مدفن
861 subscribers
302 photos
19 videos
75 links
مدفن. [ م َ ف َ ] ( ع اِ ) جای دفن. محل گور. جایی که در آن دفن کرده‌اند کسی را یا چیزی را.

اینجا مدفن‌ کرم‌های شب‌تاب است.

افسرده‌ترین آدم خوشحال روی زمین
یا شاید خوشحال‌ترین افسرده‌‌.

بفرمایید تو:

https://t.me/BChatBot?start=sc-6f6d43a776
Download Telegram
من خود به چشم خویشتن دیدم که تو خیابون انقلاب، (دقیقش رو بخوام بگم یه کم پایین‌تر از شیرینی فرانسه)، ساعت حدود ۶ عصر، وسطِ وسطِ خیابون، دقیقاً سمت ماشین‌ها روبه‌روی درخت، یه آقای جوانی داشت می‌شاشید. و خب زندگی هم در جریان بود و هست.
خرمگس خیلی زیاد نشده؟
ایستاده بودم کنار خیابون منتظر اسنپ و سرم تو گوشی بود. یهو یه خانوم ایستاد کنارم و زل زد بهم. روسری سرش بود و گفتم الان یه چیزی بهم می‌گه. یهو داد زد: زن زندگی آزادی. ریدم به خودم هرچی اکت انقلابی تو ذهنم آماده کرده بودم یادم رفت‌. این چه کاریه آخه زن :|
Forwarded from برنامه ناشناس
‌ ‌ ‌‌‌ ‌
سلااام
می‌شه چالش رو هر شب بذاری؟ وقفه‌ی یکی دو روزه بینش نیفته؟ من کل روز منتظرم شب بشه چالش بذاری:(
مدفن
‌ ‌ ‌‌‌ ‌ سلااام می‌شه چالش رو هر شب بذاری؟ وقفه‌ی یکی دو روزه بینش نیفته؟ من کل روز منتظرم شب بشه چالش بذاری:(
این خیلی درسته. اصلا چالش به پشت هم بودنشه.🥺 نباید وسطش وقفه بیفته. ببخشید شما هم قربانی بی‌خانمانی من شدید. عاه.😭💔
#چالش_نوشتن /شب پانزدهم:
جمله‌ی زیر رو ادامه بده و چند خطی بنویس.
یادته آخرین باری که بِهِم...
Forwarded from نهنگِ تنها (جنوبیِ‌خوشحال🩵)
آخرین باری که بهم گفتی: خسته‌ای از شرایط. آخرین باری که به جمع دوستات اشاره کردی و گفتی هرگز نمی‌بخشمشون. آخرین باری که گفتی: اگه بمیرم چیکار می‌کنی؟ و منِ احمق گفتم :نترس تو تا منو دق ندی نمی‌میری. آخرین باری که باهم امتحان نگارش دادیم، یادمه دور اومده بودی همگی اصرار کردیم تا بزارن امتحان بدی، آخرین باری که برام آهنگ گذاشتی و کف مدرسه راه رفتیم، آخرین بار چقدر رنجور بودی عزیز دلم، کاش می‌فهمیدم غم عمیقی رو که رو شونه هات سنگینی می‌کرد کاش می‌دونستم آخرین باره و سپر بلات می‌شدم، اگر خام نبودم، شاید آخرین دیدارم با تو سر خاکت نبود عزیز دلم.
Forwarded from نهنگِ تنها (جنوبیِ‌خوشحال🩵)
من بعد از تو فهمیدم از غم آدما نباید ساده بگذرم، فهمیدم اگر یکی بهم پناه میاره باید یه پناهگاه امن باشم براش. دست خودمونم نبود عزیزم خیلی بچه و خام بودیم، به رسم همیشه فکر می‌کردم داری باهام شوخی می‌کنی تو قوی بودی، خندون بودی! ضعیف بودن کار من بود، گریه و زاری کار من بود، نمی‌دونستم اونی که بیشتر می‌خنده دردش بیشتره نمی‌دونستم و بلد نبودم وگرنه هرکار که می‌شد می‌کردم تا اون شب تو رو از دستت ندم. یه بخش از وجودم همون شب وقتی تصمیم گرفتی دیگه نباشی کنده شد، یه بخش از وجودم دیگه ماله خودم نیست، یه قرض است از تو رفیق، یه بخش از جودم موند سر کلاس نهم رو نیم کت چوبی کنار پنجره، یه بخش از وجودم شد گل های رز سر خاکت، یه بخش از وجودم شد، اون گریه و زاری بلندی که به خاطر تو کردم، یه بخشم شد آخرین حرفم بهت: به یاد خنده هات جیگرم داره می‌سوزه.
یه بخش از وجودم ماله تو هست سعیده‌ قشنگم من تو رو همیشه کنارم خواهم داشت.
Forwarded from ساکن موقتی
