#چالش_نوشتن /شب چهاردهم:
چه کارهایی تو زندگیت انجام دادی که بعدش فهمیدی خیلی شجاعانه بود؟
چه کارهایی تو زندگیت انجام دادی که بعدش فهمیدی خیلی شجاعانه بود؟
Forwarded from پارادوکس
جوابام میتونه یکم غم انگیز باشه!
با توجه به اینکه آنفورچونتلی در خانواده ای مذهبی-سنتی چشم ب جهان گشودم، عادی سازیِ لاک زدن(البته هنوزم واسه تعدادی، بشدت غیرعادیه ولی من کارمو میکنم)، پیدا بودن موهام از اول(بجز تایمی ک سر جوزدگی سعی میکردم حتی المقدور بپوشونم)، ی نیمچه آرایش(کلا آدم زیادی چیتان پیتان کردن نیستم)، کمی تا قسمتی جواب رُک دادن ب آدمای وراج اطرافم، نگه داشتن بعضی از رفقام ک اگ بقیه بدونن واقعا داستان میشه، اقدام ب رنگ کردن موهام، رفتن ب اردوی جنوب ترم یک کارشناسی ک جزو تاپ تِنِ تمام مسافرتهای تا آخر عمرمه(انقد همه مخالف بودن ک اگ حتی گوشه ناخونم خراش ورمیداشت، ممکن بود دیگ تا آخر عمرم باهام حرف نزنن[مبالغه] تا ثابت کنن حق داشتن)
اقدامات شدیدا جسورانه و شجاعانه بنده تا اینجای زندگیم میباشند!
با توجه به اینکه آنفورچونتلی در خانواده ای مذهبی-سنتی چشم ب جهان گشودم، عادی سازیِ لاک زدن(البته هنوزم واسه تعدادی، بشدت غیرعادیه ولی من کارمو میکنم)، پیدا بودن موهام از اول(بجز تایمی ک سر جوزدگی سعی میکردم حتی المقدور بپوشونم)، ی نیمچه آرایش(کلا آدم زیادی چیتان پیتان کردن نیستم)، کمی تا قسمتی جواب رُک دادن ب آدمای وراج اطرافم، نگه داشتن بعضی از رفقام ک اگ بقیه بدونن واقعا داستان میشه، اقدام ب رنگ کردن موهام، رفتن ب اردوی جنوب ترم یک کارشناسی ک جزو تاپ تِنِ تمام مسافرتهای تا آخر عمرمه(انقد همه مخالف بودن ک اگ حتی گوشه ناخونم خراش ورمیداشت، ممکن بود دیگ تا آخر عمرم باهام حرف نزنن[مبالغه] تا ثابت کنن حق داشتن)
اقدامات شدیدا جسورانه و شجاعانه بنده تا اینجای زندگیم میباشند!
Forwarded from برنامه ناشناس
سلام. امیدوارم حالت خوب باشه. دیشب از طریق پیامی که دوات توی چنلش فوروارد کرده بود وارد چنلت شدم و اولین مواجههی من با صحبتهای شما هم همون چالش نوشتن شب سیزدهم بود. پر از حس سنگینی بودم و دخترخالهم پیشم نشسته بود تست فیزیک میزد. بهش گفتم یه برگه بهم بده. شروع کردم به نوشتن. وسط نوشتن، با صدای بلند ترسهامو گفتم. دخترخالهم هم شروع به نوشتن کرد. تا سه نصفشب راجع به ترسهامون صحبت کردیم و درنهایت به این نتیجه رسیدم، بعضی از ترسهام به جا بوده و درحال حاضر منطقم قبول نمیکرد که اون کارهارو انجام بدم و برای من در این سن بیارزش شدند. مورد بعدی که متوجه شدم این بود که بیشتر ترسهام مربوط به حرف زدن میشد. موجب سرکوب کردن احساساتم میشد. تصمیم گرفتم درستش کنم.
