✘ خيليا باهام حال نميکنن...♥
✘ چون يکم رُکَم... ↻
✘ يکم سردم... ↻
✘ يکم غُدَم... ↻
✘ يکم بي اعصابم... ↻
✘ یکم دیوونم... ↻
✘خیلی شادم و يکم ناراحت... ↻
✘ اما هرچي هستم...
✘ دورو نيستم... ↻
★ اونایی که از من بدشون میاد،
نظرشونو بنویسن روی یک کاغذ بندازن تو سطل اشغال√
✘ من برای اونایی که دوستم دارن زندگی میکنم...!!!!
https://telegram.me/jamtorbat
✘ چون يکم رُکَم... ↻
✘ يکم سردم... ↻
✘ يکم غُدَم... ↻
✘ يکم بي اعصابم... ↻
✘ یکم دیوونم... ↻
✘خیلی شادم و يکم ناراحت... ↻
✘ اما هرچي هستم...
✘ دورو نيستم... ↻
★ اونایی که از من بدشون میاد،
نظرشونو بنویسن روی یک کاغذ بندازن تو سطل اشغال√
✘ من برای اونایی که دوستم دارن زندگی میکنم...!!!!
https://telegram.me/jamtorbat
پاییز تنها فصلیه که از همون اولین روزش خودشو نشون می ده!
کاش همه انسانها مثل پاییز باشن تا از همون روز اول رنگ و روی اصلیشون رو نشون بدن
https://telegram.me/jamtorbat
کاش همه انسانها مثل پاییز باشن تا از همون روز اول رنگ و روی اصلیشون رو نشون بدن
https://telegram.me/jamtorbat
افسانه غار افلاطون :
افلاطون می گويد غاری را تصور كنيد كه در انتهاي آن افرادی را از ابتداي كودكی به زنجير بسته باشند به نحوی كه اين افراد نتوانند
سر خود را به عقب برگردانند و پشت سر خود را ببينند .
در پشت سر اين عده ، ....افرادی زندگی ميكنند و آتشی نيز
افروخته اند... . در اثر نور اين آتش... تصاويری از رفت و آمد اين افراد و لوازمشان روي ديوار جلوی آن زندانيان در بند افتاده است و سرو صدا هاي آن مردم نيز در اثر انعكاس در غار از جلوی همان تصاوير نقش بسته بر ديوار به گوش آن زندانيان ميرسد...
بديهي است كه اين افراد
(زندانيان غار افلاطون )
تصور
می كنند كه اين صداها از همين سايه ها می آيد زيرا از ابتدا و كودكی اينچنين ديده و شنيده اند و هرگز نيز قادر نبوده اند
پشت سر خود را نگاه كنند.
حال فرض كنيد زنجير برخی از اين گروه زندانيان را باز كنيد.... و به آنها بگوييد دنيا اينگونه كه شما تصور مي كنيد نيست و آنها را برای مشاهده جهان بيرون از غار :
به خارج از آن غار ببريد .
در بيرون غار نور شديد خورشيد چشم اين افراد را قطعا" به شدت ناراحت خواهد كرد و آنها نخواهند توانست در ابتدا چيزي ببينند و به سرعت جلوي چشمان خود را گرفته و به غار بر ميگردند .....
اما فرض كنيد كه معدودی از اين افراد بتوانند در مقابل اين نور شديد مقاومت كرده و سپس نگاهی به جهان بيرون غار بيندازند....
حال از افراد اين گروه اگر كسی برای نجات گروهی ديگر از زندانيان به داخل غار برگردد و به آنها كه اساسا" بيرون را نديده اند ,
بگويند كه حقيقت چيز ديگري است و فقط بايد كمی تحمل داشته باشند ،
دست كم مورد تمسخر قرار
خواهند گرفت..یا گوشه و کنایه..
و یا او را دیوانه تصور خواهند کرد..
و شاید خود فرد هم به این نتیجه برسد که دیوانه شده است چون دیگران مثل او نیستند و دنیا را مثل او نمی بینند!
آن زنجیرها هر چیزی می تواند باشد , خودخواهی یا
جهانی ساخته ذهن شخصی ,
قضاوت های ناپخته،
ترس های پنهان یا اضطراب...
حتی یکبار هم اگر جور دیگری به جهان بنگریم چیزی از دست نداده ایم و شاید چیزی بدست بیاوریم . اما برخی چنان به غل و زنجیر اویخته اند که تصور اینکه زندگی جور دیگریست برایشان هولناک است..... و به هر حال حقیقت کمی آزرده خاطرمان خواهد کرد .
منبع :
سرگذشت فلسفه :
براین مگی ، ترجمه حسن کامشاد
https://telegram.me/jamtorbat
افلاطون می گويد غاری را تصور كنيد كه در انتهاي آن افرادی را از ابتداي كودكی به زنجير بسته باشند به نحوی كه اين افراد نتوانند
سر خود را به عقب برگردانند و پشت سر خود را ببينند .
در پشت سر اين عده ، ....افرادی زندگی ميكنند و آتشی نيز
افروخته اند... . در اثر نور اين آتش... تصاويری از رفت و آمد اين افراد و لوازمشان روي ديوار جلوی آن زندانيان در بند افتاده است و سرو صدا هاي آن مردم نيز در اثر انعكاس در غار از جلوی همان تصاوير نقش بسته بر ديوار به گوش آن زندانيان ميرسد...
بديهي است كه اين افراد
(زندانيان غار افلاطون )
تصور
می كنند كه اين صداها از همين سايه ها می آيد زيرا از ابتدا و كودكی اينچنين ديده و شنيده اند و هرگز نيز قادر نبوده اند
پشت سر خود را نگاه كنند.
