مدفن
861 subscribers
302 photos
19 videos
75 links
مدفن. [ م َ ف َ ] ( ع اِ ) جای دفن. محل گور. جایی که در آن دفن کرده‌اند کسی را یا چیزی را.

اینجا مدفن‌ کرم‌های شب‌تاب است.

افسرده‌ترین آدم خوشحال روی زمین
یا شاید خوشحال‌ترین افسرده‌‌.

بفرمایید تو:

https://t.me/BChatBot?start=sc-6f6d43a776
Download Telegram
اون.
امروز دستشو گرفتم بیرون از این فکرها قدم زدیم. به چشم‌های هم خیره شدیم. موسیقی گوش دادیم. حرف زدیم و حرف زدیم و حرف زدیم؛ و تهش، نتیجه این شد که حتی اگه غم تا آخر دنیا کش بیاد، اون دلیل لبخند من می‌مونه.
Forwarded from Virgilius◝ (Ayhan.)
تابو شکنی های ریز، یه وقتا لازمه افکارم از خودم خونه تکونی بشه چون نیازی به پرونده های قدیمی " ایده ها " نداره.
دست برداشتن از محو و گُنگ نگه داشتن خودم، اونقدری که سعی دارم خودمو بی تصویر همه جا بروز بدم باعث نمیشه تاثیر گذار تر یا مهم تر باشم. یه وقتا نیازه فقط کلمه یا صدا نباشیم.
و مهم تر از همه صفحات کتابی که داره خوب جلو میره بعد از مدت ها. اگر کتابخون هستین خوب میدونین بعضی کتابا گیر دارن. بخاطر هرچیزی میتونه باشه، مثل ترجمه و ..خب بعد از سه تا کتاب این مدلی تو این اواخر ، این یکی امروز خوب پیش رفت.
امیدوار کنندس
Forwarded from متکی به خواب
احساس کافی بودن داشتن. راضی بودن از آنچه که هستم. فراموش کردن افکاری که هی میگن عه الان فلانجوری؟ پس اصلا دوست‌داشتنی نیستی. امروز همش داشتم سعی میکردم درگیری های مغزمو دایورت کنم و به چیزهای خوب فکر کنم؛ اجاره بدم افکار خوب روی احساساتم تاثیرگزار باشن. شاید مثلا ۴۰ درصد هم موفق بودم. امروز و همیشه برام مهمه که اون صدای تو مغزم نسخه‌ی همه‌چیز رو برام نپیچه. اون نباید تصمیم بگیره من چه احساسی داشته باشم. که اگه به تصمیم اون باشه هیچوقت احساس خوبی ندارم. الخصوص به خودم‌. کاش فقط راه مغلوب کردن این صدای ناشایست‌و پیدا کنم.
Forwarded from _ستاره. (SETAREH)
خود زندگی. از نهایتِ فکر به مرگ با چشمای بسته و باز شدن چشمام و دیدن زندگی.
اضطراب. برای اولین بار دیدم که چطوری داره همه چیز رو خراب می‌کنه. از دندون قروچه‌هایی که قبلا فقط توی بیداری بودن بگیر تا جدیدا توی خواب. پرش پلک چشمی که همیشه هست. پنیک‌های بی‌دلیل. گریه و دلشوره‌های وقت و وقت. حس قلقلکی که اضطراب می‌ده جوریه که نمی‌تونی یک جا بشینی و انگار هیچ جا محل آرامشت نیست.
به رفتن. کجا؟ نمی‌‌دونم.
به زندگی. به زندگی. به جزئیات کاملا بزرگ زندگی.
Forwarded from Nils Feels
امروز بیشتر از همه خوشحال بودم که لااقل باشگاه رفتم و دوباره یکم به روتین روزانه‌م نزدیک شدم، بعدش یکم کتاب خوندم و شب فکر کردم، به خودم فکر کردم، به اینکه در حال حاضر، کجای زندگی‌م چی کم داره که مسببش خودمم و می‌تونم قدمی برای بهبود بردارم...
به نتایج ممکن کارهام فکر کردم، به آدم‌هایی که الان تووی زندگی‌م هستن فکر کردم...
به اینکه من کجای زندگی‌شونم و اون‌ها کجای زندگی‌م هستن :)
مقایسه کردم و خوشحالم از اینکه افرادی رو تووی زندگی دارم که چشم بسته می‌گم این آدم، معیار رفاقته :)

