مدفن
859 subscribers
302 photos
19 videos
75 links
مدفن. [ م َ ف َ ] ( ع اِ ) جای دفن. محل گور. جایی که در آن دفن کرده‌اند کسی را یا چیزی را.

اینجا مدفن‌ کرم‌های شب‌تاب است.

افسرده‌ترین آدم خوشحال روی زمین
یا شاید خوشحال‌ترین افسرده‌‌.

بفرمایید تو:

https://t.me/BChatBot?start=sc-6f6d43a776
Download Telegram
توو آینه که نگاه میکنم انگار چشمایی که بهم زل زدن رو نمیشناسم،حس میکنم اون ظرافت و زنانگی از صورتم پر کشیده و به ناکجاآباد سفر کرده. یه لاک زدن با عشق به خودم بدهکارم، یه آرایش ملیح به صورتم بدهکارم. از اون آرایش کردنایی که همزمان با ناز ریملو باز میکنی و با موزیکی که پلی کردی ریتم میگیری و بعد تموم شدن کارت دوساعت به خوشگلی خودت زل میزنی. چقدر دور شدم از اون دختر سرحال. از آینه‌ها بیزارم. به این فکر میکنم شاید روزی با آینه‌ها آشتی کنم و دست خودم رو بگیرم و به سفر ببرم،جایی دور از همه‌ی آدم‌ها.
Forwarded from 53 (Zahra)
افتادم تو عمق تاریکی و با هرچیز کوچیکی بیشتر فرو میرم. افتادم ته ته این چاه و کسی دستشو نمیاره که بیارتم بیرون.
شایدم اصن دست من واسه کمک گرفتن دراز نشده. اخه می‌دونی، وقتی خیلی تو تاریکی بشینی حتی یه نور کوچیکم چشمتو میزنه.
من دستمو دراز نکردم اما میشه تو بیای تو دل تاریکی، کنارم بشینی، دستمو بگیری، راضیم کنی که نور بیرون قرار نیس تا ته دنیا چشامو بزنه
Forwarded from سَمی
باور کردنی نیست که چقدر افراط تو هر چیزی میتونه زننده و اشتباه باشه. از پای فیلم عنکبوت مقدس اومدم. کثافتی به تصویر کشیده شده بود. ادمی که فکر میکنه عقل کل عه و میتونه جای خدا ام تصمیم بگیره. این که این تصاویر بر پایه ی واقعیته ترسناکه.
صدای بارون میاد. بارون شدید. از اون بارونایی که اگه الان زیرش بودم صدای موزیک هنزفریم رو قطع میکردم. یه خورده مریض احوالم. نمیدونم این گرمایی که حس میکنم به خاطر فشار عصبی وارد شده به خاطر این فیلمه یا دوباره تب کردم.
امروز از خودم راضی و ناراحتم. تناقض داره ولی درسته. میتونم بگم یه تصمیم هیجانی گرفتم و حتی ممکنه ازش پشیمون شم. اما دلم میخواد هر وقت پشیمون شدم برگردم اینجا و از احوال خودم بخونم به خودم یاداوری کنم که الان وقتش نبود.
Forwarded from برنامه ناشناس
‌ ‌ ‌‌‌ ‌
راستشو بخوای خستم.
حتی اینو که گفتم حس کردم بغض نشست تو گلوم.
بیشتر از هر چیزی حالم بده.
توخودمم
پوست لبمو میکنم.
تو آینه این لبخنده واقعی بنظر نمی‌رسه
خستم
نمیخوام هیچ کاری کنم
ولی از اینکه کاری نمیکنم
متنفرم
خب
تبریک میگم
چشام اشکی شد
اما
می‌نویسم
من یه آغوش میخوام
اشکه ریخت پایین.
یه آغوش بزرگ
یکی که بگه
دختر قشنگ.. میشه گریه نکنی؟
یا نه
اصن گریه کن
بریز بیرون این درد بیصاحابو
میشه آزادی بیاد؟
نصف غصه ی قلبم که نه
فک میکنم 99 درصدش
برا حال ملته شریف ایرانه
برا داغ دل مادر نیکا و مهسا و کیان و سارینا و حمید رضا و....
میدونی.
دلم میخواد
برم سر قبر تک تکشون
کنار قبر یکیشون بمیرم.
همیشه برنامه ریزی میکردم
برا کل زندگیم
از وقتی این داستانا شده
یه قلم بر نداشتم برا خودم بنویسم
میفهمی ؟ این برا من ندارد بود.
هی گفتم
بعد آزادی
انگیزه میاد به وجودت
باشگامو ول نکردما..
میرم همچنان قوی
ولی نوشتن و اینا همه از یاد رفتن انگار.
دیگه چی بگم برات؟
ببین:) اشکام میانا...
واقعیتش
دیگه دلم نمیخواد تو این دنیا باشم
می‌دونم منه قدیم اینو اگه می‌گفت همه برگاشون می‌ریخت حتی
ولی
دیگه نمیخوام باشم
تو این دنیا
این آدمایی که خیلیاشون پستن
این گوشی که تو این مدت اگه نبود من مرده بودم.
:)
بسه؟
زیاد نوشتم؟
مرسی ک خوندیش:)
برای ازادی و آرام شدن ذهن بی قرارمون.
شب صفر
#چالش_نوشتن
واقعا فکر نمی‌کردم این همه بنویسین. حتا نتونستم کامل بخونمشون. الان دوباره رفتم سراغشون. خیلی حس خوبیه. دمتون گرم و ببخشید اگه دیگه اینجا نمی‌ذارم چون خیلیییییی زیادن.
Forwarded from طِب‌وِی|TébWay
من درگیر نوشتنم. تو اما درگیر اینکه به کدام پهلو بخوابی. من مینویسم و تو خواب میبینی.
خوابِ چه چیز و چه کس را نمیدانم، اما بعید است اثری از من در آن باشد‌، اصلا بعید است هنوز هم مرا بخاطر بیاوری.
صبح که بشود، معلوم نیست سلام و صبح به خیری که آراسته به بوسه ای است را نثار چه کسی میکنی. معلوم نیست روزت را در کنار چه کسی آغاز میکنی.
معلوم نیست با چه کسی خاطره هایت را میسازی. با هر که میسازی بساز، اما ماندگار باش برایش. نه از این مدل ماندگاری ها که شامل حال من شد، نه!
تو اینجا در قلب و روح و ذهنِ من ماندگار شدی، اما بگذار ماندگاری ات برای او لذتِ گرم شدنِ وجودش از حضور تو باشد، بگذار سر که می‌چرخاند تو را ببیند، بگذار خاطره ها را با هم مرور کنید.
هر چه میخواهم بگویم در این بیت از وحشی بافقی خلاصه شده:
ترک ما کردی ولی با هر که هستی یار باش‌!
آسمان از یک سانتی‌متر بالای زمین آغاز می‌شود.