حال فرض كنيد زنجير برخی از اين گروه زندانيان را باز كنيد.... و به آنها بگوييد دنيا اينگونه كه شما تصور مي كنيد نيست و آنها را برای مشاهده جهان بيرون از غار :
به خارج از آن غار ببريد .
در بيرون غار نور شديد خورشيد چشم اين افراد را قطعا" به شدت ناراحت خواهد كرد و آنها نخواهند توانست در ابتدا چيزي ببينند و به سرعت جلوي چشمان خود را گرفته و به غار بر ميگردند .....
اما فرض كنيد كه معدودی از اين افراد بتوانند در مقابل اين نور شديد مقاومت كرده و سپس نگاهی به جهان بيرون غار بيندازند....
حال از افراد اين گروه اگر كسی برای نجات گروهی ديگر از زندانيان به داخل غار برگردد و به آنها كه اساسا" بيرون را نديده اند ,
بگويند كه حقيقت چيز ديگري است و فقط بايد كمی تحمل داشته باشند ،
دست كم مورد تمسخر قرار
خواهند گرفت..یا گوشه و کنایه..
و یا او را دیوانه تصور خواهند کرد..
و شاید خود فرد هم به این نتیجه برسد که دیوانه شده است چون دیگران مثل او نیستند و دنیا را مثل او نمی بینند!
آن زنجیرها هر چیزی می تواند باشد , خودخواهی یا
جهانی ساخته ذهن شخصی ,
قضاوت های ناپخته،
ترس های پنهان یا اضطراب...
حتی یکبار هم اگر جور دیگری به جهان بنگریم چیزی از دست نداده ایم و شاید چیزی بدست بیاوریم . اما برخی چنان به غل و زنجیر اویخته اند که تصور اینکه زندگی جور دیگریست برایشان هولناک است..... و به هر حال حقیقت کمی آزرده خاطرمان خواهد کرد .
منبع :
سرگذشت فلسفه :
براین مگی ، ترجمه حسن کامشاد
https://telegram.me/jamtorbat
نیمه شب آمد خیالت، نیمه جانم را گرفت
ابر دلتنگی دوباره آسمانم را گرفت
تا دلم در کوی دلتنگی برایت میسرود
لکنتی امد زبان بی زبانم را گرفت
درمیان خاطراتت در وداع آخرین
قطره قطره اشک آمد دیدگانم را گرفت
عمر من سر میرود باحسرت آغوش تو
با نبودت مهربان دنیا امانم را گرفت
زندگی بامن چه بازیهای پنهانی نکرد
بس که تابم داد صبر آستانم را گرفت
تا سفر رفتی،گناه غم میان باورم
دینم و ایمانم ویکسرجهانم را گرفت
شانه های مهربانت را بیاور خوب من
گریه های لعنتی تاب و توانم را گرفت
https://telegram.me/jamtorbat
ابر دلتنگی دوباره آسمانم را گرفت
تا دلم در کوی دلتنگی برایت میسرود
لکنتی امد زبان بی زبانم را گرفت
درمیان خاطراتت در وداع آخرین
قطره قطره اشک آمد دیدگانم را گرفت
عمر من سر میرود باحسرت آغوش تو
با نبودت مهربان دنیا امانم را گرفت
زندگی بامن چه بازیهای پنهانی نکرد
بس که تابم داد صبر آستانم را گرفت
تا سفر رفتی،گناه غم میان باورم
دینم و ایمانم ویکسرجهانم را گرفت
شانه های مهربانت را بیاور خوب من
گریه های لعنتی تاب و توانم را گرفت
https://telegram.me/jamtorbat
🔴درچرخه زندگی
🔴نه برنده ای هست و
🔴نه بازنده ای
🔴تنهامراحلی است
🔴که باید ازآن گذرکرد
🔴وزمانی که درک کردی
🔴آزادمیشوی.
🔴بهترین عبور راداشته باش❗️
https://telegram.me/jamtorbat
🔴نه برنده ای هست و
🔴نه بازنده ای
🔴تنهامراحلی است
🔴که باید ازآن گذرکرد
🔴وزمانی که درک کردی
🔴آزادمیشوی.
🔴بهترین عبور راداشته باش❗️
https://telegram.me/jamtorbat
🍁 https://telegram.me/jamtorbat
پیرمردی با همسرش در فقر زیاد زندگی میکردند. هنگام خواب، همسر پیرمرد از او خواست تا شانهای برای او بخرد تا موهایش را سرو سامانی بدهد. پیرمرد نگاهی حزنآمیز به همسرش کرد و گفت: نمیتوانم بخرم، حتی بند ساعتم پاره شده و در توانم نیست تا بند جدیدی برایش بگیرم.
پیرزن لبخندی زد و سکوت کرد. پیرمرد فردای آن روز بعد از تمام شدن کارش، به بازار رفت و ساعت خود را فروخت و شانهای برای همسرش خرید. وقتی به خانه بازگشت شانه در دست با تعجب دید که همسرش موهایش را کوتاه کرده است و بند ساعت نو برای او گرفته است. مات و مبهوت و اشکریزان همدیگر را نگاه میکردند. اشکهایشان برای این نبود که کارشان هدر رفته بود بلکه برای این بود که همدیگر را به یک اندازه دوست داشتند و هر کدام بدنبال خشنودی دیگری بود.
