شهرعرفان
1.92K subscribers
1.82K photos
1.96K videos
701 files
2.64K links
💚 ازپایتخت موسیقی مقامی ایران تربت جام
🎥بزرگترین آرشیو موسیقی شرق خراسان
09197266477
ارتباط با مدیر کانال

https://t.me/MansooriGhazaliEsar
Download Telegram
«ﺁﻭﺍﺯ ﻗﻮ»

ﻗﻮ ﭘﺮﻧﺪﻩ ﯼ ﺯﯾﺒﺎﯾﯿﺴﺖ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺳﺒﺐ ﺗﮏ ﻫﻤﺴﺮﯼ ﺩﺭ ﻃﻮﻝ ﻋﻤﺮ ﺑﻪ ﺳﻤﺒﻞ ﻋﺸﻖ ﻭ ﻭﻓﺎﺩﺍﺭﯼ ﺩﺭ ﺑﺴﯿﺎﺭﯼ ﺍﺯ ﻓﺮﻫﻨگ ها ﺗﺒﺪﯾﻞ ﺷﺪﻩ ﺍﻧﺪ .

ﺍﻣﺎ ﻧﮑﺘﻪ ﻣﺘﻤﺎﯾﺰ ﮐﻨﻨﺪﻩ ﺍﯾﻦ ﺩﺳﺘﻪ ﺍﺯ ﻏﺎﺯﯾﺎﻥ ﺍﯾﻦ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺩﺭ ﻣﻮﺭﺩ ﻣﺮﮒ ﺁﮔﺎﻫﯽ ﺩﺍﺭﻧﺪ!

ﻗﻮﻫﺎ ﺩﺭ ﻃﻮﻝ ﻋﻤﺮ ﺧﻮﺩ ﻫﯿﭻ ﺻﺪﺍﯾﯽ ﺗﻮﻟﯿﺪ ﻧمی کنند
ﻭ ﺗﻨﻬﺎ ﺩﺭ ﻧﺰﺩﯾﮑﯽ ﻟﺤﻈﺎﺕ ﻣﺮﮒ،
ﺑﻪ ﻣﺤﻞ ﺍﻭﻟﯿﻦ ﺟﻔﺘﮕﯿﺮﯼ، درﮔﻮﺷه اﯼ ﺩﻧﺞ ﭘﻨﺎﻩ ﺑﺮﺩﻩ
ﻭ ﺁﻭﺍﺯﯼ ﺯﯾﺒﺎ ﺑﻪﻋﻨﻮﺍﻥ ﺍﺧﺘﺘﺎﻣﯿﻪ ﻋﻤﺮﺷﺎﻥ،ﻋﺎﺷﻘﺎﻧﻪ می خوانند
و ﺑﺎ ﺍﺗﻤﺎﻡ ﺁﻭﺍﺯ ﺟﺎﻧشان ﺭﺍ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﻣﯿﺪهند.
ﺍﯾﻦ “ﺁﻭﺍﺯ ﻗﻮ” ﺑﻪ ﻣﻌﻨﯽ ﺁﺧﺮﯾﻦ ﻟﺤﻈﻪ ﻫﺎﯼ ﻋﻤﺮﺷﺎﻥ ﺍﺳت
شنیدم چو قویی زیبا بمیرد
فریبنده زاد و فریبا بمیرد
شب مرگ تنها نشیند به موجی
رود گوشه ای دور و تنها بمیرد
در آن گوشه چندان غزل میسراید
که خود در میان غزلها بمیرد
تو دریای من بودی آعوش وا کن
که مبخواهد این قوی تنها بمیرد ...

https://telegram.me/jamtorbat
حرفهایی از جنس آرامش

اجازه دهید کلماتتان …
باعث قوت قلب دیگران شود ،
الهام بخش شان باشد …
و مسیرشان را روشن کند .
اجازه دهید اعمالتان …
زنجیرهای دیگران را باز کند .
اجازه دهید دست هایتان …
چشم بند را از دید دیگران کنار بزند .
اجازه دهید عشقتان …
یک نمونه ی درخشان برای دیگران باشد .
و در پایان اجازه دهید محبت شما ،
نمایشی از محبت خدا باشد.....





