قلبم زبان سخن گفتن ندارد، اما هر لحظه عشق تو را به گونه ای فریاد میزند که گوش های مغزم کر میشوند و من، مجنون تر.
❤2
عنوان: شک ما را به هم میرساند..
من به تو مشکوکم،
تو شک را در وجود من بیدار میکنی
شک،
در انتهای جاده در انتظار ماست؛
به تو نگاه میکند،
تو هم به او نگاه میکنی..
با آن چشم های رنگ قهوه،
فالی برای من بگیر
شاید در آن، ما به هم برسیم.
"Mostasal"
Date: 1401/12/11 17:31p.m
#شعر
من به تو مشکوکم،
تو شک را در وجود من بیدار میکنی
شک،
در انتهای جاده در انتظار ماست؛
به تو نگاه میکند،
تو هم به او نگاه میکنی..
با آن چشم های رنگ قهوه،
فالی برای من بگیر
شاید در آن، ما به هم برسیم.
"Mostasal"
Date: 1401/12/11 17:31p.m
#شعر
❤2
آواز قو در وقت مرگ؛
شنيدم كه چون قوي زيبا بميرد فريبنده زاد و فريبا بميرد شب مرگ تنها نشيند به موجي رود گوشه اي دور و تنها بميرد در آن گوشه چندان غزل خواند آن شب كه خود در ميان غزل ها بمیرد گروهي بر آنند كاين مرغ شيدا كجا عاشقی كرد ؛ آنجا بميرد شب مرگ از بيم آنجا شتابد كه از…
این رو بیشتر دوست داشتم.
❤🔥2
در آغوش گرفتن برای اینست که یک نفر را در آغوش گیری، فشارش دهی، غم هایش بیرون آمده و از بین بروند.
❤2
آنقدر برایت خون گریه کردم که دیگر خونی در تنم نمانده، خشک شده و مُردهام.
💔2
عنوان: تولدی دوباره(اینبار بدون تو)
گویی تمام عمرم را در کنار تو بودهام،
نمیتوانم باور کنم دیگر اینجا نیستی
نمیتوانم بپذیرم نبودنت را
من با تو متولد شدم و چشم گشودم
با تو آرام آرام راه رفتن آموختم
دستت را گرفتم و تاتی تاتی کنان
به سوی قلبت آمدم؛
قلبت خانهی کودک نوپایی شد که خودت متولدش کردی.
و حال که از خانهام رانده شدهام،
بی سرپناه و تنها
در هیاهوی طوفان های این زندگیِ نکبتبار
به دور خود میگردم، به دنبال تو
یادت است میان تازیانه های شب به دنبالم میگشتی؟
چهشد؟، خانهام؟ قلبت؟ آن همه..
من بدون تو راه رفتن بلد نیستم..
تنها و تنها در کنار تو آن را اموختهام.
و حالا من ماندهام و پاهایم
نمیتوانم برخیزم..
برخاستن را هم تو به من آموختی!
تو که رفتی، شکستم، نیست شدم.
حال دوباره متولد شدهام؛
اما این بار، با درد
و آن را بسیار خوب آموختهام.
#متن
گویی تمام عمرم را در کنار تو بودهام،
نمیتوانم باور کنم دیگر اینجا نیستی
نمیتوانم بپذیرم نبودنت را
من با تو متولد شدم و چشم گشودم
با تو آرام آرام راه رفتن آموختم
دستت را گرفتم و تاتی تاتی کنان
به سوی قلبت آمدم؛
قلبت خانهی کودک نوپایی شد که خودت متولدش کردی.
و حال که از خانهام رانده شدهام،
بی سرپناه و تنها
در هیاهوی طوفان های این زندگیِ نکبتبار
به دور خود میگردم، به دنبال تو
یادت است میان تازیانه های شب به دنبالم میگشتی؟
چهشد؟، خانهام؟ قلبت؟ آن همه..
من بدون تو راه رفتن بلد نیستم..
تنها و تنها در کنار تو آن را اموختهام.
و حالا من ماندهام و پاهایم
نمیتوانم برخیزم..
برخاستن را هم تو به من آموختی!
تو که رفتی، شکستم، نیست شدم.
حال دوباره متولد شدهام؛
اما این بار، با درد
و آن را بسیار خوب آموختهام.
#متن
❤🔥3👍1
من عادت بسیار بدی دارم که چیزی را دور نمیریزم؛ و حالا همه ی اشیائی که از ملاقات هایمان نگاه داشتهام در جایْ جایِ اتاقم خودنمایی میکنند، و من چیزی جز تورا نمیبینم.
❤2
بارانِ غم میبارد،
رنگ از رخسارِ ما میشوید؛
رنگ غم میگیریم..
تو جدا میشوی،
تگرگ میزند
زخمی میشوم،
بر زمین میافتم؛
در غم تو و خون خود میغلتم.
شدت باران بیشتر میشود
خون مرا میشوید و میبرد،
زخم هایم جوانه میزنند.
سال ها بعد..
در جایی که من مُردم؛
درختی میروید.
وقتی باد در شاخه هایش میپیچد
نام تو به گوش میرسد..
#شعر
رنگ از رخسارِ ما میشوید؛
رنگ غم میگیریم..
تو جدا میشوی،
تگرگ میزند
زخمی میشوم،
بر زمین میافتم؛
در غم تو و خون خود میغلتم.
شدت باران بیشتر میشود
خون مرا میشوید و میبرد،
زخم هایم جوانه میزنند.
سال ها بعد..
در جایی که من مُردم؛
درختی میروید.
وقتی باد در شاخه هایش میپیچد
نام تو به گوش میرسد..
#شعر
❤2
با هر کلمه ای که از دهان تو بیرون میآید، یک قدم به مرگِ دوباره نزدیک تر میشوم.
🕊2