به یاد داشته باشیم اگر کسی را دوست داری یا شخصی تو را دوست داشته باشد باید برای خشنود کردن او سعی و تلاش زیادی انجام دهی. عشق و محبت به حرف نیست، باید به آن عمل کرد. عمل است که شدت عشق را به تصویر میکشد.
https://telegram.me/jamtorbat
پیرمردی با همسرش در فقر زیاد زندگی میکردند. هنگام خواب، همسر پیرمرد از او خواست تا شانهای برای او بخرد تا موهایش را سرو سامانی بدهد. پیرمرد نگاهی حزنآمیز به همسرش کرد و گفت: نمیتوانم بخرم، حتی بند ساعتم پاره شده و در توانم نیست تا بند جدیدی برایش بگیرم.
پیرزن لبخندی زد و سکوت کرد. پیرمرد فردای آن روز بعد از تمام شدن کارش، به بازار رفت و ساعت خود را فروخت و شانهای برای همسرش خرید. وقتی به خانه بازگشت شانه در دست با تعجب دید که همسرش موهایش را کوتاه کرده است و بند ساعت نو برای او گرفته است. مات و مبهوت و اشکریزان همدیگر را نگاه میکردند. اشکهایشان برای این نبود که کارشان هدر رفته بود بلکه برای این بود که همدیگر را به یک اندازه دوست داشتند و هر کدام بدنبال خشنودی دیگری بود.
به یاد داشته باشیم اگر کسی را دوست داری یا شخصی تو را دوست داشته باشد باید برای خشنود کردن او سعی و تلاش زیادی انجام دهی. عشق و محبت به حرف نیست، باید به آن عمل کرد. عمل است که شدت عشق را به تصویر میکشد.
https://telegram.me/jamtorbat
گاه شاد بودن می تواند کاری بس دشوار باشد. لازمه شاد زیستن، جستجوی زیبائیها و خوبیهاست...
یکی زیبائی منظره را میبیند، دیگری کثیفی پنجره را...
این شما هستید ک انتخاب میکنید چ چیز را ببینید و ب چ چیز بیندیشید...
کازانتزا کیس گفته است:
" قلم و رنگ در اختیار شماست بهشت را نقاشی کنید و بعد، وارد آن شوید".
زندگیتان_را_بسازید
https://telegram.me/jamtorbat
یکی زیبائی منظره را میبیند، دیگری کثیفی پنجره را...
این شما هستید ک انتخاب میکنید چ چیز را ببینید و ب چ چیز بیندیشید...
کازانتزا کیس گفته است:
" قلم و رنگ در اختیار شماست بهشت را نقاشی کنید و بعد، وارد آن شوید".
زندگیتان_را_بسازید
https://telegram.me/jamtorbat
قوانین الهی در زندگی بسیار ساده هستند. انسان اگر نفرت بورزد، مورد تنفر قرار میگیرد و اگر عشق بورزد، دیگران به او عشق می ورزند. اگر به دیگران انتقاد کند از او انتقاد خواهند کرد و اگر دروغ بگوید به او دروغ خواهند گفت و اگر خیانت کند، به وی خیانت خواهند کرد. پس همیشه هر آنچه که برای خودتان می پسندید برای دیگران نیز بپسندید.
https://telegram.me/jamtorbat
https://telegram.me/jamtorbat
ﻣﺎ ﻗﻤﺎﺭ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺭﺍ ﺩﺳﺖ ﺍﻭﻝ ﺑﺎﺧﺘﯿﻢ
ﺩﺳﺖ ﺩﻭﻡ ﻫﻢ ﻧﯿﺎﻣﺪ ﻫﺮ ﭼﻪ ﺗﺎﺱ ﺍﻧﺪﺍﺧﺘﯿﻢ ...
ﺩﺳﺖ ﺳﻮﻡ ﻣﺎﺭﺱ ﮔﺸﺘﯿﻢ ﺍﺯ ﺯﻣﯿﻦ ﻭ ﺍﺯ ﺯﻣﺎﻥ
ﭼﻮﻧﮑﻪ ﺑﺎﺯﻧﺪﻩ ﺷﺪﯾﻢ ﺑﺎ ﺟﻮﺭ ﺍﻭ ﻫﻢ ﺳﺎﺧﺘﯿﻢ ...
ﺗﺨﺘﻪ ﻧﺮﺩﯼ ﺭﺍ ﮐﻪ ﺑﺎ ﻋﺸﻖ ﻭ ﻫﻨﺮ ﭘﺮﺩﺍﺧﺘﯿﻢ
ﺑﺎﺯﯾﺶ ﺭﺍ ﺑﺎ ﺯﻣﺎﻧﻪ ﻣﺎ ﻫﻨﻮﺯ ﻧﺸﻨﺎﺧﺘﯿﻢ ....
https://telegram.me/jamtorbat
ﺩﺳﺖ ﺩﻭﻡ ﻫﻢ ﻧﯿﺎﻣﺪ ﻫﺮ ﭼﻪ ﺗﺎﺱ ﺍﻧﺪﺍﺧﺘﯿﻢ ...
ﺩﺳﺖ ﺳﻮﻡ ﻣﺎﺭﺱ ﮔﺸﺘﯿﻢ ﺍﺯ ﺯﻣﯿﻦ ﻭ ﺍﺯ ﺯﻣﺎﻥ
ﭼﻮﻧﮑﻪ ﺑﺎﺯﻧﺪﻩ ﺷﺪﯾﻢ ﺑﺎ ﺟﻮﺭ ﺍﻭ ﻫﻢ ﺳﺎﺧﺘﯿﻢ ...