💚💚💚
https://telegram.me/jamtorbat
درویشی تنگدست به در خانه توانگری رفت و گفت:
شنیده ام مالی در راه خدا نذر کرده ای که به درویشان دهی، من نیز درویشم.

خواجه گفت: من نذر کوران کرده ام تو کور نیستی.

پس درویش تاملی کرد وگفت: ای خواجه کور حقیقی منم که درگاه خدای کریم را گذاشته به در خانه چون تو گدائی آمده ام.

این را بگفت و روانه شد.
خواجه متأثر گشته از دنبال وی شتافت و هر چه کوشید که چیزی به وی دهد قبول نکرد.

از او بخواه که دارد و میخواهد که از او بخواهی,
از او مخواه که ندارد و می ترسد که از او بخواهی.



خواجه عبدالله انصاری
https://telegram.me/jamtorbat
حراج وسایل شیطان !!!

روزی شیطان همه جا اعلام کرد قصد دارد از کارش دست بکشد و وسایلش را با تخفیف ویژه به حراج بگذارد!

همه مردم جمع شدن و شیطان وسایلی از قبیل : غرور، خودبینی، شهوت، مال اندوزی، خشم، حسادت، شهرت طلبی و دیگر شرارت ها را عرضه کرد...

در میان همه وسایل یکی از آنها بسیار کهنه و مستعمل بود و بهای گرانی داشت!
کسی پرسید : این عتیقه چیست !؟
شیطان گفت : این نا امیدی است...
شخص گفت : چرا اینقدر گران است !؟
شیطان با لحنی مرموز گفت :
این موثرترین وسیله من است !
شخص گفت : چرا اینگونه است !؟
شیطان گفت : هرگاه سایر ابزارم اثر نکند فقط با این میتوانم در قلب انسان رخنه کنم و وقتی اثر کند با او هر کاری بخواهم میکنم...
این وسیله را برای تمام انسانها بکار برده ام، برای همین اینقدر کهنه است
https://telegram.me/jamtorbat
خدا را دوست بدار...
حداقلش این است که یکی را دوست داری که روزی به او می رسی...
https://telegram.me/jamtorbat
****فروغ فرخزاد*****

دردی که انسان را به سکوت وا میدارد
بسیار سنگین تر از دردیست که
انسان را به فریاد وا میدارد...!
و انسانها فقط
به فریاد هم میرسند،نه به سکوت هم!هـرروزکه ازخواب بــیدارمیشوم


می بینم هــنوز امروز است؛ وفردا نیامده است
فـردا واژه ای بیش نیست هرچه که هست امروز است
https://telegram.me/jamtorbat
کاش می شد که کسی می آمد.......
باور تیره ی ما را می شست!!
وبه ما می فهماند... !!!
دل ما منزل تاریکی نیست!
""اخم""
برچهره بسی نازیباست !
بهترین واژه همان"لبخند"است
که زلبهای همه دور شده ست!
کاش می شد!!!
که به انگشت، نخی می بستیم!
تا فراموش نگردد هنوز ...

""انسانیم""
https://telegram.me/jamtorbat
یکی رفت و
یکی موندو
یکی از غصه هاش خوندو
یکی بردو
یکی باخت و
یکی باقسمتش ساخت و
یکی رنجید
یکی بخشید
یکی از آبروش ترسید
یکی بدشد
یکی رد شد
یکی پابند مقصد شد
تواماباش
خدا اینجاست......

