#چالش_نوشتن / شب دوم:
بنویس اگه همین امروز زندگیت تموم میشد، حسرت چه کاری به دلت میموند؟
بنویس اگه همین امروز زندگیت تموم میشد، حسرت چه کاری به دلت میموند؟
Forwarded from واوِ بیربط
برای من احتمالا یک حسرت بزرگ بود. حسرت اینکه بلندپرواز باشم؛ که خلاف جریان حرکت کنم و با وجود مخالفت دیگران بتونم کار خودم رو بکنم.
میدونی من همیشه سعی میکردم بچه خوبی باشم، دانشآموز درسخون باشم، شهروند سربهراه و غیردردسرساز باشم. گاهی حتی به خاطر آسودگی خاطر دیگران از چیزی که خوشایند خودم بود زدم و همیشه سعی کردم روی ریل حرکت کنم. گاهی وقتا از خودم خشمگین میشم که تسلیم شدم. دلم میخواد اون روحیه جنگجو رو بیدار کنم و برم دنبالش ببینم منو کجا میبره. ولی همیشه میترسم که نکنه این کار عاقلانه نباشه، نکنه فلانی رو اذیت کنه؟ دیگران چی فکر میکنن درباره من؟
و خب اره. حسرتم اینه که به خاطر آرزوهام ریسک نکردم.
میدونی من همیشه سعی میکردم بچه خوبی باشم، دانشآموز درسخون باشم، شهروند سربهراه و غیردردسرساز باشم. گاهی حتی به خاطر آسودگی خاطر دیگران از چیزی که خوشایند خودم بود زدم و همیشه سعی کردم روی ریل حرکت کنم. گاهی وقتا از خودم خشمگین میشم که تسلیم شدم. دلم میخواد اون روحیه جنگجو رو بیدار کنم و برم دنبالش ببینم منو کجا میبره. ولی همیشه میترسم که نکنه این کار عاقلانه نباشه، نکنه فلانی رو اذیت کنه؟ دیگران چی فکر میکنن درباره من؟
و خب اره. حسرتم اینه که به خاطر آرزوهام ریسک نکردم.
خب من یه توضیحایی لازمه بدم، چون خیلی ازم پرسیدین، آخری از همه مهمتره:
این سوالها برای خودمون هستن، برای اینکه یه کاری رو انجام بدیم فقط و فقط برای خودمون. واجب نیست حتما تو کانال بنویسین. میتونین تو دفترتون بنویسین. میتونین تو نوت گوشی ذخیره کنین. یا هر جای دیگهای.
من سعی میکنم همه رو بخونم و سر بزنم. گاهی پیش میاد که میبینم شما هنوز چیزی ننوشتین، احتمالا دارین فکر میکنین، یا در حال نوشتنش هستین. گاهی تو راههای ارتباطی که گذاشتین مینویسم براتون. اما فوروارد کردن همهی پیامها اینجا حقیقتاً منطقی نیست.
چالش نوشتن برای اینه که مجبور کنیم خودمون رو به نوشتن. جواب اون سوال رو نمیخواد صرفاً. چالش بودنش هم به همینه و نهایتاً تاثیرش رو میذاره. از من گفتن بود ؛)
این سوالها برای خودمون هستن، برای اینکه یه کاری رو انجام بدیم فقط و فقط برای خودمون. واجب نیست حتما تو کانال بنویسین. میتونین تو دفترتون بنویسین. میتونین تو نوت گوشی ذخیره کنین. یا هر جای دیگهای.
من سعی میکنم همه رو بخونم و سر بزنم. گاهی پیش میاد که میبینم شما هنوز چیزی ننوشتین، احتمالا دارین فکر میکنین، یا در حال نوشتنش هستین. گاهی تو راههای ارتباطی که گذاشتین مینویسم براتون. اما فوروارد کردن همهی پیامها اینجا حقیقتاً منطقی نیست.
چالش نوشتن برای اینه که مجبور کنیم خودمون رو به نوشتن. جواب اون سوال رو نمیخواد صرفاً. چالش بودنش هم به همینه و نهایتاً تاثیرش رو میذاره. از من گفتن بود ؛)
مدفن
Voice message
خب چی میشد دو دقیقه بیشتر ریمیکس همین ترک رو ادامه میدادی؟
تا میای حس بگیری تموم شده لا مصب.
زودانزال.
تا میای حس بگیری تموم شده لا مصب.
زودانزال.
#چالش_نوشتن / شب سوم:
لحظهای از زندگیت رو بنویس که وقتی بهش فکر میکنی، لبخند میشینه روی لبت.