همهی اینهارو گفتم که درنهایت به این جمله برسم که واقعا ممنونم ازت. تشکرم رو از اعماق قلبم بپذیر:))🤍 باعث شدی امروز و قطعا روزهای بعد حس سبکی داشته باشم.
سلام. امیدوارم حالت خوب باشه. دیشب از طریق پیامی که دوات توی چنلش فوروارد کرده بود وارد چنلت شدم و اولین مواجههی من با صحبتهای شما هم همون چالش نوشتن شب سیزدهم بود. پر از حس سنگینی بودم و دخترخالهم پیشم نشسته بود تست فیزیک میزد. بهش گفتم یه برگه بهم بده. شروع کردم به نوشتن. وسط نوشتن، با صدای بلند ترسهامو گفتم. دخترخالهم هم شروع به نوشتن کرد. تا سه نصفشب راجع به ترسهامون صحبت کردیم و درنهایت به این نتیجه رسیدم، بعضی از ترسهام به جا بوده و درحال حاضر منطقم قبول نمیکرد که اون کارهارو انجام بدم و برای من در این سن بیارزش شدند. مورد بعدی که متوجه شدم این بود که بیشتر ترسهام مربوط به حرف زدن میشد. موجب سرکوب کردن احساساتم میشد. تصمیم گرفتم درستش کنم.
همهی اینهارو گفتم که درنهایت به این جمله برسم که واقعا ممنونم ازت. تشکرم رو از اعماق قلبم بپذیر:))🤍 باعث شدی امروز و قطعا روزهای بعد حس سبکی داشته باشم.
Forwarded from Fuck the fucking fuckers before the fucking fuckers fuck you
You were right mom, it was always that damn گوشی.
Forwarded from Fuck the fucking fuckers before the fucking fuckers fuck you
If it comes, let it come. If it stays, let it stay. If it goes, کون لقش.
دیروز یه چیزی دیدم تو خیابون که حقیقتاً برگی برام نموند. اما متاسفانه دیشب جونی نداشتم که آنچه دیدم رو منتقل کنم.
من خود به چشم خویشتن دیدم که تو خیابون انقلاب، (دقیقش رو بخوام بگم یه کم پایینتر از شیرینی فرانسه)، ساعت حدود ۶ عصر، وسطِ وسطِ خیابون، دقیقاً سمت ماشینها روبهروی درخت، یه آقای جوانی داشت میشاشید. و خب زندگی هم در جریان بود و هست.
ایستاده بودم کنار خیابون منتظر اسنپ و سرم تو گوشی بود. یهو یه خانوم ایستاد کنارم و زل زد بهم. روسری سرش بود و گفتم الان یه چیزی بهم میگه. یهو داد زد: زن زندگی آزادی. ریدم به خودم هرچی اکت انقلابی تو ذهنم آماده کرده بودم یادم رفت. این چه کاریه آخه زن :|
Forwarded from برنامه ناشناس
سلااام
میشه چالش رو هر شب بذاری؟ وقفهی یکی دو روزه بینش نیفته؟ من کل روز منتظرم شب بشه چالش بذاری:(
سلااام
میشه چالش رو هر شب بذاری؟ وقفهی یکی دو روزه بینش نیفته؟ من کل روز منتظرم شب بشه چالش بذاری:(
مدفن
سلااام میشه چالش رو هر شب بذاری؟ وقفهی یکی دو روزه بینش نیفته؟ من کل روز منتظرم شب بشه چالش بذاری:(
این خیلی درسته. اصلا چالش به پشت هم بودنشه.🥺 نباید وسطش وقفه بیفته. ببخشید شما هم قربانی بیخانمانی من شدید. عاه.😭💔
Forwarded from نهنگِ تنها (جنوبیِخوشحال🩵)
آخرین باری که بهم گفتی: خستهای از شرایط. آخرین باری که به جمع دوستات اشاره کردی و گفتی هرگز نمیبخشمشون. آخرین باری که گفتی: اگه بمیرم چیکار میکنی؟ و منِ احمق گفتم :نترس تو تا منو دق ندی نمیمیری. آخرین باری که باهم امتحان نگارش دادیم، یادمه دور اومده بودی همگی اصرار کردیم تا بزارن امتحان بدی، آخرین باری که برام آهنگ گذاشتی و کف مدرسه راه رفتیم، آخرین بار چقدر رنجور بودی عزیز دلم، کاش میفهمیدم غم عمیقی رو که رو شونه هات سنگینی میکرد کاش میدونستم آخرین باره و سپر بلات میشدم، اگر خام نبودم، شاید آخرین دیدارم با تو سر خاکت نبود عزیز دلم.
