https://telegram.me/jamtorbat
نپرس از منِ تنها چرا پریشانی؟
خودت که حال مرا خوبِ خوب میدانی
منم! که هرچه بگویی "برو" نخواهم رفت
تویی! که هرچه بگویم "بمان", نمی مانی...
نپرس از منِ تنها چرا پریشانی؟
خودت که حال مرا خوبِ خوب میدانی
منم! که هرچه بگویی "برو" نخواهم رفت
تویی! که هرچه بگویم "بمان", نمی مانی...
https://telegram.me/jamtorbat
چه بگویم سحرت خیر؟توخودت صبح جهانی
من شیدا چه بگویم؟که توهم این وهم آنی
به که گویم که دل ازآتش هجرتوبسوخت؟
شده ای قاتل دل ؛ حیف ندانی که ندانی
همه شب سجده برآرم که بیایی تو به خوابم
و در آن خواب بمیرم که تو آیی و بمانی
چه نویسم که قلم شرم کند از دل ریش ام
بنویسم ولی افسوس نخوانی که نخوانی
من و تو اسوه ی عالم شده ایم باب تفاهم
که من ام غرق تو و تو به تمنای کسانی
به گمانم شده ای کافر و ترسا شده ای
کآیتی از دل شیدای مسلمان تو نخوانی
بشنو"صبح بخیر"از من درویش و برو
که اگر هم تو بمانی غم ما را نه توانی
شهریار
چه بگویم سحرت خیر؟توخودت صبح جهانی
من شیدا چه بگویم؟که توهم این وهم آنی
به که گویم که دل ازآتش هجرتوبسوخت؟
شده ای قاتل دل ؛ حیف ندانی که ندانی
همه شب سجده برآرم که بیایی تو به خوابم
و در آن خواب بمیرم که تو آیی و بمانی
چه نویسم که قلم شرم کند از دل ریش ام
بنویسم ولی افسوس نخوانی که نخوانی
من و تو اسوه ی عالم شده ایم باب تفاهم
که من ام غرق تو و تو به تمنای کسانی
به گمانم شده ای کافر و ترسا شده ای
کآیتی از دل شیدای مسلمان تو نخوانی
بشنو"صبح بخیر"از من درویش و برو
که اگر هم تو بمانی غم ما را نه توانی
شهریار
🌟
هیچ چیز در زندگی شیرین تر از این نیست که کسی انسان را دوست بدارد. من در زندگانی خود هر وقت فهمیده ام که مورد محبت کسی هستم, مثل این بوده است که دست خداوند اعلام را بر شانه خویش احساس کرده ام...
"چارلز مورگان"
https://telegram.me/jamtorbat
هیچ چیز در زندگی شیرین تر از این نیست که کسی انسان را دوست بدارد. من در زندگانی خود هر وقت فهمیده ام که مورد محبت کسی هستم, مثل این بوده است که دست خداوند اعلام را بر شانه خویش احساس کرده ام...
"چارلز مورگان"
https://telegram.me/jamtorbat
🌸🌷🌸🌷🌸🌷🌸🌷
روزي گذشت پادشهي از گذرگهي
فرياد شوق برسر هر كوي و بام خاست
پرسيد زان ميانه يكي كودك يتيم:
كاين تابناك چيست كه بر تاج پادشاست?
آن يك جواب داد:چه دانيم ما كه چيست
پيداست آنقدر كه متاعي گرانبهاست
نزديك رفت پيرزني گوجپشت و گفت:
اين اشك ديده من و خون دل شماست
مارابه رخت و چوب شباني فريفته است
اين گرگ سالهاست كه با گله آشناست
"پروين اعتصامي"
https://telegram.me/jamtorbat
روزي گذشت پادشهي از گذرگهي
فرياد شوق برسر هر كوي و بام خاست
پرسيد زان ميانه يكي كودك يتيم:
كاين تابناك چيست كه بر تاج پادشاست?
آن يك جواب داد:چه دانيم ما كه چيست
پيداست آنقدر كه متاعي گرانبهاست
نزديك رفت پيرزني گوجپشت و گفت:
اين اشك ديده من و خون دل شماست
مارابه رخت و چوب شباني فريفته است
اين گرگ سالهاست كه با گله آشناست
"پروين اعتصامي"
https://telegram.me/jamtorbat
آدمها به همان خونسردی که آمده اند
چمدانشان را می بندند
و ناپدید می شوند
یکی در مه
یکی در غبار
یکی در باران
یکی در باد
و بی رحم ترینشان در برف ...
