مدفن
860 subscribers
302 photos
19 videos
75 links
مدفن. [ م َ ف َ ] ( ع اِ ) جای دفن. محل گور. جایی که در آن دفن کرده‌اند کسی را یا چیزی را.

اینجا مدفن‌ کرم‌های شب‌تاب است.

افسرده‌ترین آدم خوشحال روی زمین
یا شاید خوشحال‌ترین افسرده‌‌.

بفرمایید تو:

https://t.me/BChatBot?start=sc-6f6d43a776
Download Telegram
ساندکلاد دیگه کم مونده وسط آهنگ هم تبلیغ پخش کنه :/ مگه هر ترک چقدره که وسط هر کدوم یه تبلیغ یه دقیقه‌‌ای هم میاری کاصکش؟
در دوره‌ی کثافت حروم کردن کاغذها به خاطر اشتباه نوشتن تاریخ روی فرم هستیم.
#چالش_نوشتن / شب هفتم:
امروز چه چیزی بیشتر از همه برات مهم بود؟
بیشتر روز ذهنم درگیر خونه بود. بعدش تصمیم گرفتم یه کم شل کنم و بگم هرچه بادا باد. اما باز نتونستم بی‌خیالش بشم. تو حموم داشتم به این فکر می‌کردم که برم دوباره با صابخونه صحبت کنم و یه مکالمه‌ی فرضی طولانی باهاش داشتم که در نهایت خودم پیروز بودم!
عصر هم با پقی رفتم کافه. یه کراش کیوت تو اون کافه دارم که دو سه باره می‌بینمش. متاسفانه امروز همین که من رسیدم اون بلند شده بود و بقیه‌‌ی روز داشتم به این فکر می‌کردم که اگه آنی گوز زنگ نزده بود و من دم در کافه ده دقیقه حرف نزده بودم، زودتر می‌رسیدم.
متاسفانه بعد از کراش‌کافه‌ای، دوباره به خونه فکر کردم و فعلا به این نتیجه رسیدم که بلند نشم تا صابخونه بره ازم شکایت کنه :)))))
Forwarded from کیومرث و ابوسفیان (hana_)
خب بچها دست جمعی میگردیم و برای دوستمون خونه پیدا می‌کنیم حله ❤️
کیومرث و ابوسفیان
خب بچها دست جمعی میگردیم و برای دوستمون خونه پیدا می‌کنیم حله ❤️
ممنونم 🥺 پس من خیالم راحت باشه یه گلریزون می‌کنین واسم 💔🥺
لبخند زدن. چون گاهی احساس می‌کنم اونقدر درگیر مسائل و کلنجار رفتن با زندگی می‌شم که فراموش می‌کنم آدم‌ها نمی‌تونن مدام صورت بی‌‌حس و عصبی دیگران رو تحمل کنند. و‌ امروز، مهم‌ترین چیزی که در تمام مدت سعی می‌کردم فراموش نکنم، “لبخند زدن” بود.
Forwarded from پارادوکس
این ک صفرهای مبلغ انتقالی رو درست وارد کنم🚶‍♀