Forwarded from نهنگِ تنها (جنوبیِخوشحال🩵)
من بعد از تو فهمیدم از غم آدما نباید ساده بگذرم، فهمیدم اگر یکی بهم پناه میاره باید یه پناهگاه امن باشم براش. دست خودمونم نبود عزیزم خیلی بچه و خام بودیم، به رسم همیشه فکر میکردم داری باهام شوخی میکنی تو قوی بودی، خندون بودی! ضعیف بودن کار من بود، گریه و زاری کار من بود، نمیدونستم اونی که بیشتر میخنده دردش بیشتره نمیدونستم و بلد نبودم وگرنه هرکار که میشد میکردم تا اون شب تو رو از دستت ندم. یه بخش از وجودم همون شب وقتی تصمیم گرفتی دیگه نباشی کنده شد، یه بخش از وجودم دیگه ماله خودم نیست، یه قرض است از تو رفیق، یه بخش از جودم موند سر کلاس نهم رو نیم کت چوبی کنار پنجره، یه بخش از وجودم شد گل های رز سر خاکت، یه بخش از وجودم شد، اون گریه و زاری بلندی که به خاطر تو کردم، یه بخشم شد آخرین حرفم بهت: به یاد خنده هات جیگرم داره میسوزه.
یه بخش از وجودم ماله تو هست سعیده قشنگم من تو رو همیشه کنارم خواهم داشت.
یه بخش از وجودم ماله تو هست سعیده قشنگم من تو رو همیشه کنارم خواهم داشت.
Forwarded from ساکن موقتی
یادته آخرین باری که بهم یه لیوان چای دادی؟ کنارم نشستی و دست گذاشتی روی شونهم که از درد میلرزید. گفتی غصه نخور، میدونم خیلی درد داری، ولی ببین این میگذره. تو خوششانسی. هنوز کلی وقت داری زندگی کنی. من رو ببین؟ هر روز درد میکشم و میدونم که دیگه درست هم نمیشه. دو روز دیگه هیچی از این درد یادت نمیاد. عید بود. اومده بودیم بهت سر بزنیم و زود برگردیم. به زور شب رو نگهمون داشتی، صبح که پاشدیم املت درست کرده بودی، پسرت_همون پسرت که عزیزترین آدم زندگیات بود و روز آخر به من سپردیاش_ رو فرستاده بودی بربری کنجدی بگیره. بعد از صبحونه کلی خواهش کردی بازم بمونیم اما ما برگشتیم رشت. دو روز دیگه تلفنی با هم حرف زدیم. کرونا گرفته بودی. در عرض یک ماه عفونت کل بدنت رو گرفت. روز به روز بدتر میشدی. چند بار توی اون چند ماه اومدیم و بهت سر زدیم، از امید بهت گفتیم. اواسط شهریور، چند روز بعد از تولدم، دیگه حالت خیلی بد شده بود. یه روز بارونی از رشت با مامان سوار اتوبوس شدیم و اومدیم اونجا. حالت خیلی بد بود. چشمات بوی مرگ میداد. حافظهت درست کار نمیکرد، یک لحظه من رو میشناختی و چند دقیقه بعدش فکر میکردی پرستار جدیدتم. به غیر از ژله چیزی نمیخوردی. شب یه آقای پرستار اومد و بهم گفت برم پیشش. گفت آمادگی دارین دیگه؟ دو سه روز بیشتر وقت نداره. مامان کل اون شب رو توی راهروی بیمارستان گریه کرد.