لحظهای از زندگیت رو بنویس که وقتی بهش فکر میکنی، لبخند میشینه روی لبت.
Forwarded from Dr.mental
موقعی که میم داشت باهام خداحافظی میکرد اشکهاش هی میچکید رو گونش و من که بغضی بودم با دستام پاکش میکردم. احساس افتخار کردم. احساس کردم دوستم دلش برام تنگ میشه.
یا موقعی که آذین از قطار پیاده شدیم، گفت فاطمه ازت ممنونم که این سفر وتونستیم بیایم. این صحنهها خیلی رویایی بودند.
یا موقعی که توچشمای باسی خوشحالی گربهاییش ودیدم و لپامو کشید بهم گفت خیلی کیوتی.
خاطره وقتی که داداشم محکم بغلم میکنه ومیگه خیلی دوسم داره.
خاطره وقتی که اکس کادو سالگردمون ومیداد و تو چشماش صداقت زیاد ودوست داشتن زیاد و میدیدم.
موقعی که یاد تلاشام برای بهتر کردن زندگیم میافتم و اون از پاننشستنم.
موقعی که ته خط بودم و باز ادامه دادم.
زندگی من دو موقع خیلی قشنگ بوده،آدمایی که دوسشون داشتم، از ته قلبشو دوسم داشتند.
وموقعی که میدیدم چقدر برای بهتر شدن هرچیزی که میفهمیدم آزاردهنده است از خودم تا شرایطم،برای تغییرش هرکاری میکردم.
یا موقعی که آذین از قطار پیاده شدیم، گفت فاطمه ازت ممنونم که این سفر وتونستیم بیایم. این صحنهها خیلی رویایی بودند.
یا موقعی که توچشمای باسی خوشحالی گربهاییش ودیدم و لپامو کشید بهم گفت خیلی کیوتی.
خاطره وقتی که داداشم محکم بغلم میکنه ومیگه خیلی دوسم داره.
خاطره وقتی که اکس کادو سالگردمون ومیداد و تو چشماش صداقت زیاد ودوست داشتن زیاد و میدیدم.
موقعی که یاد تلاشام برای بهتر کردن زندگیم میافتم و اون از پاننشستنم.
موقعی که ته خط بودم و باز ادامه دادم.
زندگی من دو موقع خیلی قشنگ بوده،آدمایی که دوسشون داشتم، از ته قلبشو دوسم داشتند.
وموقعی که میدیدم چقدر برای بهتر شدن هرچیزی که میفهمیدم آزاردهنده است از خودم تا شرایطم،برای تغییرش هرکاری میکردم.
Forwarded from رقـص کـولـی
شش سالم بود، با داداش بزرگم رفته بودیم خونه دایی تا بچه های دایی بازی کنیم. مامان بزرگ سفارش کرده بود که به هیچ عنوان اونجا ناهار نخوریم.
ناهار اومدیم خونه بابابزرگ، بارون میومد، بابابزرگ بخاطر ما زد شبکه دو تا برنامه کودک رابینهود رو ببینیم. سر سفره از عمد نزدیک به تلوزیون نشستم تا صدای تلوزیونو از بین اون شلوغی صدای بین بچهها و نوهها بشنوم.
اون ظهر بارونی که همه دایی و خالهها و نوهها دور سفره بودیم و بابابزرگ بالاس سفره نشسته بود، لبخندو به لبم میاره.
الآن نه پدربزرگی هست و نه خونهای🚶🏻♀
ناهار اومدیم خونه بابابزرگ، بارون میومد، بابابزرگ بخاطر ما زد شبکه دو تا برنامه کودک رابینهود رو ببینیم. سر سفره از عمد نزدیک به تلوزیون نشستم تا صدای تلوزیونو از بین اون شلوغی صدای بین بچهها و نوهها بشنوم.
اون ظهر بارونی که همه دایی و خالهها و نوهها دور سفره بودیم و بابابزرگ بالاس سفره نشسته بود، لبخندو به لبم میاره.
الآن نه پدربزرگی هست و نه خونهای🚶🏻♀
Forwarded from پرنسس کاگویا (ఌ︎ هِلا خانوم)
وقتی که با وجود مخالفتهای مامان پافشاری کردم و رفتم کلاس زبان و تونستم حداقل تا دیپلم پیش برم.
وقتی که رفتم سرکار و حس مستقل بودن رو چشیدم.
وقتی که اون نامهایی که برای خودم توی آینده نوشته بودم و دیدم دوتا از چیزایی که پیش بینی کرده بودم محقق شدن.
