https://telegram.me/jamtorbat
زنان ،
خدایانی زیبا و زیرک اند
در بهشتِ هر زَنی
جهنمی هست
که روحت را به آتش میکشد ...
با این حال
اگر قرار است
عمرت دو روز باشد
بگذار در دستان
هوس آلود زنی باشد
که زندگی را
همان طور که هست عرضه میکند"
عشق و ناکامی با هم ،
این یعنی تمام زندگی ..
#احمد_شاملو
زنان ،
خدایانی زیبا و زیرک اند
در بهشتِ هر زَنی
جهنمی هست
که روحت را به آتش میکشد ...
با این حال
اگر قرار است
عمرت دو روز باشد
بگذار در دستان
هوس آلود زنی باشد
که زندگی را
همان طور که هست عرضه میکند"
عشق و ناکامی با هم ،
این یعنی تمام زندگی ..
#احمد_شاملو
https://telegram.me/jamtorbat
شب که از نیمه گذشت
من دلم را دیدم
که نشسته لب پاشویه حوض
آب می نوشد و یک جرعه به یاد خوش دوست
ماه هم گوشه دیوار حیاط
چشم در راه نگاهی که بجوید او را
تکه ابری به شتاب ، می دود سمت زلالیت نور
تا که پنهان کند آن چشمک زیبای فروریخته از عرش خدا
گل محبوبه شب ، عاشق عطر حضور
و هوا
بوی یاس و تو و صد خاطره و عشق خموش
من کلامی به لبم مانده که از روز نخست
بیم ان را دارم ، که اگر با تو بگویم انرا
پاسخت می شکند قلب مرا
نذر کردم که اگر این دل من شاد کنی
دست بر سینه ببویم گل را
کاسه آبی بدهم ، خاطر زیبای حیات
گندمی ، گوشه ایوان ، که تن خسته پرواز کمی شاد شود
منِ بی دل شده و شوق وصال....
کاش می شد که خدا
به زبان تو بیاندازد و لطفی بکند
تو بگویی ، آری
آسمان هست و خدا
گل مینا و گل مریم و یک بوته رز
و تراویدن مهتاب و سکوت
باز می پرسد دل ، به ندایی که تو می فهمی و او
آسمان هست و خدا
چشمکی چشم براه گذر تیره ابر
بوته نسترن و سرو و سکوت
باز می پرسد دل
می توان با دل زیبای شما ، لب پاشویه نشست ؟
می توان با تو سخن گفت و شنید ؟
و خدا
آسمانی بی ابر
چشمکی رنگ امید
و تراویدن مهتاب و نسیم
گل آلاله و مینا و سلام
و صدای دل زیبای تو در وقت سحر
وه چه
" آری "
زیباست...
شب که از نیمه گذشت
من دلم را دیدم
که نشسته لب پاشویه حوض
آب می نوشد و یک جرعه به یاد خوش دوست
ماه هم گوشه دیوار حیاط
چشم در راه نگاهی که بجوید او را
تکه ابری به شتاب ، می دود سمت زلالیت نور
تا که پنهان کند آن چشمک زیبای فروریخته از عرش خدا
گل محبوبه شب ، عاشق عطر حضور
و هوا
بوی یاس و تو و صد خاطره و عشق خموش
من کلامی به لبم مانده که از روز نخست
بیم ان را دارم ، که اگر با تو بگویم انرا
پاسخت می شکند قلب مرا
نذر کردم که اگر این دل من شاد کنی
دست بر سینه ببویم گل را
کاسه آبی بدهم ، خاطر زیبای حیات
گندمی ، گوشه ایوان ، که تن خسته پرواز کمی شاد شود
منِ بی دل شده و شوق وصال....