یادته آخرین باری که بهم یه لیوان چای دادی؟ کنارم نشستی و دست گذاشتی روی شونه‌م که از درد می‌لرزید. گفتی غصه نخور، می‌دونم خیلی درد داری، ولی ببین این می‌گذره. تو خوش‌شانسی. هنوز کلی وقت داری زندگی کنی. من رو ببین؟ هر روز درد می‌کشم و می‌دونم که دیگه درست هم نمی‌شه. دو روز دیگه هیچی از این درد یادت نمیاد. عید بود. اومده بودیم بهت سر بزنیم و زود برگردیم. به زور شب رو نگه‌مون داشتی، صبح که پاشدیم املت درست کرده بودی، پسرت_همون پسرت که عزیزترین آدم زندگی‌ات بود و روز آخر به من سپردی‌اش_ رو فرستاده بودی بربری کنجدی بگیره. بعد از صبحونه کلی خواهش کردی بازم بمونیم اما ما برگشتیم رشت. دو روز دیگه تلفنی با هم حرف زدیم. کرونا گرفته بودی. در عرض یک ماه عفونت کل بدنت رو گرفت. روز به روز بدتر می‌شدی. چند بار توی اون چند ماه اومدیم و بهت سر زدیم، از امید بهت گفتیم. اواسط شهریور، چند روز بعد از تولدم، دیگه حالت خیلی بد شده بود. یه روز بارونی از رشت با مامان سوار اتوبوس شدیم و اومدیم اونجا. حالت خیلی بد بود. چشمات بوی مرگ می‌داد. حافظه‌ت درست کار نمی‌کرد، یک لحظه من رو می‌شناختی و چند دقیقه بعدش فکر می‌کردی پرستار جدیدتم. به غیر از ژله چیزی نمی‌خوردی. شب یه آقای پرستار اومد و بهم گفت برم پیشش. گفت آمادگی دارین دیگه؟ دو سه روز بیشتر وقت نداره. مامان کل اون شب رو توی راهروی بیمارستان گریه کرد.
ترسیدم. خیلی ترسیدم.
جمله‌ی روان‌پزشک مامان توی سرم تکرار می‌شد :«با یه شوک روانی ممکنه دوباره بیماری عود کنه.»
مامان رو بُردم. اونی‌که مامان رو بُرد من بودم. من بودم که مجبورش کردم روزهای آخر ترکت کنه‌. می‌دونی چقدر بابت این از خودم متنفرم؟!
وقتی خواستم برم دستم رو گرفتی و گفتی مراقب محمدم باش یادته؟ هم من می‌دونستم منظورت چیه هم تو. ولی زوری که نمی‌شد، هوم؟ بهت گفتم باشه. چشمام‌و روی هم فشار دادم و بهت لبخند زدم.
دروغ بود، اون باشه و اون چشم روی هم گذاشتنم واسه این بود که با خیال راحت بری.
یک ماه بعدش دل پسرت رو هم شکستم و آب پاکی رو ریختم روی دستش. حالا افسرده‌ست. مقصر حال بد اون هم منم. هنوزم بهت فکر می‌کنم، مثلا همین حالا. نمی‌دونم بدترین آدم زندگی‌ات من بودم یا همسرت.
ولی من بعد از تو هر روز عذاب وجدان دارم، هر روز حالم بده ولی دیگه نمی‌تونم ایثار کنم. خودت گفتی این روحیه‌ی ایثارگرت بهت آسیب می‌زنه بهم گفتی بذارمش کنار گفتی خودم باشم.
من رو ببخش واسه همه‌ی اینا باشه؟ من چاره‌ای نداشتم جز اینکه آدم بدِ داستان باشم. به قول دیالوگ اون سریال محبوبم من کارهای وحشتناکی کردم ولی باور کن آدم وحشتناکی نیستم‌.
امشب غمگین‌تر از اونی‌ام‌ که بخوام اون‌ خط رو بنویسم و متاسفانه شماها از منم بدترید که.
من چرا هرکی تو خیابون می‌بینم انگار یه جا دیدم؟
Forwarded from برنامه ناشناس
‌ ‌ ‌‌‌ ‌
بعد از مدتها میخوام چالشو برم
یادته اخری باری که بهم  نه برام خیلی عزیز بودینو از ته ته دل دوستتون داشتم کی بود من یادم نیس دقیق شاید قبل اونروزایی که التماس میکردم واس چند تار مو شاید قبل اون روزایی که فهمیدم هیچی متقابل نیستو منو به چشم یه انسان نمیبینی شاید قبل اون روزایی که نمیزاشتی با دوستام برم بیرون یا هرجا شاید قبل اونروزایی که دیگه یادگرفتم هر چیزی رو نگم و نپرسم تا تو ذوقم خورده نشه شاید قبل روزی که منو با اون حال بدم دعوا کردیو نزاشتی برم پیش کسی که شاید میتونست کمکم کنه شاید قبل روزی که تصمیم گرفتم دیگه بچه خوب که هیچ ادم خوبیم نباشم دروغ بگم نقش بازی کنم تا چی؟  افرین تا زندگی کنم شاید قبل روزی که...
درد کلمه ها رو حس میکنم وقتی از نوک انگشتام منتقل میشن به صفحه گوشی:)
Forwarded from My Diary
یادته آخرین باری که بهم یه کاسه آش دادی؟ یه کاسه آش که ساعت‌ها گذاشته بودی کنار و چشم‌انتظار نشسته بودی چون باد برات خبر آورده بود که ساناز امروز میاد! ساناز اما با #یار بود و منتظرِ ستونِ پنجم، که گزارش بده باباش از اونجا رفته تا خودشو بهت برسونه، و پدر جان هم قصد ترک محل نداشت که نداشت...!