اون روز صبحی که با همهی خستگی و افسردگیایی که داشتم اون حال رو نادیده گرفتم و رفتم سرکار تا به حال بدم غلبه کنم.
وقتی که بابام تکیهاش به من بود و گفت من چشمامو عمل کردم حواست به خرج و مخارج خونه باشه.
این که شدم اون عضوی که میشه روش حساب کرد.
وقتی که رفتم سرکار و حس مستقل بودن رو چشیدم.
وقتی که اون نامهایی که برای خودم توی آینده نوشته بودم و دیدم دوتا از چیزایی که پیش بینی کرده بودم محقق شدن.
اون روز صبحی که با همهی خستگی و افسردگیایی که داشتم اون حال رو نادیده گرفتم و رفتم سرکار تا به حال بدم غلبه کنم.
وقتی که بابام تکیهاش به من بود و گفت من چشمامو عمل کردم حواست به خرج و مخارج خونه باشه.
این که شدم اون عضوی که میشه روش حساب کرد.
Forwarded from تصمیم ملّا نصرالدین
کلاس ششم یه نامهای نوشته بودم برای خدا و ازش خواهش کرده بودم نمونه دولتی قبول بشم و این داستانا. چند وقت پیش که داشتم کتابای کنکورم رو میانداختم دور پیداش کردم. خیلی حس عجیبی داشت برام.
ترم اول دانشگاه جواب "چرا شهر رو نمیشه به متن تشبیه کرد" رو پیدا کردم.
ترم اول دانشگاه جواب "چرا شهر رو نمیشه به متن تشبیه کرد" رو پیدا کردم.
تصمیم ملّا نصرالدین
کلاس ششم یه نامهای نوشته بودم برای خدا و ازش خواهش کرده بودم نمونه دولتی قبول بشم و این داستانا. چند وقت پیش که داشتم کتابای کنکورم رو میانداختم دور پیداش کردم. خیلی حس عجیبی داشت برام. ترم اول دانشگاه جواب "چرا شهر رو نمیشه به متن تشبیه کرد" رو پیدا…
این سواله چه جذابه. جوابش چی میشه؟!
Forwarded from تصمیم ملّا نصرالدین
میشه گفت که ما توی شهر ها هر چیزی رو که دلمون بخواد باهم ترکیب میکنیم هر نوع معماری ساختمانی رو میتونیم کنار هم ببینیم.
هر رنگ آدمی با هر دین و عقیده ای
اما توی متن ما فقط میتونیم با ترکیب یسری حروف، کلمات معنا دار خاصی رو بسازیم و به درستی ازشون استفاده کنیم.
ما به ندرت توی متن میتونیم زبان های مختلف رو ترکیب کنیم عموما اجازه اشو نداریم و باعث کلافگی خواننده میشه.
اما توی شهر همه سبک ها رو کنار هم داریم و حتی گاهی موجب زیبایی و چشم نوازی هم میشه.
هر رنگ آدمی با هر دین و عقیده ای
اما توی متن ما فقط میتونیم با ترکیب یسری حروف، کلمات معنا دار خاصی رو بسازیم و به درستی ازشون استفاده کنیم.
ما به ندرت توی متن میتونیم زبان های مختلف رو ترکیب کنیم عموما اجازه اشو نداریم و باعث کلافگی خواننده میشه.
اما توی شهر همه سبک ها رو کنار هم داریم و حتی گاهی موجب زیبایی و چشم نوازی هم میشه.
هوم... جالبه.
ولی پس چرا اون ویلای نما رومی که وسط شهرک ساخته شده خیلی رو مخمه؟! به هیچی و هیچجا نمیاد. منطقم جواب و تحلیلت رو قبول داره، ولی ناخودآگاه مقاومت میکنم تو پذیرفتنش!
ولی پس چرا اون ویلای نما رومی که وسط شهرک ساخته شده خیلی رو مخمه؟! به هیچی و هیچجا نمیاد. منطقم جواب و تحلیلت رو قبول داره، ولی ناخودآگاه مقاومت میکنم تو پذیرفتنش!
Forwarded from برنامه ناشناس
میتونی یه واو باشی یا یه کلمه ی مهم متن! شهر همونطور که از اعضاش تشکیل شده متن هم از جامعه ای از کلمات و حروف تشکیل میشه.همونطور که متن اولیه هجو و حشویات زیاد داره و با ویرایش میشه درستش کرد و به مرور زمان و تغییرات زبانی بازم میشه متن رو اصلاح کرد جامعه هم همینه. قانون گذارش با نیروهای در دستش متن جامعه رو اصلاح میکنه
جامعه ی ما فارسی زبانه پس کلمات فارسی میاد
اونی که از یه کشور دیگه میاد اره یه کلمه ی مثلا انگلیسیه ولی وقتی بخواد تو جامعه ی ما زندگی کنه ذوب میشه و تبدیل به یه کلمه یا حرف مثل ما میشه مثل فلاسک!