کاش می شد که خدا
به زبان تو بیاندازد و لطفی بکند
تو بگویی ، آری
آسمان هست و خدا
گل مینا و گل مریم و یک بوته رز
و تراویدن مهتاب و سکوت
باز می پرسد دل ، به ندایی که تو می فهمی و او
آسمان هست و خدا
چشمکی چشم براه گذر تیره ابر
بوته نسترن و سرو و سکوت
باز می پرسد دل
می توان با دل زیبای شما ، لب پاشویه نشست ؟
می توان با تو سخن گفت و شنید ؟
و خدا
آسمانی بی ابر
چشمکی رنگ امید
و تراویدن مهتاب و نسیم
گل آلاله و مینا و سلام
و صدای دل زیبای تو در وقت سحر
وه چه
" آری "
زیباست...
https://telegram.me/jamtorbat
💫💕💫💕💫💕💫💕💫💕💫💕
فرشته از خدا پرسید:
مردمانت مسجد میسازند...
نماز میخوانند...
چرا برایشان باران نمیفرستی؟؟!!
خدا پاسخ داد:
گوشه ایی از زمین دخترکی کنار مادر و برادر
مریضش در خانه ای
بی سقف بازی میکند...
تا مخلوقاتم سقفی برایشان نسازند،
آسمان من سقف آنهاست...
پس اجازه بارش نمیدهم!
خدایا نانی ده که به ایمانی برسم ...
نه ایمانی که به نانی برسم ..
https://telegram.me/jamtorbat
💫💕💫💕💫💕💫💕💫💕💫💕
فرشته از خدا پرسید:
مردمانت مسجد میسازند...
نماز میخوانند...
چرا برایشان باران نمیفرستی؟؟!!
خدا پاسخ داد:
گوشه ایی از زمین دخترکی کنار مادر و برادر
مریضش در خانه ای
بی سقف بازی میکند...
تا مخلوقاتم سقفی برایشان نسازند،
آسمان من سقف آنهاست...
پس اجازه بارش نمیدهم!
خدایا نانی ده که به ایمانی برسم ...
نه ایمانی که به نانی برسم ..
https://telegram.me/jamtorbat
https://telegram.me/jamtorbat اجرای زیبای این دو نوجوان در جشنواره سال نود سه تقدیم شما همدلان
🌹🌻🌹🌻🌹🌻
اعضای محترم کانال شهر عرفان
🍀🍀🍀🍀🍀💫💫💫💫💫
https://telegram.me/jamtorbat
در صورت انتقاد یا پیشنهادی در جهت بهبود کیفیت کانال و داشتن مطالب جذاب به ادمین مراجعه کنید.
لازم بذکر هست که در کانالمون نه تبلیغات میشه نه تبادل لینک پس در انتشار لینک همکاری کنید تا دوستان بیشتری از مطالب بهرهمند بشن.
با تشکر: @Emanfilmjam
اعضای محترم کانال شهر عرفان
🍀🍀🍀🍀🍀💫💫💫💫💫
https://telegram.me/jamtorbat
در صورت انتقاد یا پیشنهادی در جهت بهبود کیفیت کانال و داشتن مطالب جذاب به ادمین مراجعه کنید.
لازم بذکر هست که در کانالمون نه تبلیغات میشه نه تبادل لینک پس در انتشار لینک همکاری کنید تا دوستان بیشتری از مطالب بهرهمند بشن.
با تشکر: @Emanfilmjam
ﻣﻦ ﺑﺎﺧﺘــﻢ
بﻪ ﺧـﻮﺩ ﺑـﺎﺧﺘــﻢ،
ﺑﻪ ﺗﺼﻮﯾــﺮ ﻏﻠـﻂ ﻓﺮﺷﺘـﻪ ﻫﺎﯼ ﺁﺩم ﻧﻤــﺎ ﺑـﺎﺧﺘــﻢ . . .
ﺣـﺎﻝ ﮐـﻪ ﺣﻤﺎﻗﺘــ ﻫﺎﯾــﻢ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺷﻤــﺎﺭم
ﺁﺭﺍم . . .
ﺁﺭﺍم . . .
ﺍﯾـﻦ ﺟﻤـﻠﻪ ﺩﺭ ﺫﻫﻨــﻢ ﻃﻨﯿــﻦ ﺍﻧـﺪﺍﺯ ﻣﯽ ﺷـﻮﺩ
ﺳﻨـﮕـ ﺑــﺎﺵ
ﺗــﺎ
ﺳﻨـﮕﺴــﺎﺭ ﻧﺸــﻮﯼ ....
https://telegram.me/jamtorbat
بﻪ ﺧـﻮﺩ ﺑـﺎﺧﺘــﻢ،
ﺑﻪ ﺗﺼﻮﯾــﺮ ﻏﻠـﻂ ﻓﺮﺷﺘـﻪ ﻫﺎﯼ ﺁﺩم ﻧﻤــﺎ ﺑـﺎﺧﺘــﻢ . . .
