ﺩﺭ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮔﺎﻫﯽ ﺑﺎﺧﺘﻪ ﺍﻡ …!!ﮔﺎﻫـــــﯽ ﺑﺎ ﮐﺴانی ﺳﺎﺧﺘﻪ!
ﮔﺎﻫــــــــﯽ ﮔﺮﯾﻪ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﻡ …!! ﮔﺎﻫــــــــــﯽ ﺑﺨﺸﯿﺪﻩ؛
ﮔﺎﻫـــــــــــﯽ ﻓﺮﯾﺐ ﺧﻮﺭﺩﻩ ﺍﻡ …!! ﮔﺎﻫـــــــــــــﯽ ﺍﻓﺘﺎﺩﻩ!
ﮔﺎﻫـــــــــــــــﯽ ﺩﺭ ﺗﻨـــــــﻬﺎﯾﯽ ﻣﺮﺩﻩ ﺍﻡ …!!
ﺍﻣﺎ ﺣﺎﻝ؛
ﺯﻣﺎﻧﺶ ﺭﺳــــــﯿﺪﻩ ﮐﻪ ﺑﮕــــــــﻮﯾﻢ : ﻣﻦ ﺍﺯ ﺗﻤــــــــﺎﻡ ﺍﯾﻨﻬﺎ ﺩﺭﺱ “
ﺁﻣﻮﺧــــــــﺘﻪ ﺍﻡ “…!!
ﺍﮐﻨﻮﻥ ﺧﻮﺷﺤـــــﺎﻟﻢ ﮐﻪ ﺧﻮﺩﻡ
ﻫﺴﺘﻢ …!!
ﺷﺎﯾﺪﺳﺎﺩﻩ ﺑﺎﺷﻢ …!
اﻣﺎ ﺻﺎﺩﻗﻢ ..ﻣـــــــــــــﻦ ﺧﻮﺩﻡ
ﻫﺴﺘﻢ …!!
ﻭ ﺍﯾﻦ ﺑﺮﺍﯾﻢ ﮐﺎﻓﯿﺴﺖ …
فقط 👈 https://telegram.me/jamtorbat
ﮔﺎﻫــــــــﯽ ﮔﺮﯾﻪ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﻡ …!! ﮔﺎﻫــــــــــﯽ ﺑﺨﺸﯿﺪﻩ؛
ﮔﺎﻫـــــــــــﯽ ﻓﺮﯾﺐ ﺧﻮﺭﺩﻩ ﺍﻡ …!! ﮔﺎﻫـــــــــــــﯽ ﺍﻓﺘﺎﺩﻩ!
ﮔﺎﻫـــــــــــــــﯽ ﺩﺭ ﺗﻨـــــــﻬﺎﯾﯽ ﻣﺮﺩﻩ ﺍﻡ …!!
ﺍﻣﺎ ﺣﺎﻝ؛
ﺯﻣﺎﻧﺶ ﺭﺳــــــﯿﺪﻩ ﮐﻪ ﺑﮕــــــــﻮﯾﻢ : ﻣﻦ ﺍﺯ ﺗﻤــــــــﺎﻡ ﺍﯾﻨﻬﺎ ﺩﺭﺱ “
ﺁﻣﻮﺧــــــــﺘﻪ ﺍﻡ “…!!
ﺍﮐﻨﻮﻥ ﺧﻮﺷﺤـــــﺎﻟﻢ ﮐﻪ ﺧﻮﺩﻡ
ﻫﺴﺘﻢ …!!
ﺷﺎﯾﺪﺳﺎﺩﻩ ﺑﺎﺷﻢ …!
اﻣﺎ ﺻﺎﺩﻗﻢ ..ﻣـــــــــــــﻦ ﺧﻮﺩﻡ
ﻫﺴﺘﻢ …!!
ﻭ ﺍﯾﻦ ﺑﺮﺍﯾﻢ ﮐﺎﻓﯿﺴﺖ …
فقط 👈 https://telegram.me/jamtorbat
https://telegram.me/jamtorbat
دست های خدا باش برای برآوردن رویای انسان دیگری جز خودت ....
خنثی نباش !
بی تفاوت نباش !
اگر دیدی کسی گره ای دارد وتو راهش را می دانی سکوت نکن !
اگر دستت به جایی می رسید دریغ نکن ....
معجزه زندگی دیگران باش !
این قانون کائنات است ....معجزه زندگی دیگران که باشی
بی شک کس دیگری معجزه زندگی تو خواهد بود...
https://telegram.me/jamtorbat
دست های خدا باش برای برآوردن رویای انسان دیگری جز خودت ....
خنثی نباش !
بی تفاوت نباش !
اگر دیدی کسی گره ای دارد وتو راهش را می دانی سکوت نکن !
اگر دستت به جایی می رسید دریغ نکن ....
معجزه زندگی دیگران باش !
این قانون کائنات است ....معجزه زندگی دیگران که باشی
بی شک کس دیگری معجزه زندگی تو خواهد بود...
https://telegram.me/jamtorbat
https://telegram.me/jamtorbat
ﻭقتی ﺩﻧﯿﺎﯾﺖ ﺑﻪ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ" ﯾﮏ ﻧﻔﺮ "ﮐﻮﭼﮏ ﻣﯽﺷﻮﺩ
ﻭ" ﯾﮏ ﻧﻔﺮ "ﺑﻪ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﺧﺪﺍ ﺑﺮﺍﯾﺖ ﺑﺰﺭﮒ ﻣﯽﺷﻮﺩ
قمارِ سنگینی کرده ای!!!
ﺍﮔﺮ ﺑﺮﻭﺩ...
" ﺩﯾﻦ " ﻭ " ﺩﻧﯿﺎﯾﺖ " ﺭﺍ ﯾﮑﺠﺎ ﺑﺎﺧﺘﻪ ﺍﯼ !...