روابط حروفی که کلمات رو میسازن بیانگر خانواده میتونه باشه یا حتی حروفی که بزرگ میشن و تبدیل به کلمه و جمله میشن میتونن یه سازمان یا خانواده یا یه چیز دیگه بشن.
چیزی که این وسط به ذهنم میاد اینه که با پیشرفت زبان از اول تاریخ بشر تا الان جوامع هم پیشرفت کردن.
اینجوری بگم که اگه انسان های اولیه آوا بودن و بعد ها دور هم جمع شدن و کم کم قبیله و کلونی ساختن آوا هم تبدیل به نقاشی و کلمات شد.
پس شهر میتونه یه متن باشه.
میتونی یه واو باشی یا یه کلمه ی مهم متن! شهر همونطور که از اعضاش تشکیل شده متن هم از جامعه ای از کلمات و حروف تشکیل میشه.همونطور که متن اولیه هجو و حشویات زیاد داره و با ویرایش میشه درستش کرد و به مرور زمان و تغییرات زبانی بازم میشه متن رو اصلاح کرد جامعه هم همینه. قانون گذارش با نیروهای در دستش متن جامعه رو اصلاح میکنه
جامعه ی ما فارسی زبانه پس کلمات فارسی میاد
اونی که از یه کشور دیگه میاد اره یه کلمه ی مثلا انگلیسیه ولی وقتی بخواد تو جامعه ی ما زندگی کنه ذوب میشه و تبدیل به یه کلمه یا حرف مثل ما میشه مثل فلاسک!
روابط حروفی که کلمات رو میسازن بیانگر خانواده میتونه باشه یا حتی حروفی که بزرگ میشن و تبدیل به کلمه و جمله میشن میتونن یه سازمان یا خانواده یا یه چیز دیگه بشن.
چیزی که این وسط به ذهنم میاد اینه که با پیشرفت زبان از اول تاریخ بشر تا الان جوامع هم پیشرفت کردن.
اینجوری بگم که اگه انسان های اولیه آوا بودن و بعد ها دور هم جمع شدن و کم کم قبیله و کلونی ساختن آوا هم تبدیل به نقاشی و کلمات شد.
پس شهر میتونه یه متن باشه.
مدفن
میتونی یه واو باشی یا یه کلمه ی مهم متن! شهر همونطور که از اعضاش تشکیل شده متن هم از جامعه ای از کلمات و حروف تشکیل میشه.همونطور که متن اولیه هجو و حشویات زیاد داره و با ویرایش میشه درستش کرد و به…
یکی که معتقده شهر میتونه یه متن باشه.
دوست داشتم تحلیلش رو.
دوست داشتم تحلیلش رو.
Forwarded from برنامه ناشناس
تنها لحظاتی که با یاداوریشون لبخند روی لبام میاد خاطرات کودکیم
یه روز با داداشم توی حیاط بازی می کردیم و هواپیمایی در حال رد شدن بود کل توجهمونو بهش دادیم اون لحظه فک می کردیم اگه هواپیمارو صدا بزنیم میاد پایین و ما رو سوار می کنه با تمام توان صدا میزدیم هیپیمااا
من عاشق اون لحظاتم لحظه های که فارغ از دنیا بازی می کردیم می خندیدیم
لحظه هایی که وزش باد شدت می گرفت و ما فک می کردیم اگه بگین هو هو خان نیا نمیاد و حس قدرتی که بهمون میداد
تنها لحظاتی که با یاداوریشون لبخند روی لبام میاد خاطرات کودکیم
یه روز با داداشم توی حیاط بازی می کردیم و هواپیمایی در حال رد شدن بود کل توجهمونو بهش دادیم اون لحظه فک می کردیم اگه هواپیمارو صدا بزنیم میاد پایین و ما رو سوار می کنه با تمام توان صدا میزدیم هیپیمااا
من عاشق اون لحظاتم لحظه های که فارغ از دنیا بازی می کردیم می خندیدیم
لحظه هایی که وزش باد شدت می گرفت و ما فک می کردیم اگه بگین هو هو خان نیا نمیاد و حس قدرتی که بهمون میداد