وقتی رسیدم عصر بود دیگه. گفتی ننه چه قدر دیر کردی؟ چرا نیومدی؟ میدونی چه قدر منتظرت بودم؟ بیا برات آش گذاشتم، آش بخور... من باعشق و دلتنگی نگاهت کردم، بوسیدمت، مثل همیشه خندیدی. هی بغضمو فرو دادم... آخه فرداش مسافر بودم و اومده بودم واسه خداحافظی...

پرسیدی با کی اومدی؟ گفتم دوستم رسوندم. ولی خودش یه جایی کار داشت رفت. باز میاد دنبالم. یار رو میگفتم...

بعد رفتم طبقه‌ی بالا که با داییم و خانواده‌ش خداحافظی کنم. یه کم موندم و برگشتم پایین که برم دیگه... همه چیز کوتاه و کم. همه‌ی دل کندن‌ها بدونِ دل‌سیر شدن‌.‌..

اومدم دیدم در بازه و نشستی توی دهنه‌ی در. گفتم ننه چرا اینجا نشستی؟ گفت می‌خوام وقتی دوستت اومد دعوتش کنم بیاد داخل، یه چایی بخوره...

بس که مهربون بودی! هیچ وقت دوستمو ندیدی... ندیدی تا روزی که دوتایی اومدیم سر خاکت و بهت گفتیم عروسیمون دعوتی. واسه خوشبختیمون دعا کن...

