مدفن
860 subscribers
302 photos
19 videos
75 links
مدفن. [ م َ ف َ ] ( ع اِ ) جای دفن. محل گور. جایی که در آن دفن کرده‌اند کسی را یا چیزی را.

اینجا مدفن‌ کرم‌های شب‌تاب است.

افسرده‌ترین آدم خوشحال روی زمین
یا شاید خوشحال‌ترین افسرده‌‌.

بفرمایید تو:

https://t.me/BChatBot?start=sc-6f6d43a776
Download Telegram
مدفن
Voice message
خب چی می‌شد دو دقیقه بیشتر ریمیکس همین ترک رو ادامه می‌دادی؟
تا میای حس بگیری تموم شده لا مصب.
زودانزال.
#چالش_نوشتن / شب سوم:
لحظه‌ای از زندگی‌ت رو بنویس که وقتی بهش فکر می‌کنی، لبخند می‌شینه روی لبت.
Forwarded from Dr.mental
موقعی که میم داشت باهام خداحافظی می‌کرد اشک‌هاش هی می‌چکید رو گونش و من که بغضی بودم با دستام پاکش می‌کردم. احساس افتخار کردم. احساس کردم دوستم دلش برام تنگ می‌شه.
یا موقعی که آذین از قطار پیاده شدیم، گفت فاطمه ازت ممنونم که این سفر وتونستیم بیایم‌‌. این صحنه‌ها خیلی رویایی بودند.
یا موقعی که توچشمای باسی خوشحالی گربه‌اییش ودیدم و لپامو کشید بهم گفت خیلی کیوتی‌.
خاطره وقتی که داداشم محکم بغلم می‌کنه ومی‌گه خیلی دوسم داره.
خاطره وقتی که اکس کادو سالگردمون ومی‌داد و تو چشماش صداقت زیاد ودوست داشتن زیاد و می‌دیدم.
موقعی که یاد تلاشام برای بهتر کردن زندگیم می‌افتم و اون از پاننشستنم.
موقعی که ته خط بودم و باز ادامه دادم.
زندگی من دو موقع خیلی قشنگ بوده،آدمایی که دوسشون داشتم، از ته قلبشو دوسم داشتند.
وموقعی که می‌دیدم چقدر برای بهتر شدن هرچیزی که می‌فهمیدم آزاردهنده است از خودم تا شرایطم،برای تغییرش هرکاری می‌کردم.
Forwarded from رقـص کـولـی
شش سالم بود، با داداش بزرگم رفته بودیم خونه دایی تا بچه های دایی بازی کنیم. مامان بزرگ سفارش کرده بود که به هیچ عنوان اونجا ناهار نخوریم.
ناهار اومدیم خونه بابابزرگ، بارون میومد، بابابزرگ بخاطر ما زد شبکه دو تا برنامه کودک رابین‌هود رو ببینیم. سر سفره از عمد نزدیک به تلوزیون نشستم تا صدای تلوزیونو از بین اون شلوغی صدای بین بچه‌ها و نوه‌ها بشنوم.
اون ظهر بارونی که همه دایی و خاله‌ها و نوه‌ها دور سفره بودیم و بابابزرگ بالاس سفره نشسته بود، لبخندو به لبم میاره.
الآن نه پدربزرگی هست و نه خونه‌ای🚶🏻‍♀
Forwarded from پرنسس کاگویا (ఌ︎ هِلا خانوم)
وقتی که با وجود مخالفت‌های مامان پافشاری کردم و رفتم کلاس زبان و تونستم حداقل تا دیپلم پیش برم.
وقتی که رفتم سرکار و حس مستقل بودن رو چشیدم.
وقتی که اون نامه‌ایی که برای خودم توی آینده نوشته بودم و دیدم دوتا از چیزایی که پیش بینی کرده بودم محقق شدن.
اون روز صبحی که با همه‌ی خستگی و افسردگی‌ایی که داشتم اون حال رو نادیده گرفتم و رفتم سرکار تا به حال بدم غلبه کنم.
وقتی که بابام تکیه‌اش به من بود و گفت من چشمامو عمل کردم حواست به خرج و مخارج خونه باشه.
این که شدم اون عضوی که میشه روش حساب کرد.
Forwarded from تصمیم ملّا نصرالدین
کلاس ششم یه نامه‌ای نوشته بودم برای خدا و ازش خواهش کرده بودم نمونه دولتی قبول بشم و این داستانا. چند وقت پیش که داشتم کتابای کنکورم رو می‌انداختم دور پیداش کردم‌‌. خیلی حس عجیبی داشت برام‌.
ترم اول دانشگاه جواب "چرا شهر رو نمی‌شه به متن تشبیه کرد" رو پیدا کردم.
Forwarded from تصمیم ملّا نصرالدین
میشه گفت که ما توی شهر ها هر چیزی رو که دلمون بخواد باهم ترکیب می‌کنیم هر نوع معماری ساختمانی رو می‌تونیم کنار هم ببینیم.
هر رنگ آدمی با هر دین و عقیده ای