❄❄❄❄❄❄❄❄❄❄❄❄
https://telegram.me/jamtorbat
چمدانشان را می بندند
و ناپدید می شوند
یکی در مه
یکی در غبار
یکی در باران
یکی در باد
و بی رحم ترینشان در برف ...
❄❄❄❄❄❄❄❄❄❄❄❄
https://telegram.me/jamtorbat
به لبخند پیراهنت
به متانت «نه» گفتن ات
به تصویر آینه در تو
قسم
چیزی از من نمانده
در کشاکش روزهای آهن
گفتم که با هم
عصری پر از قهوه و غزل بسازیم
اما ببخش
چیزی برایت ندارم
جز فالی تلخ و مرثیه ای در گلو
باید ببینی در صورتم هجوم زمان را
شرمنده ام از تو
شرمنده ام از این که جوان مانده ای هنوز
با این همه
تو به صدای زنگوله ای طلایی فکر کن
در گردن بره ای
یا سیرسیرکی که بی خواب مانده است
بگذار آنکه به صدای شلیک فکر می کند من باشم
https://telegram.me/jamtorbat
مهدی آخرتی
به متانت «نه» گفتن ات
به تصویر آینه در تو
قسم
چیزی از من نمانده
در کشاکش روزهای آهن
گفتم که با هم
عصری پر از قهوه و غزل بسازیم
اما ببخش
چیزی برایت ندارم
جز فالی تلخ و مرثیه ای در گلو
باید ببینی در صورتم هجوم زمان را
شرمنده ام از تو
شرمنده ام از این که جوان مانده ای هنوز
با این همه
تو به صدای زنگوله ای طلایی فکر کن
در گردن بره ای
یا سیرسیرکی که بی خواب مانده است
بگذار آنکه به صدای شلیک فکر می کند من باشم
https://telegram.me/jamtorbat
مهدی آخرتی
مَسخ رمان کوتاه از فرانتس کافکا است که در پاییز 1912 نوشته شده و در اکتبر ۱۹۱۵ در لایپزیگ به چاپ رسید. مسخ از مهمترین آثار ادبیات فانتزی قرن بیستم است که در دانشکدهها و آموزشگاههای ادبیات سراسر جهان غرب تدریس میشود.
داستان در مورد فروشنده جوانی به نام گرگوار سامسا است که یک روز صبح از خواب بیدار میشود و متوجه میشود که به یک مخلوق نفرتانگیز حشرهمانند تبدیل شدهاست. دلیل مسخ سامسا در طول داستان بازگو نمیشود و خود کافکا نیز هیچگاه در مورد آن توضیحی نداد. لحن روشن و دقیق و رسمی نویسنده در این کتاب تضادی حیرت انگیز با موضوع کابوس وار داستان دارد.
ولادیمیر ناباکوف در مورد این داستان گفته است: «اگر کسی مسخ کافکا را چیزی بیش از یک خیال پردازی حشرهشناسانه بداند به او تبریک میگویم چون به صف خوانندگان خوب و بزرگ پیوسته است.» مترجم فرانسه مسخ معتقد است که گرگور سامسا در واقع کنایهای از خود شخصیت نویسنده (کافکا) است.
لحن کافکا روشن و دقیق و رسمی در تضادی حیرت انگیز با موضوع کابوس وار داستان دارد؛ او در "مسخ" تنهایی بشر و سرگشتگی و گسیختگیش را از جامعه پرآشوب نشان میدهد. مسخ سر گذشت انسانیست که تا وقتی میتوانست فردی مثمر ثمر برای خانواده خود باشد و در رفع نیازهای آنان بکوشد، برای آنان عزیز و دوست داشتنی است. اما همین که به دلایلی دچار از کار افتادگی می گردد و دیگر قادر تامین مایحتاج خانواده نیست، نه تنها عزت و احترام خود را از دست میدهد بلکه به مرور به موجودی بیمصرف، مورد تنفر خانواده و حتی مضر تنزل پیدا می کند. این خانواده سمبل جامعهایست که نسبت به افراد ضعیف و ناتوان بیرحم است و آنها را مضر و مخل برای خود میبینند و از انسانهایی فرصت انجام کوچکترین کارها را دریغ میکند که شاید بتوانند منشا کارهای بزرگ در آینده شوند. انسان رمان مسخ انسانیست که جامعه او را طرد کرده و او ناخواسته به گوشه تنهایی پناه برده و بدون اینکه آزاری برای دیگران و جامعه داشته باشد، جامعه قادر به تحمل موجود بیآزاری چون او نیست. هر لحظه زندگی برای او و اطرافیانش غیر قابل تحملتر میشود تا جایی که دیگران و حتی خود او نیز، از سر شوق، لحظهها را برای رسیدن به مرگ می شمارند...