#تاجماه
@my_ArtDiary
Forwarded from هایکو
یادته آخرین باری که بهم گفتی کجا میری؟ بمون خونه ما
و من با میلی گفتم نه و درس رو بهانه کردم
یادته آخرین باری که داشتی روشنی روز رو میدیدی و بی‌حال بودی اما من توجهی نداشتم و نخواستم که بیام ببینمت و تو ذهنم حرف بیخود زدم
یادته تو رفتی و دیگه هیچوقت برنگشتی و من سال های بعد همیشه بابت رفتارم ازت خجالت میکشم
یادته اون سکه قدیمی هارو ازت میخواستم و میگفتی آخه اینا آخرین یادگاریه که از مادرت داری و نمیتونی ازشون دل بکنی ولی من باز بهت اصرار کردم آهی کشیدی و گفتی آخرش که قراره اینا از من بمونه به شما بیا مالِ تو باشه عزیزم...
یادته گفتی بیا بهم یاد بده چطور سالاد ماکارونی درست کنم و من از اینکه دغدغت اینه بهت خندیدم
من هیچوقت نتونستم باهات اونجوری رفتار کنم که شما با من.
یادته روز آخر نمیتونستی حرف بزنی و فقط نگاه میکردی و من جرات نداشتم به جسم نحیفت نگاه کنم
تو رفتنی بودی و همه اینو میدونستیم اما من دختر نادونی بودم که درک نمیکردم خواستن داشتن روزمره عادی مضحک ترین خواسته ای بود که میشد تو اون دوران داشت
بالاخره جون از تنت رفت و چشاتو برا همیشه بستی و من همونجا سیاهی دنیا رو دیدم
انگار تازه فهمیده باشم چیشده و چجوری میشه که دیگه نباشی و چراغ خونت خاموش باشه
یادته توام دیگه رفتی و هیچوقت برنگشتی و منو با آرزوی دوباره دیدنت تنها گزاشتی
این همه سال گذشت و من هنوزم بعضی روزا نمیخوام باور کنم که برای همیشه رفتین و منو تنها گزاشتی با این همه حسرت که کاش یکبار بیشتر بغلت میکردم و باهات حرف میزدم
من بلد نبودم اهمیت بدم و قدردانیم رو ابراز کنم، یادگرفتم ولی دیگه تو نبودی که بهت نشون بدم...
Forwarded from پیچک
- یادته آخرین باری که بهم گفتی نترس؟
ترسیده بودم، نگران بودم. استرس همه چی رو داشتم، گذشته، آینده.
اومدی پیشم. به حرفام گوش دادی، حواسمو پرت کردی، برام قهوه درست کردی، جوک گفتی، کلی منو خندوندی. برام شعر خوندی. دوباره امیدوارم کردی، به خودت، به قشنگی‌های دنیا. یادته؟
- راستش نه.
- نباید هم یادت باشه. چون هیچوقت برام این کارها رو نکردی.
اینا رو گذاشتم بمونه اینجا که هر وقت بغض داشتم، بیام بخونمشون، گریه کنم و خالی شم.
جدا از اینکه تجربه‌ی این لحظه‌ها واقعاً ناراحت‌کننده‌ست و خیلی متاسفم که این تلخی‌ها رو چشیدید، اما اولاً تبریک می‌گم که این‌قدر قوی و شجاع هستید؛ دوماً دمتون گرم بابا، چقدر خفن می‌نویسید.
امشب از دیشب بدترم، به همین مناسبت تصمیم گرفتم رو تخت نخوابم. می‌خوام رو کاناپه بخوابم و به جای کوسن زیر سرم بالشم. هیچ دلیل علمی هم پشت این تصمیمم نیست.
اما شاید دانشمندها دو دهه دیگه کشف کنند که خوابیدن روی کاناپه در افراد غمگین باعث ایجاد سروتونین می‌گردد و استفاده از کوسن به جای بالش افسردگی را کاهش می‌دهد.
اون روز یاد من بیفتین و به بقیه بگین از زمانه‌ی خودم جلوتر بودم.