ﺗﺨﺘﻪ ﻧﺮﺩﯼ ﺭﺍ ﮐﻪ ﺑﺎ ﻋﺸﻖ ﻭ ﻫﻨﺮ ﭘﺮﺩﺍﺧﺘﯿﻢ
ﺑﺎﺯﯾﺶ ﺭﺍ ﺑﺎ ﺯﻣﺎﻧﻪ ﻣﺎ ﻫﻨﻮﺯ ﻧﺸﻨﺎﺧﺘﯿﻢ ....
https://telegram.me/jamtorbat
سلام دوستان... امیدوارم مطلب را تا آخر بخوانید........... allah1111@
https://telegram.me/jamtorbat
ِتوی کلاس دینی وقتی ۱۱ سالم بود معلم میگفت؛
نباید " مشروب " بخوری !
من اصلا نمیدونستم مشروب چیه! 😐
معلم دینی یادم داد !!! 😕
میگفت نباید با " دخترا " بازی کنی !
نباید به بدنشون " نگاه " کنی !
من اصلا توی بازی با دخترا متوجه بدنشون نبودم! 😐
معلم دینی یادم داد !!! 😕
معلممون میگفت ...
نباید بدون عقد شرعی " هـمـبـسـتر " بشی !
من از حرفهاش چیزی نمی فهمیدم !
نمی دونستم چی میگه! 😐
معلم دینی یادم داد !!! 😕
میگفت اگه خواهر داری ...
نذار بدون روسری بره جلو " نامحرم" !
من نمی خواستم به خواهرم " زور " بگم! 😐
معلم دینی یادم داد !!! 😕
میگفت زنها " نصف " مردها ارث میبرن !
من نمی خواستم به زنها جور دیگه نگاه کنم !
نمی خواستم " حقشون " رو بخورم! 😐
معلم دینی یادم داد !!! 😕
سرکلاس دینی همیشه حرف از " دوری " از زنها !
و حرف " بهشت و حوری و شهوت " بود! 😕
ما جدا افتادیم از " جنس مخالف " ! 😐
ولی همیشه راجع بهشون با ما حرف زدند! 😕
همیشه تکرار کردند !!! 😑
« یه جور عقده شد » ...!
تکرار ، تکرار ، تکرار و ...!!! 😤
ذهن هایی که فقط پر شده بود از " شهوت " !
بدونِ هیچ خاطره ای! 😕
ما گرفتار افکاری همیشگی بودیم !
بدونِ هیچ راهی برای شناخت! 😔
ما از جنس مخالف " جدا " بودیم! 😐
واسه همینه الان بلد نیستیم ...
رفتار با جنس مخالف رو! 😫
واسه همینه تا یه زن میبینیم ذهن مون،
رفتارمون جوریه که خودتون میدونید! 😔
معلم دینی از جنس مخالف برای ما ...
ذهنیت " انسانی " نساخت !
ذهنیت " ابزاری " ساخت !!! 😠
یه روز گفت از رو آیات قرآن بخون ...
خوندم ولی نفهمیدم !!!
اون وادارم کرد کاری انجام بدم که نمیفهمم! 😐
من نمی فهمیدم معنی کلمه ها رو !
فقط میخوندم، بعد گفت حفظ کن !
حفظ کردم همون چیزی که نمی فهمیدم رو! 😕
بعد توی جشن ۲۲ بهمن ...
همون آیات رو همخوانی کردیم! 😲
به ما جایزه دادند !
بخاطر چیزی که نفهمیده بودیم !!!...
ولی حفظ کرده بودیم! 😑
معلم دینی به ما یاد داد ...
هر چیز که اطرافمون؛ خوبه ! «نعمت خداست»!
هر چیزی که بده ! «حکمت خداست»!
ما این وسط یه مشت علافیم !!!...
که کاری از دستمون ساخته نیست ...!!! 😯
معلم دینی بود که یاد داد ...
قبل انجام کار بگو «بسم الله الرحمن الرحیم» !
ولی یاد نداد قبلش باید " فکر " کنیم! 😑
معلم دینی بود که یاد داد " تقیه " کنیم !
یعنی میزان " تقوای" شما بسته به " شرایط " تعیین میشه !
یعنی اگه صلاح بود که " دروغ " بگید ! اشکالی نداره !
یا اگه صلاح بود یه نفر رو " بفروشید " ! اشکال نداره !
یا اگه صلاح بود " منت کشی " کنید ! اشکال نداره! 😕
معلم دینی بود که سر صف نماز " تهدید " کرد !
اگه کسی که " خندیده " رو " معرفی " نکنیم !
از همه نمره انضباط " کم " میکنه !
همونجا بود که معنیه " آدم فروشی " رو فهمیدیم! 😐
معلم دینی بود که گفت ...
هر کس بیاد " راهپیمایی" ۲ نمره بهش " کمک " میکنه! 😐
همونجا معنی " دستمال به دستی" و ...
" پاچه خواری " رو فهمیدیم! 😑
الان از ما چی مونده !!!؟؟؟
آدمایی هستیم که ...
همه چیز و همه اطرافیان خود را " میفروشیم " ! 😰
" ریا " میکنیم " تقیه" !
جلوی رئیس مون مطیع محض هستیم !
تا به پول و قدرت و احترام برسیم! 😖
واسه رسیدن به یه " زن " ...
از غرور، شرف، همه چیزمون میگذریم !
همه " ترفندها " رو به کار میگیریم !
اما پس از رسیدن به " خواسته " مون ...
مثل یه " ابزار " کنار میذاریمش !
نمی فهمیم که اونم یه " انــســـانـــه " ...!!! 😔
مـــا پـســران ایــرانـیـــم ... 😔
مـَـــردان ایـــرانـیــــم ... 😔
دوست داشتیم "خـــوبـــــــ " باشیم ...!!! 😔
ولــــی " مـُـعـلــّــم دیــنـــی" داشــتـیـــم !!!... 😔
من دوست دارم برگردم به " ۱۱ سالگی" ...!
