شهرعرفان
1.92K subscribers
1.82K photos
1.96K videos
701 files
2.64K links
💚 ازپایتخت موسیقی مقامی ایران تربت جام
🎥بزرگترین آرشیو موسیقی شرق خراسان
09197266477
ارتباط با مدیر کانال

https://t.me/MansooriGhazaliEsar
Download Telegram
خدا را دوست بدار...
حداقلش این است که یکی را دوست داری که روزی به او می رسی...
https://telegram.me/jamtorbat
****فروغ فرخزاد*****

دردی که انسان را به سکوت وا میدارد
بسیار سنگین تر از دردیست که
انسان را به فریاد وا میدارد...!
و انسانها فقط
به فریاد هم میرسند،نه به سکوت هم!هـرروزکه ازخواب بــیدارمیشوم


می بینم هــنوز امروز است؛ وفردا نیامده است
فـردا واژه ای بیش نیست هرچه که هست امروز است
https://telegram.me/jamtorbat
کاش می شد که کسی می آمد.......
باور تیره ی ما را می شست!!
وبه ما می فهماند... !!!
دل ما منزل تاریکی نیست!
""اخم""
برچهره بسی نازیباست !
بهترین واژه همان"لبخند"است
که زلبهای همه دور شده ست!
کاش می شد!!!
که به انگشت، نخی می بستیم!
تا فراموش نگردد هنوز ...

""انسانیم""
https://telegram.me/jamtorbat
یکی رفت و
یکی موندو
یکی از غصه هاش خوندو
یکی بردو
یکی باخت و
یکی باقسمتش ساخت و
یکی رنجید
یکی بخشید
یکی از آبروش ترسید
یکی بدشد
یکی رد شد
یکی پابند مقصد شد
تواماباش
خدا اینجاست......

https://telegram.me/jamtorbat
https://telegram.me/jamtorbat


شاخ نبات کیست؟
کریم خان زند درسنین پیری دلباخته ی پریروی شیرازی به نام شاخ نبات شد.شهریارشصت واندساله دراینجا مانند کودکی بی اراده حشمت ووقار سلطنت راازدست میداد وتسلیم معشوقه شده برخاک پای دلداربوسه میزد.
قضا راپیش ازآنکه سوزعشق معشوق ،عاشق راازپادرآورد ناگهان کسالتی عارض شاخ نبات شد که علیرغم سوزوگدازها وتلاشهای بسیار کریم خان،به مرگ اومنجرشد
کریم خان بعدازمدتها که که درکنارجسد بیجان او بی تابی وبیقراری میکرد دستورداد درباغ حافظ پایین پای او گوری برایش فراهم کنند.ودرروزتشییع بی تابی وزاری او همه کس رامتاثر می کرد وزن ومردوخردوکلان براین منظره جانسوززارزارگریستند.
حافظیه ازاین تاریخ درنظراو خوابگاه محبوبه ی اوشده بودووقت وبیوقت بدانجا می رفت وفرمودتا به آبادانی آن بپردازند.گویی حافظ این تحول وضع آرامگاه خویش را بانظراعتبار درعالم ارواح می نگریست ومیگفت:
اجرصبریست کزان شاخ نباتم دادند.
البته بی سوادی وسادگی وسالخوردگی کریمخان مانع ازاین شد که برروی آرامگاه دلبر خویش اثری جاویدان همچون تاج محل هندوستان پی افکند./نقل ازکتاب آنچه درباره حافظ باید دانست.استادمحیط طباطبایی
وقتی که پیرامون قبرحافظ را برای ساختن بنای جدید زیر وروکردند استخوانهای شاخ نبات ازدرون خاک بیرون آمد وبا هزاران کالبد پوسیده ی دانشمندان وسخنوران که آنجا دفن بودند به یکدیگر آمیخته ودرون چاهی ریختند تاحیاط راصاف وسنگفرش نشان دهند
چون شاخ نبات مدفنش زیر پای حافظ بوده وایرانیان تا اوایل سلطنت پهلوی این دوقبر را باهم می دیدند حافظ راهنگام تفال به دیوانش به شاخ نبات سوگند میدادند
همه نقل ازکتاب استاد محیط طباطبایی
📕📍📗📍📘📍📙📍📕📍

