عنوان: خاطرات کف اتاق/توهم استیصال
تنها چیزی که در ذهنم دارم اتاقی خالیست
تاریک و بدون ذره ای روشنایی
کسی در وسط اتاق نشسته
من، در وسط اتاق نشسته
در باز است و باد خودش را راه داده
سرما وارد میشود و گرد و خاک از لباسش میتکاند
میلرزم و میگریم تا شاید آن اشک ها
که از قلبی -که در زمانی گرم و تپنده بود-
ببارند و مرا گرم کنند؛ اما سرد تر میشود
در جست و جوی آغوشی برای گرم شدن
به دور و برم نگاه میکنم،
چیزی جز ردپای تو در کف اتاق خودنمایی نمیکند
ردپایی که تا بیرون میرود و ناگهان محو میشود
انگار که از آغاز وجود نداشته و توهمی بیش نبوده
اما من خوب میدانم چیزی که توهم است، منم!
این منم که توهمی بیش نیستم
کف اتاق نشسته ام و فکر میکنم
فکر و فکر و فکر..
افکار لعنتی باز هم هجوم آورده اند
پنجره هایی که وجود ندارند باز و بسته میشوند
ناگهان آنقدر محکم بسته میشوند که شیشه خورده ها
بر سر و رویم میریزد، زخمی تر از همیشه
هیچ نمیگویم، نه سخنی نه شعری.. هیچ..
حرفی نداشتم، اگر هم داشتم؛ تو زبانم را برده بودی
خودش آمده بود،
نمیتوانست بدون گفتن ″دوستت دارم″
رهایت کند، باید میآمد
حال من مانده ام و دستانی که مینویسند
از تو
از من
از اتاق و من
از اتاق رها شده
از خاطرات درون ردپایت
از..
از توهمی که نامش من است
از اتاقی که از مغز یک توهم تراوش کرده
من فقط یک توهمم که در مغز خود مانده
با صدای پایی که طنین انداز میشود،
افکارم رهایم میکنند
نفس راحتی میکشم که ناگهان دستی
دور گلویم پیچیده میشود!
دست سمت گلویم میبرم تا خود را رها کنم
ولی ناگهان دیدم که دست ندارم..
دستانم هم به دنبال تو بودند
در پی آغوشت مرا رها کرده بودند
خواستم خودم هم بیایم؛ به دنبالت..
ناگهان یادم آمد کالبدی ندارم!
من توهمی بیش نبودم..
″Mostasal″
#متن
تنها چیزی که در ذهنم دارم اتاقی خالیست
تاریک و بدون ذره ای روشنایی
کسی در وسط اتاق نشسته
من، در وسط اتاق نشسته
در باز است و باد خودش را راه داده
سرما وارد میشود و گرد و خاک از لباسش میتکاند
میلرزم و میگریم تا شاید آن اشک ها
که از قلبی -که در زمانی گرم و تپنده بود-
ببارند و مرا گرم کنند؛ اما سرد تر میشود
در جست و جوی آغوشی برای گرم شدن
به دور و برم نگاه میکنم،
چیزی جز ردپای تو در کف اتاق خودنمایی نمیکند
ردپایی که تا بیرون میرود و ناگهان محو میشود
انگار که از آغاز وجود نداشته و توهمی بیش نبوده
اما من خوب میدانم چیزی که توهم است، منم!
این منم که توهمی بیش نیستم
کف اتاق نشسته ام و فکر میکنم
فکر و فکر و فکر..
افکار لعنتی باز هم هجوم آورده اند
پنجره هایی که وجود ندارند باز و بسته میشوند
ناگهان آنقدر محکم بسته میشوند که شیشه خورده ها
بر سر و رویم میریزد، زخمی تر از همیشه
هیچ نمیگویم، نه سخنی نه شعری.. هیچ..
حرفی نداشتم، اگر هم داشتم؛ تو زبانم را برده بودی
خودش آمده بود،
نمیتوانست بدون گفتن ″دوستت دارم″
رهایت کند، باید میآمد
حال من مانده ام و دستانی که مینویسند
از تو
از من
از اتاق و من
از اتاق رها شده
از خاطرات درون ردپایت
از..
از توهمی که نامش من است
از اتاقی که از مغز یک توهم تراوش کرده
من فقط یک توهمم که در مغز خود مانده
با صدای پایی که طنین انداز میشود،
افکارم رهایم میکنند
نفس راحتی میکشم که ناگهان دستی
دور گلویم پیچیده میشود!
دست سمت گلویم میبرم تا خود را رها کنم
ولی ناگهان دیدم که دست ندارم..
دستانم هم به دنبال تو بودند
در پی آغوشت مرا رها کرده بودند
خواستم خودم هم بیایم؛ به دنبالت..
ناگهان یادم آمد کالبدی ندارم!
من توهمی بیش نبودم..
″Mostasal″
#متن
❤🔥2💔2🕊1
دهه ۹۰ دو سال پیش تموم شد ولی یطوریه که انگار متعلق به قرن ها پیش بوده..
👍2🔥2🌚1💔1
وقتی که من مردم، به آسمان بنگر
شاید ستاره دنباله داری دیدی که دوستت داشت
شاید ستاره دنباله داری دیدی که دوستت داشت
💔3❤1