وقتی معلم دینی رو دیدم " ترک تحصیل" کنم ...!
چون ترک تحصیل بهتر از ترک "
انـســانـیـّـتــه ...!!!
جزاکم الله خیراً ...
https://telegram.me/jamtorbat
https://telegram.me/jamtorbat
ِتوی کلاس دینی وقتی ۱۱ سالم بود معلم میگفت؛
نباید " مشروب " بخوری !
من اصلا نمیدونستم مشروب چیه! 😐
معلم دینی یادم داد !!! 😕
میگفت نباید با " دخترا " بازی کنی !
نباید به بدنشون " نگاه " کنی !
من اصلا توی بازی با دخترا متوجه بدنشون نبودم! 😐
معلم دینی یادم داد !!! 😕
معلممون میگفت ...
نباید بدون عقد شرعی " هـمـبـسـتر " بشی !
من از حرفهاش چیزی نمی فهمیدم !
نمی دونستم چی میگه! 😐
معلم دینی یادم داد !!! 😕
میگفت اگه خواهر داری ...
نذار بدون روسری بره جلو " نامحرم" !
من نمی خواستم به خواهرم " زور " بگم! 😐
معلم دینی یادم داد !!! 😕
میگفت زنها " نصف " مردها ارث میبرن !
من نمی خواستم به زنها جور دیگه نگاه کنم !
نمی خواستم " حقشون " رو بخورم! 😐
معلم دینی یادم داد !!! 😕
سرکلاس دینی همیشه حرف از " دوری " از زنها !
و حرف " بهشت و حوری و شهوت " بود! 😕
ما جدا افتادیم از " جنس مخالف " ! 😐
ولی همیشه راجع بهشون با ما حرف زدند! 😕
همیشه تکرار کردند !!! 😑
« یه جور عقده شد » ...!
تکرار ، تکرار ، تکرار و ...!!! 😤
ذهن هایی که فقط پر شده بود از " شهوت " !
بدونِ هیچ خاطره ای! 😕
ما گرفتار افکاری همیشگی بودیم !
بدونِ هیچ راهی برای شناخت! 😔
ما از جنس مخالف " جدا " بودیم! 😐
واسه همینه الان بلد نیستیم ...
رفتار با جنس مخالف رو! 😫
واسه همینه تا یه زن میبینیم ذهن مون،
رفتارمون جوریه که خودتون میدونید! 😔
معلم دینی از جنس مخالف برای ما ...
ذهنیت " انسانی " نساخت !
ذهنیت " ابزاری " ساخت !!! 😠
یه روز گفت از رو آیات قرآن بخون ...
خوندم ولی نفهمیدم !!!
اون وادارم کرد کاری انجام بدم که نمیفهمم! 😐
من نمی فهمیدم معنی کلمه ها رو !
فقط میخوندم، بعد گفت حفظ کن !
حفظ کردم همون چیزی که نمی فهمیدم رو! 😕
بعد توی جشن ۲۲ بهمن ...
همون آیات رو همخوانی کردیم! 😲
به ما جایزه دادند !
بخاطر چیزی که نفهمیده بودیم !!!...
ولی حفظ کرده بودیم! 😑
معلم دینی به ما یاد داد ...
هر چیز که اطرافمون؛ خوبه ! «نعمت خداست»!
هر چیزی که بده ! «حکمت خداست»!
ما این وسط یه مشت علافیم !!!...
که کاری از دستمون ساخته نیست ...!!! 😯
معلم دینی بود که یاد داد ...
قبل انجام کار بگو «بسم الله الرحمن الرحیم» !
ولی یاد نداد قبلش باید " فکر " کنیم! 😑
معلم دینی بود که یاد داد " تقیه " کنیم !
یعنی میزان " تقوای" شما بسته به " شرایط " تعیین میشه !
یعنی اگه صلاح بود که " دروغ " بگید ! اشکالی نداره !
یا اگه صلاح بود یه نفر رو " بفروشید " ! اشکال نداره !
یا اگه صلاح بود " منت کشی " کنید ! اشکال نداره! 😕
معلم دینی بود که سر صف نماز " تهدید " کرد !
اگه کسی که " خندیده " رو " معرفی " نکنیم !
از همه نمره انضباط " کم " میکنه !
همونجا بود که معنیه " آدم فروشی " رو فهمیدیم! 😐
معلم دینی بود که گفت ...
هر کس بیاد " راهپیمایی" ۲ نمره بهش " کمک " میکنه! 😐
همونجا معنی " دستمال به دستی" و ...
" پاچه خواری " رو فهمیدیم! 😑
الان از ما چی مونده !!!؟؟؟
آدمایی هستیم که ...
همه چیز و همه اطرافیان خود را " میفروشیم " ! 😰
" ریا " میکنیم " تقیه" !
جلوی رئیس مون مطیع محض هستیم !
تا به پول و قدرت و احترام برسیم! 😖
واسه رسیدن به یه " زن " ...
از غرور، شرف، همه چیزمون میگذریم !
همه " ترفندها " رو به کار میگیریم !
اما پس از رسیدن به " خواسته " مون ...
مثل یه " ابزار " کنار میذاریمش !
نمی فهمیم که اونم یه " انــســـانـــه " ...!!! 😔
مـــا پـســران ایــرانـیـــم ... 😔
مـَـــردان ایـــرانـیــــم ... 😔
دوست داشتیم "خـــوبـــــــ " باشیم ...!!! 😔
ولــــی " مـُـعـلــّــم دیــنـــی" داشــتـیـــم !!!... 😔
من دوست دارم برگردم به " ۱۱ سالگی" ...!