ترسیدم. خیلی ترسیدم.
جملهی روانپزشک مامان توی سرم تکرار میشد :«با یه شوک روانی ممکنه دوباره بیماری عود کنه.»
مامان رو بُردم. اونیکه مامان رو بُرد من بودم. من بودم که مجبورش کردم روزهای آخر ترکت کنه. میدونی چقدر بابت این از خودم متنفرم؟!
وقتی خواستم برم دستم رو گرفتی و گفتی مراقب محمدم باش یادته؟ هم من میدونستم منظورت چیه هم تو. ولی زوری که نمیشد، هوم؟ بهت گفتم باشه. چشمامو روی هم فشار دادم و بهت لبخند زدم.
دروغ بود، اون باشه و اون چشم روی هم گذاشتنم واسه این بود که با خیال راحت بری.
یک ماه بعدش دل پسرت رو هم شکستم و آب پاکی رو ریختم روی دستش. حالا افسردهست. مقصر حال بد اون هم منم. هنوزم بهت فکر میکنم، مثلا همین حالا. نمیدونم بدترین آدم زندگیات من بودم یا همسرت.
ولی من بعد از تو هر روز عذاب وجدان دارم، هر روز حالم بده ولی دیگه نمیتونم ایثار کنم. خودت گفتی این روحیهی ایثارگرت بهت آسیب میزنه بهم گفتی بذارمش کنار گفتی خودم باشم.
من رو ببخش واسه همهی اینا باشه؟ من چارهای نداشتم جز اینکه آدم بدِ داستان باشم. به قول دیالوگ اون سریال محبوبم من کارهای وحشتناکی کردم ولی باور کن آدم وحشتناکی نیستم.
ترسیدم. خیلی ترسیدم.
جملهی روانپزشک مامان توی سرم تکرار میشد :«با یه شوک روانی ممکنه دوباره بیماری عود کنه.»
مامان رو بُردم. اونیکه مامان رو بُرد من بودم. من بودم که مجبورش کردم روزهای آخر ترکت کنه. میدونی چقدر بابت این از خودم متنفرم؟!
وقتی خواستم برم دستم رو گرفتی و گفتی مراقب محمدم باش یادته؟ هم من میدونستم منظورت چیه هم تو. ولی زوری که نمیشد، هوم؟ بهت گفتم باشه. چشمامو روی هم فشار دادم و بهت لبخند زدم.
دروغ بود، اون باشه و اون چشم روی هم گذاشتنم واسه این بود که با خیال راحت بری.
یک ماه بعدش دل پسرت رو هم شکستم و آب پاکی رو ریختم روی دستش. حالا افسردهست. مقصر حال بد اون هم منم. هنوزم بهت فکر میکنم، مثلا همین حالا. نمیدونم بدترین آدم زندگیات من بودم یا همسرت.
ولی من بعد از تو هر روز عذاب وجدان دارم، هر روز حالم بده ولی دیگه نمیتونم ایثار کنم. خودت گفتی این روحیهی ایثارگرت بهت آسیب میزنه بهم گفتی بذارمش کنار گفتی خودم باشم.
من رو ببخش واسه همهی اینا باشه؟ من چارهای نداشتم جز اینکه آدم بدِ داستان باشم. به قول دیالوگ اون سریال محبوبم من کارهای وحشتناکی کردم ولی باور کن آدم وحشتناکی نیستم.
امشب غمگینتر از اونیام که بخوام اون خط رو بنویسم و متاسفانه شماها از منم بدترید که.