جلال سلیمان احمدی
https://telegram.me/jamtorbat
در این کانال منتظر اجراهای نایاب و زیبای اساتید موسیقی محلی عرفانی و جهانی تربت جام باشید
👇👇👇👇👇👇👇
https://telegram.me/jamtorbat
👇👇👇👇👇👇👇
https://telegram.me/jamtorbat
مردی خري ديدکه درگل گیرکرده بود و صاحب خر ازبيرون كشيدن آن خسته شده بود.
براي كمک كردن دُم خر راگرفت، وَ زور زد،
دُم خر از جای كنده شد.!
فریادازصاحب خر برخاست كه « تاوان بده»!..
مرد برای فرار به كوچهاي دويد، ولی بن بست بود.
خود را در خانهاي انداخت، زنی آنجا كنار حوض خانه نشسته بود وچيزي ميشست و حامله بود.
از آن فریاد و صدای بلند، زن ترسيد و بچه اش سِقط شد.!
صاحبِ خانه نيز با صاحب خر همراه شد.
مردِ گريزان برروی بام خانه دويد. راهي نيافت، از بام به كوچهاي فرودآمد كه درآن طبيبي خانه داشت.
جواني پدربيمارش رادر انتظار نوبت در سايۀ ديوار خوابانده بود؛
مرد بر آن پيرمرد بيمار افتاد، چنان كه بيمار در جا مُرد.!
فرزند جوان به همراه صاحب خانه و صاحب خر به دنبال مرد افتاد.!
مَرد، به هنگام فرار، در سر پيچ كوچه بايهودی رهگذر سينه به سينه شد واو را به زمين انداخت . تکه چوبی در چشم يهودی رفت و كورش كرد.
او نيز نالان و خونريزان به جمع متعاقبان پيوست!
مرد گريزان، به ستوه از اين همه، خود رابه خانۀ قاضي رساند كه پناهم ده و قاضي در آن ساعت با ... شاكي خلوت كرده بود. چون رازش را دانست، چارۀ رسوايي را در طرفداري از او يافت،!
و وقتی از حال و حكايت او آگاه شد، مدعيان را به داخل خواند.
نخست از يهودی پرسيد: یهودی گفت:
اين مسلمان يک چشم مرا نابينا كرده است. قصاص طلب ميكنم.
قاضي گفت : دَيه مسلمان بر يهودی نصف بيشتر نيست. بايد آن چشم ديگرت را نيز نابينا كند تا بتوان از او يک چشم گرفت! وقتی يهودي سود خود را در انصراف ازشكايت ديد، به پنجاه دينار جريمه محكوم شد!!
جوانِ پدر مرده را پيش خواند. گفت: اين مرد از بام بلند بر پدر بيمار من افتاد، هلاكش كرده است. به طلب قصاص او آمدهام..
قاضي گفت: پدرت بيمار بوده است، و ارزش زندگی بيمار نصف ارزش شخص سالم است..
حكم عادلانه اين است كه پدر او را زيرهمان ديوار بخوابانیم و تو بر او فرود آيي، طوری كه يک نيمه ی جانش را بگیري! جوان صلاح دیدکه گذشت کند، اما به سي دينار جريمه، بخاطرشكايت بيمورد محكوم شد!
چون نوبت به شوهر آن زن رسيد كه از وحشت سقط کرده بود، گفت : قصاص شرعی هنگامي جايز است كه راهِ جبران مافات بسته باشد.
حال ميتوان آن زن را به حلال درعقد ازدواج اين مرد درآورد تا كودکِ از دست رفته را جبران كند.!!
برای طلاق آماده باش! .مردک فریاد زد و با قاضی جدال ميكرد، كه ناگاه صاحب خر برخاست و به طرف در دويد.. قاضي فریاد زد : هي! بايست كه اكنون نوبت توست!..
صاحب خر. كه ميدوید فرياد زد: من شكايتي ندارم. می روم مرداني بیاورم كه شهادت دهند خر من، از کرهگی دُم نداشت...!!!
😄😄😄😄😄😄😄
" کتاب کوچه، احمد شاملو"
https://telegram.me/jamtorbat
براي كمک كردن دُم خر راگرفت، وَ زور زد،
دُم خر از جای كنده شد.!
