Forwarded from برنامه ناشناس
بعد از مدتها میخوام چالشو برم
یادته اخری باری که بهم نه برام خیلی عزیز بودینو از ته ته دل دوستتون داشتم کی بود من یادم نیس دقیق شاید قبل اونروزایی که التماس میکردم واس چند تار مو شاید قبل اون روزایی که فهمیدم هیچی متقابل نیستو منو به چشم یه انسان نمیبینی شاید قبل اون روزایی که نمیزاشتی با دوستام برم بیرون یا هرجا شاید قبل اونروزایی که دیگه یادگرفتم هر چیزی رو نگم و نپرسم تا تو ذوقم خورده نشه شاید قبل روزی که منو با اون حال بدم دعوا کردیو نزاشتی برم پیش کسی که شاید میتونست کمکم کنه شاید قبل روزی که تصمیم گرفتم دیگه بچه خوب که هیچ ادم خوبیم نباشم دروغ بگم نقش بازی کنم تا چی؟ افرین تا زندگی کنم شاید قبل روزی که...
درد کلمه ها رو حس میکنم وقتی از نوک انگشتام منتقل میشن به صفحه گوشی:)
بعد از مدتها میخوام چالشو برم
یادته اخری باری که بهم نه برام خیلی عزیز بودینو از ته ته دل دوستتون داشتم کی بود من یادم نیس دقیق شاید قبل اونروزایی که التماس میکردم واس چند تار مو شاید قبل اون روزایی که فهمیدم هیچی متقابل نیستو منو به چشم یه انسان نمیبینی شاید قبل اون روزایی که نمیزاشتی با دوستام برم بیرون یا هرجا شاید قبل اونروزایی که دیگه یادگرفتم هر چیزی رو نگم و نپرسم تا تو ذوقم خورده نشه شاید قبل روزی که منو با اون حال بدم دعوا کردیو نزاشتی برم پیش کسی که شاید میتونست کمکم کنه شاید قبل روزی که تصمیم گرفتم دیگه بچه خوب که هیچ ادم خوبیم نباشم دروغ بگم نقش بازی کنم تا چی؟ افرین تا زندگی کنم شاید قبل روزی که...
درد کلمه ها رو حس میکنم وقتی از نوک انگشتام منتقل میشن به صفحه گوشی:)
مدفن
بعد از مدتها میخوام چالشو برم یادته اخری باری که بهم نه برام خیلی عزیز بودینو از ته ته دل دوستتون داشتم کی بود من یادم نیس دقیق شاید قبل اونروزایی که التماس میکردم واس چند تار مو شاید قبل اون روزایی…
این درد اونقدر سنگین بود که از صفحه گوشی به جون منم نشست. چون تجربهش کردم و میدونم چیه.
Forwarded from My Diary
یادته آخرین باری که بهم یه کاسه آش دادی؟ یه کاسه آش که ساعتها گذاشته بودی کنار و چشمانتظار نشسته بودی چون باد برات خبر آورده بود که ساناز امروز میاد! ساناز اما با #یار بود و منتظرِ ستونِ پنجم، که گزارش بده باباش از اونجا رفته تا خودشو بهت برسونه، و پدر جان هم قصد ترک محل نداشت که نداشت...!
وقتی رسیدم عصر بود دیگه. گفتی ننه چه قدر دیر کردی؟ چرا نیومدی؟ میدونی چه قدر منتظرت بودم؟ بیا برات آش گذاشتم، آش بخور... من باعشق و دلتنگی نگاهت کردم، بوسیدمت، مثل همیشه خندیدی. هی بغضمو فرو دادم... آخه فرداش مسافر بودم و اومده بودم واسه خداحافظی...
پرسیدی با کی اومدی؟ گفتم دوستم رسوندم. ولی خودش یه جایی کار داشت رفت. باز میاد دنبالم. یار رو میگفتم...
بعد رفتم طبقهی بالا که با داییم و خانوادهش خداحافظی کنم. یه کم موندم و برگشتم پایین که برم دیگه... همه چیز کوتاه و کم. همهی دل کندنها بدونِ دلسیر شدن...
اومدم دیدم در بازه و نشستی توی دهنهی در. گفتم ننه چرا اینجا نشستی؟ گفت میخوام وقتی دوستت اومد دعوتش کنم بیاد داخل، یه چایی بخوره...
بس که مهربون بودی! هیچ وقت دوستمو ندیدی... ندیدی تا روزی که دوتایی اومدیم سر خاکت و بهت گفتیم عروسیمون دعوتی. واسه خوشبختیمون دعا کن...
