مدفن
آشتی با قلمم رو مدیون چالش نوشتن توئم هر چند ساده به نظر میرسه ولی برای من خیلی بیشتر از اینهاست ازت ممنونم❤️
این پیام شاید ساده به نظر برسه، ولی برای من خیلی بیشتر از اینهاست.
💚
💚
میخواستم از همین اول سالی سفر رو شروع کنم. خیلی هم مصمم بودم، پری شاهده. اما خب ریده شد توش. ولی به خودم گفتم نباید ناامید بشم و تعطیلات عید وقت مناسبی نبود برای سفر و بعد از تعطیلات میرم. که خب قضیه خونه پیش اومد و مجدداً ریده شد. حالا تا تکلیف خونه مشخص نشه، نمیدونم چکار میتونم بکنم. اما اسم سه تا شهر رو نوشتم که حتماً برم. همسفرم نداشتم، تنها میرم دیگه.
تتو رو دیگه حامله کردم. امسال دیگه باید بزنمش. به علاوهی رنگ مو.
سه تا کلاس هم دلم میخواد برم:
رقص، ساز، یوگا.
اینا هم میره واسه بعد خونه. امیدوارم زنده باشم فقط!
یه سری چیزای دیگه هم هست که منطقم میگه عمرا اگه امسال بهشون برسی. حالا همینا بمونه اینجا. هر وقت انجام دادم تیکشون رو میزنم.
تتو رو دیگه حامله کردم. امسال دیگه باید بزنمش. به علاوهی رنگ مو.
سه تا کلاس هم دلم میخواد برم:
رقص، ساز، یوگا.
اینا هم میره واسه بعد خونه. امیدوارم زنده باشم فقط!
یه سری چیزای دیگه هم هست که منطقم میگه عمرا اگه امسال بهشون برسی. حالا همینا بمونه اینجا. هر وقت انجام دادم تیکشون رو میزنم.
یکی هست که برای هر سوالی که مینویسه، جوابش مربوطه به درس و دانشگاه و شاگرد اول شدن و قوی کردن فلان مبحث و .... باباااااا تورو خدا چهار تا برنامه جانبی هم داشته باش خب. :)))) سوال من از شما اینه که آیا جنبههای دیگهی زندگی کیر خرن؟!
هولی فاکینگ شت، فایل خراب بود و دقیقاً اونجا که داشت جذاب میشد، فیلم قطع شد و دیگه پخش نشد. :/
کائنات؟ تو هم؟ کیت بلانشت؟ :/
کائنات؟ تو هم؟ کیت بلانشت؟ :/
Forwarded from 𝙽𝚎𝚐𝚊𝚛𝚐𝚊𝚛
خشم همان چیزی بود که برای محافظت از خودم و احساساتم به آن احتیاج داشتم، اما مدت زیادی بود که خیال میکردم خشمگین نشدن هنری تحسینبرانگیز است و من باید همیشه خدا این هنر را در حد کمال بلد باشم، خشمم را مدام در جایِ تاریکی از درون چال کنم و از هیچچیز که مرا آنطور تا حد جنون به خشم میکشاند، دم نزنم.
دستآخر، خوب فهمیدم که تلاشِ مذبوحانهام برای خشمگین نشدن نه تنها منزلت نیست و هیچ ارزشی ندارد، بلکه من برای درست کردن خیلی چیزها و محافظت از خودم به خشمگین شدن و ابراز خشم از راهِ درست آن نیاز دارم.
دراصل، هنر در خشمگین شدن نیست. هنر در کنترل خشم، ابراز درست و استفاده از آن برای دور شدن، برگشتن و درست کردن خیلی چیزهاست.
دستآخر، خوب فهمیدم که تلاشِ مذبوحانهام برای خشمگین نشدن نه تنها منزلت نیست و هیچ ارزشی ندارد، بلکه من برای درست کردن خیلی چیزها و محافظت از خودم به خشمگین شدن و ابراز خشم از راهِ درست آن نیاز دارم.
دراصل، هنر در خشمگین شدن نیست. هنر در کنترل خشم، ابراز درست و استفاده از آن برای دور شدن، برگشتن و درست کردن خیلی چیزهاست.
𝙽𝚎𝚐𝚊𝚛𝚐𝚊𝚛
خشم همان چیزی بود که برای محافظت از خودم و احساساتم به آن احتیاج داشتم، اما مدت زیادی بود که خیال میکردم خشمگین نشدن هنری تحسینبرانگیز است و من باید همیشه خدا این هنر را در حد کمال بلد باشم، خشمم را مدام در جایِ تاریکی از درون چال کنم و از هیچچیز که…
خیلی موافقم
و خیلی زیاد تجربه کردم این حس رو.
و خیلی زیاد تجربه کردم این حس رو.
جواب خودم اگر یه کلمه باشه همون آرامشه، که خیلیهامون گفتیم. کنار آرامش بزرگترین نیازم آزادیه. آزادی در ابعاد بسیار گسترده. نه فقط کندن روسری یا رفتن آخوند. بیشتر آزادی رو تو خانوادهم میخوام. دلم میخواد پیش اونا رها باشم و اونا هم از قید تفکرات و تعصبات مسخرهشون بگذرن.