وقتی معلم دینی رو دیدم " ترک تحصیل" کنم ...!
چون ترک تحصیل بهتر از ترک "
انـســانـیـّـتــه ...!!!
جزاکم الله خیراً ...
https://telegram.me/jamtorbat
" خداوندا "
آرامم کن همان گونه که دریا را
پس ازهرطوفانی آرام میکنی
راهنمایم باش که دراین چرخ وفلک
روزگار بدجورسرگیجه گرفتم
ایمانم راقوی کن
که تو را درتنهای ام گم نکنم
" خداوندا "
من فراموش کارم اگر گاهی
یا لحظه ای فراموشت کردم
توهیچ وقت فراموشم نکن
" خداوندا "
رهایم مکن حتی اگرهمه رهایم کردن
" خدایا دوستت دارم "
https://telegram.me/jamtorbat
آرامم کن همان گونه که دریا را
پس ازهرطوفانی آرام میکنی
راهنمایم باش که دراین چرخ وفلک
روزگار بدجورسرگیجه گرفتم
ایمانم راقوی کن
که تو را درتنهای ام گم نکنم
" خداوندا "
من فراموش کارم اگر گاهی
یا لحظه ای فراموشت کردم
توهیچ وقت فراموشم نکن
" خداوندا "
رهایم مکن حتی اگرهمه رهایم کردن
" خدایا دوستت دارم "
https://telegram.me/jamtorbat
https://telegram.me/jamtorbat
بچه ای نزد استاد معرفت رفت و گفت: "مادرم قصد دارد برای راضی ساختن خدای معبد و به خاطر محبتی که به کاهن معبد دارد، خواهر کوچکم را قربانی کند. لطفا خواهر بی گناهم را نجات دهید."
استاد سراسیمه به سراغ زن رفت و با حیرت دید که زن دست و پای دخترخردسالش را بسته و در مقابل در معبد قصد دارد با چاقو سر دختر را ببرد. جمعیت زیادی زن بخت برگشته را دوره کرده بودند و کاهن معبد نیز با غرور وخونسردی روی سنگ بزرگی کنار در معبد نشسته و شاهد ماجرا بود.
استاد به سراغ زن رفت و دید که زن به شدت دخترش را دوست دارد و چندین بار او را درآغوش می گیرد و می بوسد. اما در عین حال می خواهد کودکش را بکشد. تا بت اعظم معبد او را ببخشد و برکت و فراوانی را به زندگی او ارزانی دارد.
استاد از زن پرسید که چرا دخترش را قربانی می کند. زن پاسخ داد که کاهن معبد گفته است که باید عزیزترین پاره وجود خود را قربانی کند، تا بت اعظم او را ببخشد و به زندگی اش برکت جاودانه ارزانی دارد.
استاد تبسمی کرد و گفت: "اما این دختر که عزیزترین بخش وجود تو نیست. چون تصمیم به هلا کش گرفته ای. عزیزترین بخش زندگی تو همین کاهن معبد است که به خاطر حرف او تصمیم گرفته ای دختر نازنین ات را بکشی. بت اعظم که احمق نیست. او به تو گفته است که باید عزیزترین بخش زندگی ات را از بین ببری و اگر تو اشتباهی به جای کاهن دخترت را قربانی کنی، هیچ اتفاقی نمی افتد و شاید به خاطر سرپیچی از دستور بت اعظم بلا و بدبختی هم گریبانت را بگیرد!"
زن لختی مکث کرد. دست و پای دخترک را باز کرد. او را در آغوش گرفت و آنگاه در حالی که چاقو را محکم در دست گرفته بود، به سمت پله سنگی معبد دوید. اما هیچ اثری از کاهن معبد نبود!
می گویند از آن روز به بعد دیگر کسی کاهن معبد را در آن اطراف ندید!!
هیچ چیز ویرانگرتر از این نیست كه متوجه شویم كسی كه به آن اعتماد داشته ایم، عمری فریبمان داده است...
در جهان تنها یک فضیلت وجود دارد و آن آگاهی و خرد است.
و تنها یک گناه و آن جهل و نادانيست. ( عارف بزرگ- مولانا )
التماس تفکر
https://telegram.me/jamtorbat
بچه ای نزد استاد معرفت رفت و گفت: "مادرم قصد دارد برای راضی ساختن خدای معبد و به خاطر محبتی که به کاهن معبد دارد، خواهر کوچکم را قربانی کند. لطفا خواهر بی گناهم را نجات دهید."
استاد سراسیمه به سراغ زن رفت و با حیرت دید که زن دست و پای دخترخردسالش را بسته و در مقابل در معبد قصد دارد با چاقو سر دختر را ببرد. جمعیت زیادی زن بخت برگشته را دوره کرده بودند و کاهن معبد نیز با غرور وخونسردی روی سنگ بزرگی کنار در معبد نشسته و شاهد ماجرا بود.
استاد به سراغ زن رفت و دید که زن به شدت دخترش را دوست دارد و چندین بار او را درآغوش می گیرد و می بوسد. اما در عین حال می خواهد کودکش را بکشد. تا بت اعظم معبد او را ببخشد و برکت و فراوانی را به زندگی او ارزانی دارد.
استاد از زن پرسید که چرا دخترش را قربانی می کند. زن پاسخ داد که کاهن معبد گفته است که باید عزیزترین پاره وجود خود را قربانی کند، تا بت اعظم او را ببخشد و به زندگی اش برکت جاودانه ارزانی دارد.
