غریزه،
نور چشمم
غریزه،
اندک حیوانیتی که در رگ هایم جاریست
وحشت آفرین است برای بسیاری
چون می خواند:
هم آغوشی می کند خر ,
با روح سگ مرده
که زوزه می کشد در دشت بی صاحب.
تا نفرین کند دوشیزه
مادیان فرار کرده را
تا نفرین کند دوشیزه
خورشید را
که محو می شود در غروب
تا نفرین کند با خشم
با انزجار
با دندان قروچه
با فغان
با عرق پیشانی
جیغ و داد
فریاد.
آه
بدون دمی سکوت...
٭٭٭
می رود مردی بی چهره
در درازای راه روستا
می نویسد مرد با ناخن بر درختی پیر:
دل و روده
آویزان شده در کلبه قصاب
که خون می چکد از آن
خون نه،
اسید!
اسید می چکد از آن
بر روی صورت دوشیزه تنها
کنج کلبه شوم
٭٭٭
غریزه...
ارضا می کند مرا
چونان خاکستری که می رود به هوا
غریزه،
نور چشمم
کور می کند
چشم دیگری را با میخ.
بوران است
رقص ارواح است
در کلبه شوم
آخرین التماس دیدنیست
بگذار مرگ بخواند
و زندگان سراسیمه شوند
و بارداران سقط کنند
تا همه
صورت خود را با ناخن بخراشند
چرا که
وحش می گرید در جنگل
و آه...
دیو،
ماده سگ را لگدکوب می کند
تا بخواند غریزه ام را که رها شده
تا بخواند وای به حالت
تا بخواند:
انسانیتم ته کشیده
دیگر نمی خرامم در بیشه ها با جفت
هنگام شکار است
پس
فرار کن
نفیر سر بده
اما عاقبت گردنت دندان هایم را خواهد چشید
و جغد از فرجامی نکوهیده خواهد خواند
تا همگان با ترس و لرز بگریند و بگویند:
این حرامزاده را چه کسی اینگونه مثله کرده
نور چشمم
غریزه،
اندک حیوانیتی که در رگ هایم جاریست
وحشت آفرین است برای بسیاری
چون می خواند:
هم آغوشی می کند خر ,
با روح سگ مرده
که زوزه می کشد در دشت بی صاحب.
تا نفرین کند دوشیزه
مادیان فرار کرده را
تا نفرین کند دوشیزه
خورشید را
که محو می شود در غروب
تا نفرین کند با خشم
با انزجار
با دندان قروچه
با فغان
با عرق پیشانی
جیغ و داد
فریاد.
آه
بدون دمی سکوت...
٭٭٭
می رود مردی بی چهره
در درازای راه روستا
می نویسد مرد با ناخن بر درختی پیر:
دل و روده
آویزان شده در کلبه قصاب
که خون می چکد از آن
خون نه،
اسید!
اسید می چکد از آن
بر روی صورت دوشیزه تنها
کنج کلبه شوم
٭٭٭
غریزه...
ارضا می کند مرا
چونان خاکستری که می رود به هوا
غریزه،
نور چشمم
کور می کند
چشم دیگری را با میخ.
بوران است
رقص ارواح است
در کلبه شوم
آخرین التماس دیدنیست
بگذار مرگ بخواند
و زندگان سراسیمه شوند
و بارداران سقط کنند
تا همه
صورت خود را با ناخن بخراشند
چرا که
وحش می گرید در جنگل
و آه...
دیو،
ماده سگ را لگدکوب می کند
تا بخواند غریزه ام را که رها شده
تا بخواند وای به حالت
تا بخواند:
انسانیتم ته کشیده
دیگر نمی خرامم در بیشه ها با جفت
هنگام شکار است
پس
فرار کن
نفیر سر بده
اما عاقبت گردنت دندان هایم را خواهد چشید
و جغد از فرجامی نکوهیده خواهد خواند
تا همگان با ترس و لرز بگریند و بگویند:
این حرامزاده را چه کسی اینگونه مثله کرده
سیلی از خون
برجی از باروت
و آبی سرد از تیزاب
دوزخ است دیگر...
رقص جانکاهی
میان آتشی داغ
بازی مرگ است
چنان زهری فشاند در هوا
دوزخ است دیگر
جیغ و فریاد و فغان
نعرهٔ بیتاب شیطان
کرکسان بی شمار
بالای رخساری روان
دوزخ است دیگر
برجی از باروت
و آبی سرد از تیزاب
دوزخ است دیگر...
رقص جانکاهی
میان آتشی داغ
بازی مرگ است
چنان زهری فشاند در هوا
دوزخ است دیگر
جیغ و فریاد و فغان
نعرهٔ بیتاب شیطان
کرکسان بی شمار
بالای رخساری روان
دوزخ است دیگر
نسیمی دلهره آور می وزد که بخواند:
مرگ زیر ابر های گذرا چقدر دیدنیست
می خورد گوشت های تنت را کرکس بیمار
و استخوانت را سگ هار
آن هنگام که می کنند بر دار،
گردن قاتل خوک های معصوم را.
نسیمی دلهره آور می وزد که بخواند:
سرازیر می شود اشک
به آرامی
با لطافت
با ضرافت
اما پشت غم
دردی نهفته است.
سکوتی که پشتش
سوزشیست جانکاه
در غم مرگ گریه مکن
این دردی که تو داری
همان مرگ را برایت شیرین می کند.