ﻭقتی ﺩﻧﯿﺎﯾﺖ ﺑﻪ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ" ﯾﮏ ﻧﻔﺮ "ﮐﻮﭼﮏ ﻣﯽﺷﻮﺩ
ﻭ" ﯾﮏ ﻧﻔﺮ "ﺑﻪ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﺧﺪﺍ ﺑﺮﺍﯾﺖ ﺑﺰﺭﮒ ﻣﯽﺷﻮﺩ
قمارِ سنگینی کرده ای!!!
ﺍﮔﺮ ﺑﺮﻭﺩ...
" ﺩﯾﻦ " ﻭ " ﺩﻧﯿﺎﯾﺖ " ﺭﺍ ﯾﮑﺠﺎ ﺑﺎﺧﺘﻪ ﺍﯼ !...
https://telegram.me/jamtorbat
بخشی_از_یک_کتاب
بشر موجودی منطقی نیست ، موجودی است منطق تراش. به هر کار دست زد و به هر چه عادت کرد ، سعی میکند برای آن دلیلی بتراشد و عذر و بهانه ای بیاورد...
وقتی حرف میزنیم، بیشتر میخواهیم خودمان را قانع کنیم تا دیگران را ، کسی که قانع شده باشد ، کسی که به اندیشههای خود ایمان داشته باشد، اصلا حرف نمیزند...
از کتاب «یادداشتهای شهر شلوغ»/ اثر «فریدون تنکابنی»
بخشی_از_یک_کتاب
بشر موجودی منطقی نیست ، موجودی است منطق تراش. به هر کار دست زد و به هر چه عادت کرد ، سعی میکند برای آن دلیلی بتراشد و عذر و بهانه ای بیاورد...
وقتی حرف میزنیم، بیشتر میخواهیم خودمان را قانع کنیم تا دیگران را ، کسی که قانع شده باشد ، کسی که به اندیشههای خود ایمان داشته باشد، اصلا حرف نمیزند...
از کتاب «یادداشتهای شهر شلوغ»/ اثر «فریدون تنکابنی»
https://telegram.me/jamtorbat
موج موسیقی عشق
کاش می دیدم چیست
آنچه از چشم تو تا عمق وجودم جاریست
آه وقتی که تو لبخند نگاهت را
می تابانی
بال مژگان بلندت را
می خوابانی
آه وقتی که تو چشمانت
آن جام لبالب از جان دارو را
سوی این تشنه ی جان سوخته می گردانی
موج موسیقی عشق
از دلم می گذرد
روح گلرنگ شراب
در تنم می گردد
دست ویران گر شوق
پر پرم می کند، ای غنچه رنگین پر پر....
من، در آن لحظه كه چشم تو به من می نگرد
برگ خشكيده ايمان را
در پنجه باد ،
رقص شيطانی خواهش را،
در آتش سبز !
نور پنهانی بخشش را، در چشمه مهر !
اهتزاز ابديت را می بينم !!
بيش از اين، سوی نگاهت، نتوانم نگريست !
اهتزاز ابديت را يارای تماشايم نيست !
كاش می گفتی چيست؟
آنچه از چشم تو تا عمق وجودم جاريست
" فریدون مشیری "
موج موسیقی عشق
کاش می دیدم چیست
آنچه از چشم تو تا عمق وجودم جاریست
آه وقتی که تو لبخند نگاهت را
می تابانی
بال مژگان بلندت را
می خوابانی
آه وقتی که تو چشمانت
آن جام لبالب از جان دارو را
سوی این تشنه ی جان سوخته می گردانی
موج موسیقی عشق
از دلم می گذرد
روح گلرنگ شراب
در تنم می گردد
دست ویران گر شوق
پر پرم می کند، ای غنچه رنگین پر پر....
من، در آن لحظه كه چشم تو به من می نگرد
برگ خشكيده ايمان را
در پنجه باد ،
رقص شيطانی خواهش را،
در آتش سبز !
نور پنهانی بخشش را، در چشمه مهر !
اهتزاز ابديت را می بينم !!
بيش از اين، سوی نگاهت، نتوانم نگريست !
اهتزاز ابديت را يارای تماشايم نيست !
كاش می گفتی چيست؟
آنچه از چشم تو تا عمق وجودم جاريست
" فریدون مشیری "
https://telegram.me/jamtorbat
ﺳﮑــــــــــﻮﺕ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ
ﻣﯽ ﮔﺬﺍﺭﻡ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﻫﺎ ﺗﺎ ﺍﻧﺘﻬﺎﯼ ﻗﻀـــــﺎﻭﺕ,ﺍﺷﺘﺒﺎﻫﺸــــــــــﺎﻥ
ﻧﺴﺒﺖ ﺑﻪ ﺁﻧﭽﻪ ﻫﺴﺘـــــﻢ ﺑﺮﻭﻧﺪ.