استاد تبسمی کرد و گفت: "اما این دختر که عزیزترین بخش وجود تو نیست. چون تصمیم به هلا کش گرفته ای. عزیزترین بخش زندگی تو همین کاهن معبد است که به خاطر حرف او تصمیم گرفته ای دختر نازنین ات را بکشی. بت اعظم که احمق نیست. او به تو گفته است که باید عزیزترین بخش زندگی ات را از بین ببری و اگر تو اشتباهی به جای کاهن دخترت را قربانی کنی، هیچ اتفاقی نمی افتد و شاید به خاطر سرپیچی از دستور بت اعظم بلا و بدبختی هم گریبانت را بگیرد!"
زن لختی مکث کرد. دست و پای دخترک را باز کرد. او را در آغوش گرفت و آنگاه در حالی که چاقو را محکم در دست گرفته بود، به سمت پله سنگی معبد دوید. اما هیچ اثری از کاهن معبد نبود!
می گویند از آن روز به بعد دیگر کسی کاهن معبد را در آن اطراف ندید!!
هیچ چیز ویرانگرتر از این نیست كه متوجه شویم كسی كه به آن اعتماد داشته ایم، عمری فریبمان داده است...
در جهان تنها یک فضیلت وجود دارد و آن آگاهی و خرد است.
و تنها یک گناه و آن جهل و نادانيست. ( عارف بزرگ- مولانا )
التماس تفکر
https://telegram.me/jamtorbat
ابوعلی سینا در سفر بود. در هنگام عبور از شهری ،جلوی قهوه خانه ای اسبش را بر درختی بست و مقداری کاه و یونجه جلوی اسبش ریخت و خودش هم بر روی تخت جلوی قهوه خانه نشست تا غذایی بخورد. خر سواری هم به آنجا رسید ،از خرش فرود آمد و خر خود را در پهلوی اسب ابوعلی سینا بست تا در خوردن کاه شریک او شود و خودش هم آمد در کنار ابوعلی سینا نشست.
شیخ گفت : خر را پهلوی اسب من نبند،چرا که خر تو از کاه و یونجه او میخورد و اسب هم به خرت لگد میزند و پایش را میشکند.
خر سوار آن سخن نشنیده گرفت به روی خودش نیاورد و مشغول خوردن شد. ناگاه اسب لگدی زد و پای خر را لنگ کرد.
خر سوار گفت : اسب تو خر مرا لنگ کرد و باید خسارت دهی.
شیخ ساکت شد و خود را به لال بودن زد و جواب نداد.
صاحب خر ، ابوعلی سینا را نزد قاضی برد و شکایت کرد.
قاضی سوال کرد که چه شده؟ اما ابوعلی سینا که خود را به لال بودن زده بود ،هیچ چیز نگفت.
قاضی به صاحب خر گفت : این مرد لال است .........؟
روستایی گفت : این لال نیست بلکه خود را به لال بودن زده تا اینکه تاوان خر مرا ندهد، قبل از این اتفاق با من حرف میزد.... قاضی پرسید : با تو سخن گفت .......؟چه گفت؟
صاحب خر گفت : او به من گفت خر را پهلوی اسب من نبند که لگد میزند و پای خرت را میشکند....... قاضی خندید و بر دانش ابو علی سینا آفرین گفت.
قاضی به ابوعلی سینا گفت حکمت حرف نزدنت پس چنین بود؟!!!
ابوعلی سینا جوابی داد که از آن به بعد درزبان پارسی به مثل تبدیل شد:"جواب ابلهان خاموشی ست"
https://telegram.me/jamtorbat
شیخ گفت : خر را پهلوی اسب من نبند،چرا که خر تو از کاه و یونجه او میخورد و اسب هم به خرت لگد میزند و پایش را میشکند.
خر سوار آن سخن نشنیده گرفت به روی خودش نیاورد و مشغول خوردن شد. ناگاه اسب لگدی زد و پای خر را لنگ کرد.
خر سوار گفت : اسب تو خر مرا لنگ کرد و باید خسارت دهی.
شیخ ساکت شد و خود را به لال بودن زد و جواب نداد.
صاحب خر ، ابوعلی سینا را نزد قاضی برد و شکایت کرد.
قاضی سوال کرد که چه شده؟ اما ابوعلی سینا که خود را به لال بودن زده بود ،هیچ چیز نگفت.
قاضی به صاحب خر گفت : این مرد لال است .........؟
روستایی گفت : این لال نیست بلکه خود را به لال بودن زده تا اینکه تاوان خر مرا ندهد، قبل از این اتفاق با من حرف میزد.... قاضی پرسید : با تو سخن گفت .......؟چه گفت؟
صاحب خر گفت : او به من گفت خر را پهلوی اسب من نبند که لگد میزند و پای خرت را میشکند....... قاضی خندید و بر دانش ابو علی سینا آفرین گفت.
قاضی به ابوعلی سینا گفت حکمت حرف نزدنت پس چنین بود؟!!!
ابوعلی سینا جوابی داد که از آن به بعد درزبان پارسی به مثل تبدیل شد:"جواب ابلهان خاموشی ست"
https://telegram.me/jamtorbat
☀️
https://telegram.me/jamtorbat
زمانی که برای خود مشروب میریختم ، اندیشیدم
که مشکل مشروبات الکلی در این است
زمانی که اتفاق بدی میفتد
مینوشی تا فراموش کنی
زمانی که اتفاق خوبی میفتد
مینوشی تا جشن بگیری
و زمانی که هیچ اتفاقی نیفتاده
مینوشی تا اتفاقی بیفتد.
"چارلز بوکوفسکی"
https://telegram.me/jamtorbat
https://telegram.me/jamtorbat
زمانی که برای خود مشروب میریختم ، اندیشیدم
که مشکل مشروبات الکلی در این است
زمانی که اتفاق بدی میفتد
مینوشی تا فراموش کنی
زمانی که اتفاق خوبی میفتد
مینوشی تا جشن بگیری
و زمانی که هیچ اتفاقی نیفتاده
مینوشی تا اتفاقی بیفتد.