اما توی متن ما فقط می‌تونیم با ترکیب یسری حروف، کلمات معنا دار خاصی رو بسازیم و به درستی ازشون استفاده کنیم.
ما به ندرت توی متن می‌تونیم زبان های مختلف رو ترکیب کنیم عموما اجازه اشو نداریم و باعث کلافگی خواننده میشه.
اما توی شهر همه سبک ها رو کنار هم داریم و حتی گاهی موجب زیبایی و چشم نوازی هم میشه.
هوم... جالبه.
ولی پس چرا اون ویلای نما رومی که وسط شهرک ساخته شده خیلی رو مخمه؟! به هیچی و هیچ‌جا نمیاد. منطقم جواب و تحلیلت رو قبول داره، ولی ناخودآگاه مقاومت می‌کنم تو پذیرفتنش!
Forwarded from برنامه ناشناس
‌ ‌ ‌‌‌ ‌
میتونی یه واو باشی یا یه کلمه ی مهم متن! شهر همونطور که از اعضاش تشکیل شده متن هم از جامعه ای از کلمات و حروف تشکیل میشه.همونطور که متن اولیه هجو و حشویات زیاد داره و با ویرایش میشه درستش کرد و به مرور زمان و تغییرات زبانی بازم میشه متن رو اصلاح کرد جامعه هم همینه. قانون گذارش با نیروهای در دستش متن جامعه رو اصلاح میکنه
جامعه ی ما فارسی زبانه پس کلمات فارسی میاد
اونی که از یه کشور دیگه میاد اره یه کلمه ی مثلا انگلیسیه ولی وقتی بخواد تو جامعه ی ما زندگی کنه ذوب میشه و تبدیل به یه کلمه یا حرف مثل ما میشه مثل فلاسک!
روابط حروفی که کلمات رو میسازن بیانگر خانواده میتونه باشه یا حتی حروفی که بزرگ میشن و تبدیل به کلمه و جمله میشن میتونن یه سازمان یا خانواده یا یه چیز دیگه بشن.
چیزی که این وسط به ذهنم میاد اینه که با پیشرفت زبان از اول تاریخ بشر تا الان جوامع هم پیشرفت کردن.
اینجوری بگم که اگه انسان های اولیه آوا بودن و بعد ها دور هم جمع شدن و کم کم قبیله و کلونی ساختن آوا هم تبدیل به نقاشی و کلمات شد.
پس شهر میتونه یه متن باشه.
Forwarded from برنامه ناشناس
‌ ‌ ‌‌‌ ‌
تنها لحظاتی که با یاداوریشون لبخند روی لبام میاد خاطرات کودکیم
یه روز با داداشم توی حیاط بازی می کردیم و هواپیمایی در حال رد شدن بود کل توجهمونو بهش دادیم اون لحظه فک می کردیم اگه هواپیمارو صدا بزنیم میاد پایین و ما رو سوار می کنه با تمام توان صدا میزدیم هیپیمااا
من عاشق اون لحظاتم لحظه های که فارغ از دنیا بازی می کردیم می خندیدیم
لحظه هایی که وزش باد شدت می گرفت و ما فک می کردیم اگه بگین هو هو خان نیا نمیاد و حس قدرتی که بهمون میداد
مدفن
‌ ‌ ‌‌‌ ‌ تنها لحظاتی که با یاداوریشون لبخند روی لبام میاد خاطرات کودکیم یه روز با داداشم توی حیاط بازی می کردیم و هواپیمایی در حال رد شدن بود کل توجهمونو بهش دادیم اون لحظه فک می کردیم اگه هواپیمارو صدا…
می‌خواستم یه چیزی بنویسم برای این چالش. بس که عادت کردم به تنهایی و سکوت، وقت‌هایی که دورم شلوغه نمی‌تونم تمرکز کنم. اما این رو که خوندم یاد یه خاطره‌ی مشابه تو بچگی‌م افتادم که همیشه با مرورش لبخند می‌زنم!!!
خیلی کوچیک بودم، فکر کنم شیش سال احتمالاً. عصرای تابستون می‌رفتیم تو کوچه بازی کنیم. کوچه هم شلوووووغ از بچه‌های قد و نیم‌قد. یه هواپیما دیدیم تو آسمون. همه‌ی بچه‌ها شروع کردن جیغ و دست زدن. منم اون وسط دست تکون می‌دادم می‌گفتم کمممکککک کمکککک!!! (چررررا؟!)
دو دقیقه بعد زدم زیر گریه که واااااای اینا الان میان اینجا، من دروغ گفتم بهشون!!! (همه خوبی، همه پاکی!) خیلی حالم بد بود. قشنگ یادمه. احتمالاً اولین عذاب وجدانم رو تو شیش سالگی تجربه کردم! چند لحظه بعد دختر همسایه‌مون که چند سالی ازم بزرگ‌تر بود اومد پیشم و پرسید چرا گریه می‌کنم و منم بهش گفتم من به هواپیما دروغ گفتم کمک، الان میان اینجا!
