مدفن
860 subscribers
302 photos
19 videos
75 links
مدفن. [ م َ ف َ ] ( ع اِ ) جای دفن. محل گور. جایی که در آن دفن کرده‌اند کسی را یا چیزی را.

اینجا مدفن‌ کرم‌های شب‌تاب است.

افسرده‌ترین آدم خوشحال روی زمین
یا شاید خوشحال‌ترین افسرده‌‌.

بفرمایید تو:

https://t.me/BChatBot?start=sc-6f6d43a776
Download Telegram
Forwarded from •Rudy• (•𝓡𝓾𝓭𝔂 •)
۱-تیپ پسرونه میزدم میرفتم بیرون.
۲-بعضی وقتا که یسری آدما حرفایی میزنن که جواب دارم ولی نمیگم رو میگفتم.
۳-تا دیروقت بیرون میموندم.
۴-به حشرات دست میزدم یا حداقل با دیدنشون جیغ نمیزدم یا فرار نمیکردم🥲
۵-میرفتم هنرستان.
۶-میرفتم تو رابطه.
۷-یکیو زود فراموش میکردم.
۸-تتو میزدم.
Forwarded from دوات
خیلی به این سوال فکر کردم و خیلی خوشحالم که لیستی ندارم. هرچی به ذهنم رسید در نهایت به این ختم شد که اگه نمی‌ترسیدم هم انجامشون نمی‌دادم چون به نظرم آسیب‌زان و ترس نباشه، عقل و منطقم نمی‌ذاره انجامشون بدم. انگار مدتیه که دیگه نمی‌ترسم. هرکاری صلاح بدونم انجام شه رو انجام می‌دم.
Forwarded from .
کام اوت می‌کردم :)). تاثیرش هم اینه که همچین عذابی که الآن دارم و متحمل نمی‌شدم.
Forwarded from خونه‌. (-ترنم.)
ميرفتم و تمام بچه هاي كار رو يكي يكي از كنار خيابون جمع ميكردم
اشكاشون رو پاك ميكردم تا مجبور نباشن توي سرما و گرما از ترس كار كنن
توي اتاقم بهشون پناه ميدادم
ي كتابخونه ميزدم و تمام درامد رو خرج تحصيل و زندگي اون بچه ها ميكردم
بعدش ميرفتم و به تك تك شهراي ايران عزيزم سر ميزدم
تنهايي رو تجربه ميكردم
از خانواده دور ميشدم
اما متاسفانه تو سني هستم ك مانع تمام اين چيزاست.
توی خیلی از جواب‌ها "جدا شدن از خانواده" هست. من این کار رو کردم. ترس هم داشت.‌ اما اونقدر برام مهم بود و انگیزه داشتم که براش جنگیدم. با اینکه خانواده‌م سنتی هستن و هنوز هم نپذیرفتن. اما من هرطور بود کَندم‌. خیلی از دوستام این کارم رو تحسین می‌کنن و می‌گن خیلی شجاعی. اما اگه لیستی از کارهایی که از ترس انجام ندادم رو بنویسم، یه طومار می‌شه. کارهایی خیلی کوچیکی که خیلی از دوستام و شما‌ها خیلی عادی انجام دادین.
یه نکته‌ی دیگه. یه سری کارها توی خیلی از جواب‌ها مشترک بود‌. مثلاً یکی‌ش با تیپ و استایلی که دوست دارم برم‌ بیرون. یا تنها برم سفر.
این کار و یه سری کارهای دیگه که ازشون می‌ترسیم مشترکه چون همه‌مون داریم توی یه مملکت بسیار تخمی به اسم ایران، تحت یک حکومت دیکتاتوری و دهشتناک به اسم جمهوری اسلامی زندگی می‌کنیم که نه امنیت داریم، نه پول داریم، نه آسایش، نه آرامش، نه آزادی، نه سلامتی... یعنی اگه همین حکومت نبود خیلی از ماها طعم کلی تجربه‌ی جدید رو می‌چشیدیم؛ بدون ترس و اضطراب. حتی سخت‌گیری و کنترل‌گری خانواده‌هامون هم حاصل همین تربیت، صداوسیما و آموزش‌و‌پروش تخمی آخوندیه.‌ ما تو خیلی چیزها درد مشترکیم.
خواستم اینا رو بگم که اگه شما هم یه سری کارها رو انجام ندادین، طبیعیه. بیاین به خودمون نگیم ترسو. حقیقتاً ما خیلی شجاعیم. :)
خب من یه کار دیگه هم کردم که دیدم تو جواب‌ها بهش اشاره کردین که به خاطر ترس انجام نمی‌دین. من رشته‌ی دبیرستانم رو عوض کردم، اون هم قبل از پیش‌دانشگاهی! (همین دوازدهم الان.) ترس داشت اما از نظر خودم خیلی خفن و لذت‌‌بخش بود. به هیچ‌کس هم نگفته بودم جز مامانم. هنوزم که بهش فکر می‌کنم می‌بینم اولین تصمیم به تغییرم تو زندگی همون بود و یک درصد هم ازش پشیمون نیستم. اگه رشته‌ای اذیتتون می‌کنه به نظرم نترسین از تغییرش. حداقل ادامه‌ی راه رو با لذت طی می‌کنین! لذت‌بخش‌ترین سال تحصیلی‌ (جز دانشگاه) همون پیش‌دانشگاهی‌م بود که با ولع سر کلاس‌ها می‌نشستم و با جون و دل حال می‌کردم با همه‌چی!
Forwarded from Not so Daily
خب:
۱- با پوشش دلخواه خودم بیرون میرفتم. همه‌جا.
۲- لیزر میرفتم. الان ترس از درد و عفونت دارم.
۳- زیپ لاین سوار میشدم. واقعا از احتمال حتی اندک سقوطش یا خراب شدنش وحشت دارم.
۴- از رشته‌ام انصراف میدادم. الان از آینده و پشیمون شدن در آینده میترسم.
۵- با بابام مخالفت میکردم. سر تمام چیزهایی که باهاش مخالفم‌. الان از عصبانیت و قاتی کردنش، از تبعات مخالفتم میترسم.
۶- سکس میکردم. و حتی فرای اون😅
۷- صاحب یه حیوون خونگی، یا سگ یا گربه میشدم. الان ازشون میترسم. نزدیکم باشن نمیترسما، از اینکه لمسم کنن میترسم.