ﻣﯽ ﮔﺬﺍﺭﻡ ﻧﯿـــــﺖ ﻫﺎﯼ ﻣﺮﺍ ﺍﺷﺘﺒﺎﻩ ﺑﮕﯿﺮﻧﺪ
ﺧﯿــــــــــﺮﻩ ﻧﮕﺎﻫﺸﺎﻥ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ
ﻣﮕﺮ ﭼﻘﺪﺭ ﻣﻬﻢ ﺍﺳﺖ,ﺩﺭﺳﺖ ﺷﻨﺎﺧﺘﻪ ﺷﺪﻥ ﺩﺭ ﺍﺫﻫﺎﻥ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ,ﻭﻗﺘﯽ ﺁﻥ ﻫﺎ ﺍﺯ ﺩﺭﻭﻧﺖ ﺑــــــــــﯽ ﺧﺒﺮﻧﺪ
ﭼﻪ ﻓﺮﻗﯽ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ ﺗﻮ ﺭﺍ فرشته ﺧﻄﺎﺏ ﮐﻨﻨﺪ ﯾﺎ شیطان
ﺍﮔﺮ ﺍﯾﻦ ﺩﻧﯿﺎ ﻏﺮﯾﺒﻪ ﭘﺮﻭﺭ ﺍﺳﺖ
ﺗــــــــــﻮ ﺁﺷﻨﺎ ﺑﻤﺎﻥ
ﺗﻮ ﭘﺎﯼِ ﺧﻮﺑـــــﯽ ﻫﺎﯾﺖ ﺑﻤﺎﻥ
ﻣﺮﺩﻡ ﺣـــــﺮﻑ زیاد ﻣﯽ ﺯﻧﻨﺪ
ﺣﺮﻑ ﺑﺎﺩ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ،ﻣﯽ ﻭﺯﺩ ﺩﺭ ﻫﻮﺍ
ﻭ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺩﻭﺭﺗــــــــــﺮ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ
ﺍﺯ ﺗﻤﺎﻡِ ﮐﺴﺎﻧﯽ ﮐﻪ،ﺑﺎﻭﺭ ﺑﺮﺍﯾﺸﺎﻥ ﯾﮏ ﭼﻬﺎﺭ ﺣﺮﻓﯽِ ﻧﺎ ﺁﺷﻨﺎﺳﺖ
ﺍﮔﺮ ﮐﺴﯽ ﻣﻌﻨﺎﯼِ ﻋﺎﺷـــــﻘﺎﻧﻪ ﻫﺎﯾﺖ ﺭﺍ ﻧﻔﻬمید
ﺑﺮ ﺭﻭﯼِ ﻋﺸــــــــــﻖ ﺧﻂ ﻧﮑﺶ
ﻋﺎﺷﻘﺎﻧﻪ ﻫﺎﯾﺖ ﺭﺍ ﻣﺤﮑــــــــــﻢ ﺩﺭ ﺁﻏﻮﺵ ﺑﮕﯿﺮ
ﻭ ﺑﮕﺬﺍﺭ ﺑﺮﺍﯼِ ﺩﺍﺷﺘﻨﺶ،ﺁﻏﻮﺷﺖ ﺭﺍ ﺑﻔﻬﻤﻨﺪ
ﺩﻧﯿــــــــــﺎ
ﺧﻮﺏ , ﺑﺪ ، ﺯﺷﺖ ، ﺯﯾﺒﺎ
ﻓﺮﺍﻭﺍﻥ ﺩﺍﺭﺩ
ﺗﻮ ﺧــــــــــﻮﺏ ﺑﺎﺵ
ﺗﻮ ﺯﯾﺒﺎ ﺑﻤﺎﻥ
ﻭ ﺑﮕﺬﺍﺭ ﺑﺎ ﺩﯾﺪﻧﺖ
ﻫﺮ ﺭﻫﮕﺬﺭِ ﻧﺎﺍﻣﯿﺪﯼ
ﻟﺒﺨﻨــــــــــﺪ ﺑﺰﻧﺪ
ﺭﻭ ﺑﻪ ﺁﺳﻤﺎﻥ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﻨﺪ
ﻭ ﺯﯾﺮِ ﻟﺐ ﺑﮕﻮﯾﺪ :
ﻫﻨﻮﺯ ﻫﻢ ﻋﺸـــــﻖ ﭘﯿﺪﺍ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ...
ﺳﮑــــــــــﻮﺕ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ
ﻣﯽ ﮔﺬﺍﺭﻡ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﻫﺎ ﺗﺎ ﺍﻧﺘﻬﺎﯼ ﻗﻀـــــﺎﻭﺕ,ﺍﺷﺘﺒﺎﻫﺸــــــــــﺎﻥ
ﻧﺴﺒﺖ ﺑﻪ ﺁﻧﭽﻪ ﻫﺴﺘـــــﻢ ﺑﺮﻭﻧﺪ.
ﻣﯽ ﮔﺬﺍﺭﻡ ﻧﯿـــــﺖ ﻫﺎﯼ ﻣﺮﺍ ﺍﺷﺘﺒﺎﻩ ﺑﮕﯿﺮﻧﺪ
ﺧﯿــــــــــﺮﻩ ﻧﮕﺎﻫﺸﺎﻥ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ
ﻣﮕﺮ ﭼﻘﺪﺭ ﻣﻬﻢ ﺍﺳﺖ,ﺩﺭﺳﺖ ﺷﻨﺎﺧﺘﻪ ﺷﺪﻥ ﺩﺭ ﺍﺫﻫﺎﻥ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ,ﻭﻗﺘﯽ ﺁﻥ ﻫﺎ ﺍﺯ ﺩﺭﻭﻧﺖ ﺑــــــــــﯽ ﺧﺒﺮﻧﺪ
ﭼﻪ ﻓﺮﻗﯽ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ ﺗﻮ ﺭﺍ فرشته ﺧﻄﺎﺏ ﮐﻨﻨﺪ ﯾﺎ شیطان
ﺍﮔﺮ ﺍﯾﻦ ﺩﻧﯿﺎ ﻏﺮﯾﺒﻪ ﭘﺮﻭﺭ ﺍﺳﺖ
ﺗــــــــــﻮ ﺁﺷﻨﺎ ﺑﻤﺎﻥ
ﺗﻮ ﭘﺎﯼِ ﺧﻮﺑـــــﯽ ﻫﺎﯾﺖ ﺑﻤﺎﻥ
ﻣﺮﺩﻡ ﺣـــــﺮﻑ زیاد ﻣﯽ ﺯﻧﻨﺪ
ﺣﺮﻑ ﺑﺎﺩ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ،ﻣﯽ ﻭﺯﺩ ﺩﺭ ﻫﻮﺍ
ﻭ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺩﻭﺭﺗــــــــــﺮ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ
ﺍﺯ ﺗﻤﺎﻡِ ﮐﺴﺎﻧﯽ ﮐﻪ،ﺑﺎﻭﺭ ﺑﺮﺍﯾﺸﺎﻥ ﯾﮏ ﭼﻬﺎﺭ ﺣﺮﻓﯽِ ﻧﺎ ﺁﺷﻨﺎﺳﺖ
ﺍﮔﺮ ﮐﺴﯽ ﻣﻌﻨﺎﯼِ ﻋﺎﺷـــــﻘﺎﻧﻪ ﻫﺎﯾﺖ ﺭﺍ ﻧﻔﻬمید
ﺑﺮ ﺭﻭﯼِ ﻋﺸــــــــــﻖ ﺧﻂ ﻧﮑﺶ
ﻋﺎﺷﻘﺎﻧﻪ ﻫﺎﯾﺖ ﺭﺍ ﻣﺤﮑــــــــــﻢ ﺩﺭ ﺁﻏﻮﺵ ﺑﮕﯿﺮ
ﻭ ﺑﮕﺬﺍﺭ ﺑﺮﺍﯼِ ﺩﺍﺷﺘﻨﺶ،ﺁﻏﻮﺷﺖ ﺭﺍ ﺑﻔﻬﻤﻨﺪ
ﺩﻧﯿــــــــــﺎ
ﺧﻮﺏ , ﺑﺪ ، ﺯﺷﺖ ، ﺯﯾﺒﺎ
ﻓﺮﺍﻭﺍﻥ ﺩﺍﺭﺩ
ﺗﻮ ﺧــــــــــﻮﺏ ﺑﺎﺵ
ﺗﻮ ﺯﯾﺒﺎ ﺑﻤﺎﻥ
ﻭ ﺑﮕﺬﺍﺭ ﺑﺎ ﺩﯾﺪﻧﺖ
ﻫﺮ ﺭﻫﮕﺬﺭِ ﻧﺎﺍﻣﯿﺪﯼ
ﻟﺒﺨﻨــــــــــﺪ ﺑﺰﻧﺪ
ﺭﻭ ﺑﻪ ﺁﺳﻤﺎﻥ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﻨﺪ
ﻭ ﺯﯾﺮِ ﻟﺐ ﺑﮕﻮﯾﺪ :
ﻫﻨﻮﺯ ﻫﻢ ﻋﺸـــــﻖ ﭘﯿﺪﺍ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ...
ﺍﺩﺑﻴﺎﺕ ﺷﺎﻳﺪ ﻧﺘﻮﺍﻧﺪ ﺟﻠﻮﻱ ﺟﻨﮓ ﻭ ﺧﻮﻧﺮﻳﺰﻱ ﺭﺍ ﺑﮕﻴﺮﺩ.
ﺷﺎﻳﺪ ﻧﺘﻮﺍﻧﺪ ﺍﺯ ﻣﺮﮒ ﻳﻚ ﻛﻮﺩﻙ ﺟﻠﻮﮔﻴﺮﻱ ﻛﻨﺪ.
ﻭﻟﻲ ﻣﻴﺘﻮﺍﻧﺪ ﻛﺎﺭﻱ ﻛﻨﺪ ﻛﻪ ﺩﻧﻴﺎ ﺑﻪ ﺁﻥ ﻓﻜﺮ ﻛﻨﺪ ...
ﮊﺍﻥ ﭘﻞ ﺳﺎﺭﺗﺮ
https://telegram.me/jamtorbat
ﺷﺎﻳﺪ ﻧﺘﻮﺍﻧﺪ ﺍﺯ ﻣﺮﮒ ﻳﻚ ﻛﻮﺩﻙ ﺟﻠﻮﮔﻴﺮﻱ ﻛﻨﺪ.
ﻭﻟﻲ ﻣﻴﺘﻮﺍﻧﺪ ﻛﺎﺭﻱ ﻛﻨﺪ ﻛﻪ ﺩﻧﻴﺎ ﺑﻪ ﺁﻥ ﻓﻜﺮ ﻛﻨﺪ ...
ﮊﺍﻥ ﭘﻞ ﺳﺎﺭﺗﺮ
https://telegram.me/jamtorbat
ﻣـﺮﺩﯼ ﺑـﻪ همسرش ﮔـﻔـﺖ: "ﻧـﻤـﯿـﺪﺍﻧـﻢ ﺍﻣـﺮﻭﺯ ﭼـﻪ ﻛـﺎﺭ ﺧـﻮﺑـﯽ ﺍﻧـﺠـﺎﻡ ﺩﺍﺩﻡ ﻛـﻪ ﯾـﻚ فرشته ﺑـﻪ ﻧـﺰﺩﻡ ﺁﻣـﺪ ﻭ ﮔـﻔـﺖ ﻛـﻪ ﯾـﻚ ﺁﺭﺯﻭ ﻛـﻦ ﺗـﺎ ﻣـﻦ ﻓـﺮﺩﺍ ﺑـﺮﺁﻭﺭﺩﻩ ﺍﺵ ﻛـﻨـﻢ"!
همسرش ﺑـﻪ ﺍﻭ ﮔـﻔـﺖ: "ﻣـﺎ ﻛـﻪ 16 ﺳـﺎﻝ ﺑـﭽـﻪ ﺍﯼ ﻧـﺪﺍﺭﯾـﻢ، ﺁﺭﺯﻭ ﻛـﻦ ﻛـﻪ ﺑـﭽـﻪ ﺩﺍﺭ ﺷـﻮﯾـﻢ.