ﺣـﺎﻝ ﮐـﻪ ﺣﻤﺎﻗﺘــ ﻫﺎﯾــﻢ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺷﻤــﺎﺭم
ﺁﺭﺍم . . .
ﺁﺭﺍم . . .
ﺍﯾـﻦ ﺟﻤـﻠﻪ ﺩﺭ ﺫﻫﻨــﻢ ﻃﻨﯿــﻦ ﺍﻧـﺪﺍﺯ ﻣﯽ ﺷـﻮﺩ
ﺳﻨـﮕـ ﺑــﺎﺵ
ﺗــﺎ
ﺳﻨـﮕﺴــﺎﺭ ﻧﺸــﻮﯼ ....
https://telegram.me/jamtorbat
https://telegram.me/jamtorbat
به قول بهروز وثوقی:
من نه "ﺁﺭﺯﻭﯼِ " ﮐـﺴـﯽ ﻫﺴﺘم ﻭ ﻧـﻪ " ﺁﻭﯾﺰﻭﻥِ "
ﻣﺎ ﺍﮔــﺮﻡ ﻇـﺎﻫــﺮﻣـﻮﻥ ﺑــﻪ ﻗـﺸﻨـﮕــﻲ ِ ﺧـﯿـﻠﻴــﺎ ﻧﻴــﺴﺖ ﭘﻴـﺶ ﺧــــﻮﺩﻣﻮﻥ ﺧــﻮﺷﺤــﺎﻟﻴﻢ ﮐـﻪ ﺑﺎﻃـﻨﻤﻮﻥ ﺍﺯﺧﯿﻠﻴﺎ ﻗﺸﻨﮕﺘﺮﻩ ﺻﺎﺩﻗﺎنه ﺑﺪباﺵ !!! ﺍﻣـﺎبا دروغ و ظاهر ﺍﺩﺍﻯ ﺧﻮﺑﺎ ﺭﻭ ﺩﺭ نیار...
به قول بهروز وثوقی:
من نه "ﺁﺭﺯﻭﯼِ " ﮐـﺴـﯽ ﻫﺴﺘم ﻭ ﻧـﻪ " ﺁﻭﯾﺰﻭﻥِ "
ﻣﺎ ﺍﮔــﺮﻡ ﻇـﺎﻫــﺮﻣـﻮﻥ ﺑــﻪ ﻗـﺸﻨـﮕــﻲ ِ ﺧـﯿـﻠﻴــﺎ ﻧﻴــﺴﺖ ﭘﻴـﺶ ﺧــــﻮﺩﻣﻮﻥ ﺧــﻮﺷﺤــﺎﻟﻴﻢ ﮐـﻪ ﺑﺎﻃـﻨﻤﻮﻥ ﺍﺯﺧﯿﻠﻴﺎ ﻗﺸﻨﮕﺘﺮﻩ ﺻﺎﺩﻗﺎنه ﺑﺪباﺵ !!! ﺍﻣـﺎبا دروغ و ظاهر ﺍﺩﺍﻯ ﺧﻮﺑﺎ ﺭﻭ ﺩﺭ نیار...