#داستان_کوتاه


روزی خبر رسید که به زودی جزیره به زیر آب خواهد رفت. همه ساکنین جزیره قایق هایشان را آماده و جزیره را ترک کردند. اما عشق می خواست تا آخرین لحظه بماند، چون او عاشق جزیره بود.
وقتی جزیره به زیر آب فرو می رفت، عشق از ثروت که با قایقی باشکوه جزیره را ترک می کرد کمک خواست و به او گفت:« آیا می توانم با تو همسفر شوم؟»

ثروت گفت:« نه، من مقدار زیادی طلا و نقره داخل قایقم هست و دیگر جایی برای تو وجود ندارد.»
پس عشق از غرور که با یک کرجی زیبا راهی مکان امنی بود، کمک خواست.
غرور گفت:« نه، نمی توانم تو را با خود ببرم چون تمام بدنت خیس و کثیف شده و قایق زیبای مرا کثیف خواهی کرد.»
غم در نزدیکی عشق بود. پس عشق به او گفت:« اجازه بده تا من باتو بیایم.»
غم با صدای حزن آلود گفت:« آه، عشق، من خیلی ناراحتم و احتیاج دارم تا تنها باشم.»
عشق این بار سراغ شادی رفت و او را صدا زد. اما او آن قدر غرق شادی و هیجان بود که حتی صدای عشق را هم نشنید. آب هر لحظه بالا و بالاتر می آمد و عشق دیگر ناامید شده بود که ناگهان صدایی سالخورده گفت:« بیا عشق، من تو را خواهم برد.»

عشق آن قدر خوشحال شده بود که حتی فراموش کرد نام پیرمرد را بپرسد و سریع خود را داخل قایق انداخت و جزیره را ترک کرد. وقتی به خشکی رسیدند، پیرمرد به راه خود رفت و عشق تازه متوجه شد کسی که جانش را نجات داده بود، چقدر بر گردنش حق دارد.

عشق نزد علم که مشغول حل مساله ای روی شن های ساحل بود، رفت و از او پرسید: « آن پیرمرد که بود؟»
علم پاسخ داد: « زمان»
عشق با تعجب گفت:« زمان؟! اما او چرا به من کمک کرد؟»
علم لبخندی خردمندانه زد و گفت: « زیرا تنها زمان قادر به درک عظمت عشق است.»

قدر هرآنکس که عشق را درزندگیتاڹ جاری میکند رابدانید.
نکند که زمان بگذرد و آنوقت که محتاج عشق شدید و قدرآن را دانستید فقط جای خالی اش برایتاڹ مانده باشد....

https://telegram.me/jamtorbat
🌺‌ツ🌺🌺🌺🌺🌺


دکتر نيستم...
اما برايت 10دقيقه راه رفتن،روى جدول کنار خيابان را تجويز ميکنم،
تا بفهمى عاقل بودن چيز خوبيست،
اما ديوانگى قشنگ تر است..
💫

برايت لبخند زدن به کودکان وسط خيابان را تجويز ميکنم،تا بفهمى هنوز هم،ميشود بى منت محبت کرد..
💫

برایٺ خنده های بلند از ته دل تجویز میکنم هرکجا که هستى،
چراکه يک نفر هميشه منتظر خنده هاى توست..
💫

دکتر نيستم،اما تجویز میکنم برایٺ شادی بی بهانه ميکنم رو..
💫

خورشيد،هر روز صبح،بخاطر زنده بودن من و تو طلوع ميکند!

زمیڹ به دورخودش نه،به دور من و تو میگردد..

https://telegram.me/jamtorbat
Forwarded from Deleted Account
https://telegram.me/jamtorbat