ﻣـﺮﺩ ﺭﻓـﺖ ﭘـﯿـﺶ ﻣـﺎﺩﺭﺵ ﻭ ﻣـﺎﺟـﺮﺍ ﺭﺍ ﺑـﺮﺍﯼ ﺍﻭ ﺗـﻌـﺮﯾـﻒ ﻛـﺮﺩ، ﻣـﺎﺩﺭﺵ ﮔـﻔـﺖ: "ﻣـﻦ ﺳـﺎﻟـﻬـﺎﺳـﺖ ﻛـﻪ ﻧـﺎﺑـﯿـﻨـﺎ ﻫـﺴـﺘـﻢ، ﭘـﺲ ﺁﺭﺯﻭ ﻛـﻦ ﻛـﻪ ﭼـﺸـﻤـﺎﻥ ﻣـﻦ ﺷـﻔـﺎ ﯾـﺎﺑـﺪ".
ﻣـﺮﺩ ﺍﺯ ﭘـﯿـﺶ ﻣـﺎﺩﺭﺵ ﺑـﻪ ﻧـﺰﺩ ﭘـﺪﺭ ﺭﻓـﺖ، ﭘـﺪﺭﺵ ﺑـﻪ ﺍو ﮔـﻔـﺖ: "ﻣـﻦ ﺧـﯿـﻠـﯽ ﺑـﺪﻫـﻜـﺎﺭﻡ ﻭ ﻗـﺮﺽ ﺯﯾـﺎﺩ ﺩﺍﺭﻡ، ﺍﺯ ﺍﻭﻥ ﻓـﺮﺷـﺘـﻪ ﺗـﻘـﺎﺿـﺎﯼ ﭘـﻮﻝ ﺯﯾـﺎﺩﯼ ﻛـﻦ".
ﻣـﺮﺩ ﻫـﺮﭼـﻪ ﻓـﻜﺮ ﻛـﺮﺩ, ﻫـﻮﺍﯼ ﻛـﺪﺍﻣـﺸـﺎﻥ ﺭﺍ ﺩﺍﺷـﺘـﻪ ﺑـﺎﺷـﺪ، ﻛـﺪﺍﻡ ﯾـﻚ ﺍﺯ ﺍﯾـﻦ ﺍﻓـﺮﺍﺩ ﺗـﻘـﺪﻡ ﺩﺍﺭﻧـﺪ، همسرم؟ ﻣـﺎﺩﺭﻡ؟ ﭘـﺪﺭﻡ؟
ﺗـﺎ ﻓـﺮﺩﺍ ﺭﺍﻩ ﭼـﺎﺭﻩ ﺭﺍ ﭘـﯿـﺪﺍ ﻛـﺮﺩ ﻭ ﺑـﺎ ﺧـﻮﺷـﺤـﺎﻟـﯽ ﺑـﻪ ﭘـﯿـﺶ فرشته ﺭﻓـﺖ ﻭ ﮔـﻔـﺖ: "ﺁﺭﺯﻭ ﺩﺍﺭﻡ ﻛـﻪ ﻣـﺎﺩﺭﻡ ﺑـﭽـﻪﺍﻡ ﺭﺍ ﺩﺭ ﮔـﻬـﻮﺍﺭﻩﺍﯼ ﺍﺯ ﻃـﻼ ﺑـﺒـﯿـﻨـﺪ“!
https://telegram.me/jamtorbat
(ﭘﺎﺋﻮﻟﻮ ﮐﻮﺋﯿﻠﻮ)
برای یکدیگر آرزوهای قشنگ کنیم
همسرش ﺑـﻪ ﺍﻭ ﮔـﻔـﺖ: "ﻣـﺎ ﻛـﻪ 16 ﺳـﺎﻝ ﺑـﭽـﻪ ﺍﯼ ﻧـﺪﺍﺭﯾـﻢ، ﺁﺭﺯﻭ ﻛـﻦ ﻛـﻪ ﺑـﭽـﻪ ﺩﺍﺭ ﺷـﻮﯾـﻢ.
ﻣـﺮﺩ ﺭﻓـﺖ ﭘـﯿـﺶ ﻣـﺎﺩﺭﺵ ﻭ ﻣـﺎﺟـﺮﺍ ﺭﺍ ﺑـﺮﺍﯼ ﺍﻭ ﺗـﻌـﺮﯾـﻒ ﻛـﺮﺩ، ﻣـﺎﺩﺭﺵ ﮔـﻔـﺖ: "ﻣـﻦ ﺳـﺎﻟـﻬـﺎﺳـﺖ ﻛـﻪ ﻧـﺎﺑـﯿـﻨـﺎ ﻫـﺴـﺘـﻢ، ﭘـﺲ ﺁﺭﺯﻭ ﻛـﻦ ﻛـﻪ ﭼـﺸـﻤـﺎﻥ ﻣـﻦ ﺷـﻔـﺎ ﯾـﺎﺑـﺪ".
ﻣـﺮﺩ ﺍﺯ ﭘـﯿـﺶ ﻣـﺎﺩﺭﺵ ﺑـﻪ ﻧـﺰﺩ ﭘـﺪﺭ ﺭﻓـﺖ، ﭘـﺪﺭﺵ ﺑـﻪ ﺍو ﮔـﻔـﺖ: "ﻣـﻦ ﺧـﯿـﻠـﯽ ﺑـﺪﻫـﻜـﺎﺭﻡ ﻭ ﻗـﺮﺽ ﺯﯾـﺎﺩ ﺩﺍﺭﻡ، ﺍﺯ ﺍﻭﻥ ﻓـﺮﺷـﺘـﻪ ﺗـﻘـﺎﺿـﺎﯼ ﭘـﻮﻝ ﺯﯾـﺎﺩﯼ ﻛـﻦ".