https://telegram.me/jamtorbat
https://telegram.me/jamtorbat


شاخ نبات کیست؟
کریم خان زند درسنین پیری دلباخته ی پریروی شیرازی به نام شاخ نبات شد.شهریارشصت واندساله دراینجا مانند کودکی بی اراده حشمت ووقار سلطنت راازدست میداد وتسلیم معشوقه شده برخاک پای دلداربوسه میزد.
قضا راپیش ازآنکه سوزعشق معشوق ،عاشق راازپادرآورد ناگهان کسالتی عارض شاخ نبات شد که علیرغم سوزوگدازها وتلاشهای بسیار کریم خان،به مرگ اومنجرشد
کریم خان بعدازمدتها که که درکنارجسد بیجان او بی تابی وبیقراری میکرد دستورداد درباغ حافظ پایین پای او گوری برایش فراهم کنند.ودرروزتشییع بی تابی وزاری او همه کس رامتاثر می کرد وزن ومردوخردوکلان براین منظره جانسوززارزارگریستند.
حافظیه ازاین تاریخ درنظراو خوابگاه محبوبه ی اوشده بودووقت وبیوقت بدانجا می رفت وفرمودتا به آبادانی آن بپردازند.گویی حافظ این تحول وضع آرامگاه خویش را بانظراعتبار درعالم ارواح می نگریست ومیگفت:
اجرصبریست کزان شاخ نباتم دادند.
البته بی سوادی وسادگی وسالخوردگی کریمخان مانع ازاین شد که برروی آرامگاه دلبر خویش اثری جاویدان همچون تاج محل هندوستان پی افکند./نقل ازکتاب آنچه درباره حافظ باید دانست.استادمحیط طباطبایی
وقتی که پیرامون قبرحافظ را برای ساختن بنای جدید زیر وروکردند استخوانهای شاخ نبات ازدرون خاک بیرون آمد وبا هزاران کالبد پوسیده ی دانشمندان وسخنوران که آنجا دفن بودند به یکدیگر آمیخته ودرون چاهی ریختند تاحیاط راصاف وسنگفرش نشان دهند
چون شاخ نبات مدفنش زیر پای حافظ بوده وایرانیان تا اوایل سلطنت پهلوی این دوقبر را باهم می دیدند حافظ راهنگام تفال به دیوانش به شاخ نبات سوگند میدادند
همه نقل ازکتاب استاد محیط طباطبایی
📕📍📗📍📘📍📙📍📕📍

#داستان_کوتاه


روزی خبر رسید که به زودی جزیره به زیر آب خواهد رفت. همه ساکنین جزیره قایق هایشان را آماده و جزیره را ترک کردند. اما عشق می خواست تا آخرین لحظه بماند، چون او عاشق جزیره بود.
وقتی جزیره به زیر آب فرو می رفت، عشق از ثروت که با قایقی باشکوه جزیره را ترک می کرد کمک خواست و به او گفت:« آیا می توانم با تو همسفر شوم؟»

ثروت گفت:« نه، من مقدار زیادی طلا و نقره داخل قایقم هست و دیگر جایی برای تو وجود ندارد.»
پس عشق از غرور که با یک کرجی زیبا راهی مکان امنی بود، کمک خواست.
غرور گفت:« نه، نمی توانم تو را با خود ببرم چون تمام بدنت خیس و کثیف شده و قایق زیبای مرا کثیف خواهی کرد.»
غم در نزدیکی عشق بود. پس عشق به او گفت:« اجازه بده تا من باتو بیایم.»
غم با صدای حزن آلود گفت:« آه، عشق، من خیلی ناراحتم و احتیاج دارم تا تنها باشم.»
عشق این بار سراغ شادی رفت و او را صدا زد. اما او آن قدر غرق شادی و هیجان بود که حتی صدای عشق را هم نشنید. آب هر لحظه بالا و بالاتر می آمد و عشق دیگر ناامید شده بود که ناگهان صدایی سالخورده گفت:« بیا عشق، من تو را خواهم برد.»

عشق آن قدر خوشحال شده بود که حتی فراموش کرد نام پیرمرد را بپرسد و سریع خود را داخل قایق انداخت و جزیره را ترک کرد. وقتی به خشکی رسیدند، پیرمرد به راه خود رفت و عشق تازه متوجه شد کسی که جانش را نجات داده بود، چقدر بر گردنش حق دارد.

عشق نزد علم که مشغول حل مساله ای روی شن های ساحل بود، رفت و از او پرسید: « آن پیرمرد که بود؟»
علم پاسخ داد: « زمان»
عشق با تعجب گفت:« زمان؟! اما او چرا به من کمک کرد؟»
علم لبخندی خردمندانه زد و گفت: « زیرا تنها زمان قادر به درک عظمت عشق است.»