(بطالت داره روزهامو ب فاک فنا میده)
Forwarded from ماهِ کامل🌕
اینکه سعی کنم به تک تک کارایی که تو دو لیستم نوشتم برسممم و انجامشون بدم چون اینجوری حس خوبی دارم و انگیزه ام برای ادامه دادن بیشتر میشه..
از طرفی کل محور صحبت هام با تراپیستم روابطم بود ؛ هم خانواده هم دوستام...
امروز رو شاید بخوام اینطوری ازش یاد کنم که در جهت بهتر شدن روابطم گام های کوچیک برداشتم...🌱
اون.
امروز دستشو گرفتم بیرون از این فکرها قدم زدیم. به چشم‌های هم خیره شدیم. موسیقی گوش دادیم. حرف زدیم و حرف زدیم و حرف زدیم؛ و تهش، نتیجه این شد که حتی اگه غم تا آخر دنیا کش بیاد، اون دلیل لبخند من می‌مونه.
Forwarded from Virgilius◝ (Ayhan.)
تابو شکنی های ریز، یه وقتا لازمه افکارم از خودم خونه تکونی بشه چون نیازی به پرونده های قدیمی " ایده ها " نداره.
دست برداشتن از محو و گُنگ نگه داشتن خودم، اونقدری که سعی دارم خودمو بی تصویر همه جا بروز بدم باعث نمیشه تاثیر گذار تر یا مهم تر باشم. یه وقتا نیازه فقط کلمه یا صدا نباشیم.
و مهم تر از همه صفحات کتابی که داره خوب جلو میره بعد از مدت ها. اگر کتابخون هستین خوب میدونین بعضی کتابا گیر دارن. بخاطر هرچیزی میتونه باشه، مثل ترجمه و ..خب بعد از سه تا کتاب این مدلی تو این اواخر ، این یکی امروز خوب پیش رفت.
امیدوار کنندس
Forwarded from متکی به خواب
احساس کافی بودن داشتن. راضی بودن از آنچه که هستم. فراموش کردن افکاری که هی میگن عه الان فلانجوری؟ پس اصلا دوست‌داشتنی نیستی. امروز همش داشتم سعی میکردم درگیری های مغزمو دایورت کنم و به چیزهای خوب فکر کنم؛ اجاره بدم افکار خوب روی احساساتم تاثیرگزار باشن. شاید مثلا ۴۰ درصد هم موفق بودم. امروز و همیشه برام مهمه که اون صدای تو مغزم نسخه‌ی همه‌چیز رو برام نپیچه. اون نباید تصمیم بگیره من چه احساسی داشته باشم. که اگه به تصمیم اون باشه هیچوقت احساس خوبی ندارم. الخصوص به خودم‌. کاش فقط راه مغلوب کردن این صدای ناشایست‌و پیدا کنم.
Forwarded from _ستاره. (SETAREH)
خود زندگی. از نهایتِ فکر به مرگ با چشمای بسته و باز شدن چشمام و دیدن زندگی.
اضطراب. برای اولین بار دیدم که چطوری داره همه چیز رو خراب می‌کنه. از دندون قروچه‌هایی که قبلا فقط توی بیداری بودن بگیر تا جدیدا توی خواب. پرش پلک چشمی که همیشه هست. پنیک‌های بی‌دلیل. گریه و دلشوره‌های وقت و وقت. حس قلقلکی که اضطراب می‌ده جوریه که نمی‌تونی یک جا بشینی و انگار هیچ جا محل آرامشت نیست.
به رفتن. کجا؟ نمی‌‌دونم.
به زندگی. به زندگی. به جزئیات کاملا بزرگ زندگی.
Forwarded from Nils Feels
امروز بیشتر از همه خوشحال بودم که لااقل باشگاه رفتم و دوباره یکم به روتین روزانه‌م نزدیک شدم، بعدش یکم کتاب خوندم و شب فکر کردم، به خودم فکر کردم، به اینکه در حال حاضر، کجای زندگی‌م چی کم داره که مسببش خودمم و می‌تونم قدمی برای بهبود بردارم...
به نتایج ممکن کارهام فکر کردم، به آدم‌هایی که الان تووی زندگی‌م هستن فکر کردم...
به اینکه من کجای زندگی‌شونم و اون‌ها کجای زندگی‌م هستن :)
مقایسه کردم و خوشحالم از اینکه افرادی رو تووی زندگی دارم که چشم بسته می‌گم این آدم، معیار رفاقته :)

و از طرفی، خوشحالم که دارم سعی می‌کنم حرف بزنم... ممکنه به مزاج طرف مقابل این خوش نیاد که روراست بهش می‌گم چه حسی رو در من ایجاد می‌کنه...
اما وجدانم پیش خودم راحته که هیچ وقت توو ارتباطم با آدم‌ها فیک نبودم و راستش رو گفتم...
نه، من سیاست داشتن درمورد احساساتم برای آدم‌های نزدیک زندگی‌م رو قبول ندارم...
ما باید در صداقت کامل باهم باشیم‌ :)
الان یکی بهم زنگ زد که یه رودرواستی ریزی داریم و خیلی محترمانه حرف می‌زنم باهاش. دورم شلوغ بود، هول شدم گفتم بد موقع که مزاحم نشدم؟!! بعد خودم گفتم نه ببخشید شما زنگ زدی! :))) دقیقاً‌ تا آخر صحبت خودم داشتم می‌خندیدم و اونم این‌طوری بود که دوبار الکی هاها خندید ولی یه خب حالا عنش رو در نیار، بسه دیگه! ای تو صداش موج می‌زد!
زیبایی می‌بینم.
خودکشی کیومرث پوراحمد روی خیلی‌ها قطعاً تاثیر می‌ذاره. مخصوصاً جوون‌ها. یکی‌ش خود من؛ از همون موقع که خبر رو شنیدم، به خودم می‌گم پس منی که تا حالا هیچ گهی نخوردم به کجا می‌رسم؟ اما قطعاً هر غلطی که من یا هرکسی بکنه، به کیومرث پوراحمد و تصمیمش هیچ ارتباطی نداره.
هیچی مثل آگهی خونه‌‌ای که همه‌چیش خوبه اما به تهش که می‌رسی، نوشته "فقط به زوج یا خانواده اجاره داده می‌شود" نمی‌ره رو مخم. همه‌ش می‌خوام زنگ بزنم بگم شما بیا منو امتحان کن، پشیمون نمی‌شی.
Forwarded from برنامه ناشناس
‌ ‌ ‌‌‌ ‌
آشتی با قلمم رو مدیون چالش نوشتن توئم
هر چند ساده به نظر می‌رسه ولی برای من خیلی بیشتر از این‌هاست
ازت ممنونم❤️