"چارلز بوکوفسکی"
https://telegram.me/jamtorbat
🌹 https://telegram.me/jamtorbat 🌻🌻🌹🌻🌻🌻🌹🌻🌻🌻🌹
❤"صبح"❤
💖یعنی آغاز💖
❤آغاز یک عبور❤
💖و دریچه یک"سلام" ...💖
❤گوش کن! ...❤
💖در نبض کودکانه ی صبح💖
❤این راز برکت است که می نوازد...❤
💖به حرکت سلام کن ...💖
❤سلام...❤
💖صبحت به طراوت باران… 💖
❤و روزت به سپيدي ابر بهاری❤
💖سلام...💖
❤صبحتون زیبا و روزتون شاد❤
💖به امروز خوش آمدی....💖
❤به بودن با خدا❤
💖احترام کن و💖
❤وارد شو❤
💖در این بودن💖
❤با قلب هایمان وارد میشویم❤
💖نه با پاهایمان!💖
❤همه چیز تازه است!❤
💖هوا تازه!💖
❤نفس، تازه!❤
💖تولدی تازه!💖
❤در این فرخنده زندگی❤
💖در ابرها می خوانیم!💖
❤ و به تمام کائنات❤
💖سلام می کنیم💖
❤سلام زندگی❤
💖روزتان بخیر💖
❤روزتان سرشار از ❤
💖نگاه پر مهر خدا...💖
https://telegram.me/jamtorbat
❤"صبح"❤
💖یعنی آغاز💖
❤آغاز یک عبور❤
💖و دریچه یک"سلام" ...💖
❤گوش کن! ...❤
💖در نبض کودکانه ی صبح💖
❤این راز برکت است که می نوازد...❤
💖به حرکت سلام کن ...💖
❤سلام...❤
💖صبحت به طراوت باران… 💖
❤و روزت به سپيدي ابر بهاری❤
💖سلام...💖
❤صبحتون زیبا و روزتون شاد❤
💖به امروز خوش آمدی....💖
❤به بودن با خدا❤
💖احترام کن و💖
❤وارد شو❤
💖در این بودن💖
❤با قلب هایمان وارد میشویم❤
💖نه با پاهایمان!💖
❤همه چیز تازه است!❤
💖هوا تازه!💖
❤نفس، تازه!❤
💖تولدی تازه!💖
❤در این فرخنده زندگی❤
💖در ابرها می خوانیم!💖
❤ و به تمام کائنات❤
💖سلام می کنیم💖
❤سلام زندگی❤
💖روزتان بخیر💖
❤روزتان سرشار از ❤
💖نگاه پر مهر خدا...💖
https://telegram.me/jamtorbat
🌺يادت باشد كه اگر:
دنيايت كوچك باشد
همه چيز را بزرگ می بينی.
🎈
🌺غمها هر كدام
برايت ديواری ميشوند
كه جلوي تو
و خوشبختی ات را سد مي كنند.
🎈
🌺غصه ها همانند ديوها
در افسانه ها ميشوند
و تو را به وحشت مي اندازند.
🎈
🌺اما اگر دنيايت بزرگ باشد
و با نگاهی زيبا به دنيا بنگری
تمام غمها و غصه ها
برايت كوچك مي شوند.
🎈
🌺آنقدر كوچك و حقير
كه با تبسم به آنها مي نگری
و تو هميشه پيروز ميدان هستی. . .
🎈
💕💕لبخند را همیشه به یاد داشته باش💕💕
https://telegram.me/jamtorbat
دنيايت كوچك باشد
همه چيز را بزرگ می بينی.
🎈
🌺غمها هر كدام
برايت ديواری ميشوند
كه جلوي تو
و خوشبختی ات را سد مي كنند.
🎈
🌺غصه ها همانند ديوها
در افسانه ها ميشوند
و تو را به وحشت مي اندازند.
🎈
🌺اما اگر دنيايت بزرگ باشد
و با نگاهی زيبا به دنيا بنگری
تمام غمها و غصه ها
برايت كوچك مي شوند.
🎈
🌺آنقدر كوچك و حقير
كه با تبسم به آنها مي نگری
و تو هميشه پيروز ميدان هستی. . .
🎈
💕💕لبخند را همیشه به یاد داشته باش💕💕
https://telegram.me/jamtorbat
من عاشق ❤ انتظار کشیدن برای توام...
من عاشق❤ لحظه هایمانم...
عاشق ❤ باتو بودن...
عاشق ❤ فکر کردن به تو...
من به طرز عجیبی روزهایم فقط یک تو شده است...
یک تو که همه جای داستان زندگیم باقی می ماند...
بودن یا نبودن مهم است، یا نه را نمی دانم...
ولی بودن تو در لحظه هايم عجیب خود نمایی میکند...
بودن یا نبودن مهم است...
❤ ❤ مهم است ❤ ❤
https://telegram.me/jamtorbat
من عاشق❤ لحظه هایمانم...
عاشق ❤ باتو بودن...
عاشق ❤ فکر کردن به تو...
من به طرز عجیبی روزهایم فقط یک تو شده است...
یک تو که همه جای داستان زندگیم باقی می ماند...
بودن یا نبودن مهم است، یا نه را نمی دانم...
ولی بودن تو در لحظه هايم عجیب خود نمایی میکند...
بودن یا نبودن مهم است...
❤ ❤ مهم است ❤ ❤
https://telegram.me/jamtorbat