دیالوگ ماندگار برنامه
کلاه قرمزی 94
ﭘﺴﺮﺧﺎﻟﻪ : ﺁﺯﻣﺎﺵ ﺍﻟﻬﻲ ﺭﻭ ﻳﻪ ﺑﺎﺭ ﻧﺎﺷﺘﺎ ﺑﺎﻳﺪ ﺩﺍﺩ،
ﻳﻪ ﺑﺎﺭﻡ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﻏﺬﺍ
آقای ﻣﺠﺮﻱ : ﺍﻳﻦ ﭼﻪ ﺣﺮﻓﻴﻪ ﭘﺴﺮﺧﺎﻟﻪ؟ ﺩﺍﺭﻱ ﻣﺴﺌﻠﻪ ﺑﻪ ﺍﻳﻦ ﻣﻬﻤﻲ ﺭﻭ
ﻣﺴﺨﺮﻩ ﻣﻴﮑﻨﻲ؟
ﭘﺴﺮﺧﺎﻟﻪ : ﺟﺪﻱ ﻣﻴﮕﻢ ... ﺁﺧﻪ ﻣﻴﺰﺍﻥ ﺍﻋﺘﻘﺎﺩ ﻳﻪ ﺁﺩﻡ ﮔﺮﺳﻨﻪ ﺑﺎ ﻳﻪ ﺁﺩﻡ
ﺳﻴﺮ ﺧﻴﻠﻲ ﻓﺮﻕ ﺩﺍﺭﻩ!
https://telegram.me/jamtorbat
کلاه قرمزی 94
ﭘﺴﺮﺧﺎﻟﻪ : ﺁﺯﻣﺎﺵ ﺍﻟﻬﻲ ﺭﻭ ﻳﻪ ﺑﺎﺭ ﻧﺎﺷﺘﺎ ﺑﺎﻳﺪ ﺩﺍﺩ،
ﻳﻪ ﺑﺎﺭﻡ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﻏﺬﺍ
آقای ﻣﺠﺮﻱ : ﺍﻳﻦ ﭼﻪ ﺣﺮﻓﻴﻪ ﭘﺴﺮﺧﺎﻟﻪ؟ ﺩﺍﺭﻱ ﻣﺴﺌﻠﻪ ﺑﻪ ﺍﻳﻦ ﻣﻬﻤﻲ ﺭﻭ
ﻣﺴﺨﺮﻩ ﻣﻴﮑﻨﻲ؟
ﭘﺴﺮﺧﺎﻟﻪ : ﺟﺪﻱ ﻣﻴﮕﻢ ... ﺁﺧﻪ ﻣﻴﺰﺍﻥ ﺍﻋﺘﻘﺎﺩ ﻳﻪ ﺁﺩﻡ ﮔﺮﺳﻨﻪ ﺑﺎ ﻳﻪ ﺁﺩﻡ
ﺳﻴﺮ ﺧﻴﻠﻲ ﻓﺮﻕ ﺩﺍﺭﻩ!
https://telegram.me/jamtorbat
https://telegram.me/jamtorbat
#نكته
یه روزی که با خودت کنار میای احتمالاً یه جایی حوالی ۵۵ سالگی، دیگه کم کم با موضوع شکم داشتنت کنار میای و از خیر آب کردنش میگذری،
به کم پشتی موهات راضی میشی و حتی خوشحالی که همین مقدار مو رو هم داری،
بجای غصه خوردن از داشتن موهای سفید سعی میکنی به این فکر کنی که یه مقدار موی سفید لابلای موهای مشکی جذابتر هم میشه، و از اونجا که هنوز هم کلی موی مشکی داری، حس جوونی رو در خودت زنده نگه میداری،
حالا دیگه بیشتر متوجه سلامتیت هستی و از داشتنش خوشحالی، خیلی بیشتر مواظب خودت هستی، به خودت بیشتر میرسی، برای خودت مهم تر میشی،
دلت برای دوستانت بیشتر تنگ میشه و خیلی بیشتر قدر دوستان و اطرافیان و روزهات و میدونی،
آخرِ بستنی رو با دقت بیشتری میخوری، و از خوردن تراشه های هندوونه خیلی بیشتر لذت میبری،
شاید دلیل اینها این باشه که تازه داری متوجه میشی روزهای جوونی، همیشگی نیستند و به شمارش اونها کم کم فکر میکنی،
می پذیری خیلی از واقعیتها رو، خیلی از محدویت ها رو، خیلی ازنمیشه ها رو، بخصوص اونهایی که
قبلاً دوست نداشتی قبولشان کنی،
احتمالاً بیشتر به گذشته فکر میکنی و سعی میکنی کارهای بزرگی که باید یه روزی انجامشون میدادی رو
کم کم شروع کنی،
یه حس دیر شدن، گذر زمان، همراه با هنوزم کلی وقت دارم، در وجودت زنده میشه، کلاً دوران خاص و خوبیه،
میشه کلی ازش لذت ببری، و در کنار و پذیرش بیشتر واقعیت ها و محدودیت ها، کلی کارهای بزرگ انجام بدی، شاید به همین احساس باشه که گفته میشه میانسالی،
میانسالی یه جایی که ۵۰ درصد راه رو رفتی، یه روز و یه جایی با خودت خلوت می کنی و یه دادگاه تشکیل میدی. دادگاهی که قاضی و متهمش خودتی،
و در این دادگاهه که باید به یه پرسش مهم جواب بدی: حواست هست که ساعت شنی عمرت نصف شده؟ و همین جور داره دونه دونه خالی میشه؟ من کجام؟ و به کجا میخوام برم؟ باقی زندگیم رو چه جوری میخوام ادامه بدم؟
قطعا این پرسش و جواب اون مهمترین دغدغه ی این روزات میشه.