تاثیرشون؟ حس بهتری به خودم داشتم. شجاعتر میبودم. خوشحالتر میبودم.
درباره سکس من نظری نمی‌دم 🤔
اما خب اگه می‌گن بهتره تا قبل ۱۶ یا ۱۸ سکس نداشته باشین، به نظرم گوش کنین!
اما خب در سکس نداشتن هم عنش رو در نیارید.
حد نگه دار باشید عزیزانم.
با توجه به جوابای خودم به سوال دیشب، یه ایده‌ی دیگه واسه امشب به ذهنم رسید!
#چالش_نوشتن /شب چهاردهم:
چه کارهایی تو زندگی‌ت انجام دادی که بعدش فهمیدی خیلی شجاعانه بود؟
Forwarded from پارادوکس
جوابام می‌تونه یکم غم انگیز باشه!

با توجه به اینکه آنفورچونتلی در خانواده ای مذهبی-سنتی چشم ب جهان گشودم، عادی سازیِ لاک زدن(البته هنوزم واسه تعدادی، بشدت غیرعادیه ولی من کارمو میکنم)، پیدا بودن موهام از اول(بجز تایمی ک سر جوزدگی سعی میکردم حتی المقدور بپوشونم)، ی نیمچه آرایش(کلا آدم زیادی چیتان پیتان کردن نیستم)، کمی تا قسمتی جواب رُک دادن ب آدمای وراج اطرافم، نگه داشتن بعضی از رفقام ک اگ بقیه بدونن واقعا داستان میشه، اقدام ب رنگ کردن موهام، رفتن ب اردوی جنوب ترم یک کارشناسی ک جزو تاپ تِنِ تمام مسافرت‌های تا آخر عمرمه(انقد همه مخالف بودن ک اگ حتی گوشه ناخونم خراش ورمیداشت، ممکن بود دیگ تا آخر عمرم باهام حرف نزنن[مبالغه] تا ثابت کنن حق داشتن)
اقدامات شدیدا جسورانه و شجاعانه بنده تا اینجای زندگیم می‌باشند!
Forwarded from Rashōmon (ᵐᵉʰʳᵃˢᵃ)
جلوی مردایی وایسادم که یه عمر فک کردن صاحب همسر و دختر و خواهرشونن و کسی جرات نکرده بود چیزی بهشون بگه 🧍🏼‍♀️
Forwarded from تریاق
بدون حجاب اجباری بیرون رفتم.
رشته ای که علاقه داشتمو انتخاب کردم.
موهامو کوتاه کردم.
Forwarded from برنامه ناشناس
‌ ‌ ‌‌‌ ‌
سلام. امیدوارم حالت خوب باشه. دیشب از طریق پیامی که دوات توی چنل‌ش فوروارد کرده بود وارد چنل‌ت شدم و اولین مواجهه‌ی من با صحبت‌های شما هم همون چالش نوشتن شب سیزدهم بود. پر از حس سنگینی بودم و دخترخاله‌م پیش‌م نشسته بود تست فیزیک می‌زد. بهش گفتم یه برگه بهم بده. شروع کردم به نوشتن. وسط نوشتن، با صدای بلند ترس‌هامو گفتم. دخترخاله‌م هم شروع به نوشتن کرد. تا سه نصف‌شب راجع به ترس‌هامون صحبت کردیم و درنهایت به این نتیجه رسیدم، بعضی از ترس‌هام به جا بوده و درحال حاضر منطق‌م قبول نمی‌کرد که اون کارهارو انجام بدم و برای من در این سن بی‌ارزش شدند. مورد بعدی که متوجه شدم این بود که بیشتر ترس‌هام مربوط به حرف زدن می‌شد. موجب سرکوب کردن احساساتم می‌شد. تصمیم گرفتم درست‌ش کنم.
همه‌ی این‌هارو گفتم که درنهایت به این جمله برسم که واقعا ممنونم ازت. تشکرم رو از اعماق قلبم بپذیر:))🤍 باعث شدی امروز و قطعا روزهای بعد حس سبکی داشته باشم.
You were right mom, it was always that damn گوشی.
If it comes, let it come. If it stays, let it stay. If it goes, کون لقش.
دیروز یه چیزی دیدم تو خیابون که حقیقتاً برگی برام نموند. اما متاسفانه دیشب جونی نداشتم که آنچه دیدم رو منتقل کنم.
من خود به چشم خویشتن دیدم که تو خیابون انقلاب، (دقیقش رو بخوام بگم یه کم پایین‌تر از شیرینی فرانسه)، ساعت حدود ۶ عصر، وسطِ وسطِ خیابون، دقیقاً سمت ماشین‌ها روبه‌روی درخت، یه آقای جوانی داشت می‌شاشید. و خب زندگی هم در جریان بود و هست.