کافکا در داستان نویسی سبکی خاص ابدع کرد که بعدها به کافکایی مشهور شد؛ و نویسندگان بزرگی همچون صادق هدایت و مارکز دنبال رو این سبک شدند. مارکز میگوید با خواندن مسخ کافکا بود که فهمید «میتوان جور دیگری نوشت». آثار کافکا که با وجود وصیت او مبنی بر نابود کردن همهٔ آنها، اکثراً پس از مرگش منتشر شدند در زمرهٔ تأثیرگذارترین آثار در ادبیات غرب به شمار میآیند.
https://telegram.me/jamtorbat
داستان در مورد فروشنده جوانی به نام گرگوار سامسا است که یک روز صبح از خواب بیدار میشود و متوجه میشود که به یک مخلوق نفرتانگیز حشرهمانند تبدیل شدهاست. دلیل مسخ سامسا در طول داستان بازگو نمیشود و خود کافکا نیز هیچگاه در مورد آن توضیحی نداد. لحن روشن و دقیق و رسمی نویسنده در این کتاب تضادی حیرت انگیز با موضوع کابوس وار داستان دارد.
ولادیمیر ناباکوف در مورد این داستان گفته است: «اگر کسی مسخ کافکا را چیزی بیش از یک خیال پردازی حشرهشناسانه بداند به او تبریک میگویم چون به صف خوانندگان خوب و بزرگ پیوسته است.» مترجم فرانسه مسخ معتقد است که گرگور سامسا در واقع کنایهای از خود شخصیت نویسنده (کافکا) است.
لحن کافکا روشن و دقیق و رسمی در تضادی حیرت انگیز با موضوع کابوس وار داستان دارد؛ او در "مسخ" تنهایی بشر و سرگشتگی و گسیختگیش را از جامعه پرآشوب نشان میدهد. مسخ سر گذشت انسانیست که تا وقتی میتوانست فردی مثمر ثمر برای خانواده خود باشد و در رفع نیازهای آنان بکوشد، برای آنان عزیز و دوست داشتنی است. اما همین که به دلایلی دچار از کار افتادگی می گردد و دیگر قادر تامین مایحتاج خانواده نیست، نه تنها عزت و احترام خود را از دست میدهد بلکه به مرور به موجودی بیمصرف، مورد تنفر خانواده و حتی مضر تنزل پیدا می کند. این خانواده سمبل جامعهایست که نسبت به افراد ضعیف و ناتوان بیرحم است و آنها را مضر و مخل برای خود میبینند و از انسانهایی فرصت انجام کوچکترین کارها را دریغ میکند که شاید بتوانند منشا کارهای بزرگ در آینده شوند. انسان رمان مسخ انسانیست که جامعه او را طرد کرده و او ناخواسته به گوشه تنهایی پناه برده و بدون اینکه آزاری برای دیگران و جامعه داشته باشد، جامعه قادر به تحمل موجود بیآزاری چون او نیست. هر لحظه زندگی برای او و اطرافیانش غیر قابل تحملتر میشود تا جایی که دیگران و حتی خود او نیز، از سر شوق، لحظهها را برای رسیدن به مرگ می شمارند...