#نكته
یه روزی که با خودت کنار میای احتمالاً یه جایی حوالی ۵۵ سالگی، دیگه کم کم با موضوع شکم داشتنت کنار میای و از خیر آب کردنش میگذری،
به کم پشتی موهات راضی میشی و حتی خوشحالی که همین مقدار مو رو هم داری،
بجای غصه خوردن از داشتن موهای سفید سعی میکنی به این فکر کنی که یه مقدار موی سفید لابلای موهای مشکی جذابتر هم میشه، و از اونجا که هنوز هم کلی موی مشکی داری، حس جوونی رو در خودت زنده نگه میداری،
حالا دیگه بیشتر متوجه سلامتیت هستی و از داشتنش خوشحالی، خیلی بیشتر مواظب خودت هستی، به خودت بیشتر میرسی، برای خودت مهم تر میشی،
دلت برای دوستانت بیشتر تنگ میشه و خیلی بیشتر قدر دوستان و اطرافیان و روزهات و میدونی،
آخرِ بستنی رو با دقت بیشتری میخوری، و از خوردن تراشه های هندوونه خیلی بیشتر لذت میبری،
شاید دلیل اینها این باشه که تازه داری متوجه میشی روزهای جوونی، همیشگی نیستند و به شمارش اونها کم کم فکر میکنی،
می پذیری خیلی از واقعیتها رو، خیلی از محدویت ها رو، خیلی ازنمیشه ها رو، بخصوص اونهایی که
قبلاً دوست نداشتی قبولشان کنی،
احتمالاً بیشتر به گذشته فکر میکنی و سعی میکنی کارهای بزرگی که باید یه روزی انجامشون میدادی رو
کم کم شروع کنی،
یه حس دیر شدن، گذر زمان، همراه با هنوزم کلی وقت دارم، در وجودت زنده میشه، کلاً دوران خاص و خوبیه،
میشه کلی ازش لذت ببری، و در کنار و پذیرش بیشتر واقعیت ها و محدودیت ها، کلی کارهای بزرگ انجام بدی، شاید به همین احساس باشه که گفته میشه میانسالی،
میانسالی یه جایی که ۵۰ درصد راه رو رفتی، یه روز و یه جایی با خودت خلوت می کنی و یه دادگاه تشکیل میدی. دادگاهی که قاضی و متهمش خودتی،
و در این دادگاهه که باید به یه پرسش مهم جواب بدی: حواست هست که ساعت شنی عمرت نصف شده؟ و همین جور داره دونه دونه خالی میشه؟ من کجام؟ و به کجا میخوام برم؟ باقی زندگیم رو چه جوری میخوام ادامه بدم؟
قطعا این پرسش و جواب اون مهمترین دغدغه ی این روزات میشه.
✔سورپرایز برای دوستاڹ گل خودم😊
هر روز یڪ حڪایٺ از سعدي با صدای خسرو شکیبایي عزیز
مطمئنم لذت میبرید از شنیدنش❤️
https://telegram.me/jamtorbat
✔ حکایت یڪی ازحکما پسر را نهی کرد از ...