و از طرفی، خوشحالم که دارم سعی می‌کنم حرف بزنم... ممکنه به مزاج طرف مقابل این خوش نیاد که روراست بهش می‌گم چه حسی رو در من ایجاد می‌کنه...
اما وجدانم پیش خودم راحته که هیچ وقت توو ارتباطم با آدم‌ها فیک نبودم و راستش رو گفتم...
نه، من سیاست داشتن درمورد احساساتم برای آدم‌های نزدیک زندگی‌م رو قبول ندارم...
ما باید در صداقت کامل باهم باشیم‌ :)
الان یکی بهم زنگ زد که یه رودرواستی ریزی داریم و خیلی محترمانه حرف می‌زنم باهاش. دورم شلوغ بود، هول شدم گفتم بد موقع که مزاحم نشدم؟!! بعد خودم گفتم نه ببخشید شما زنگ زدی! :))) دقیقاً‌ تا آخر صحبت خودم داشتم می‌خندیدم و اونم این‌طوری بود که دوبار الکی هاها خندید ولی یه خب حالا عنش رو در نیار، بسه دیگه! ای تو صداش موج می‌زد!
زیبایی می‌بینم.
خودکشی کیومرث پوراحمد روی خیلی‌ها قطعاً تاثیر می‌ذاره. مخصوصاً جوون‌ها. یکی‌ش خود من؛ از همون موقع که خبر رو شنیدم، به خودم می‌گم پس منی که تا حالا هیچ گهی نخوردم به کجا می‌رسم؟ اما قطعاً هر غلطی که من یا هرکسی بکنه، به کیومرث پوراحمد و تصمیمش هیچ ارتباطی نداره.
هیچی مثل آگهی خونه‌‌ای که همه‌چیش خوبه اما به تهش که می‌رسی، نوشته "فقط به زوج یا خانواده اجاره داده می‌شود" نمی‌ره رو مخم. همه‌ش می‌خوام زنگ بزنم بگم شما بیا منو امتحان کن، پشیمون نمی‌شی.
Forwarded from برنامه ناشناس
‌ ‌ ‌‌‌ ‌
آشتی با قلمم رو مدیون چالش نوشتن توئم
هر چند ساده به نظر می‌رسه ولی برای من خیلی بیشتر از این‌هاست
ازت ممنونم❤️
#چالش_نوشتن / شب هشتم:
همه‌ی چیزهایی رو که دوست داری امسال بهشون برسی، بنویس.
می‌خواستم از همین اول سالی سفر رو شروع کنم. خیلی هم مصمم بودم، پری شاهده. اما خب ریده شد توش. ولی به خودم گفتم نباید ناامید بشم‌ و تعطیلات عید وقت مناسبی نبود برای سفر و بعد از تعطیلات میرم. که خب قضیه خونه پیش اومد و مجدداً ریده شد. حالا تا تکلیف خونه مشخص نشه، نمیدونم چکار می‌تونم بکنم. اما اسم سه تا شهر رو نوشتم که حتماً برم. همسفرم نداشتم، تنها میرم دیگه.
تتو رو دیگه حامله کردم. امسال دیگه باید بزنمش. به علاوه‌ی رنگ مو.
سه تا کلاس هم دلم می‌خواد برم:
رقص، ساز، یوگا.
اینا هم میره واسه بعد خونه. امیدوارم زنده باشم فقط!
یه سری چیزای دیگه هم هست که منطقم میگه عمرا اگه امسال بهشون برسی. حالا همینا بمونه اینجا. هر وقت انجام دادم تیکشون رو می‌زنم.
یکی هست که برای هر سوالی که می‌نویسه، جوابش مربوطه به درس و دانشگاه و شاگرد اول شدن و قوی کردن فلان مبحث و .... باباااااا تورو خدا چهار تا برنامه جانبی هم داشته باش خب. :)))) سوال من از شما اینه که آیا جنبه‌های دیگه‌ی زندگی کیر خرن؟!
امشب فیلم تار رو می‌بینم، فقط و فقط به خاطر سرکار خانم بلانشت. به زبان مدفنی بخوام بگم، اینکه خانم شدیداً جذابی هستن.
هولی فاکینگ شت، فایل خراب بود و دقیقاً اونجا که داشت جذاب می‌شد، فیلم قطع شد و دیگه پخش نشد. :/
کائنات؟ تو هم؟ کیت بلانشت؟ :/
هی تایپ می‌کنم کیت بلانشت، هی اتوکارکت لعنتی تغییرش می‌ده به این بدانست :/
می‌خوام برم به صابخونه‌م بگم دلت میاد الان که اقاقیا دراومدن و می‌تونم پنجره‌ها رو وا کنم تا عطرش بپیچه تو خونه، من بذارم برم؟
که اونم البته با یه به تخمم مستتر در کلامش میگه: بله
#چالش_نوشتن / شب نهم:
بزرگ‌ترین نیازت تو زندگی چیه؟