کافکا در داستان نویسی سبکی خاص ابدع کرد که بعدها به کافکایی مشهور شد؛ و نویسندگان بزرگی همچون صادق هدایت و مارکز دنبال رو این سبک شدند. مارکز میگوید با خواندن مسخ کافکا بود که فهمید «میتوان جور دیگری نوشت». آثار کافکا که با وجود وصیت او مبنی بر نابود کردن همهٔ آنها، اکثراً پس از مرگش منتشر شدند در زمرهٔ تأثیرگذارترین آثار در ادبیات غرب به شمار میآیند.
https://telegram.me/jamtorbat
🌸🌸🌱🌸🌸🌱🌸🌸
به یک چیزی دقت کردین؟
اینکه ما آدمها معمولا با غمگین بودن و افسرده شدن و غصه خوردن و در سطح زندگی کردن، خیلی راحت تر هستیم، تا شاد بودن، آرامش داشتن، مثبت نگاه کردن و عمیق زندگی کردن.!
میدونید چرا ؟
«اوشو» خیلی زیبا بهش پاسخ داده، میگه:
تموم اون حالتهای اول به نوعی،
سقوط محسوب میشن و سقوط همیشه آسونه و نیاز به صرف هیچ انرژی ای نداره.
اما حالتهای بعدی؛
از نوع صعودهستند و صعود همیشه سخت تره و نیاز داره که انرژی زیادی رو براش صرف کنی.
💥آگاهانه انتخاب کنید:صعود یا سقوط......
https://telegram.me/jamtorbat
🌸🌸🌱🌸🌸🌱🌸🌸
به یک چیزی دقت کردین؟
اینکه ما آدمها معمولا با غمگین بودن و افسرده شدن و غصه خوردن و در سطح زندگی کردن، خیلی راحت تر هستیم، تا شاد بودن، آرامش داشتن، مثبت نگاه کردن و عمیق زندگی کردن.!
میدونید چرا ؟
«اوشو» خیلی زیبا بهش پاسخ داده، میگه:
تموم اون حالتهای اول به نوعی،
سقوط محسوب میشن و سقوط همیشه آسونه و نیاز به صرف هیچ انرژی ای نداره.
اما حالتهای بعدی؛
از نوع صعودهستند و صعود همیشه سخت تره و نیاز داره که انرژی زیادی رو براش صرف کنی.
💥آگاهانه انتخاب کنید:صعود یا سقوط......
https://telegram.me/jamtorbat
🌸🌸🌱🌸🌸🌱🌸🌸
کمی تکراری
دلم جوری شکسته است
که تکه هایش را گم کرده ام
اشک مثل پرده ای
بر نگاهم سایه انداخته
و هرچه میگردم نمی بابم شان
خدایا !
کدام چینی بندزنی جز تو
یک دل سالم به من برمی گرداند
قول می دهم دیگر عاشق نشوم
#آصف
https://telegram.me/jamtorbat
دلم جوری شکسته است
که تکه هایش را گم کرده ام
اشک مثل پرده ای
بر نگاهم سایه انداخته
و هرچه میگردم نمی بابم شان
خدایا !
کدام چینی بندزنی جز تو
یک دل سالم به من برمی گرداند
قول می دهم دیگر عاشق نشوم
#آصف
https://telegram.me/jamtorbat
https://telegram.me/jamtorbat
ای در کف تو ، حافظ و فردوسی و خیام !
جانش به فدایِ تو همین شاعر گمنام
با شعر بگویم چه بگویم که تو باشی
ای خوش قد و بالا ، گل آتش ، غزل اندام !
بگذار برقصم بدنِ بندری ات را
بگذار بگیرد غزلم از تنت الهام !
آغوش تو طناز ترین حالت عشق است
عاشق شده ام ، دست خودم نیست که تنهام !
از دست تو آرام ندارم بغلم کن
باشد که بگیرم کمی از دست تو آرام !
ای دل به عزیزت قسمت میدهم ای دل !
یک ثانیه در سینه ام آرام بیارام !
#مهدی_حسینی_مسافر
ای در کف تو ، حافظ و فردوسی و خیام !
جانش به فدایِ تو همین شاعر گمنام
با شعر بگویم چه بگویم که تو باشی
ای خوش قد و بالا ، گل آتش ، غزل اندام !
بگذار برقصم بدنِ بندری ات را
بگذار بگیرد غزلم از تنت الهام !
آغوش تو طناز ترین حالت عشق است
عاشق شده ام ، دست خودم نیست که تنهام !
از دست تو آرام ندارم بغلم کن
باشد که بگیرم کمی از دست تو آرام !
ای دل به عزیزت قسمت میدهم ای دل !
یک ثانیه در سینه ام آرام بیارام !
#مهدی_حسینی_مسافر