👇 👇 👇 👇 👇 👇
هر روز یڪ حڪایٺ از سعدي با صدای خسرو شکیبایي عزیز
مطمئنم لذت میبرید از شنیدنش❤️
https://telegram.me/jamtorbat
✔ حکایت یڪی ازحکما پسر را نهی کرد از ...
👇 👇 👇 👇 👇 👇
https://telegram.me/jamtorbat
📕✏️📗✏️📘✏️📙✏️📕✏️📗
#داستان_کوتاه
شخصی یک دستگاه اتومبیل سواری به عنوان عیدی از برادرش دریافت کرده بود. شب عیدهنگامی که او از اداره اش بیرون امدمتوجه پسر بچه شیطانی شد که دور و بر ماشین نو و براقش قدم میزندو آن را تحسین می کرد. او نزدیکماشین که رسید پسر پرسید:
این ماشین مال شماست آقا؟
او سرش را به علامت تائید تکان داد و گفت:برادرم به عنوان عیدی به من داده است.
پسر متعجب شد و گفت: منظورتان این است که برادرتان این ماشین را همین جوری و بدون اینکه دیناری بابت آن پرداخت کنید، به شما داده است؟
آخ جون ای کاش...؟
البته آن شخص کاملا واقف بود که پسر چه آرزویی می خواهد بکند.
پسرمی خواست آرزو کند که ای کاش او هم یک همچون برادری داشت.
اما آنچه که پسر گفت سر تا پای وجود آن شخص را به لرزه در آورد:
ای کاش من هم یک همچو برادری بودم.
پل مات و مبهوت به پسر نگاه کرد و سپس با یک انگیزه انی گفت:
دوست داری با هم تو ماشین یه گشتی بزنیم؟اوه بله دوست دارم.
تازه راه افتاده بودند که پسر به طرف پل برگشت و با چشمانی
که از خوشحالی برق می زد گفت:
آقا می شه خواهش کنم که بری به طرف خونه ما؟
آن شخص لبخند زد. او خوب فهمید که پسر چه می خواهد بگوید.
او می خواست به همسایگانش نشان دهدکه توی چه ماشین بزرگ و شیکی به خانه برگشته است.
اما او باز هم در اشتباه بود. پسر گفت:بی زحمت اونجایی که دوتا پله داره نگهدارید.
پسر از پله ها بالا دوید. چیزی نگذشت که او صدای برگشتن او را شنید. اما دیگر تند و تیز برنمی گشت.او برادر کوچک فلج و زمین گیر خود را بر پشت حمل می کرد.
سپس او را روی پله پائینی نشاند و به طرف ماشین اشاره کرد:اوناهاش برادر... می بینی؟
درست همون طوریه که طبقه بالا برات تعریف کردم.
برادرش عیدی بهش داده و دیناری بابت آ؛ن پرداخت نکرده.
یه روزی من هم یه همچو ماشینی به تو هدیه خواهم داد.
اونوقت می تونی برای خودت بگردی و چیزهای قشنگ ویترین مغازه های شب عید رو همان طوری که همیشه برات شرح میدم ببینی.
آن شخص در حالی که اشکهای گوشه چشمش را پاک می کرد
از ماشین پیاده شد و پسر بچه را در صندلی جلوئی ماشین نشاند،
برادر بزرگتر با چشمانی براق و درخشان کنار او نشست و سه تائی رهسپار گردشی فراموش ناشدنی شدند.
داشتڹ روح بزرگ لیاقټ میخواهد هرکسی ازآن بهره مند نیست...
📕✏️📗✏️📘✏️📙✏️📕✏️📗
#داستان_کوتاه
شخصی یک دستگاه اتومبیل سواری به عنوان عیدی از برادرش دریافت کرده بود. شب عیدهنگامی که او از اداره اش بیرون امدمتوجه پسر بچه شیطانی شد که دور و بر ماشین نو و براقش قدم میزندو آن را تحسین می کرد. او نزدیکماشین که رسید پسر پرسید:
این ماشین مال شماست آقا؟
او سرش را به علامت تائید تکان داد و گفت:برادرم به عنوان عیدی به من داده است.
