Kolbeye jadugaran
10 subscribers
7 photos
Download Telegram
غریزه، 
نور چشمم
غریزه،
اندک حیوانیتی که در رگ هایم جاریست
وحشت آفرین است برای بسیاری
چون می خواند:
هم آغوشی می کند خر ,
با روح سگ مرده
که زوزه می کشد در دشت بی صاحب.
تا نفرین کند دوشیزه
مادیان فرار کرده را
تا نفرین کند دوشیزه
خورشید را
که محو می شود در غروب
تا نفرین کند با خشم
با انزجار
با دندان قروچه
با فغان
با عرق پیشانی
جیغ و داد
فریاد.
آه
بدون دمی سکوت...
٭٭٭
می رود مردی بی چهره
در درازای راه روستا
می نویسد مرد با ناخن بر درختی پیر:
دل و روده
آویزان شده در کلبه قصاب
که خون می چکد از آن
خون نه،
اسید!
اسید می چکد از آن
بر روی صورت دوشیزه تنها
کنج کلبه شوم
٭٭٭
غریزه...
ارضا می کند مرا
چونان خاکستری که می رود به هوا
غریزه،
نور چشمم
کور می کند
چشم دیگری را با میخ.
بوران است
رقص ارواح است
در کلبه شوم
آخرین التماس دیدنیست
بگذار مرگ بخواند
و زندگان سراسیمه شوند
و بارداران سقط کنند
تا همه
صورت خود را با ناخن بخراشند
چرا که
وحش می گرید در جنگل
و آه...
دیو،
ماده سگ را لگدکوب می کند
تا بخواند غریزه ام را که رها شده
تا بخواند وای به حالت
تا بخواند:
انسانیتم ته کشیده
دیگر نمی خرامم در بیشه ها با جفت
هنگام شکار است
پس
فرار کن
نفیر سر بده
اما عاقبت گردنت دندان هایم را خواهد چشید
و جغد از فرجامی نکوهیده خواهد خواند
تا همگان با ترس و لرز بگریند و بگویند:
این حرامزاده را چه کسی اینگونه مثله کرده
سیلی از خون
برجی از باروت
و آبی سرد از تیزاب
دوزخ است دیگر...
رقص جانکاهی
میان آتشی داغ
بازی مرگ است
چنان زهری فشاند در هوا
دوزخ است دیگر
جیغ و فریاد و فغان
نعرهٔ بیتاب شیطان
کرکسان بی شمار
بالای رخساری روان
دوزخ است دیگر
نسیمی دلهره آور می وزد که بخواند:
مرگ زیر ابر های گذرا چقدر دیدنیست
می خورد گوشت های تنت را کرکس بیمار
و استخوانت را سگ هار
آن هنگام که می کنند بر دار،
گردن قاتل خوک های معصوم را.
نسیمی دلهره آور می وزد که بخواند:
سرازیر می شود اشک
به آرامی
با لطافت
با ضرافت
اما پشت غم
دردی نهفته است.
سکوتی که پشتش
سوزشیست جانکاه
در غم مرگ گریه مکن
این دردی که تو داری
همان مرگ را برایت شیرین می کند.
نسیمی دلهره آور می وزد که بخواند:
هان
ذره ذره
مایعی میتراود از پیشانیم
نمی دانم که عرق جبین است،
یا خونی غلیظ
شاید،
اندیشه ای کثیف باشد
از روحی مریض
نمی دانم
اطمینان خاطر ندارم
پس ای جغد شوم
هو هو مکن
ضجه بزن
کاج ها را بلرزان
تا با غم من
یک دنیایی در درد غوطه ور شود
چون پی طوفان سراسیمه شدش مرغ هوا
پرسشی انداخت میان رهگذر ابر ها کین کابوس چیست؟
گله کردش که نگفتید خبر از یوغ بلا
هنگامش رسید و ناگزیر باید بگویید بانی آشوب کیست؟
ولی ناگه مرغ و ابر و هر که بود در تالار ایزدان
روی گردانده به سوی پَرتُوان پشت ابرِ آسمان
هر که دیدش آن پدیدهٔ نادره را آن چنان
بی گمان و بی کژی گفت اینک است آخر زمان
حال که جنبیده فلک مرغ هوا دیگر کیست؟
سهمگین غوغا چنان است به فهم گفتار نیست
یکی بر روی زمین گفت: مهر بود!
آری
پس مهر چه می کرد!
هان!؟
شگفتا!