من الان خودم میخوام این سوال رو به چالش بکشم. چرا باید یه بچه ده ساله رو نصیحت کرد اصلاً؟! اگه به خودِ هجده سالهم باشه باز یه چیزی! واقعاً یه نصیحت به خودِ هجده سالهم دارم: شل کن و لذت ببر :)
Forwarded from برنامه ناشناس
https://t.me/itssetsuko/1712
کاش خودِ ده ساله ی خودم رو می دیدم بهش می گفتم آب دستته بذار زمین که وقت نداری همین الانشم دیر شده، دقیقا یک سال و چهار ماه دیگه چند وقت بعد از تولد یازده سالگیت بدترین اتفاق دنیا رو قراره تجربه کنی، قراره بابا رو بدون خداحافظی بدی که بره، قراره تا اخر عمرت حسرت وجودش رو داشته باشی، پس حالا که می دونی، پاشو این یکسالو جوری باهاش وقت بگذرون که تا آخر عمرم حسرت این مدت رو نداشته باشم، هر جور شده صداش رو حفظ کن، نگاهش رو از بر کن، رنگ چشماشو نقاشی کن، دستاشو لمس کن، موهاشو شونه کن، اون روز وقتی ازت پرسید نمی ترسی تنها بمونی تا برم نون بخرم، الکی مثل ادم بزرگا بهش نگو- نه،ترس کجا بود- دستاشو بگیر و بگو خیلی می ترسم و باهاش برو چون تا اخر عمرت کسی قرار نیست ازت بپرسه که می ترسی تنها بمونی؟ تو قراره همیشه تنها بمونی، اون روز وقتی رفتین ثبت نام کنید کلاس نقاشی بهش بگو وقت زیاد هست برای نقاشی کردن بیا با هم بریم یه جا بشینیم من بهت نگاه کنم بیا بریم خونه با هم حرف بزنیم اصلا بیا بریم پارک روی چمنا دراز بکشیم، اون تیشرت صورتیه بود که تازه خریدیش ولی وقت نشد بهش نشون بدی اونو زود تر برو بخر تا توی تنت ببینه، یادته از خاک باغچه می ترسیدی می گفتی توش جونور هست و نشستی کنار و بابا خودش هندوانه ها رو کاشت، تورو خدا نترس برو با هم بکارین دونه هاش رو، راستی میشه از بابا بپرسی که اگه من یه روزی گوشی خریدم و شماره داشتم اسمم رو چی سیو می کرد، ازش بپرس که چقدر خندیده تا اون خط لبخندا زیر چشماش انقدر عمیق شده، و کادوی تولد یازده سالگیت مجبورش کن برید دریا همونجا خودتو غرق کن که نمی خوام از دست دادنش رو حس کنم، دریا دوره؟ خب برید شهربازی، خودتو پرت کن توی چرخ دنده های آهنی وسایل تا تیکه تیکه بشی قبل از این که زندگی تو رو تیکه تیکه کنه بالاخره از قدیم گفتن که علاج واقعه قبل از وقوع باید کرد.
https://t.me/itssetsuko/1712
کاش خودِ ده ساله ی خودم رو می دیدم بهش می گفتم آب دستته بذار زمین که وقت نداری همین الانشم دیر شده، دقیقا یک سال و چهار ماه دیگه چند وقت بعد از تولد یازده سالگیت بدترین اتفاق دنیا رو قراره تجربه کنی، قراره بابا رو بدون خداحافظی بدی که بره، قراره تا اخر عمرت حسرت وجودش رو داشته باشی، پس حالا که می دونی، پاشو این یکسالو جوری باهاش وقت بگذرون که تا آخر عمرم حسرت این مدت رو نداشته باشم، هر جور شده صداش رو حفظ کن، نگاهش رو از بر کن، رنگ چشماشو نقاشی کن، دستاشو لمس کن، موهاشو شونه کن، اون روز وقتی ازت پرسید نمی ترسی تنها بمونی تا برم نون بخرم، الکی مثل ادم بزرگا بهش نگو- نه،ترس کجا بود- دستاشو بگیر و بگو خیلی می ترسم و باهاش برو چون تا اخر عمرت کسی قرار نیست ازت بپرسه که می ترسی تنها بمونی؟ تو قراره همیشه تنها بمونی، اون روز وقتی رفتین ثبت نام کنید کلاس نقاشی بهش بگو وقت زیاد هست برای نقاشی کردن بیا با هم بریم یه جا بشینیم من بهت نگاه کنم بیا بریم خونه با هم حرف بزنیم اصلا بیا بریم پارک روی چمنا دراز بکشیم، اون تیشرت صورتیه بود که تازه خریدیش ولی وقت نشد بهش نشون بدی اونو زود تر برو بخر تا توی تنت ببینه، یادته از خاک باغچه می ترسیدی می گفتی توش جونور هست و نشستی کنار و بابا خودش هندوانه ها رو کاشت، تورو خدا نترس برو با هم بکارین دونه هاش رو، راستی میشه از بابا بپرسی که اگه من یه روزی گوشی خریدم و شماره داشتم اسمم رو چی سیو می کرد، ازش بپرس که چقدر خندیده تا اون خط لبخندا زیر چشماش انقدر عمیق شده، و کادوی تولد یازده سالگیت مجبورش کن برید دریا همونجا خودتو غرق کن که نمی خوام از دست دادنش رو حس کنم، دریا دوره؟ خب برید شهربازی، خودتو پرت کن توی چرخ دنده های آهنی وسایل تا تیکه تیکه بشی قبل از این که زندگی تو رو تیکه تیکه کنه بالاخره از قدیم گفتن که علاج واقعه قبل از وقوع باید کرد.
Telegram
مدفن کرمهای شبتاب
#چالش_نوشتن / شب دهم:
به خودِ ده سالهت چه نصیحتی میکنی؟
به خودِ ده سالهت چه نصیحتی میکنی؟