ﻣـﺮﺩ ﻫـﺮﭼـﻪ ﻓـﻜﺮ ﻛـﺮﺩ, ﻫـﻮﺍﯼ ﻛـﺪﺍﻣـﺸـﺎﻥ ﺭﺍ ﺩﺍﺷـﺘـﻪ ﺑـﺎﺷـﺪ، ﻛـﺪﺍﻡ ﯾـﻚ ﺍﺯ ﺍﯾـﻦ ﺍﻓـﺮﺍﺩ ﺗـﻘـﺪﻡ ﺩﺍﺭﻧـﺪ، همسرم؟ ﻣـﺎﺩﺭﻡ؟ ﭘـﺪﺭﻡ؟
ﺗـﺎ ﻓـﺮﺩﺍ ﺭﺍﻩ ﭼـﺎﺭﻩ ﺭﺍ ﭘـﯿـﺪﺍ ﻛـﺮﺩ ﻭ ﺑـﺎ ﺧـﻮﺷـﺤـﺎﻟـﯽ ﺑـﻪ ﭘـﯿـﺶ فرشته ﺭﻓـﺖ ﻭ ﮔـﻔـﺖ: "ﺁﺭﺯﻭ ﺩﺍﺭﻡ ﻛـﻪ ﻣـﺎﺩﺭﻡ ﺑـﭽـﻪﺍﻡ ﺭﺍ ﺩﺭ ﮔـﻬـﻮﺍﺭﻩﺍﯼ ﺍﺯ ﻃـﻼ ﺑـﺒـﯿـﻨـﺪ“!
https://telegram.me/jamtorbat
(ﭘﺎﺋﻮﻟﻮ ﮐﻮﺋﯿﻠﻮ)
برای یکدیگر آرزوهای قشنگ کنیم
✨⚡️✨⚡️✨⚡️✨⚡️✨⚡️
https://telegram.me/jamtorbat
ﭼﻘﺪﺭ ﺍﺷﺘﺒﺎﻩ ﻣﻲ ﮐﻨﻨﺪ ﺍﻭﻥ ﻫﺎﻳﻲ ﮐﻪ ﻣﻲ ﮔﻦ:
ﻣﺮﺩ ﺑﺎﻳﺪ ﻗﺪ ﺑﻠﻨﺪ ﺑﺎﺷﻪ …
ﻣﺮﺩ ﺑﺎﻳﺪ ﭼﺸﻢ ﺍﺑﺮﻭ ﻣﺸﮑﻲ ﺑﺎﺷﻪ …
ﻣﺮﺩ ﺑﺎﻳﺪ ﺗﻪ ﺭﻳﺶ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﻪ …
ﻣﻦ ﮐﻪ ﻣﻲ ﮔﻢ:
ﻣﺮﺩ ﺑﺎﻳﺪ ﺑﺎ ﻭﺟﻮﺩ ﻫﻤﻪ ﻱ ﻏﺮﻭﺭﺵ،ﻣﻬﺮﺑﻮﻥ ﺑﺎﺷﻪ …
ﺑﺎﻭﺟﻮﺩﻫﻤﻪ ﻱ ﻟﺠﺒﺎﺯﻳﺶ، ﻭﻓﺎﺩﺍﺭ ﺑﺎﺷﻪ …
ﺑﺎﻭﺟﻮﺩ ﻫﻤﻪ ﻱ ﺧﺴﺘﮕﻲ ﻫﺎﺵ،ﺻﺒﻮﺭ ﺑﺎﺷﻪ …
ﺑﺎﻭﺟﻮﺩ ﻫﻤﻪ ﻱ ﺳﺨﺘﻲ ﻫﺎﺵ،ﻋﺎﺷﻖ ﺑﺎﺷﻪ …
ﻣﺮﺩ ﺑﺎﻳﺪ ﻣﺤﮑﻢ ﺑﺎﺷﻪ …
ﺑﺎﻳﺪ ﺕ ﮐﻴﻪ ﮔﺎﻩ ﻫﻤﺴﺮﺵ ﺑﺎﺷﻪ …
ﻣﺮﺩ ﺑﺎﻳﺪ، ” ﻣــــــــــــــــــــــــــــــــﺮﺩ ” ﺑﺎﺷﻪ …
ﻫﻤﻴﻦ ..
https://telegram.me/jamtorbat
https://telegram.me/jamtorbat
ﭼﻘﺪﺭ ﺍﺷﺘﺒﺎﻩ ﻣﻲ ﮐﻨﻨﺪ ﺍﻭﻥ ﻫﺎﻳﻲ ﮐﻪ ﻣﻲ ﮔﻦ:
ﻣﺮﺩ ﺑﺎﻳﺪ ﻗﺪ ﺑﻠﻨﺪ ﺑﺎﺷﻪ …
ﻣﺮﺩ ﺑﺎﻳﺪ ﭼﺸﻢ ﺍﺑﺮﻭ ﻣﺸﮑﻲ ﺑﺎﺷﻪ …
ﻣﺮﺩ ﺑﺎﻳﺪ ﺗﻪ ﺭﻳﺶ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﻪ …
ﻣﻦ ﮐﻪ ﻣﻲ ﮔﻢ:
ﻣﺮﺩ ﺑﺎﻳﺪ ﺑﺎ ﻭﺟﻮﺩ ﻫﻤﻪ ﻱ ﻏﺮﻭﺭﺵ،ﻣﻬﺮﺑﻮﻥ ﺑﺎﺷﻪ …
ﺑﺎﻭﺟﻮﺩﻫﻤﻪ ﻱ ﻟﺠﺒﺎﺯﻳﺶ، ﻭﻓﺎﺩﺍﺭ ﺑﺎﺷﻪ …
ﺑﺎﻭﺟﻮﺩ ﻫﻤﻪ ﻱ ﺧﺴﺘﮕﻲ ﻫﺎﺵ،ﺻﺒﻮﺭ ﺑﺎﺷﻪ …
ﺑﺎﻭﺟﻮﺩ ﻫﻤﻪ ﻱ ﺳﺨﺘﻲ ﻫﺎﺵ،ﻋﺎﺷﻖ ﺑﺎﺷﻪ …
ﻣﺮﺩ ﺑﺎﻳﺪ ﻣﺤﮑﻢ ﺑﺎﺷﻪ …
ﺑﺎﻳﺪ ﺕ ﮐﻴﻪ ﮔﺎﻩ ﻫﻤﺴﺮﺵ ﺑﺎﺷﻪ …
ﻣﺮﺩ ﺑﺎﻳﺪ، ” ﻣــــــــــــــــــــــــــــــــﺮﺩ ” ﺑﺎﺷﻪ …
ﻫﻤﻴﻦ ..