قدر هرآنکس که عشق را درزندگیتاڹ جاری میکند رابدانید.
نکند که زمان بگذرد و آنوقت که محتاج عشق شدید و قدرآن را دانستید فقط جای خالی اش برایتاڹ مانده باشد....

https://telegram.me/jamtorbat
🌺‌ツ🌺🌺🌺🌺🌺


دکتر نيستم...
اما برايت 10دقيقه راه رفتن،روى جدول کنار خيابان را تجويز ميکنم،
تا بفهمى عاقل بودن چيز خوبيست،
اما ديوانگى قشنگ تر است..
💫

برايت لبخند زدن به کودکان وسط خيابان را تجويز ميکنم،تا بفهمى هنوز هم،ميشود بى منت محبت کرد..
💫

برایٺ خنده های بلند از ته دل تجویز میکنم هرکجا که هستى،
چراکه يک نفر هميشه منتظر خنده هاى توست..
💫

دکتر نيستم،اما تجویز میکنم برایٺ شادی بی بهانه ميکنم رو..
💫

خورشيد،هر روز صبح،بخاطر زنده بودن من و تو طلوع ميکند!

زمیڹ به دورخودش نه،به دور من و تو میگردد..

https://telegram.me/jamtorbat
Forwarded from Deleted Account
https://telegram.me/jamtorbat


ﻣﻦ ﮔﺎﻫﯽ ...
ﻓﻘﻂ ﺑﺎ ﻳﺎﺩ ﺗــــو ﻧﻔﺲ ﻣﻴﻜﺸﻢ ،
ﮔﺎﻫﯽ ...
ﺩﻟﻢ ﻣﻴﺨﻮﺍﻫﺪ ﻓﻘﻂ ﺗــــو ﺭﺍ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﻢ ،
ﮔﺎﻫﯽ ...
ﻧﺎﻣﺖ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺍﺷﺘﺒﺎﻩ ﺑﻪ ﺯﺑﺎﻥ ﻣﯽ ﺁﻭﺭﻡ ،
ﻭ ﮔﺎﻫﯽ ...
ﭼﻘﺪﺭ ﺩﻟﻢ ﺑﺮﺍﻳﺖ ﺗﻨﮓ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ ،
ﻣﻴﺪﺍﻧﯽ !
ﻣﯽ ﮔﻮﻳﻢ ﮔﺎﻫﯽ ...
ﺍﻣﺎ ﺍﻳﻦ ﮔﺎﻫﯽ ﻫﺎ ﻋﺠﻴﺐ ﺑﻮﯼ " ﻫﻤﻴﺸﻪ " ﻣﻴﺪﻫﻨﺪ ،
دردهایم زیاد ﻫﺴﺘﻨﺪ ،
ﺍﻣّﺎ ﺗَﻤﺎﻣشان ﻳﮏ ﺩﺭﻣﺎﻥ ﺩﺍﺭﻧﺪ ،
ﺁﻥ ﻫﻢ تويـــــى ...
از کجا این‌همه غوغای غـزل آوردی؟
از کجا این‌همه کندوی عسل آوردی؟
.
به کدامین غزل خواجه تفال زده‌ای ؟
که چنین نرگس شیراز بغل آوردی؟
.
گره شال به رقص چه نسیمی دادی؟
که چنین شاعر آشفته عمل آوردی ؟
.
رطب لب سر بازار چه‌کس قنـد زدی ؟
که برای عسل اینـگونه مثل آوردی؟

تا چه‌مقیاس به شیرینی لب افزودی؟
که به ظاهر صف عشاق دغل آوردی؟
.
زچه برهم زده‌ای وزن غزل را که‌چنین
فاعلاتن فعلاتم به فَعَل آوردی...
.
در شب برکه‌ی متروک پلنگی خسته
ز چه مهتاب شدی شور جدل آوردی؟
.
وه چه نیکوست دلی نقد ره دوست شود
قَدَمت خوش به هوایم که اجل آوردی...
https://telegram.me/jamtorbat
Forwarded from ⭕️ سلسله موي دوست ⭕️
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
https://telegram.me/jamtorbat



سال ها گذشت
ما به هم نرسیدیم
جای تو اما ، زنی همراه من است
به تو شباهتی ندارد
از تو بهتر نیست
حتی از تو زیباتر نیست...
تنها بخاطر لجاجتم کار به اینجا رسید،
اما ، وقتی موهایش را باز میکند
بی اختیار
مثل همیشه تو را صدا میزنم ...
و او می خندد
با اشتیاق می پرسد ...
رابطه ی بین موهایش و دخترمان چیست ...؟!
و من هر بار میمیرم ...
👍1