مهر، در سپهر بیکران دست می فشاند
کهربا از چشم بیننده به سختی می ستاند
مست رقصیدن بدش آسان مگیر
خشک شد زین تابشش هر آبگیر
رقص مهر را چون ندیده هیچ کس
آن روز جنبش، روز آزادیست پس
نیک بود
نغز بود
خوش آهنگ بود
چون مهر،
چون مهر گفت:
یک به یک سوی من آیید
دوستانی خواهم از زر
نامتان را کس مگویید
تا بگیریم شورش از سر
چرخ دوران ناسپاس است
دشمن اندر خشم و کینه
می دَرَد با تیغ، سینه
رد خون ها بر زمین است
رنگ سرخی آبگینه
ای آسمان چه بیکرانه ای تو
چه خوش سیمایی تو
بباران
تا چهره ام را در آبگیر هایت ببینم
که طربناک شده
اما گویا
باریدن نمی گیری ای فسرده چشم
زیرا
می خواند
وزشی غمگین
از ورای
موسمی که برف عاشقانه زمین را خواهان است
می خواند
نام تو را ابر
که سرما خورده
به همراهش می خواند گلی یخ زده
که در دل من کاشته شده
می خواند
بند بند انگشتم که لرزشی شکننده نصیبش شده
به همراهش  می خواند تنی
از ذهنی  گداخته، ذهنی شعله ور
چونان اخگری که می درخشد و قیام می کند
در طوفان افلاک
برای پایداری
برای بقا
از برای شگفتی زندگی خویش
عشق ممنوعه
بیا تا از مصیبت های شرق گویم برایت
افسرده دل است
ملتی اکنون و هر از گاه
در ضمیرش همه مرغان ، سقوط کرده و مردند
روزی پنهانی به لعنت شده ترین جای ممکن می آیی
که ببینی معشوقت را آشکارا
بگو این ز ترس است یا محبت؟
در همین هنگام ، انبوهی خار بینم
که من و یارم
همچون گلبرگ های سرخ رز
افتاده ایم در بند آن ها
در خرابه ای متروک و در تاریکی ای مغلوب
سوسو زنان نوری می تابد
این است عشق ممنوعه...
چه شد دوران زرّین ،چه شد خسرو و شیرین
تو غربی پس ندانی چه شب ها غصه خوردیم ما
در این مخروبه ی تاریک ،
به معشوقم چنین گویم:
پژواک صدایت موسیقی ماند برایم
تپش نا هماهنگ قلبم
نمی دانم ز ترس است یا محبت؟
چشم تو تر شده انگار
چه براق !
از آیینه خود را بهتر بینم در آن
در این سرما ی وحشت
شعله ی زلفت ،
گرما آرد بر دل من
حال بگو عشق من
چرا تر شده چشمانت؟
بگو این هم ز ترس است یا محبت؟
مصری تنها
و روحم بر سر هرم می رقصد با پروا
به یاد فرعون در دوران مصر علیا
به ابر ها نزدیک ترم از آن بلندا
به سان ستارگانم اما،
امشب هیچ ستاره ای نیست مانندم تنها
و روحم بر سر هرم می رقصد با پروا
تا بگوید کجاست قلبم برای ضیافت اعلی؟
قلبی که مومیایی شده است برای سال ها
هنوز می تپد به یاد ملکه کلئوپاترا
تا بگوید امروز قلبی نیست مانندم تنها
و روحم بر سر هرم می رقصد با پروا
مانند گوله برفی می غلتد به پایین حتی!
می افتد در نیل که می جوشد از گرما
و همواره خورشید قاهره می تابد بر ما
تا بخوانم که فردا مصر نیست مانندم تنها
🆒2
گیتیا تا نگرم یک دم به تو
عشق فشانی تو را بینم بسی
  مست شوم زین رخ بزک کرده تو
گویند: تو بیماری یا که مِی خواری؟
هان؟! این جهان تیره را بینی تو رقصان؟
شگفتا! چامه زیبا سرایی تو برایش؟
مست شوی، شادی کنی تو از برایش؟
ما که بینیم دشنه ها خون آلود
دود، خون، مرگ، ویرانی و سستی
چرخه های دهشت انگیز تهی و پوچ هستی.
پاسخ من این باشد: دوزخی لعنت به تو
تا که باشد چشمندازت بس سیاه،
این جهان را غرق در خون بینی بی گل و گیاه
خون آشامی
بر فراز قلب من پر می زد
نیمه شب
قلب مرا گاز گرفت
خودم را نگریستم
غرق در خون
اما راضی بودم
حتی اگر تمام قطره های خونم را می نوشید
ستایشش می کردم
چو به من چیزی داد
که خون،
ارزشی ندرد مقابلش
🔥2