https://telegram.me/jamtorbat
https://telegram.me/jamtorbat
🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹
در زمانهای قدیم مردمی بادیه نشین زندگی میکردند که در بین انها مردی بود که مادرش دچار الزایمر و نسیان بود و میخواست در طول روز پسرش کنارش باشد و اين امر مرد را ازار ميداد فكر ميكرد در چشم مردم کوچک شده است .هنگامی که موعد کوچ رسید مرد به همسرش گفت مادرم را نیاور بگذار اینجا بماند و مقداری غذا هم برایش بگذار تا اینجا بماند و از شرش راحت شوم تا گرگ او را بخورد یا بمیرد. همسرش گفت باشه انچه میگویی انجام میدهم! همه اماده کوچ شدند زن هم مادر شوهرش را گذاشت و مقداری اب و غذا در کنارش قرار داد و کودک یک ساله ی خود را هم پیش زن گذاشت و رفتند. انها فقط همین یک کودک را داشتند که پسر بود و مرد به پسرش علاقه ی فراوانی داشت و اوقات فراقت با او بازی میکرد و از دیدنش شاد میشد.وقتی مسافتی را رفتند تا هنگام ظهر برای استراحت ایستاند و مردم همه مشغول استراحت و غذا خوردند شدند مرد به زنش گفت پسرم را بیاور تا با او بازی کنم زن به شوهرش گفت او را پیش مادرت گذاشتم مرد به شدت عصبانی شد و داد زد که چرا اینکار را کردی همسرش پاسخ داد ما او را نمیخواهیم زیرا بعد او تو را همانطور که مادرت را گذاشتی و رفتی خواهد گذاشت تا بمیری. حرف زن مانند صاعقه به قلب مرد خورد و سریع اسب خود را سوار شد و به سمت مادرش و فرزندش رفت زیرا پس از کوچ همیشه گرگان بسمت انجا می امدند تا از باقی مانده وسایل شاید چیزی برای خوردن پیدا کنند. مرد وقتی رسید دید مادرش فرزند را بلند کرده و گرگان دور انها هستند و پیرزن به سمتشان سنگ پرتاب میکند و تلاش میکند که کودک را از گرگها حفظ کند.مرد گرگها را دور کرده و مادر و فرزندش را بازمیگرداند و از ان به بعد موقع کوچ اول مادرش را سوار بر شتر میکرد و خود با اسب دنبالش روان میشد و از مادرش مانند چشمش مواظبت میکرد و زنش در نزدش مقامش بالا رفت.
انسان وقتی به دنیا می اید بند نافش را میبرند ولی جایش همیشه می ماند تا فراموش نکند که برای تغذیه به یک زن بزرگ وصل بود.
https://telegram.me/jamtorbat
🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹
در زمانهای قدیم مردمی بادیه نشین زندگی میکردند که در بین انها مردی بود که مادرش دچار الزایمر و نسیان بود و میخواست در طول روز پسرش کنارش باشد و اين امر مرد را ازار ميداد فكر ميكرد در چشم مردم کوچک شده است .هنگامی که موعد کوچ رسید مرد به همسرش گفت مادرم را نیاور بگذار اینجا بماند و مقداری غذا هم برایش بگذار تا اینجا بماند و از شرش راحت شوم تا گرگ او را بخورد یا بمیرد. همسرش گفت باشه انچه میگویی انجام میدهم! همه اماده کوچ شدند زن هم مادر شوهرش را گذاشت و مقداری اب و غذا در کنارش قرار داد و کودک یک ساله ی خود را هم پیش زن گذاشت و رفتند. انها فقط همین یک کودک را داشتند که پسر بود و مرد به پسرش علاقه ی فراوانی داشت و اوقات فراقت با او بازی میکرد و از دیدنش شاد میشد.وقتی مسافتی را رفتند تا هنگام ظهر برای استراحت ایستاند و مردم همه مشغول استراحت و غذا خوردند شدند مرد به زنش گفت پسرم را بیاور تا با او بازی کنم زن به شوهرش گفت او را پیش مادرت گذاشتم مرد به شدت عصبانی شد و داد زد که چرا اینکار را کردی همسرش پاسخ داد ما او را نمیخواهیم زیرا بعد او تو را همانطور که مادرت را گذاشتی و رفتی خواهد گذاشت تا بمیری. حرف زن مانند صاعقه به قلب مرد خورد و سریع اسب خود را سوار شد و به سمت مادرش و فرزندش رفت زیرا پس از کوچ همیشه گرگان بسمت انجا می امدند تا از باقی مانده وسایل شاید چیزی برای خوردن پیدا کنند. مرد وقتی رسید دید مادرش فرزند را بلند کرده و گرگان دور انها هستند و پیرزن به سمتشان سنگ پرتاب میکند و تلاش میکند که کودک را از گرگها حفظ کند.مرد گرگها را دور کرده و مادر و فرزندش را بازمیگرداند و از ان به بعد موقع کوچ اول مادرش را سوار بر شتر میکرد و خود با اسب دنبالش روان میشد و از مادرش مانند چشمش مواظبت میکرد و زنش در نزدش مقامش بالا رفت.
انسان وقتی به دنیا می اید بند نافش را میبرند ولی جایش همیشه می ماند تا فراموش نکند که برای تغذیه به یک زن بزرگ وصل بود.
https://telegram.me/jamtorbat
https://telegram.me/jamtorbat
❤️🌻❤️🌻❤️🌻❤️🌻❤️🌻❤️🌻
داستان پند آموز
حتما بخوانید.