#تاجماه
@my_ArtDiary
وقتی رسیدم عصر بود دیگه. گفتی ننه چه قدر دیر کردی؟ چرا نیومدی؟ میدونی چه قدر منتظرت بودم؟ بیا برات آش گذاشتم، آش بخور... من باعشق و دلتنگی نگاهت کردم، بوسیدمت، مثل همیشه خندیدی. هی بغضمو فرو دادم... آخه فرداش مسافر بودم و اومده بودم واسه خداحافظی...
پرسیدی با کی اومدی؟ گفتم دوستم رسوندم. ولی خودش یه جایی کار داشت رفت. باز میاد دنبالم. یار رو میگفتم...
بعد رفتم طبقهی بالا که با داییم و خانوادهش خداحافظی کنم. یه کم موندم و برگشتم پایین که برم دیگه... همه چیز کوتاه و کم. همهی دل کندنها بدونِ دلسیر شدن...
اومدم دیدم در بازه و نشستی توی دهنهی در. گفتم ننه چرا اینجا نشستی؟ گفت میخوام وقتی دوستت اومد دعوتش کنم بیاد داخل، یه چایی بخوره...
بس که مهربون بودی! هیچ وقت دوستمو ندیدی... ندیدی تا روزی که دوتایی اومدیم سر خاکت و بهت گفتیم عروسیمون دعوتی. واسه خوشبختیمون دعا کن...
#تاجماه
@my_ArtDiary
Forwarded from هایکو
یادته آخرین باری که بهم گفتی کجا میری؟ بمون خونه ما
و من با میلی گفتم نه و درس رو بهانه کردم
یادته آخرین باری که داشتی روشنی روز رو میدیدی و بیحال بودی اما من توجهی نداشتم و نخواستم که بیام ببینمت و تو ذهنم حرف بیخود زدم
یادته تو رفتی و دیگه هیچوقت برنگشتی و من سال های بعد همیشه بابت رفتارم ازت خجالت میکشم
یادته اون سکه قدیمی هارو ازت میخواستم و میگفتی آخه اینا آخرین یادگاریه که از مادرت داری و نمیتونی ازشون دل بکنی ولی من باز بهت اصرار کردم آهی کشیدی و گفتی آخرش که قراره اینا از من بمونه به شما بیا مالِ تو باشه عزیزم...
یادته گفتی بیا بهم یاد بده چطور سالاد ماکارونی درست کنم و من از اینکه دغدغت اینه بهت خندیدم
من هیچوقت نتونستم باهات اونجوری رفتار کنم که شما با من.
یادته روز آخر نمیتونستی حرف بزنی و فقط نگاه میکردی و من جرات نداشتم به جسم نحیفت نگاه کنم
تو رفتنی بودی و همه اینو میدونستیم اما من دختر نادونی بودم که درک نمیکردم خواستن داشتن روزمره عادی مضحک ترین خواسته ای بود که میشد تو اون دوران داشت
بالاخره جون از تنت رفت و چشاتو برا همیشه بستی و من همونجا سیاهی دنیا رو دیدم
انگار تازه فهمیده باشم چیشده و چجوری میشه که دیگه نباشی و چراغ خونت خاموش باشه
یادته توام دیگه رفتی و هیچوقت برنگشتی و منو با آرزوی دوباره دیدنت تنها گزاشتی
این همه سال گذشت و من هنوزم بعضی روزا نمیخوام باور کنم که برای همیشه رفتین و منو تنها گزاشتی با این همه حسرت که کاش یکبار بیشتر بغلت میکردم و باهات حرف میزدم
من بلد نبودم اهمیت بدم و قدردانیم رو ابراز کنم، یادگرفتم ولی دیگه تو نبودی که بهت نشون بدم...
و من با میلی گفتم نه و درس رو بهانه کردم
یادته آخرین باری که داشتی روشنی روز رو میدیدی و بیحال بودی اما من توجهی نداشتم و نخواستم که بیام ببینمت و تو ذهنم حرف بیخود زدم
یادته تو رفتی و دیگه هیچوقت برنگشتی و من سال های بعد همیشه بابت رفتارم ازت خجالت میکشم
یادته اون سکه قدیمی هارو ازت میخواستم و میگفتی آخه اینا آخرین یادگاریه که از مادرت داری و نمیتونی ازشون دل بکنی ولی من باز بهت اصرار کردم آهی کشیدی و گفتی آخرش که قراره اینا از من بمونه به شما بیا مالِ تو باشه عزیزم...
یادته گفتی بیا بهم یاد بده چطور سالاد ماکارونی درست کنم و من از اینکه دغدغت اینه بهت خندیدم
من هیچوقت نتونستم باهات اونجوری رفتار کنم که شما با من.