بعد انقدر قشنگ و با حوصله نشست برام توضیح داد که الان با خودم می‌گم کاش همه‌ی آدم بزرگای اطرافم اون شکلی بودن. با وجود اینکه خودش هم سنی نداشت و الان می‌فهمم اون موقع یه بچه‌مدرسه‌ای بود، اما به چشم من خیلی بزرگ می‌اومد!
نشست با لبخند بهم گفت تو از اینجا خیلی کوچولویی، شاید اندازه‌ی مورچه. شایدم کوچولوتر، اون اصلا تو رو نمی‌بینه که بخواد صدات رو بشنوه. اگر هم هواپیما بخواد فرود بیاد حتماً باید جای مخصوص خودش باشه. هیچ‌وقت تو کوچه خاکی فرود نمیاد. (اون موقع هنوز کوچه‌مون آسفالت نشده بود.)
خدا به سر شاهده، این دختر یه جوری قلب منو آروم کرد که همون موقع فقط خندیدم! خندیدم و سبک شدم از اینکه هواپیما برای کمک به من نمیاد اینجا که بعد بفهمه دروغ گفتم!
هرازچندگاهی این خاطره میاد سراغم.‌ مخصوصاً وقتایی که میام خونه مامان اینا و خونه‌‌شون رو می‌بینم. لبخند به لبم می‌شینه نه به‌خاطر سادگی کودکانه‌ی خودم، به خاطر اولین و آروم‌کننده‌ترین جواب منطقی زندگیم که دختر همسایه بهم داد. احتمالاً از همونجا این شکلی شدم که وقتی استرس‌های کصشرگونه دارم یکی بشینه و باهام حرف بزنه و مسئله‌ها رو با منطق توضیح بده.
خودم هم یاد گرفتم به بچه‌ها درست توضیح بدم و با یه جواب سرسری "حالا هواپیما که نمیاد اینجا"، نگذرم از کنارشون.
از حدود ۱۸ سالگی دیگه دختر همسایه‌ رو ندیدم. ازدواج کرد، بچه‌دار شد، تومور گرفت، بهش غلبه کرد، از همسرش جدا شد.
الان حالش خوبه. همین‌رو میدونم ازش.‌
#چالش_نوشتن / شب چهارم:
بنویس دوست داری بقیه چطوری ازت یاد کنن/به یادت بیارن و چرا؟
Forwarded from Aceldama.
Cool gay aunt..
خوشحال زیست و خوشحال مرد .
و اینکه خوشحال میشم اگه تونسته باشم به یه سریا کمک کنم یا چیزی یادشون داده باشم،
که بعد منم با اون به یاد بیارن
Forwarded from _ستاره. (SETAREH)
دوست دارم خودم باشم. اینجوری نیستم که بگم دوست دارم به خوبی و خوشی ازم یاد شه. شاید آدم بدی بودم برای خیلی‌ها، هرچند قطعا ناخواسته و غیرعمد بوده. ولی دوست ندارم صفات منفیم زیاد باشه. دوست دارم اینجوری توی یادها بیام که مهربون بود، حواسش به اطرافیانش بود، شاد و شیطون بود، بودن کنارش باعث می‌شد بهمون خوش بگذره. آدمی بود که امن بود، رازهامون امن بودن پیشش، می‌شد پیشش خودمون باشیم و راحت باشیم و قضاوت نشیم. آدمی باشم که بگن کنارش بودن باعث می‌شد نترسیم و شجاع باشیم. بهمون اعتماد به نفس می‌داد. عاشق بود. جنگید. برای زندگیش تلاش کرد. خیلی شکست. خیلی زمین خورد. تقریبا از تمام آدم‌های زندگیش ضربه دید ولی باز امید داشت. دلتنگ مادربزرگش بود و تا ابد نگران پدربزرگش بود. کلی حسرت داشت و خیلی‌هاش واقعی نشد. عاشق سفر بود و طبیعت. به حرف مردم اهمیتی نمی‌داد. سرخوش زندگی می‌کرد. زندگیش رو وقف دونستن و ادبیات کرد. مدام درگیر فیلم یا پادکست یا کتاب بود. برای دونستن و ادبیات وقت می‌ذاشت. گلفروشیش رو خیلی تصور می‌کرد. لابه لای ادبیات و شعر زندگی می‌کرد. دنبال حقوق مدنی و آزادی و درست زندگی کردن بود. و خیلی خسته بود. خیلی.
نمی‌دونستم جایی که می‌رم نت نداره و به شکلی ناگهانی از دنیای مجازی قطع شدم!
ببخشید واقعاً.
اما خب چند روز استراحت واسه همه بد نبود ؛)))
چکیده‌ی چند روز اخیر:
✔️بارون زیاد بارید و قشنگ بود.
✔️زیر بارون (تو آلاچیق) کتاب خوندم.
✔️خوردم، خوردم، خوردم، خوردم.
✔️بازی کردیم زیااااااااد و خندیدیم.
✔️در یک جمع ده نفره، به تنهایی مست بودم. اولین تجربه‌م بود و بقیه هم کلی حال کردن!
من یه چیزی بگم چون حقیقتاً خیلی تو کونمه!