داستان لذتِ ترک لذت
پسر جوانی ،با وسوسه یکی از دوستانش به محلی رفتند که زنان روسپی، فاحشه در آنجا خود فروشی می کردند. او روی یک صندلی در حیاط آنجا نشست .
در آنجا پیرمرد ژولیده ای و فروتنی بود که حیاط و صندلی ها را نظافت می کرد.
پیرمرد در حین کارکردن ، نگاه عمیقی به پسرک انداخت و سپس پیش او رفت و پرسید : پسرم ، چند سالت است
گفت : بیست سالم است .
پرسید : برای اولین بار است که اینجا می آیی
گفت : بله
https://telegram.me/jamtorbat
پیرمرد آه پر دردی از ته دل کشید و گفت : می دانم برای چه کاری اینجا آمده ای ؛ به من هم مربوط نیست ، ولی پسرم ، آن تابلو را بخوان.
پسرک به طرف تابلویی رفت که در یک قاب چوبی کهنه به دیوار آویخته شده بود .
سپس با صدای لرزان شروع به خواندن شعر تابلو کرد:
👌گوهر خود را مزن بر سنگ هر ناقابلی
صبر کن تا پیدا شود گوهر شناس قابلی
آب پاشیده بر زمین شوره زار بی حاصل است
صبر کن تا پیدا شود زمین باربری
قطرات اشک بر گونه های چروکیده پیرمرد می غلتید ...
اشک هایش را پاک کرد و بغضش را فرو برد و گفت : پسرم ، روزگاری من هم به سن تو بودم و به اینجا آمدم ، چون کسی را نداشتم که به من بگوید:
👌« لذت های آنی ، غم های آتی در بر دارند»
کسی نبود که در گوشم بگوید :
👌 ترک شهوت ها و لذت ها سخاست
هر که درشهوت فرو شد بر نخاست
کسی را نداشتم تا به من بفهماند :
👌به دنبال غرایز جنسی رفتن ، مانند لیسیدن عسل بر روی لبه شمشیر است ؛ عسل شیرین است ، اما زبان به دو نیم خواهد شد .
کسی به من نگفت :
👌اگر لذتِ ترک لذت بدانی
دگر لذت نفس را لذت ندانی
و هیچ کس اینها را به من نگفت و حالا که :
👌جوانی صرف نادانی شد و پیریُ پشیمانی
دریغا ،روز پیری آمی هوشیار می گردد
پیرمرد این را گفت و دست بر پیشانی گذاشت و شروع به گریستن کرد.
چیزی در درون پسر فرو ریخت ... حال عجیبی داشت ، شتابان از آنجا بیرون آمد در حالی که شعر پیرمرد را زیر لب زمزمه می کرد: « گوهر خود را مزن بر سنگ هر ناقابلی ...» و دیگر هرگز به آن مکان نرفت.
https://telegram.me/jamtorbat
❤️🌻❤️🌻❤️🌻❤️🌻❤️🌻❤️🌻
داستان پند آموز
حتما بخوانید.
داستان لذتِ ترک لذت
پسر جوانی ،با وسوسه یکی از دوستانش به محلی رفتند که زنان روسپی، فاحشه در آنجا خود فروشی می کردند. او روی یک صندلی در حیاط آنجا نشست .
در آنجا پیرمرد ژولیده ای و فروتنی بود که حیاط و صندلی ها را نظافت می کرد.
پیرمرد در حین کارکردن ، نگاه عمیقی به پسرک انداخت و سپس پیش او رفت و پرسید : پسرم ، چند سالت است
گفت : بیست سالم است .
پرسید : برای اولین بار است که اینجا می آیی
گفت : بله
https://telegram.me/jamtorbat
پیرمرد آه پر دردی از ته دل کشید و گفت : می دانم برای چه کاری اینجا آمده ای ؛ به من هم مربوط نیست ، ولی پسرم ، آن تابلو را بخوان.
پسرک به طرف تابلویی رفت که در یک قاب چوبی کهنه به دیوار آویخته شده بود .
سپس با صدای لرزان شروع به خواندن شعر تابلو کرد:
👌گوهر خود را مزن بر سنگ هر ناقابلی
صبر کن تا پیدا شود گوهر شناس قابلی
آب پاشیده بر زمین شوره زار بی حاصل است
صبر کن تا پیدا شود زمین باربری
قطرات اشک بر گونه های چروکیده پیرمرد می غلتید ...
اشک هایش را پاک کرد و بغضش را فرو برد و گفت : پسرم ، روزگاری من هم به سن تو بودم و به اینجا آمدم ، چون کسی را نداشتم که به من بگوید:
👌« لذت های آنی ، غم های آتی در بر دارند»
کسی نبود که در گوشم بگوید :
👌 ترک شهوت ها و لذت ها سخاست
هر که درشهوت فرو شد بر نخاست
کسی را نداشتم تا به من بفهماند :
👌به دنبال غرایز جنسی رفتن ، مانند لیسیدن عسل بر روی لبه شمشیر است ؛ عسل شیرین است ، اما زبان به دو نیم خواهد شد .
کسی به من نگفت :
👌اگر لذتِ ترک لذت بدانی
دگر لذت نفس را لذت ندانی
و هیچ کس اینها را به من نگفت و حالا که :
👌جوانی صرف نادانی شد و پیریُ پشیمانی
دریغا ،روز پیری آمی هوشیار می گردد
پیرمرد این را گفت و دست بر پیشانی گذاشت و شروع به گریستن کرد.
چیزی در درون پسر فرو ریخت ... حال عجیبی داشت ، شتابان از آنجا بیرون آمد در حالی که شعر پیرمرد را زیر لب زمزمه می کرد: « گوهر خود را مزن بر سنگ هر ناقابلی ...» و دیگر هرگز به آن مکان نرفت.
https://telegram.me/jamtorbat