پسر متعجب شد و گفت: منظورتان این است که برادرتان این ماشین را همین جوری و بدون اینکه دیناری بابت آن پرداخت کنید، به شما داده است؟
آخ جون ای کاش...؟
البته آن شخص کاملا واقف بود که پسر چه آرزویی می خواهد بکند.
پسرمی خواست آرزو کند که ای کاش او هم یک همچون برادری داشت.
اما آنچه که پسر گفت سر تا پای وجود آن شخص را به لرزه در آورد:
ای کاش من هم یک همچو برادری بودم.
پل مات و مبهوت به پسر نگاه کرد و سپس با یک انگیزه انی گفت:
دوست داری با هم تو ماشین یه گشتی بزنیم؟اوه بله دوست دارم.
تازه راه افتاده بودند که پسر به طرف پل برگشت و با چشمانی
که از خوشحالی برق می زد گفت:
آقا می شه خواهش کنم که بری به طرف خونه ما؟
آن شخص لبخند زد. او خوب فهمید که پسر چه می خواهد بگوید.
او می خواست به همسایگانش نشان دهدکه توی چه ماشین بزرگ و شیکی به خانه برگشته است.
اما او باز هم در اشتباه بود. پسر گفت:بی زحمت اونجایی که دوتا پله داره نگهدارید.
پسر از پله ها بالا دوید. چیزی نگذشت که او صدای برگشتن او را شنید. اما دیگر تند و تیز برنمی گشت.او برادر کوچک فلج و زمین گیر خود را بر پشت حمل می کرد.
سپس او را روی پله پائینی نشاند و به طرف ماشین اشاره کرد:اوناهاش برادر... می بینی؟
درست همون طوریه که طبقه بالا برات تعریف کردم.
برادرش عیدی بهش داده و دیناری بابت آ؛ن پرداخت نکرده.
یه روزی من هم یه همچو ماشینی به تو هدیه خواهم داد.
اونوقت می تونی برای خودت بگردی و چیزهای قشنگ ویترین مغازه های شب عید رو همان طوری که همیشه برات شرح میدم ببینی.
آن شخص در حالی که اشکهای گوشه چشمش را پاک می کرد
از ماشین پیاده شد و پسر بچه را در صندلی جلوئی ماشین نشاند،
برادر بزرگتر با چشمانی براق و درخشان کنار او نشست و سه تائی رهسپار گردشی فراموش ناشدنی شدند.
داشتڹ روح بزرگ لیاقټ میخواهد هرکسی ازآن بهره مند نیست...
⚡️💥⚡️💥⚡️💥⚡️💥⚡️💥⚡️
#اندڪي_تفڪـــــر
بدون اهمیت روزها را می گذرانيم ،
کم می خنديم ...
تند رانندگی می کنيم ...
زود عصبانی می شويم ...
زود قضاوت می کنیم ...
برای اثبات خودپشت سر دیگران بدگویی می کنیم...
تا ديروقت بيدار می مانيم وخسته از خواب برمی خيزيم ...
کم مطالعه می کنيم ...
بیشتر اوقات تلويزيون نگاه می کنيم و به ندرت دعا می کنيم...
مايملک بسیار داريم اما ارزشهايمان کمتر شده اند...
بسیار صحبت مي کنيم و بسیار دروغ می گوييم...
و به اندازه کافی دوست نمي داريم ...
⚡️به کجا چنین شتابان ... ؟!
https://telegram.me/jamtorbat
#اندڪي_تفڪـــــر
بدون اهمیت روزها را می گذرانيم ،
کم می خنديم ...
تند رانندگی می کنيم ...
زود عصبانی می شويم ...
زود قضاوت می کنیم ...
برای اثبات خودپشت سر دیگران بدگویی می کنیم...
تا ديروقت بيدار می مانيم وخسته از خواب برمی خيزيم ...
کم مطالعه می کنيم ...
بیشتر اوقات تلويزيون نگاه می کنيم و به ندرت دعا می کنيم...
مايملک بسیار داريم اما ارزشهايمان کمتر شده اند...
بسیار صحبت مي کنيم و بسیار دروغ می گوييم...
و به اندازه کافی دوست نمي داريم ...
⚡️به کجا چنین شتابان ... ؟!
https://telegram.me/jamtorbat