اینجا واسه من جاییه که دور از چشم دوست و آشنا و فک و فامیل خودم باشم‌. بنویسم. خودم رو پیدا کنم و بشناسم و مهم‌تر از همه کصشر بگم. (این کصشر گفتن یکی از نیازهای زندگیمه.) نمی‌تونم نسبت‌ به قضاوت‌ها بی‌تفاوت باشم، به خاطر همین اینجا مدفن حرف‌های منه.
من از فضای کانال و اینجور چیزا خیلی پرتم به خدا! حتی اصطلاح‌هایی که اینجا می‌گین رو بلد نیستم. بابا قابلیت‌های کانال رو هم هنوز کامل نمی‌دونم! به فارسی سخت بخوام بگم اینو بذار تو کانالت تا حدس بزنم رنگ شورتت چیه و فلان و بهمان نگاییدم!!!

من یه کار ثابت دارم که اون‌قدر توش غرقم و حجمش زیاده خیلی وقت بود گم کرده بودم خودم رو. شب‌ها یه وقتی می‌ذاشتم برای خودم می‌نوشتم. با یه چالش شخصی مواجه شدم و چون جالب بود گفتم بذارم اینجا دوستام هم ببینن شاید براشون باحال بود. اینکه دست به دست شد برام خیلی جذابه حقیقتاً. عین خر هم ذوق کردم. اما واقعاً یه چیز دلی و شخصی بوده که خودم هر روز انجام بدم و اگه کسی مشکل من‌ رو داره، اونم استفاده کنه. نه قانون خاصی داره، نه به کسی سپردم، نه واجبه، نه کار مارکتینگی واسه پروموشن کاناله. :)))) والا من‌ اگه سر سوزن خبری از این چیزا داشته باشم!
پس تو رو جان حضرت لانگمن به من استرس نده که مال منو بذار و اینا... من خودم قلبم مشچل داره یهو پنیک می‌کنم ها! هر کی مال خودش رو بگیره دستش تا دعوا نشه. منم از روی ذوق می‌خونم خیلی‌ها رو و اونایی رو که به احساس و ذهنم در اون لحظه نزدیک بود می‌ذارم اینجا.

مخلص کلام اینکه اینجا‌ روزمرگی و احوالات شخصیه‌ و سوال و چالش در حد بضاعت! اگه همراهین که دمتون گرم، به منم خیلی خوش می‌گذره. اگه برنامه چیز دیگه‌ست، ما بی‌خبریم و اینجا هم خبری نیست!
#چالش_نوشتن / شب پنجم:
بنویس یه روز بی‌عیب‌و‌نقص از نظر تو چه شکلیه؟