#جزء_از_کل
#چالش_نوشتن / شب اول:
درباره‌ی کسی یا چیزی که دلتنگشی بنویس.
Missing Someone i've Never Seen
April Rain
دلتنگ کسی هستم که تا به حال ندیدمش...
Forwarded from yaya; (Yasi)
یادم میاد
خیلی خوب یادم میاد
مدرسه هامون تعطیل شده بود
به آموزشگاه موسیقیم زنگ زدیم گفتن تعطیله
من و‌امیر جفتمون موندیم خونه
اخبار گفت یک هفته کاملا تعطیلیم
تازه از کلاس فیزیک برگشته بودم
هرچهارتامون داشتم چایی میخوردم
منو امیر بالا پایین پریدیم بالشای روی مبلارو بهم زدیم
کتاب نلسونت یه گوشه افتاده بود
مامان میگفت تن درد و سردرد داشتی
میگفتی خوبم ،لبخند میزدی
خوب یادم میاد ،یادت میاد؟
تکلیفای ریاضیمو به امون خدا ول کردم و دویدم اتاق پذیرایی که همیشه اونجا به بخاری تکیه میدادی
همونجایی که ازت سوالای علوم میپرسیدم
همونجایی که وقتی مادربزرگ بود رو میز بزرگش ناهار میخوردیم
تکیه دادم به بخاری
خسته بودی شاید همرو از پشت عینکت میفهمیدم اما مامان همیشه بیشتر از من میفهمید
ژاکت پوشیده بودی
گفتی میرم دراز بکشم
فرداییش که بیدار شدیم رفته بودی طبقه پایین، خونه قدیمیتون
میگفتی من و امیر اجازه نداریم بیایم پایین
نمیدونستم چیکار میکنی ، شاید فیلم میدیدی اما خودت میدونستی ازون فیلمایی نیست که همیشه آخرشب هممون کنارهم میدیدیم و مامان همیشه جلوی تلویزیون بعد تیتراژش خوابش میبرد
کتاب شیمیمو ورق میزدم، عمو اومده بودن خونمون
اومده بود ببینتت
یواشکی از گوشه دیوار حرفاشو با مامان گوش دادم
مگه نگفته بودی خوبم؟ مگه وقتی بهت گفتم میترسم هممونو از بین بره با لبخند نگفتی نگران نباش هیچکس هیچیش نمیشه
تکیه دادم به دیوار اتاق پذیرایی
صفحه ۹۸ کتاب شیمی جلوم باز بود
یاد عید ۹۸ افتادم عیدی که شب باهم رفتیم به مادربزرگ که تو اتاقم میخوابید سر زدیم و سرشو بوسیدی
شب بیدار شدی فیلم دیدیم شام خوردیم
فاطمه کلی فیلم اورده بود مثه همیشه
اون شب بلند شدی ، فیلم تموم نشده بود گفتی بعدا دوباره باهم ببینیم و رفتی بخوابی
نمیذاشتی ببینیمت
منو امیر اومدین طبقه پایین
ماسک زدیم
ماسک زده بودی
واست دست تکون دادیم
صبح فردا مامان اومد بالا
شال و کلاه کرده بود
بارون میومد
چشمام نیمه باز بود
خاله زری میگفت میرن رشت
رشت همیشه برام یه معنی داشت: خونه خاله
اما نمیرفتین اونجا میدونستم
ظهر بود
صدای گرفته خاله زری پشت تلفن همه چیزو میگفت
حالا هیچکس توضیحی نمیخواست
چن روز گذشت؟ ۵ یا ۶ اصلا یه هفته شد
خاله زری گفت جمع کنید بچه ها میریم رشت
یعنی میریم خونه خاله؟ هنوزم رشت یعنی خونه خاله؟
جمعه بود
رفتم توی تراس
سردم بود باد محکم میخورد تو صورتم
درد از کمرم پیچ میخورد به دستام میرسید و توی سرم گم میشد
بارون نمیومد
ولی خیس شدم