یادته روز آخر نمیتونستی حرف بزنی و فقط نگاه میکردی و من جرات نداشتم به جسم نحیفت نگاه کنم
تو رفتنی بودی و همه اینو میدونستیم اما من دختر نادونی بودم که درک نمیکردم خواستن داشتن روزمره عادی مضحک ترین خواسته ای بود که میشد تو اون دوران داشت
بالاخره جون از تنت رفت و چشاتو برا همیشه بستی و من همونجا سیاهی دنیا رو دیدم
انگار تازه فهمیده باشم چیشده و چجوری میشه که دیگه نباشی و چراغ خونت خاموش باشه
یادته توام دیگه رفتی و هیچوقت برنگشتی و منو با آرزوی دوباره دیدنت تنها گزاشتی
این همه سال گذشت و من هنوزم بعضی روزا نمیخوام باور کنم که برای همیشه رفتین و منو تنها گزاشتی با این همه حسرت که کاش یکبار بیشتر بغلت میکردم و باهات حرف میزدم
من بلد نبودم اهمیت بدم و قدردانیم رو ابراز کنم، یادگرفتم ولی دیگه تو نبودی که بهت نشون بدم...
Forwarded from پیچک
- یادته آخرین باری که بهم گفتی نترس؟
ترسیده بودم، نگران بودم. استرس همه چی رو داشتم، گذشته، آینده.
اومدی پیشم. به حرفام گوش دادی، حواسمو پرت کردی، برام قهوه درست کردی، جوک گفتی، کلی منو خندوندی. برام شعر خوندی. دوباره امیدوارم کردی، به خودت، به قشنگیهای دنیا. یادته؟
- راستش نه.
- نباید هم یادت باشه. چون هیچوقت برام این کارها رو نکردی.
ترسیده بودم، نگران بودم. استرس همه چی رو داشتم، گذشته، آینده.
اومدی پیشم. به حرفام گوش دادی، حواسمو پرت کردی، برام قهوه درست کردی، جوک گفتی، کلی منو خندوندی. برام شعر خوندی. دوباره امیدوارم کردی، به خودت، به قشنگیهای دنیا. یادته؟
- راستش نه.
- نباید هم یادت باشه. چون هیچوقت برام این کارها رو نکردی.
پیچک
- یادته آخرین باری که بهم گفتی نترس؟ ترسیده بودم، نگران بودم. استرس همه چی رو داشتم، گذشته، آینده. اومدی پیشم. به حرفام گوش دادی، حواسمو پرت کردی، برام قهوه درست کردی، جوک گفتی، کلی منو خندوندی. برام شعر خوندی. دوباره امیدوارم کردی، به خودت، به قشنگیهای دنیا.…
دیشب قبل خواب همین الگو رو نوشته بودم.
نوشته بودم: یادته آخرین باری که بهم زنگ زدی گفتی دختر بپوش بریم بگردیم حالت عوض شه، کی بود؟
آفرین یادت نیست. چون هیچوقت زنگ نزدی.
نوشته بودم: یادته آخرین باری که بهم زنگ زدی گفتی دختر بپوش بریم بگردیم حالت عوض شه، کی بود؟
آفرین یادت نیست. چون هیچوقت زنگ نزدی.
جدا از اینکه تجربهی این لحظهها واقعاً ناراحتکنندهست و خیلی متاسفم که این تلخیها رو چشیدید، اما اولاً تبریک میگم که اینقدر قوی و شجاع هستید؛ دوماً دمتون گرم بابا، چقدر خفن مینویسید.
امشب از دیشب بدترم، به همین مناسبت تصمیم گرفتم رو تخت نخوابم. میخوام رو کاناپه بخوابم و به جای کوسن زیر سرم بالشم. هیچ دلیل علمی هم پشت این تصمیمم نیست.
اما شاید دانشمندها دو دهه دیگه کشف کنند که خوابیدن روی کاناپه در افراد غمگین باعث ایجاد سروتونین میگردد و استفاده از کوسن به جای بالش افسردگی را کاهش میدهد.
اون روز یاد من بیفتین و به بقیه بگین از زمانهی خودم جلوتر بودم.
اون روز یاد من بیفتین و به بقیه بگین از زمانهی خودم جلوتر بودم.
مدفن
امشب از دیشب بدترم، به همین مناسبت تصمیم گرفتم رو تخت نخوابم. میخوام رو کاناپه بخوابم و به جای کوسن زیر سرم بالشم. هیچ دلیل علمی هم پشت این تصمیمم نیست.