ﻣﻦ ﮔﺎﻫﯽ ...
ﻓﻘﻂ ﺑﺎ ﻳﺎﺩ ﺗــــو ﻧﻔﺲ ﻣﻴﻜﺸﻢ ،
ﮔﺎﻫﯽ ...
ﺩﻟﻢ ﻣﻴﺨﻮﺍﻫﺪ ﻓﻘﻂ ﺗــــو ﺭﺍ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﻢ ،
ﮔﺎﻫﯽ ...
ﻧﺎﻣﺖ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺍﺷﺘﺒﺎﻩ ﺑﻪ ﺯﺑﺎﻥ ﻣﯽ ﺁﻭﺭﻡ ،
ﻭ ﮔﺎﻫﯽ ...
ﭼﻘﺪﺭ ﺩﻟﻢ ﺑﺮﺍﻳﺖ ﺗﻨﮓ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ ،
ﻣﻴﺪﺍﻧﯽ !
ﻣﯽ ﮔﻮﻳﻢ ﮔﺎﻫﯽ ...
ﺍﻣﺎ ﺍﻳﻦ ﮔﺎﻫﯽ ﻫﺎ ﻋﺠﻴﺐ ﺑﻮﯼ " ﻫﻤﻴﺸﻪ " ﻣﻴﺪﻫﻨﺪ ،
دردهایم زیاد ﻫﺴﺘﻨﺪ ،
ﺍﻣّﺎ ﺗَﻤﺎﻣشان ﻳﮏ ﺩﺭﻣﺎﻥ ﺩﺍﺭﻧﺪ ،
ﺁﻥ ﻫﻢ تويـــــى ...
از کجا این‌همه غوغای غـزل آوردی؟
از کجا این‌همه کندوی عسل آوردی؟
.
به کدامین غزل خواجه تفال زده‌ای ؟
که چنین نرگس شیراز بغل آوردی؟
.
گره شال به رقص چه نسیمی دادی؟
که چنین شاعر آشفته عمل آوردی ؟
.
رطب لب سر بازار چه‌کس قنـد زدی ؟
که برای عسل اینـگونه مثل آوردی؟

تا چه‌مقیاس به شیرینی لب افزودی؟
که به ظاهر صف عشاق دغل آوردی؟
.
زچه برهم زده‌ای وزن غزل را که‌چنین
فاعلاتن فعلاتم به فَعَل آوردی...
.
در شب برکه‌ی متروک پلنگی خسته
ز چه مهتاب شدی شور جدل آوردی؟
.
وه چه نیکوست دلی نقد ره دوست شود
قَدَمت خوش به هوایم که اجل آوردی...
https://telegram.me/jamtorbat
Forwarded from ⭕️ سلسله موي دوست ⭕️
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
https://telegram.me/jamtorbat



سال ها گذشت
ما به هم نرسیدیم
جای تو اما ، زنی همراه من است
به تو شباهتی ندارد
از تو بهتر نیست
حتی از تو زیباتر نیست...
تنها بخاطر لجاجتم کار به اینجا رسید،
اما ، وقتی موهایش را باز میکند
بی اختیار
مثل همیشه تو را صدا میزنم ...
و او می خندد
با اشتیاق می پرسد ...
رابطه ی بین موهایش و دخترمان چیست ...؟!
و من هر بار میمیرم ...
👍1
https://telegram.me/jamtorbat

ای خدا یار من آنجاست ، حواست باشد؛
او نشان کرده ی اینجاست ، حواست باشد…!

یار من مویِ سرش ، قیمت صد فرهاد است؛
قصه اش قصه ی فرداست ، حواست باشد…!

گرچه بدجور دلم تنگه نگاهش گشته
همچنان شاه غزل هاست ، حواست باشد…!

او نگاهم نکند ، یا نخرد حرف مرا...
هرچه هست بینِ خود ماست ،حواست باشد!

همه ی دلخوشی و زندگی ام، بودن اوست؛
برود، آخردنیاست! حواست باشد…!

نگذاری احدی تیشه برویش بزند !
شیشه ی عمر من آنجاست، حواست باشد
آنقدر ذهنم را درگیر خودت کرده ای ...💗

که دیگر حتی نمیتوانم مضمون تازه ای پیدا کنم💗

حالا حق میدهی💗

در شعرهایم💗

به همین سادگی بگویم💗

" دوستت دارم " ؟💕

https://telegram.me/jamtorbat
ما گنهکاریم آری جرم ما هم عاشقی است
آری اما آنکه آدم هست و عاشق نیست ، کیست؟

زندگی بی عشق ، اگر باشد ، همان جان کندن است
دم به دم جان کندن ای دل کار دشواری است ، نیست؟

زندگی بی عشق ، اگر باشد ، هبوطی دائم است
آنکه عاشق نیست ، هم اینجا هم آنجا دوزخی است

عشق عین آب ماهی یا هوای آدم است
می توان ای دوست بی آب و هوا یک عمر زیست؟

تا ابد در پاسخ این چیستان بی جواب
بر در و دیوار می پیچد طنین چیست؟ چیست؟

#قیصر_امین_پور

https://telegram.me/jamtorbat