فریادازصاحب خر برخاست كه « تاوان بده»!..
مرد برای فرار به كوچهاي دويد، ولی بن بست بود.
خود را در خانهاي انداخت، زنی آنجا كنار حوض خانه نشسته بود وچيزي ميشست و حامله بود.
از آن فریاد و صدای بلند، زن ترسيد و بچه اش سِقط شد.!
صاحبِ خانه نيز با صاحب خر همراه شد.
مردِ گريزان برروی بام خانه دويد. راهي نيافت، از بام به كوچهاي فرودآمد كه درآن طبيبي خانه داشت.
جواني پدربيمارش رادر انتظار نوبت در سايۀ ديوار خوابانده بود؛
مرد بر آن پيرمرد بيمار افتاد، چنان كه بيمار در جا مُرد.!
فرزند جوان به همراه صاحب خانه و صاحب خر به دنبال مرد افتاد.!
مَرد، به هنگام فرار، در سر پيچ كوچه بايهودی رهگذر سينه به سينه شد واو را به زمين انداخت . تکه چوبی در چشم يهودی رفت و كورش كرد.
او نيز نالان و خونريزان به جمع متعاقبان پيوست!
مرد گريزان، به ستوه از اين همه، خود رابه خانۀ قاضي رساند كه پناهم ده و قاضي در آن ساعت با ... شاكي خلوت كرده بود. چون رازش را دانست، چارۀ رسوايي را در طرفداري از او يافت،!
و وقتی از حال و حكايت او آگاه شد، مدعيان را به داخل خواند.
نخست از يهودی پرسيد: یهودی گفت:
اين مسلمان يک چشم مرا نابينا كرده است. قصاص طلب ميكنم.
قاضي گفت : دَيه مسلمان بر يهودی نصف بيشتر نيست. بايد آن چشم ديگرت را نيز نابينا كند تا بتوان از او يک چشم گرفت! وقتی يهودي سود خود را در انصراف ازشكايت ديد، به پنجاه دينار جريمه محكوم شد!!
جوانِ پدر مرده را پيش خواند. گفت: اين مرد از بام بلند بر پدر بيمار من افتاد، هلاكش كرده است. به طلب قصاص او آمدهام..
قاضي گفت: پدرت بيمار بوده است، و ارزش زندگی بيمار نصف ارزش شخص سالم است..
حكم عادلانه اين است كه پدر او را زيرهمان ديوار بخوابانیم و تو بر او فرود آيي، طوری كه يک نيمه ی جانش را بگیري! جوان صلاح دیدکه گذشت کند، اما به سي دينار جريمه، بخاطرشكايت بيمورد محكوم شد!
چون نوبت به شوهر آن زن رسيد كه از وحشت سقط کرده بود، گفت : قصاص شرعی هنگامي جايز است كه راهِ جبران مافات بسته باشد.
حال ميتوان آن زن را به حلال درعقد ازدواج اين مرد درآورد تا كودکِ از دست رفته را جبران كند.!!
برای طلاق آماده باش! .مردک فریاد زد و با قاضی جدال ميكرد، كه ناگاه صاحب خر برخاست و به طرف در دويد.. قاضي فریاد زد : هي! بايست كه اكنون نوبت توست!..
صاحب خر. كه ميدوید فرياد زد: من شكايتي ندارم. می روم مرداني بیاورم كه شهادت دهند خر من، از کرهگی دُم نداشت...!!!
😄😄😄😄😄😄😄
" کتاب کوچه، احمد شاملو"
https://telegram.me/jamtorbat
اگر بی من خوشی یارا، به صد دامم چه میبندی/
وگر ما را همیخواهی، چرا تندی، نمیخندی
بخند ای دوست چون گلشن، مبادا خاطر دشمن
کند شادی و پندارد که دل زین بنده برکندی
((مولانا))
https://telegram.me/jamtorbat
وگر ما را همیخواهی، چرا تندی، نمیخندی
بخند ای دوست چون گلشن، مبادا خاطر دشمن
کند شادی و پندارد که دل زین بنده برکندی
((مولانا))
https://telegram.me/jamtorbat