نسیمی دلهره آور می وزد که بخواند:
هان
ذره ذره
مایعی میتراود از پیشانیم
نمی دانم که عرق جبین است،
یا خونی غلیظ
شاید،
اندیشه ای کثیف باشد
از روحی مریض
نمی دانم
اطمینان خاطر ندارم
پس ای جغد شوم
هو هو مکن
ضجه بزن
کاج ها را بلرزان
تا با غم من
یک دنیایی در درد غوطه ور شود
مرگ زیر ابر های گذرا چقدر دیدنیست
می خورد گوشت های تنت را کرکس بیمار
و استخوانت را سگ هار
آن هنگام که می کنند بر دار،
گردن قاتل خوک های معصوم را.
نسیمی دلهره آور می وزد که بخواند:
سرازیر می شود اشک
به آرامی
با لطافت
با ضرافت
اما پشت غم
دردی نهفته است.
سکوتی که پشتش
سوزشیست جانکاه
در غم مرگ گریه مکن
این دردی که تو داری
همان مرگ را برایت شیرین می کند.
نسیمی دلهره آور می وزد که بخواند:
هان
ذره ذره
مایعی میتراود از پیشانیم
نمی دانم که عرق جبین است،
یا خونی غلیظ
شاید،
اندیشه ای کثیف باشد
از روحی مریض
نمی دانم
اطمینان خاطر ندارم
پس ای جغد شوم
هو هو مکن
ضجه بزن
کاج ها را بلرزان
تا با غم من
یک دنیایی در درد غوطه ور شود
چون پی طوفان سراسیمه شدش مرغ هوا
پرسشی انداخت میان رهگذر ابر ها کین کابوس چیست؟
گله کردش که نگفتید خبر از یوغ بلا
هنگامش رسید و ناگزیر باید بگویید بانی آشوب کیست؟
ولی ناگه مرغ و ابر و هر که بود در تالار ایزدان
روی گردانده به سوی پَرتُوان پشت ابرِ آسمان
هر که دیدش آن پدیدهٔ نادره را آن چنان
بی گمان و بی کژی گفت اینک است آخر زمان
حال که جنبیده فلک مرغ هوا دیگر کیست؟
سهمگین غوغا چنان است به فهم گفتار نیست
یکی بر روی زمین گفت: مهر بود!
آری
پس مهر چه می کرد!
هان!؟
شگفتا!
مهر، در سپهر بیکران دست می فشاند
کهربا از چشم بیننده به سختی می ستاند
مست رقصیدن بدش آسان مگیر
خشک شد زین تابشش هر آبگیر
رقص مهر را چون ندیده هیچ کس
آن روز جنبش، روز آزادیست پس
نیک بود
نغز بود
خوش آهنگ بود
چون مهر،
چون مهر گفت:
یک به یک سوی من آیید
دوستانی خواهم از زر
نامتان را کس مگویید
تا بگیریم شورش از سر
چرخ دوران ناسپاس است
دشمن اندر خشم و کینه
می دَرَد با تیغ، سینه
رد خون ها بر زمین است
رنگ سرخی آبگینه
پرسشی انداخت میان رهگذر ابر ها کین کابوس چیست؟
گله کردش که نگفتید خبر از یوغ بلا
هنگامش رسید و ناگزیر باید بگویید بانی آشوب کیست؟
ولی ناگه مرغ و ابر و هر که بود در تالار ایزدان
روی گردانده به سوی پَرتُوان پشت ابرِ آسمان
هر که دیدش آن پدیدهٔ نادره را آن چنان
بی گمان و بی کژی گفت اینک است آخر زمان
حال که جنبیده فلک مرغ هوا دیگر کیست؟
سهمگین غوغا چنان است به فهم گفتار نیست
یکی بر روی زمین گفت: مهر بود!
آری
پس مهر چه می کرد!
هان!؟
شگفتا!
مهر، در سپهر بیکران دست می فشاند
کهربا از چشم بیننده به سختی می ستاند
مست رقصیدن بدش آسان مگیر
خشک شد زین تابشش هر آبگیر
رقص مهر را چون ندیده هیچ کس
آن روز جنبش، روز آزادیست پس
نیک بود
نغز بود
خوش آهنگ بود
چون مهر،
چون مهر گفت:
یک به یک سوی من آیید
دوستانی خواهم از زر
نامتان را کس مگویید
تا بگیریم شورش از سر
چرخ دوران ناسپاس است
دشمن اندر خشم و کینه
می دَرَد با تیغ، سینه
رد خون ها بر زمین است
رنگ سرخی آبگینه
ای آسمان چه بیکرانه ای تو
چه خوش سیمایی تو
بباران
تا چهره ام را در آبگیر هایت ببینم
که طربناک شده
اما گویا
باریدن نمی گیری ای فسرده چشم
زیرا
می خواند
وزشی غمگین
از ورای
موسمی که برف عاشقانه زمین را خواهان است
می خواند
نام تو را ابر
که سرما خورده
به همراهش می خواند گلی یخ زده
که در دل من کاشته شده
می خواند
بند بند انگشتم که لرزشی شکننده نصیبش شده
به همراهش می خواند تنی
از ذهنی گداخته، ذهنی شعله ور
چونان اخگری که می درخشد و قیام می کند
در طوفان افلاک
برای پایداری
برای بقا
از برای شگفتی زندگی خویش
چه خوش سیمایی تو
بباران
تا چهره ام را در آبگیر هایت ببینم
که طربناک شده
اما گویا
باریدن نمی گیری ای فسرده چشم
زیرا
می خواند
وزشی غمگین
از ورای
موسمی که برف عاشقانه زمین را خواهان است
می خواند
نام تو را ابر
که سرما خورده
به همراهش می خواند گلی یخ زده
که در دل من کاشته شده
می خواند
بند بند انگشتم که لرزشی شکننده نصیبش شده
به همراهش می خواند تنی
از ذهنی گداخته، ذهنی شعله ور
چونان اخگری که می درخشد و قیام می کند
در طوفان افلاک
برای پایداری
برای بقا
از برای شگفتی زندگی خویش