برگشتیم خونه
بهت گفته بودم؟ واسه اولین بار سوسیس سرخ کردم
فیلم جدید دیدم که مطمئنم توام متوجه میشدی بازیگرش همون رز تایتانیکه
برگشتم سمت مبل تکی کنار دیوار
صدامو بردم بالا تا بهت برسه
خشکم زد
اونجا نبودی
هرچقد دور و برمو نگاه کردم نبودی
چشمامو بستم
تازه از کلاس فیزیک برگشته بودم
فنجونای چایی رو میز بودن
تکلیفای ریاضیم رو زمین ورق میخورد
پنجره ها باز بودن
مامان به باغ کنار خونه نگاه میکرد و زمزمه میکرد
مگه اسفند نبود؟
امیر برای بار هزارم تن تن و میلو نگاه میکرد
از پشت عینکت میشد همه چیزو فهمید
لبخند میزدی
ماسک نزده بودی
کتاب نلسون نوزادان دستت بود
بلند شدم کنارت نشستم
چقدر خوابم میومد
سرمو گذاشتم روی پات
حالا میفهمم چقدر دلم برات تنگ شده بود.
Forwarded from -جمهوریِ چایخوارِ ویوات- (گلنآز)
قبلا اینو گفته بودم.
و حالا میگم مگه میشه دلی که یکروز از دلتنگی پاره شد، دوباره تنگ بشه؟نه.
ساعت یازده‌و‌نیم شبه. بارون میاد. شمال نیست‌، اما خونه بوی شمال می‌ده. خونه نزدیکه بهت. دیوارهاش دوستن باهات، همون دیوارهایی که یه روز همه‌ی وجودت رو می‌خورد. نور ریسه چشمک می‌زنه. همون واسه روشن کردن همه‌جا کافیه. همه‌جا تمیزه چون عصر افتادی به جون خونه. موهات رو از کف زمین جمع کردی و سرامیک رو با وایتکس شستی. غذای فردا آماده‌ست. چایی و خرمات رو خوردی و لیوان هنوز رو میزه. دراز کشیدی روی کاناپه. صدای موزیک her میاد و خیره شدی به نور ریسه. آرومی اما دلتنگی. با خودت می‌گی کاش مال تو بود. خیالش می‌کنی کنارت. انگار می‌کنی دو نفری.
تو اون لحظه اما،
فکر نمی‌کنی یه روزی،
دلت تنگ بشه واسه دلتنگی‌هات.
تو رو دست نمی‌زنم
تو رو نفس می‌کشم
#چالش_نوشتن / شب دوم:
بنویس اگه همین امروز زندگی‌ت تموم می‌شد، حسرت چه کاری به دلت می‌موند؟
Forwarded from واوِ بی‌ربط
برای من احتمالا یک حسرت بزرگ بود. حسرت اینکه بلندپرواز باشم؛ که خلاف جریان حرکت کنم و با وجود مخالفت دیگران بتونم کار خودم رو بکنم.
می‌دونی من همیشه سعی می‌کردم بچه خوبی باشم، دانش‌آموز درسخون باشم، شهروند سربه‌راه و غیردردسرساز باشم. گاهی حتی به خاطر آسودگی خاطر دیگران از چیزی که خوشایند خودم بود زدم و همیشه سعی کردم روی ریل حرکت کنم. گاهی وقتا از خودم خشمگین میشم که تسلیم شدم. دلم می‌خواد اون روحیه جنگجو رو بیدار کنم و برم دنبالش ببینم منو کجا می‌بره. ولی همیشه می‌ترسم که نکنه این کار عاقلانه نباشه، نکنه فلانی رو اذیت کنه؟ دیگران چی فکر می‌کنن درباره من؟
و خب اره. حسرتم اینه که به خاطر آرزوهام ریسک نکردم.
Forwarded from کیومرث و ابوسفیان (hana_)
هیچی
کیومرث و ابوسفیان
هیچی
آخ من چقدر اینو دوست داشتم.
دمت گرم هر جا هستی!