من تو خط دوم چی نوشتم؟ به جای کوسن زیر سرم بالشم؟؟؟؟ چطور ممکنم؟
دیشب خیلی تِم غم داشتیم و دیگه بهتره جمعش کنیم. بنابراین همینطور که رو کاناپه لش کرده بودم و به این فکر میکردم که خاک بر سرم که جماعتی رو همراه با خودم به قعر غم فرو بردم، یه ایده واسه امشب به ذهنم رسید.
Forwarded from - (گارا ؛)
هرکی این پیامم رو بخونه و نخنده ، به مناسبت امشب نود میده.
-
هرکی این پیامم رو بخونه و نخنده ، به مناسبت امشب نود میده.
من که نمیدونم این پیامش چی بوده و خندیدنش کجاش بود، ولی حالا فعلاً برای منم بفرستین تا ببینیم بعدش چه خاکی باید به سرمون بریزیم.
Forwarded from The cat's whiskers° (ᴀʀᴍʏᴛᴀ)
ظاهرا خندوندن ملت از دراوردن اشکشون سختتره.
Forwarded from برنامه ناشناس
بچه که بودم قوه تخیل قدرتمند اما مضحکی داشتم و نمیدونم چجور یه سری افکار اسیدی به ذهنم میرسید
حالا چند تاشون رو براتون میگم اینجا:
شماره یک- تازه استقلالی شده بودم و با دوستم که اون هم تازه استقلالی شده بود عهد بسته بودیم برای اثبات وفاداریمون به تیم تا یک ماه دست به چیزی که رنگش قرمزه نزنیم و حالا چرا استقلال؟ چون بجز پرسپولیس تنها تیمی بود که میشناختیم و رنگ قرمز هم رنگ یزید بوده که امام حسینو کشت ولی آبی رنگ آسمونه.و تمام این ها ایده من بودن...تاسف!
شماره دو- ته دیگ نونی ماکارونی که ماکارونی بهش نچسبیده باشه رو «تهدیگ بیمودار» نام گذاری کرده بودم و به قاشق چنگال های طرح دار میگفتم «قاشق دخترونه» و این باعث دعوای کل دخترای فامیل سر اون دو تا قاشق طرح دار شده بود.
شماره سه- وقتی مامانم ازم میپرسید:«خوابیدی؟» میگفتم:«آره» و بعد که میفهمید نخوابیدم چندین ساعت به این فکر میکردم که از کجا فهمیده؟ نکنه طرز نفس کشیدن کسی که خوابه با کسی که بیداره فرق میکنه و مامان اینو میدونه؟
شماره چهار- بجای اینکه از بزرگترا بخوام نقاشی ادم و خونه و جنگل برام بکشن مجبورشون میکردم درِ دبه ترشی،کمد دیواری، در خودکار و ... برام بکشن.
امیدوارم لوس و لزج نبوده باشه.
بچه که بودم قوه تخیل قدرتمند اما مضحکی داشتم و نمیدونم چجور یه سری افکار اسیدی به ذهنم میرسید
حالا چند تاشون رو براتون میگم اینجا:
شماره یک- تازه استقلالی شده بودم و با دوستم که اون هم تازه استقلالی شده بود عهد بسته بودیم برای اثبات وفاداریمون به تیم تا یک ماه دست به چیزی که رنگش قرمزه نزنیم و حالا چرا استقلال؟ چون بجز پرسپولیس تنها تیمی بود که میشناختیم و رنگ قرمز هم رنگ یزید بوده که امام حسینو کشت ولی آبی رنگ آسمونه.و تمام این ها ایده من بودن...تاسف!
شماره دو- ته دیگ نونی ماکارونی که ماکارونی بهش نچسبیده باشه رو «تهدیگ بیمودار» نام گذاری کرده بودم و به قاشق چنگال های طرح دار میگفتم «قاشق دخترونه» و این باعث دعوای کل دخترای فامیل سر اون دو تا قاشق طرح دار شده بود.
شماره سه- وقتی مامانم ازم میپرسید:«خوابیدی؟» میگفتم:«آره» و بعد که میفهمید نخوابیدم چندین ساعت به این فکر میکردم که از کجا فهمیده؟ نکنه طرز نفس کشیدن کسی که خوابه با کسی که بیداره فرق میکنه و مامان اینو میدونه؟
شماره چهار- بجای اینکه از بزرگترا بخوام نقاشی ادم و خونه و جنگل برام بکشن مجبورشون میکردم درِ دبه ترشی،کمد دیواری، در خودکار و ... برام بکشن.
امیدوارم لوس و لزج نبوده باشه.